امروز
درون دفتر مردهی زندگیام جاری شدم
و هر برگ را دوباره زيستم.[+]
آدمهایی که دائماً در گذشتهها پرسه میزنند، دور و بر همهمان زیادند. این "گرفتاری شخصیتی" میتواند دلایل زیادی داشته باشد؛ در این میان اما، دو دلیل عمدهتر هستند:
1- "حال" مشوش
یادِ دائم از گذشته و زندهنگهداشتن آنچه دیگر نیست، نشاندهندهی روزگار ناخوشایند فرد است؛ تصویر دلگیری و انزجار اوست از حالِ حاضرش. کسی که از زندگیاش نتیجهی دلخواه نگرفته، پروندهی "موفقیتها"ی گذشته را باز نگه میدارد. ناگفته نماند که اغلب این موفقیتها "فرضی" هستند و در اوهام فرد ساخته شدهاند تا مرهم و پوششی باشند برای شکستهای روزمرهاش؛ آنکه به جای واگویی، وانمود میکند. او کسی است که نمیتواند با وضعِ حال خود کنار بیاید؛ "حال"ی بهغایت آزاردهنده.
2- پرسش بیپاسخ
رشتهای از ذهن انسان که سر گذری گره بخورد، تمام لحظات بعدیاش صرف بازکردن این گره میشود. ذهن ما تمام مدت در حال یافتن پاسخهای "قانعکننده" برای پرسشهاییست که با آن درگیر است. مهم نیست که پاسخی که مییابد درست و دقیق باشد؛ مهم تنها این است که بتواند خودش را قانع کند. این، وظیفهی اصلی سیستم منطق انسان است.
"تصادف"هایی هستند که خود را به میان جادهی زندگی ما میاندازند. اگر سیستم منطق توانست پاسخی قانعکننده برای تبعات و علت وجودی آنها پیدا کند که کرد، و الا، عجز منطق همانا و ماندگاری تنِ خونچکانشان در ذهن ما همان. دیدهاید کسی را که درساش را نیمهکاره رها میکند و بعد از سالها، همچنان در این افسوس میسوزد؟ دیدهاید فرصتسوزیهایی را که امتدادشان تا اکنون، آتش به جانمان میاندازد؟ دیدهاید داغهایی را که همامروز هم تازهاند؟ دیدهاید... انباشت مسائل لاینحل در ذهن، تبعید ناخواسته به سرزمین اندوهگین گذشته است.
یاد هدایت بهخیر که تلنگرمان زد: "در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد...".[+]