نخست این ویدئو از دکتر فرهنگ هلاکویی را ببینیم که در مخالفت با "خواستن، توانستن است" و "خواستن، داشتن است" ایراد شده و بعد برسیم به نکات این یادداشت:
قصد من نقد نگاه جناب دکتر نیست، بلکه تشویق "طور دیگر دیدن" است. آنچه در این ویدئو میبینیم، نگاهی واقعگراست با مثالهایی برای اثبات برهان ارائهشده در آن. مثلاً، میشنویم که "خواستن، توانستن نیست"، زیرا اگر مردم در لوسآنجلس برف ندارند، این قانون طبیعت است که باعث شده برف در آنجا نبارد نه خواست خود این مردم. مثال اسکیموها نیز توضیح دیگری بر تایید همین نگاه است. اما چنین برخورد کنایهآمیز "منطقی"، در واقع دورزدن موضوع است نه پرداخت مستقیم به اصل موضوع. مسئله این است که اگر مردمی هستند که در لسآنجلس برف دوست دارند، خیلی راحت میتوانند به مناطق برفخیز نقل مکان کنند. این است مصداق "خواستن، توانستن است". نیازی هم به تغییر در قوانین طبیعی نیست که هیچ، انتخاب مکان زیست برای انسان خود مصداق بارز هماهنگی با طبیعت است.
نکتهی دیگر، درک مفهوم منطق از نگاه واقعگرا است. منطق چیزی نیست جز اتکا به داشتهها (تجارب و معلومات). به عبارتی، منطق در حوزهی شدن جریان ندارد، زیرا قبلاً شده است. پیروی از منطق، پیروی از تجربیات و معلومات گذشتگان است و طبعاً پیروی از گذشته. واقعگرایی در تعریف، اتکا به قوانین تثبیتشدهی نوشته و نانوشتهی بشر است؛ یعنی آن چیز که اثبات شده است. با این نگرش، میرسیم به پرسش محوری این نوشته: "خواستن آیا توانستن است یا نیست"؟
خواستن بعضی مواقع میتواند به توانستن ختم نشود، برای اینکه انسان محدودیت امکانات و زمان دارد، اما بهخاطر این محدودیتها آیا باید از خواست خود صرف نظر کرد و فتوا داد که "خواستن، توانستن نیست"؟ چیزی که قطعیست این است که بدون خواستن، توانستن ناممکن است. سادهتر بگوییم: شما نمیتوانید چیزی را بهدست بیاورید، بدون اینکه آنرا به طریقی بخواهید.
دیگر اینکه مقولهی "خواستن" ریشه در حسهای اولیهی انسان دارد و در حوزهی تخیل انسان شکل میگیرد: مجموعهای از عناصر منطقی در پیوند با عناصر فرضی (تخیلی). قبول که مصالح ساختمانی تخیل ما "دادهها" (معلومات، تجربیات) است، اما طعم و شاخوبرگهای آنرا بینش یا نوع نگرش خاص ما است که تعیین میکند (پارادایم*)، برای همین انسانهایی که حتا دقیقاً در یک محیط رشد یافتهاند یا اعضای یک خانواده، تا حدودی متفاوت میاندیشند. انسان وقتی خواب میبیند، بر اساس آنچه در بیداری تجربه کرده خواب میبیند، اما همیشه خواب او با رخداد زمان بیداری تا حدی متفاوت است. واقعاً چرا اینگونه است؟ این است نکتهای که باید روی آن تمرکز کرد.
ما انسانها قطعاً بایستی واقعگرا باشیم. اما واقعگرایی همانگونه که شرح شد، چیزی جز پیروی از تجربه و معلومات دیگران یا خود ما نیست. ما اگر طالب رشد هستیم، بهتر است آفرینندهی واقعیت باشیم تا پیرو آن. ما با دستمایهکردن تجربه/معلومات موجود، با رنگ و لعاب تخیل (خواست و نیاز درونی، آرزو، کشش درونی به داشتن و شدن) بایستی آنچه را که میخواهیم در آینده داشته باشیم، نخست در ذهن بسازیم تا آسانتر بتوانیم به آن برسیم. از این روست که انسان تا حد زیادی خالق آیندهی خود است: چه خود آنرا بسازد، چه اختیار ساخت آنرا به دیگری (افراد، جامعه، انواع آتوریته) بدهد. همین روند مایهی این قضاوت است که انسانها لایق آنچه دارند هستند و در واقع شرایطی که ما در آن زندگی میکنیم آیینهی لیاقت ماست و سطح و رابطهی واقعگرایی و تخیل ما و همراهیشان با هم را نشان میدهد.
