جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۳

اشاره‌ای به رمان زويا پيرزاد و...

نگاه شهرنوش پارسی‌پور به رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم از زويا پيرزاد، به‌هرحال نمايان‌گر نظر منتقد است، امّا دليل نمی‌شود من و شما هم با آن موافق باشيم! به نظر من دليل اين‌که کشوری مثل کانادا با چندصدسال تاريخ، ده‌ها نويسنده‌ی برجسته و جهانی به ادبيات جهان تقديم کرده است و ما با چندهزارسال پيشينه تاريخی امروز ده نفر نويسنده مطرح نداريم، در اين است که ما کماکان نمی‌دانيم "رمان پرچمدار تجددّ است". رمان نشانه و پيش‌قراول رشد شهرنشينی و بازتاب‌دهنده‌ی مناسبات شهری است. رمان پلی است که انسان را از زندگی روستايی به شهر می‌آورد. اگر رمان به مناسبات قبيله‌ای اشاره‌ای هم بکند، به‌قصد نقد است و نه تأييد. نويسندگانی که هنوز در کوچه-پس‌کوچه‌های کاه‌گلی سير می‌کنند و از بوی پهِن به وجد می‌آيند، رمان‌نويس نيستند!

من کتاب زويا پيرزاد را به‌صورت پاورقی در "پيکِ روز" می‌خوانم و تا اين‌جای کار، به اين نتيجه رسيده‌ام که اين رمان برای شهروند ايرانی ساکن کانادا حرفی برای گفتن ندارد. مثلاً آن‌چه شهرنوش پارسی‌پور زير ‌عنوان "نوآوری" از آن ياد می‌کند (و البته در مقياس مکانی درست هم می‌گويد)، برای ايرانی ساکن غرب موضوعی کهنه محسوب می‌شود: بررسيدن زندگی اقليت‌های مذهبی و روابط قبل از ازدواج يا به‌قولی "عشق ممنوع". دليل‌اش نيز روشن است: ما و ايرانيان داخل کشور در دوفضای کاملاً متفاوت زندگی می‌کنيم و ادبيات نيز وظيفه دارد از اين گوناگونی‌ها تبعيت کند. برای نمونه، رمان "اتفاق آنطور که نوشته می‌شود می‌افتد" اثر ايرج رحمانی که شرح حال و طنز تلخ زندگی مهاجرت است و در تورنتو می‌گذرد، دقيقاً با زندگی مایِ تورنتونشين پيوند دارد، امّا قصه‌ی فلان‌کس در فلان‌جای آبادان چه گرهی از کار ما می‌گشايد؟
ما بايد انتخاب کنيم که "پيشرو" باشيم يا "دنباله‌رو"، داستان‌های روستازده و سنّتی بخوانيم يا رمان‌های مدرن؟ من يادم نمی‌رود: وقتی "درحضر" مهشيد اميرشاهی را می‌خواندم، اين‌قدر آهسته می‌خواندمش که تمام نشود! تمام هم که شد، بعد از يک‌مدّت دوباره دست‌اش گرفتم. اين رمان -گذشته از فرم روايی منحصربه‌فردش- برای کسی که حتّا از ادبيات هم سردرنياورد، دانش‌نامه‌ای است از فرهنگ ويران‌ساز و عوامل و شخصيت‌های انقلاب‌ساز؛ روايتی از انقلاب اسلامی است. رمان جای خالی سلوچ محمود دولت‌آبادی چه به خواننده می‌دهد جز درشت‌نمايی فقر و فلاکت، آن‌هم از نگرش از سکّه افتاده‌ی "رئاليسم سوسياليستی رفقا"، با زبانی که خواننده فارسی‌زبان را به سرگيجه می‌اندازد؟ رمانی که از مادر پرل‌.اس. باک مايه گرفته (بخوان گرته‌برداری شده) چه نوآوری با خود دارد؟ نونهال ايرانی فارسی را از ادبيات دولت‌آبادی بايد بیآموزد يا اميرشاهی؟ مارگارت لورنس -چند دهه پيش- فرشته‌ی سنگیای آفريند که هنوز در دانشگاه وقتی دانشجو می‌خواندش نفس‌اش بند می‌آيد، يا رمان جنگ‌های تيموتی فيندلی واقعه‌ای کهنه مثل جنگ اوّل جهانی را چنان زنده می‌کند که انگار خودت آن‌جا حضور داری، آن‌وقت جناب اسماعيل "خيلی" فصيح در ثريا در اغمايش، هنرش اين است که ايرانيان فرهيخته‌ی خارج از کشور را مشتی ويلان نشان دهد، يا برود زير و‌ روی کتاب دشيل هَمِت آمريکايی را کپی کند و با اسم شهباز و جغدان به‌خورد ملّت بدهد! در کشوری که ترجمه‌ی چند قصّه از دانِلد بارتلمی يک "حادثه‌ی ادبی" به‌حساب می‌آيد، نتيجه بايد گرفت که اين کشور هنوز به مرحله‌ی توليد ادبی نرسيده و همچنان واردکننده مانده است. درست همين‌جاست که مرزهای توسعه‌نيافتگی آشکار می‌شود. البته شکّی نيست که شرايط خفقان موجود نقش بازدارنده‌ای در رشد خلاقيت‌های ادبی داشته و دارد، اما تعجّب‌ام از اين است که روزنامه‌ی نوانديش ما در کانادای آزاد چرا بايد دنباله‌رو و نشردهنده‌ی همان شرايط باشد؟! قصد، بی‌مايه نشان دادن کار زويا پيرزاد نيست، امّا جانِ کلام اين است که به‌جای پروبال‌دادن به کاستی‌ها، به‌جای پيشرو نشان دادن واپسماندگی‌ها، برويم با جديّت نقدشان کنيم که اين بهترين راه کمک به رشد ادبيات است.

پی‌نوشت:
1- حسن محمودی در ملاحظه‌ی خود بر "اتفاق..." -در مورد دو شخصيت اصلی داستان می‌نويسد: «هر دو نيز آدم هاى تنهايى هستند كه به تدريج دچار مسائل روانى مى شوند». با معيار حسن محمودی، پس تمامی شخصيّت‌های آثار تنسی ويليامز -بدون استثنا- بيمار روانی هستند! منتقد محترم متوجه نيست که دوران "شخصيّت‌های بی عيب و نقص" و "قهرمان" ديگر به سر آمده و اتفاقاً راهيابی اين‌گونه شخصيّت‌ها به رمان (مثل سبک واپس‌مانده‌ی "رئاليسم سوسياليستی") باعث رکود ادبيات شد. ما -به‌عنوان انسان- اگر پُر نباشيم از تضادهای گوناگون، لااقل هرکدام‌مان ويژگی‌های روحی-روانی خاص به خودمان را داريم. مزيّت هنرمند بر مردم عادی اين است که می‌تواند اين ريزه‌کاری‌ها را در افراد کشف کند و نشان بدهد. هدايت وقتی در زنی که مردش را گم کرد می‌نويسد: «زرين‌کلاه برای همين [به دنبال شوهرش] می‌رفت، همين شلاق را آرزو می‌کرد و شايد اصلاً می‌رفت که از دست گل‌ببو شلاق بخورد»، يا در چندجا به دلتنگی زرين‌کلاه برای "بوی گند سرطويله شوهرش" اشاره می‌کند، درست دارد ريزه‌کاری‌های روانی زنی دهاتی را نشان می‌دهد.

*این مقاله در شماره‌ی 85 هفته‌نامه پيک روز، مورخه 12 تير 1383 منتشر شد.