قراردادن "فکر" در مقابل "احساس" و ایندو را از هم تفکیککردن، مشکل کسانی است که هنوز از فلاسفهی ایدهآلیست آلمانی (خردگراها) مایه میگیرند. واقعیت این است که فلاسفهی قرن نوزدهم آلمان به دلیل فقر علوم طبیعی (زیستشناسی) و تا حدود زیادی ناشناختهبودن بیولوژیکی و فیزیولوژیکی انسان در آن دوران، عملاً نمیتوانستهاند نظر دقیقی در بارهی "وجود" ارائه کنند، از همین رو، خردگرایی را تقابل با احساس تعریف میکردند. امروز ما میدانیم که وجود آدمی شبکهای سراسر درآمیخته و بههم پیوسته است که نمیتوان عضو و عنصری از آن را از باقی جدا فرض کرد.
اصولاً ما با دو عنصر کاملاً مجزا به نام "فکر" و "احساس" سروکار نداریم، بلکه ایندو در بسیاری از مواقع همپای هم حرکت میکنند و اغلب یکی، پایهی دیگری میشود. برای مثال، مادری که به کودکش تجاوز شده، سخت عصبی و افسرده میشود و همین "احساس" باعث میگردد که او خود را وقف مطالعه و ریشهیابی مسئلهی تجاوز به کودکان کند. یا بعضی از زنان آسیبدیده فمینیست میشوند، زیرا "آسیبدیدهگی" یا ظلمدیدهگی خود عامل احساسی-عقلی بوده که آنان را به وادی دفاع از حقوق زنان کشانده است (البته این یک کلیت نیست). در اینجا "احساس" پایهی "فکر" شده، زیرا اگر کودک او مورد تجاوز قرار نمیگرفت یا خودش آسیب نمیدید، احتمالاش بسیار ضعیف بود که او دنبال چنین مطالعهی فراخدامنی برود یا فمینیست بشود.
مورد دیگر این است که کسی سالها در موضوعی، مثلاً دربارهی هستی و چیستی جهان مطالعه میکند و این مطالعه باعث نوعی یاس فلسفی و سپس افسردگی در او میشود؛ گاه حتا کارش به خودکشی میکشد. به همین خاطر، "فکر" در اینجا پایهی واکنش "احساسی" در او شده است.
از این توضیحات میشود چنین نتیجه گرفت که هرچند در وجود انسان عناصری چون "فکر" و "احساس" وجود دارد و میشود آنها را جداگانه تعریف کرد، اما این عناصر از هم قابل تفکیک کامل نیستند و در مقابل هم نایستادهاند. از این رو، انسانِ صرفاً خردگرا یا صرفاً احساسی غیر قابل تعریف است چه خردگرا، سنتی یا احساسیبودن خود تابع نوعی نسبیت و طراز است که به توسعهیافتهگی فکری[1] فرد مربوط میشود.
* یادداشتی از دخو انگیزهی نوشتن این یادداشت را فراهم آورد.
توضیحات
1- به توسعهیافتهگی انسانی میتوان از جهات مختلفی نگریست؛ زاویهی مورد علاقهی من "تاریخی" است. برای اینکه به توسعهیافتهگی انسانی نگاهی تاریخی داشته باشیم، نخست بایستی برای جهان حاضر "مبدأ" قائل شویم. با مقایسهی ملل دیگر با این مبدأ میتوان سطح رشدیافتهگی -یا بهتر است گفت عقبماندهگی- آنان را تخمین زد. از اینرو، من با پستمدرن سیاسی موافق نیستم که نگاهی بومی به جوامع دارد و هر جامعه را بر اساس سنتها و روابط بومی آن تعریف میکند. دنیای ما امروز، دنیایی پیوسته است و به دلیل بستر گستردهی ارتباطات، همهی ملل به نوعی "الگوپذیری" دچارند و از اینرو، در مرز خود محصور نمیتوانند بشوند. میشود به سنتهای اقوام و ملتها احترام گذاشت، اما نگاه تاریخی به توسعهیافتهگی ملل، نگاهی جهانی و فراملی است. در "ارزشگذاری زمانی اندیشهها" در این باره بیشتر گفتهام.
۸ نظر:
استفاده کردیم.
من با یکی بودن مرکز ادراکات کاملا موافقم. یعنی آنچه در سنت ما به عنوان قلب از آن یاد می شود و با عقل متمایز دانسته می شود را قبول ندارم. گمان نمی کنم عضو قلب در انسان دارای قوه مدرکه باشد.فقط یک تلمبه است!
تاثیر متقابل احساسات و افکار هم درست است ، علت هم در یکی بودن مرکز ادراک است.
البته من در آن یادداشت منظورم جدا بودن عقل و احساس نبوده.هر چند این هم از آن نوشته قابل برداشت است چون گفته ام که عصیان مسبوق به تفکر است و مسبوق به هیجان نیست . مبنای بحث دوستان این بود که عصیان همان عصبیت و عصبانیت است و غیر عقلایی در حالیکه اینطور نیست.هرچند نمی خواهم مداخله احساسات در عصیان را نفی کنم ولی دوستان عصیان را عملی صرفا احساسی دانسته بودند که اینطور نیست.عصیان مسبوق به تفکر است البته انگیزه می تواند هر چیزی باشد.در حقوق جزا تفکیک دقیقی بین انگیزه و قصد تئوریزه می شود. مثلا کسی که آدم می کشد قبلا فکر کرده و قصد کرده ، این مشترک بین همه آدم کشهاست ولی انگیزه همه یکسان نیست.فعلا.
