شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

ما خود ارزیاب خود هستیم

حکایت:
روزی یکی از رآکتورها در کشوری، به مشکل فنی می‌خورد. می‌دانیم که نقص در سیستم رآکتور بلافاصله باید رفع بشود، و الا ممکن است صدمات جبران‌ناپذیری به‌بار بیاورد (مثال: چرنوویل). متخصصی را دعوت می‌کنند. متخصص می‌آید، لباس کار می‌پوشد، دو روز تمام، تمام بخش‌های سیستم را بازبینی و تست می‌کند و یادداشت برمی‌دارد... بالاخره، جلوی مورد اشکال یک ضربدر می‌زند و گزارش کار را تحویل می‌دهد و می‌رود. مسئولین با توجه به این گزارش، آن قسمت را تعمیر و دوباره راه‌اندازی می‌کنند.
از آن متخصص می‌خواهند که حق‌الزحمه خودش را برای‌شان بفرستد تا بپردازند. او نیز قبضی حاوی درخواست ده‌هزار دلار می‌فرستد. بخش مالی شرکت شگفت‌زده می‌شود که چرا باید برای  دو روز کار و "یک ضربدر" مبلغ سنگین ده‌هزار دلار بپردازد؟! همین پرسش را با متخصص مربوطه مطرح می‌کنند. قبض جدیدی می‌فرستد به این شکل: یک دلار برای ضربدر و نه هزار و نود و نه دلار برای معلومات پشت ضربدر!

نتیجه:
وقتی انسانی تلاشگر قابلیت‌های خود را در یک ظرف زمانی یا بر اساس وزن (کیلویی!) بسنجد، اصولاً درک محکمی از مفهوم قابلیت ندارد. وقتی کسی می‌گوید "کار من ساعتی این‌قدر می‌ارزد" در واقع با این‌گونه "ارزشگذاری" دارد پشتوانه‌ی کاری خودش (معلومات، تجربه، تلاش و الخ) را کم‌ارزش می‌کند. با سنجیدن ارزش کار بر اساس واحد زمان یا قالب‌بندی زمانی کار، ما برای قابلیت‌های خود مرزهایی محدود و چارچوبی تنگ ساخته‌ایم که هیچگاه نمی‌توانیم از آن بیرون برویم، زیرا خودمان به آن باور جدی داریم. به قول هنری فورد: «کسی که می‌گوید می‌تواند فلان کار را انجام بدهد یا آن‌یکی که می‌گوید قادر به انجام آن کار نیست، به احتمال قریب به یقین، هر دوی این افراد درست می‌گویند!»

انسان بر اساس وقتی که می‌گذارد حقوق نمی‌گیرد، بلکه کارش بر اساس "خدماتی که در ظرف زمانی به محیط کار ارائه می‌دهد" ارزشگذاری می‌شود. برای همین، یک‌نفر در یک ساعت ده دلار درمی‌آورد و یک نفر ده میلیون! معیار ما از ارزش خودمان واقعاً‌ چیست؟

 ما به‌دنبال کار نمی‌گردیم، بل‌که دنبال مکان دلخواهی هستیم که با برآورد ذهنی ما از قابلیتی که داریم بخواند. ما در آن کاری قرار می‌گیریم که دستگاه ارزشگذاری‌مان، ما را لایق آن می‌داند؛ نه کم و نه بیش. حال ممکن است کسی که برنامه‌ای جدی برای آینده‌ی خود دارد و به قابلیت خودش نیز ایمان دارد، استراتژی‌اش این باشد که از نقطه‌ای کوچک شروع کند تا به‌مروز وسعت بگیرد و به نقاط مرتفع‌تر برسد... که این خود یکی از بهترین شیوه‌‌های بزرگ‌شدن برای افراد است.

 هر کس باید از خودش بپرسد تا چه حد به قابلیت کاری خودش اعتقاد دارد و بعد با خودش خلوت کند و کلاه‌اش را قاضی که "ارزش واقعی‌ من واقعاً چیست"؟ اگر دیگران یا جامعه ما را ارزشگذاری کنند، بسیاری از استعدادهای ما نشکفته خشکیده است. نباید به قضاوت دیگران از خود تن داد. ما خود باید ارزیاب دقیق خود باشیم و هر لحظه خود را ارتقا دهیم با این فرمول که "آن‌چه امروز برای من خوب است، فردا برای من خوب نیست و باید بهترش را به‌دست بیاورم؛ امروز من باید بهتر از دیروز من باشد". این طرز فکر، رمز زندگی‌ای پویا، غنی و سرشار از موفقیت است.


پی‌نوشت:
این یادداشت را برای دوستان‌تان بفرستید تا آن‌ها هم مثل شما استفاده کنند.
 

هیچ نظری موجود نیست: