دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

آمدن‌ و رفتن...

خواب زمستانی این وبلاگ در بهار رخ داد! بهاری که تنبل‌ترین گیاهان را هم با سیلی ناغافل خود می‌پراند، خرناسه‌های این قلم را شنید و دم نزد...
دوستی می‌گفت: «تابستان است و وبلاگ تو هم‌چنان مشغول تبریکِ نوروز گویی!» ولی خودمانیم: چه باک که سردر وبلاگی نوروز را برای تمام فصول نقش زند؟

رفتن‌ها و از سر آغازیدن‌های نویسنده‌ی این صفحه دیگر برای اغلب شما عادت شده است. از صبوری بعضی‌تان بارها یکه خورده‌ام! به‌دور از تنگ‌نظری، خودخواهی‌های این قلم را بخشیده‌اید و باز از چشم‌اندازی به این سو سرک کشیده‌اید. این لطف و لطافت زندگی قلم در جهان‌شهر نت است که بایستی غنیمت شماردش.

من گمان نمی‌کنم کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد بتواند از وبلاگ دل بکند. عشق نوشتن در نت، مرهم هر آزرده‌گی‌ست. من‌که این‌طور فهمیده‌ام...

وبلاگ نوعی تخلیه‌گاه روان است و وبلاگ‌نویس، مدام در حال خودارضایی روحی! این به ظن نظری من، مهم‌ترین کارکرد وبلاگ‌ است. انسان تا راه بهتری برای خودارضایی نیابد، از وبلاگ دست نمی‌کشد. من‌که این‌طور فهمیده‌ام...

غیبت صغرای من کی به کبرایی بگراید را دیگر نمی‌دانم؛ آن‌چه اما مهم است، این است که فعلاً هستم و "دم"، همه‌ی زندگی‌ست...

۲ نظر:

حميـرا گفت...

سلام دوست گرامی
دوباره برگشتی. شاید بهتر است این وبلاگ را بی هیچ سخنی از آمدن و رفتن بحال خود گذاشت تا او خود صدایت بزند که بیا و یا برو
شاد باشی

Nafiseh Navabpour گفت...

پس چی خیال کردید؟ فکر کردید تا دو روز بذارید برید همه هم می ذارن می رن؟ نخیرم. آدم یه دوستی که پیدا می کنه رو که همینجوری الکی فراموش نمی کنه. من برای وبلاگ نویسی ارزش قایلم. برای همین همیشه از اینکه اینجا نوشته های تازه ببینم خوشحال می شم. شاد و پر انرژی باشید.