درک واقعگرایانهی مسائل پیرامون مفید است، اما کافی نیست. ما با پرورش خلاقیت خود، بایستی واقعیتی را تجسم کنیم که هنوز واقعیت نشده و قرار است بشود. ما باید واقعیت را آنگونه که قرار است بشود بنویسیم یا تجسم کنیم. ما آنچه را که میخواهیم رخ بدهد باید در ذهن بپروریم و روی ابعادش همهجانبه فکر کنیم و رویش تلاش جدی بگذاریم تا آفریده شود. وقتی دانشآموزی در سال آخر دبیرستان با جدیت میخواهد یک مهندس بشود و خود را مسئول یک کارگاه یا کارخانه تجسم میکند و این "آرزو" یک لحظه رهایش نمیکند، ساعت ذهن را روی آن کوک میکند و تمام نیروی جسمی و روحی خود را برای این تصویر ذهنی (هدف) بهمصرف میرساند و بالاخره به آن میرسد. او زمان میگذارد، هزینه میدهد و سرانجام میبرد. او اگر این هدف را در درون خود به شکل یک نیاز جدی نپرورد و مجذوب آن نشود، سختی راه را نخواهد پذیرفت و قطعاً به آن نخواهد رسید.
مسئله این است که در اغلب مواقع قبل از اینکه حرکت کنیم، از خیر آن میگذریم، چه شکستهای دیگران و ناباوری ما به موفقیت، مانعی "واقعگرایانه" در پیش روی ما هستند و عزم ما برای حرکت در همان نطفه خفه خواهد شد. اینقدر شکستهای واقعی دور ما ریخته که چند تای آن برای دلسردی ما کافی است. در این حالت است که به قول جناب هلاکویی "خواستن، توانستن نیست"! اما این، آن چیزی نیست که ما دنبالش هستیم. تمرکز ما روی شکستهای واقعی و واقعیتگرایی به این شکل نیست، بلکه ما روی پیروزی دیگران و پیروزیهایی که هنوز اتفاق نیافتاده (ذهنی) تمرکز میکنیم. ما اول در ذهن پیروز میشویم و بعد در عینیت. در حد محال یا استثنا است که ما اول در واقعیت پیروز بشویم و بعد آنرا ذهنی بپذیریم و به آن باور بیاوریم. باور اول میآید و عینیت دوم.
تخیل به ما میگوید اگر کسی راهی را رفت و شکست خورد، لابد راه دیگری هست که هنوز آزموده نشده و این همان راهی است که باید پیمود. امیدواری همینگونه شکل میگیرد. امید بشر به بردن است و مصداق ناامیدی، باختن. ما باید از زمین خوردن نترسیم و باز برخیزیم و راههای دیگر را امتحان کنیم. نوباوه اینقدر زمین میخورد تا بالاخره ایستادن و راهرفتن را یاد بگیرد و این مسیر طبیعی زندگی است. وقتی از ادیسون پرسیدند شما چرا بعد از هزار بار آزمایش و شکست از کار خود دلسرد نشدید پاسخ داد: «من هزار بار راههایی را امتحان کردم که به ساخت لامپ ختم نمیشد تا منرا به راهی برسانند که بتوانم لامپ را بالاخره بسازم». بنابراین شکست بخشی از راه است، نه فرجام راه. اینجاست که میفهمیم "خواستن، توانستن است" و بستگی به آن دارد که تا چه حد آنچه را که میخواهیم، جدی و قطعی بخواهیم.
* "پارادایم" سازندهی ضمیر ناخودآگاه ماست که به طرق ارثی و تربیتی در ما شکل گرفته و بستر اصلی تمامی جهتگیریها، مسیریابیها، راهِ حل یابیها، اعمال، سمت فکر و موضع در آدمی را تعیین میکند. پارادایم، شیوهای است که ذهن ما برنامهریزی شده و مرکز این برنامهریزی ضمیر ناخودآگاه ماست که مرکز فرماندهی در انسان است.
