یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

اين سناريو لابد برای شما نيز -کَمابيش- پيش آمده:
داريد در خيابان راه می‌رويد. گدای ژنده‌پوش و سمجی که اخاذی‌اش از شما را بی‌نتیجه ديده، چندتا فحش آبدار نثارتان می‌کند... شما امّا بدون اين‌که سرتان را برگردانيد، با همان آرامش قبلی، بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی، راه‌تان را می‌کشید و می‌رويد؛ انگار نه انگار!
این تنها برخورد معقول با ماجراست. ناسزاگويی گدا شما را ناراحت نمی‌کند، چون حضورش اصولاً اهميتی ندارد؛ فحش‌هايش نيز به همين ترتيب.

شيرين‌کاری اخير حسين درخشان (لودادن هويت واقعی يکی از وبلاگ‌نويسان و پرونده‌سازی) را که ديدم، آمدم چهارتا ليچار بارش کنم، قضيه‌ی بالا يادم افتاد!

۶ نظر:

ناشناس گفت...

مجيد جان سلام...همين يک دانه ليچار هم زياد است!حق با توست! اما گاهی آدم دلش برای گدا می شوزد!ممکن است عذاب وجدان مجازی يی هم شده بگيرد!اما درباره ی اين گدا آخری...چه عرض کنم!تنها گاهی دلم برايش به سختی می سوزد!

ناشناس گفت...

چقدر بده آدما خوشون رو اینجوری له لورده کنن

Unknown گفت...

اقای زهری کاش لینک شیرین کاری رو هم گذاشته بودید ...

ناشناس گفت...

آقای زهری عزیز سلام اجازه دارم لینک وبلاگتون رو در وبلاگم بذارم؟ راستش دوست نداشتم بدون اجازه خودتون اینکار رو بکنم با احترام

ناشناس گفت...

و این گونه انسان مبارزه مسکوت خودش رو نشون می ده و ضربه ای سخت بر پیکر انسان نما ها می گذاره ...نمی دونم جریان از چه قراره چون لینک شیرن کاری رو نگذاشته بودید ...با این حال

ناشناس گفت...

چرا خونت رو كثيف ميكني اخوي؟ ولش كن بابا. به قول يارو گفتني: اصلا بيخيالشم.