جشنوارهی تیرگان بهانهای شد برای حضور خوشهنگام مهشید امیرشاهی در تورنتو و نیز سه دیدار نسبتاً بلند من با او. خانم امیرشاهی از حدود یکماه قبل از آن به من خبر داده بود که عازم اینجاست، اما اشاره نکرده بوده که مناسبتاش چیست. منهم که به خاطر گرفتاریهای روزمره، تقریباً از قریببهاتفاق رویدادهای جامعهی ایرانی شهرم دور افتادهام، طبیعی بود که نتوانم حدس بزنم که قضیه چیست. البته اهمیتی هم نداشت؛ مهم دیدار با نویسندهای بود که مورد احترام و علاقهام است، نه دلیل آمدناش.
چهارشنبه شانزدهم جولای، حدود ساعت چهار تلفنم زنگ خورد: خانم امیرشاهی پشت خط بود. تازه رسیده بود و آنطور که میگفت، خستهی سفر بود و حوصلهی هیاهو نداشت و خلاصه بدش نمیآمد با دوستی خلوت کند و گپی بزند. آمادهشدنم دقایقی بیشتر طول نکشید. به راه افتادم.
از خانهی من تا هتل محل اقامت مهشید امیرشاهی چیزی حدود بیست کیلومتر راه بود (و هست)؛ از یکی از شمالیترین نقاط شهر، تا آخرین نقطهی جنوبی شهر، کنار ساحل. بیتوجه به نصیحتهای خانم امیرشاهی که از من میخواست آهسته برانم، در میان راه یک قبض بالای صد دلار از پلیس هدیه گرفتم! به هتل رسیدم و بعد از حدود یکربع چرخ زدن، جای پارک گیر آوردم. به لابی که رسیدم، از همانجا به خانم تلفن کردم.
چالاکی مهشید امیرشاهی دهنکجیای بود به سنش (فکر میکنم 70 سال). خیلی مناسب و مرتب لباس پوشیده بود و گرمای برخوردش همان بود که انتظارش را داشتم. با هم بیرون زدیم و با ماشین ساعتی چرخیدیم و بازگشتیم. بعد در لابی نشستیم و بعد گفتوگویمان به اتاق خانم امیرشاهی کشید، انگار حرفهامان تمامی نداشت. کتابها را برایم با بزرگواری پشتنویس و امضا کرد که میماند به یادگار.
پسفردایش -یعنی جمعه-، به اتفاق امیر مهیم رفتیم به قصهخوانیاش. به نیمههای برنامه رسیدیم، از بس خیابانها شلوغ بود و جای پارک کم. بعد از آن، با جمعی از دوستان به کافهای کنار ساحل رفتیم و بعد بهاتفاق شام مختصری خوردیم و به همراه دو تن دیگر به هتل آمدیم و تا نزدیک یکوسی نیمهشب گفتوگومان به درازا کشید.
شنبه آخرین دیدارمان بود. خانم افتخار دادند به منزل من بیایند. برادرم و سه تن دیگر از دوستان انتظار میکشیدند که رسیدیم. از نشستنمان در بالکن دقیقهای نگذشته بود که رعدی زد و ... و کشاندمان به درون. خلاصه تا سینهبهسینهی لحظات پایانی نوزدهم جولای گفتوشنیدمان ممتد شد. خانم را تا هتل همراهی کردم.
من گمان نمیکنم لازم باشد گفتههایی که بین ما رد-و-بدل شده را بازگو کنم. قصد من اینجا گزارشنویسی یا نشر مصاحبه نیست. دامنهی نشستی خصوصی را نباید به علن گستراند. فقط اینرا بگویم که واقعاً از تیپ شخصیتی و گفتار مهشید امیرشاهی لذت بردم. مهشید امیرشاهی -بر خلاف بسیاری از نویسندگان و بدون هیچگونه تظاهری- دقیقاً آیینهی تمامنمای آثارش است. بهعبارتی، آثار او بیکموکاست خود او است و اوست که در آنها جریان دارد. چنین خصوصیتی در میان نویسندگان ایرانی بس کمیاب است. مثل غالب انسانهای عمیق، زودرنج است، با قلبی تا بخواهید رئوف. همینجا این خط نوشته را نگه دارم. من لزومی نمیبینم وارد جزییات شخصیتی او یا کس دیگری بشوم. او نیز فردی است از افراد، با خصوصیات کاملاً انسانی. این را بگویم و ختم کلام که حیف از آفتابی چون مهشید امیرشاهی که جلوی نورافشانیاش را به درون میهنمان گرفتهاند...