درک واقعگرایانهی مسائل پیرامون مفید است، اما کافی نیست. ما با پرورش خلاقیت خود، بایستی واقعیتی را تجسم کنیم که هنوز واقعیت نشده و قرار است بشود. ما باید واقعیت را آنگونه که قرار است بشود بنویسیم یا تجسم کنیم. ما آنچه را که میخواهیم رخ بدهد باید در ذهن بپروریم و روی ابعادش همهجانبه فکر کنیم و رویش تلاش جدی بگذاریم تا آفریده شود. وقتی دانشآموزی در سال آخر دبیرستان با جدیت میخواهد یک مهندس بشود و خود را مسئول یک کارگاه یا کارخانه تجسم میکند و این "آرزو" یک لحظه رهایش نمیکند، ساعت ذهن را روی آن کوک میکند و تمام نیروی جسمی و روحی خود را برای این تصویر ذهنی (هدف) بهمصرف میرساند و بالاخره به آن میرسد. او زمان میگذارد، هزینه میدهد و سرانجام میبرد. او اگر این هدف را در درون خود به شکل یک نیاز جدی نپرورد و مجذوب آن نشود، سختی راه را نخواهد پذیرفت و قطعاً به آن نخواهد رسید.
مسئله این است که در اغلب مواقع قبل از اینکه حرکت کنیم، از خیر آن میگذریم، چه شکستهای دیگران و ناباوری ما به موفقیت، مانعی "واقعگرایانه" در پیش روی ما هستند و عزم ما برای حرکت در همان نطفه خفه خواهد شد. اینقدر شکستهای واقعی دور ما ریخته که چند تای آن برای دلسردی ما کافی است. در این حالت است که به قول جناب هلاکویی "خواستن، توانستن نیست"! اما این، آن چیزی نیست که ما دنبالش هستیم. تمرکز ما روی شکستهای واقعی و واقعیتگرایی به این شکل نیست، بلکه ما روی پیروزی دیگران و پیروزیهایی که هنوز اتفاق نیافتاده (ذهنی) تمرکز میکنیم. ما اول در ذهن پیروز میشویم و بعد در عینیت. در حد محال یا استثنا است که ما اول در واقعیت پیروز بشویم و بعد آنرا ذهنی بپذیریم و به آن باور بیاوریم. باور اول میآید و عینیت دوم.
تخیل به ما میگوید اگر کسی راهی را رفت و شکست خورد، لابد راه دیگری هست که هنوز آزموده نشده و این همان راهی است که باید پیمود. امیدواری همینگونه شکل میگیرد. امید بشر به بردن است و مصداق ناامیدی، باختن. ما باید از زمین خوردن نترسیم و باز برخیزیم و راههای دیگر را امتحان کنیم. نوباوه اینقدر زمین میخورد تا بالاخره ایستادن و راهرفتن را یاد بگیرد و این مسیر طبیعی زندگی است. وقتی از ادیسون پرسیدند شما چرا بعد از هزار بار آزمایش و شکست از کار خود دلسرد نشدید پاسخ داد: «من هزار بار راههایی را امتحان کردم که به ساخت لامپ ختم نمیشد تا منرا به راهی برسانند که بتوانم لامپ را بالاخره بسازم». بنابراین شکست بخشی از راه است، نه فرجام راه. اینجاست که میفهمیم "خواستن، توانستن است" و بستگی به آن دارد که تا چه حد آنچه را که میخواهیم، جدی و قطعی بخواهیم.
* "پارادایم" سازندهی ضمیر ناخودآگاه ماست که به طرق ارثی و تربیتی در ما شکل گرفته و بستر اصلی تمامی جهتگیریها، مسیریابیها، راهِ حل یابیها، اعمال، سمت فکر و موضع در آدمی را تعیین میکند. پارادایم، شیوهای است که ذهن ما برنامهریزی شده و مرکز این برنامهریزی ضمیر ناخودآگاه ماست که مرکز فرماندهی در انسان است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر