سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

برای من نوشتن آمد-نیامد دارد. یک موقع هست که سر شوق‌ام؛ خب، چیزی قلمی می‌کنم. اغلب اما حرفی برای گفتن نیست... بگذارید راست‌اش را بگویم؛ در گوش‌تان بگویم: حرف برای زدن زیاد هست، آن‌قدر که دارد لبریز می‌کند، ولی من آدم گفتن‌اش نیستم. یعنی مخاطبی که دقیقه‌ای چشم بدوزد به کلامم را نمی‌بینم. شاید هم باشد، آن گوشه ایستاده باشد به‌نظاره، ولی من لزومی به سرویس‌دادن بی‌جا به او یا کس دیگری نمی‌بینم. گاهی اگر بخواهم ذهنم را تخلیه کنم، البته گاهی، سرکی می‌زنم به این دکان و کرکره‌ای بالا می‌کشم و دستمالی روی پیشخوان به‌گردگیری، و الا...

طول مدت نوشتن این نوشته: دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه. دروغ نگفته باشم، با بازخوانی و ویرایش (وسواس است دیگر!)، چیزی حوالی چهار دقیقه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یادی از ایرج عماد

ایرج عماد کهنسال‌ترین وبلاگ‌نویس فارسی بود. من این لقب را به او داده بودم. درست و غلط‌اش هم پای خودم. برایش وبلاگی ساختم، تا کمی از زندگی هذیانی‌اش را شب‌ها توی آن بریزد؛ هم خودش را تخلیه کند و هم دیگران را از دست خود راحت. او هم می‌نوشت و خوشحال بود از آن، چون اغلب نشریات نوشته‌هایش را بایکوت کرده بودند... و همین بود که وبلاگ شده بود خانه‌ی امیدش.
ایرج همین شنبه‌شب مرد. خبر را امشب شنیدم. همه‌مان می‌میریم روزی! عماد اما عقایدی داشت که در جایش بحث‌برانگیز بود. او ستیز خاصی داشت با اسلام. می‌گفت فلاکت عظیم ملت ما همین غوطه‌وری و دست‌وپازدن در باتلاق اسلام است. او هیچ فرصتی را برای تندی‌کردن به اسلام از دست نمی‌داد. خیلی موارد هم مورد لعن قرار می‌گرفت از این بابت، اما کوتاه‌آمدن رسم او نبود.
القصه، قبل از مرگ، وصیت کرده بود که او را بسوزانند. گفته بود مبادا جسم‌اش سر از مسجد درآورد! اما بیچاره خبر نداشت که قرار است همین فردا برایش مجلس ختم بگیرند!
من قصد قضاوت در عاقبت او را ندارم. سرگذشت هر کسی سزاوار استقلال است؛ درست مثل بودن‌اش. خواستم فقط یادی از او کرده باشم و گفته باشم "خواستن همیشه توانستن نیست". باید دید برای جامه‌ی عمل پوشاندن به خواستی، آیا امکاناتش هم فراهم است یا نه؟

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

غرور در مقابل حقارت

کامنت‌گذاری به اسم سیدتقی پای این مطلب می‌نویسد:
«فک کنم آدم مغروری باشی... حس بدی دارم نسبت بهت»
و پاسخ من:
«معمولاً آدم‌های حقیر نسبت به آدم‌های مغرور حس بدی دارند

و اصل ماجرا:
نظر هر چقدر احمقانه، اگر جرقه‌ای بزند در ذهن‌ات برای اندیشیدن، شایسته‌ی توجه است. حرف این وبگرد البته تازگی ندارد، ولی بد نیست بچرخیم در دانسته‌ها، ببینیم ریشه‌اش در کجاست؟

غرور حس باشکوهی‌ست. لازمه‌ی حضور با شأن انسانی است. انسان حقیر هم در محیط حاضر می‌شود، ولی کسی به او اهمیتی نمی‌دهد مگر برای بهره‌کشی. او به‌واقع در "محیط دیگران" است که حاضر می‌شود، نه تعلقی از خویش. هیئت و هیبت او، مهمانِ ناخوانده‌ی توسری‌خور است، نه بیش. انسانِ غرور از دست داده، همیشه آماده‌ی تسخیر است.

رابطه‌ی قدرت و غرور بیش از هر چیز حائز توجه است. قدرت در دست انسان حقیر، فقط ابزار ساخت جهنم است برای دیگران. آدم‌کشان نسل‌برانداز تاریخ، تقریباً همه‌گی انسان‌های آسیب‌دیده و تحقیرشده‌ای بوده‌اند. ناپلئون تمام عمر از قد کوتاهش خجالت‌زده بود. هیتلر از گذشته‌ی هنری‌اش (نقاشی)-که در آن به‌ جایی نرسیده بود- متنفر بود و مسائل زناشویی‌اش را هم که لابد خبر دارید. و بگردید دنبال باقی مثال‌ها که از سر و روی تاریخ می‌ریزند...