قصد این نوشته نقد دیدگاه تو نبوده، بلکه گفتوگویی که با خوانندگانت داشتی مرا به نوشتناش تشویق کرد. منهم عصیان را تا حدود زیادی مسبوق به عقل میدانم، البته با این توضیح که پایهی عقلی دارد بههمراه فوران احساسات.
من در این نوشته تلاش کردهام به اختصار، با آوردن مثالهایی دم دست و با سادهترین زبان بگویم مرکز ادراکات یکی است و اگر در فلان زمان فلاسفه عناصری مثل "عقل" و "احساس" را کاملاً از هم تفکیک میکردند و حتا در مقابل هم قرار میدادند، به خاطر فقر دانش طبیعی در آن دوران بوده است؛ خب تقصیری هم نداشتهاند!
به هر حال ممنون.با اجازه عینا در حدیث دیگران باز چاپ شد. این هم پاسخ من به استفاده از کلمه چاپ در فضای سایبر!
سلام!
بهره بردم.
در مورد نقش تفكر و احساس و واكنشهايي از سر تفكر صرف يا احساس صرف با شما موافقم ايندو در هم تنيده اند و مثل شيروشكر تفكيك ناپذيرند. اما غيبت تفكر را نميتوان ناديده گرفت. اگر تفكر نباشد احساس ميتواند ديوانگي هم باشد. به هرحال پس احساس بايد منطقي هر چند خام وجود داشته باشد كه فرد بتواند آنرا بيان كند، يعني براي احساس خود دليل بياورد ويا لااقل دليلي بتراشد.
بنظر من تاييد يا رد پست مدرن بومي، كاري از پيش نمي برد.
اينكه بخواهيم نظريهاي را عملياتي كنيم شايد كار ما نباشد، مردم و فرهنگها خود بايد در بستر واقعيتهاي طبيعي سير و سيرورت طبيعي خود را طي كنند.
امروز نقش توسعة ي اقتصادي بر توسعه سياسي انكاناپذير است. امااينكه اقتصادي فراگير كه به هزار و يك دليل پيدا و پنهان زودتر بر گود و ميدان مسلط شده است بخواهد كاتاليزوري شود در رشد و توسعهي ديگران (آنهم از ظن و سليقهي خودش) بنظر من درست نيست هر چند چه بخواهيم و چه نخواهيم اين اتفاق مي افتد اما بايد گذاشت بصورت طبيعي اين اتفاق بيفتد نه اينكه هولش داد و ترويجش كرد، بايد مسلح شد به دانش اما استفاده از كاتاليزور را نمي پسندم-مخصوصا در امور فرهنگي-.
سلام بر شما.
خوشحالم که به مسائل اینقدر دقیق نظر میکنید.
در مورد قسمت اول نظر شما: من معتقدم هیچوقت تفکر "غیبت" نمیکند، همانطور که "احساس" نیز غیبت نمیکند؛ ایندو فقط سطحشان کم و زیاد میشود. دیوانگی هم خودش عالمیست که جای تفکر کاملاً در آن خالی نیست! در کل، تفکر و احساس در پی هم هستند و این ماهیت انسانی ماست.
در مورد بحث "کاتالیزور" با شما موافق هستم، با این توضیح کوچک که نظر شما را بیشتر اخلاقی میدانم تا کاربردی. اصولاً باید دید که نظر -یا به قولی مقاومت- ما در گلوبالیزهشدن جهان تا چه حد میتواند موثر باشد و تا چه حد میشود برای آن اعتبار قائل شد. بله، باید در مقابل موجی که در آن سهمی نداریم مسلح شویم، اما از یاد نبریم که میشود از درون این موج نیز نفع خود بجوییم و خواستههای خود را با آن منطبق کنیم... و انرژیمان را صرفاً در راه "مقاومت" و "امتناع" صرف نکنیم.
موفق باشید.
مجید جان میشود بگوئی ما که سالهاست دروغ شنفته و کلک دیدهایم چرا هنوز علاقهای به دروغ شناسی و کلکیابی نداریم و در این رشته متبحر نشدهایم؟
هاله
:)
باید گفت : آقای رفسنجانی واقعا بترکی، چقدر تو کلکی.
عقل جن هم به این ترفند نمی رسید. ترتیب می دهی ماری
همراه تو به دور دوم بیاید، که مردم از ترسش به توی افعی پناه بیاورند.
ما مردم ایران مثل اینکه از دست تو خلاصی نداریم.
بهترین راه این است که همه مردم به احمدی نژاد رای بدهند. چون اگر تو
آمدی عین دوالپا چنان سوار گرده مردم می شوی که پائین آمدنی بر آن
متصور نیست. از شر احمدی نژاد خلاص شدن راحت تر و عملی تر است.
من گفته باشم
از سلام نگاه روزتان مثل همیشه لذت بردم و درحال درج مستقیم در گیلیران هستم. برای خواندن پست باز میگردم.این دوست بالایی هم پرت است ظاهرا! بهتر است طرفش را بشناسد بعد فکر کند از شر کی راحت تر میشود خلاص شد!!!
ارسال یک نظر