پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳

عشق ملّت به فلسفه؟!

اين کشش بی‌سابقه‌ای که در جوانان به خواندن آثار فلسفی ايجاد شده، بيش از آن‌که برايم جالب باشد، متعجب‌ام می‌کند! نخست ناگفته نگذارم که از لحاظ آنان، فلسفه تنها خلاصه می‌شود به "فلسفه کلاسيک" قرن هيژدهم و نوزدهم و ظاهراً پس از اين دو-سده ديگر کسی لايق نام گرفتن فيلسوف نيست! بيش از همه نيز فريدريش نيچه بابِ روز است و نه مثلاً امانوئل کانت که خود آلمانی‌ها بيش‌تر او را می‌پسندند...

خُب چه عيب دارد که ملّت شهيدپرور ما هم مثل ديگر جاها از "مُد روز" پيروی کند؟ برای مثال، آن موقع که من ايران بودم، همه عشق نمايش‌نامه‌نويسی داشتند. خود من هم يکی-دو نمايش‌نامه نيم‌بند نوشتم و به استادی نشان دادم که ايشان نيز از سر لطف، مختصر و مفيد فرمودند که "مزخرف‌اند"! همين پند مختصر استاد باعث شد که من بی‌خود در حوزه‌ای که استعدادش را ندارم وارد نشوم و وقت خودم و آن بيچاره‌هايی که احتمالاً قرار است پول و چشم‌شان برای شاهکار هنری من به‌هدر رود نگيرم.
حال چرا بند کردم به فلسفيدن ملّت؟ موضوع اين است که آگاهی ما مردم از وضعيّت تاريخی خودمان -و حتا همين تاريخ معاصر- چنان اندک است که مجال‌يافتن برای مقولاتی خارج از حوزه‌ی تاريخ، بيش‌تر به قمپُزدرکردن می‌ماند تا درپی کسب آگاهی بودن. يعنی ما مردم هنوز که هنوز است، شخصيّت‌های فرهنگ‌ساز خودمان را نمی‌شناسيم؛ از فرهنگستان زبان فارسی -هرجا و درهر فرصتی- داد سخن می‌رانيم، امّا به آن ‌که بنيادش را گذارد (محمّدعلی فروغی) ناسزا می‌گوييم، خوشحاليم که تحصيل ابتدايی اجباری است، امّا نمی‌دانيم که همين فروغی باعث و بانی‌اش بوده، فرهيخته‌مردی چون دکتر پرویز ناتل خانلری را به واسطه‌ی وزيرفرهنگ شاه بودن‌اش تخطئه می‌کنيم، استاد بی‌بديل تاريخ و فرهنگی چون حسن تقی‌زاده را با شجاعتی مثال زدنی(!) عامل خارجی می‌ناميم، نمی‌دانيم قزوينی که بوده و او و يارانش در مجله‌ی وزين "کاوه" چه خدمتی به فرهنگ ايران کرده‌اند، ادوارد براون را چون انگليسی بوده، جاسوس استعمار می‌خوانيم، از حکمت و مشيرالدّوله فقط نامی شنيده‌ايم، آن‌هم نه به نيکی... و ده‌ها مورد ديگر از ناآگاهی‌های ما مردم که اگر بخواهم فهرست‌شان کنم به مثنوی هفتاد من يک سور می‌زند! من البته فلسفه را نهی نمی‌کنم و تاريخ را در مقابل‌اش نمی‌گذارم، ولی براين باور پای می‌فشرم که بدون آگاهی از گذشته‌ی خويش و بی شناخت فرهنگ‌سازان و فرهنگ‌ستيزان تاريخ ميهن‌مان، آن‌چه برما گذشته و می‌گذرد را نخواهيم دريافت. من نيز با دکتر عباس ميلانی هم‌آوايم که بايستی رگه‌های تجدّد را در ميان متون کهن و آثار قدمای خويش ردگيری کنيم و به‌نوعی جمع‌بندی از تلاش گذشته‌گان‌مان برسيم.[1]
خلاصه کنم: بی شناخت از پيشينه‌ی خويش، هرچه بسازيم برپیِ پوشالين است، چه «ملّتی که تاريخ خود را نشناسد، ناچار به تکرار آن است».[2]

1- در جای‌جای تجدد و تجددستیزی در ایران این نکته را می‌خوانیم.
2- جمله‌ی معروفی از جواهرلعل نهرو. ناگفته نگذارم که من اين جمله را اوّل‌بار از طريق آثار دکتر علی ميرفطروس خوانده و آموخته‌ام.