حس سرکوبگری، آن‌چه را که نخست در هدف درهم‌شکستن می‌گیرد، غرور افراد است. پس هر سرکوبگر، در بنیاد، خود فردی‌ست حقیر. آنان که خدمت سربازی را پشت سر گذاشته‌اند، می‌دانند که در نظام چطور غرور و شخصیت افراد را خرد می‌کنند تا از آنان مطیع اوامر بسازند. کارخانه‌ی "انسان‌سازی" و قالب‌زدن کمپوت انسانِ هم‌شکل در ایدئولوژی مارکسیستی (بهترین مثال پول‌ پوت) مبنا را بر شخصیت‌ستیزی گذاشته بود تا مبادا کسی سازی دگراندیشانه کوک کند و شکل و نظری دیگر داشته باشد. دستگاه‌ها و انسان‌های سرکوبگر، بیزارند از انسان‌های سرفراز و سرافراز.

و اما از منظر دین و مذهب: تعبد در ادیان اصل است، از این‌رو، آدم‌های مذهبی در نفس خود حقیراند و نشردهنده‌ی حقارت. مذهب تکیه‌گاه انسان مذهبی‌ست، برای همین، او نه مستقل است و نه متشخص. ایستادن بر پای خود و تکیه‌کردن به قابلیت‌های انسانی، ایستادن در مقابل مذهب است.

پرونده‌ی این بحث را باز می‌گذارم برای فرصتی بهتر.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۷

یکی از مباحثی که پس از انقلاب پایش به جامعه کشیده شد، "بحث راجع به دین" بود. انقلاب و پس‌لرزه‌ی سی‌ساله‌ی آن -با سیاسی‌کردن دین و دخالت‌دادن آن در خصوصی‌ترین لایه‌های زندگی مردم- عملاً انسان ایرانی را با موضوع دین درگیر و ملزم به موضع‌گیری کرد. همین موضوع باعث تولد جمعیتی شد که تا قبل از انقلاب به‌شمار نمی‌آمد: بی‌دین‌ها.
ایران شاید در میان کشورهای اسلامی، بزرگ‌ترین جمعیت بی‌دین را در دل داشته باشد. این واقعیتی‌ست بی‌انکار.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

آمدن 2009 و به هر حال تبریک!

نوعی تعهد ضمنی می‌گوید: "سال نو که رسید، بلافاصله تبریک بگو و برای همه آرزوی بهترین‌ها را بکن"! خب، این‌هم مثل خیلی از رفتارهای روزمره‌ی ماست که انجامش می‌دهیم، بدون ذره‌بین انداختن به ریشه‌هایش. بد هم نیست البته. یک‌جور فرصت است برای نزدیک‌کردن انسان‌ها به هم. اما بدبختی این‌جاست به هفته نکشیده، باز از هم دور می‌شویم و "همان آش و همان کاسه"ی باقی روزهای سال!
من در تخیل خودم، می‌گردم دنبال امکانی که بشود بلندمدت‌تر انسان‌ها را به هم جوش داد. مثلاً متعصب‌نبودن در مذهب یا ایدئولوژی یا دیگر ایمان‌ها. ولی عقربه‌ی ساعتم یک‌چرخ‌اش تمام نشده منصرف می‌شوم، برای این‌که به گواه تاریخ، انسان‌ها دائماً بین این تعصب و آن جزم در غلت و چرخش‌اند!
امید هم چیز خوبی است البته. بی امید اصلاً مگر می‌شود زندگی کرد؟ ولی اگر سیر سال‌های گذشته را محکی بزنیم، می‌بینیم وضع آن‌طورها هم که باید بهتر نشده؟ سالی رفت و دیگری آمد و وضع اغلب ما... پس چه شد آن‌همه امید که خرج کردیم؟ فقط امیدواری به آینده‌ی بهتر که کافی نیست... ولی خب لازم است.
ولی من ته دل از تبریک سال نو خوشم می‌آید. برای من فرای عادت است؛ فرای دلگرمی‌دادن ا‌ست. نوعی همدلی با زمان و رفاقت با گذشته‌هاست... و روداشتن به آینده البته. تغییر سال لحظه‌ای است که مسیر شکسته‌ی زمان را به‌هم بند می‌زند. ایستگاهی‌‌ست برای تعویض قطار حرکت زندگی. برای درک آن‌چه رفته و آرزو برای آن‌چه قرار است بیاید، حضور این نقطه الزامی‌ست. و ما سرگردان بین این ایستگاه‌ها...
سال نو مبارک!

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

توی این گرفتاری و حساب-‌کتاب‌های آخر سال، با این برف نیم‌بند که هی می‌آید و نمی‌آید، با امیدواری‌ای که همراه عوض‌شدن سال می‌آید، با دیدارها و نشست‌های خودمانی آمدن سالِ نو... و این‌ها، حیف نیست آدم بنشیند درگیری‌های "خطه‌ی مقدس" را تحلیل کند؟!

  • این هم حرف حساب، از نوعی دیگر: [+]
  • شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

    موسیقی مدرن ما که حرفی برای گفتن دارد!

    سال‌ها پیش، توی عروسی پسرعمه‌ام که توی باغ بزرگی بود، با برادرهام کنار هم نشسته بودیم. لحظه‌ای شد که عروس و داماد وارد شدند: دست در دست هم، پشت‌شان دو-سه همراه، به‌علاوه‌ی سه‌نفر داریه-دنبک‌زن. حالا دقت کنید به این سه‌تا آخری: مردهایی مسن، بدجوری تریاکی، با داریه و دنبکی در دست، چیزی را خارج می‌زدند و نخراشیده باهاش می‌خواندند که کم‌ترین تناسبی با هم نداشت، ولی با پشتکاری باورنکردنی، همین‌جور دور زوج جوان می‌چرخیدند و ادامه می‌دادند و باک‌شان هم نبود! پسرعمه‌ام و خانمش که با مهمان‌ها می‌خواستند روبوسی کنند، این‌ها هی وسط می‌پریدند و حرکات و شکلک‌های عجیبی درمی‌آوردند (احتمالاً چیزی شبیه به رقص) و صداهایی... که بالاخره جناب داماد را -که قرار بود آن‌شب سنگین‌ترین شب زندگی‌اش باشد- مجبور کردند چندباری نگاهی تند و عاقل اندر سفیه بهشان بیاندازد شاید دست بردارند... ولی کو گوش شنوا! همین که به من رسیدند، از داماد پرسیدم قضیه‌ی این حضرات چیست؟ گفت: "این‌ها را آورده‌اند که مسخره‌بازی دربیاورند و اول مراسم، جماعت را کمی بخندانند".(نقل به مضمون) البته پسرعمه‌ام "گمان" می‌کرد که قضیه این است، چون دیده شد که قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست و این‌ها در واقع گروه موزیک مراسم عروسی او هستند!
    من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگ‌های محسن نامجو را می‌بینم، نمی‌دانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان می‌افتم!
    آدم بیرون را که نگاه می‌کند، باورش نمی‌شود که یک روز، این‌همه برف می‌تواند بیاید! حالا مرد می‌خواهد که پارو کند. البته مرد هم نباشد بایستی پارو کند، چون "شتری است که در خانه‌ی آدم خوابیده است" و باید یک‌جور از شرش خلاص شد.
    البته بدم هم نمی‌آمد کسی بود کمی برف‌بازی می‌کردیم:)

    چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

    شکستِ مرز وهم و واقعیت

    بعضی آدم‌ها این‌قدر در سرزمین اوهام پرسه می‌زنند که تخیل برای‌شان شکل واقعیت می‌گیرد. من و شما وقتی پای حرف این‌جور افراد می‌نشینیم، خیلی ساده به آن‌ها می‌گوییم "دروغ‌گو" یا "خیال‌باف"، در صورتی که آن‌ها دروغ نمی‌گویند؛ تنها اوهامی که در ذهن‌شان شکل واقعیت گرفته را بازگو می‌کنند.
    فرق این افراد با دروغگو‌های حرفه‌ای این است که دروغگو با منظور دروغ می‌گوید، اما این‌ها غریزی. دروغگو در پی فریب دیگران است، اما اینان همه‌مدت در حال خودفریبی.
    من مبلغین سینه‌چاکی را دیده‌ام که به رژیم‌ها و ایدئولوژی‌های مستبد سخت دلبسته‌ و ایمان‌دارند، بی این‌که خود متوجه حجم فریبی باشند که در آن غوطه‌ورند. این ناآگاهی، حاصل مغشوش‌شدن مرز واقعیت و اوهام است. انسان غرق در اوهام، واقعیت نمی‌شناسد؛ او دچار کورچشمی‌ست، آن‌هم در محضر واقعیت.

    سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (5)

    به ‌لجن کشیدن و له‌کردن خدمتگزاران فرهنگ، سياست و ادب اين مرزوبوم توسط جامعه در طول تاریخ را تاکنون دليلی بر "ناسپاسی" اين مردم دانسته‌اند. این نظر را نباید جدی گرفت. من می‌گویم برخورد جامعه مثلاً با افرادی نظير تقی‌زاده یا محمدعلی فروغی، "برخورد طبيعی جامعه‌ی ايرانی با استثناهاست" (تعريف خلاصه‌ی "استثنا"های اجتماعی در نخستين بخش همين يادداشت). به عبارتی، اين‌که جامعه‌ای توسعه‌نيافته و مشکل‌دار از لحاظ فرهنگی، کسانی را که ساز ديگری در تضاد با آن‌چه در بستر و متن جامعه جریان دارد کوک کنند را برنتابد، هيچ جای تعجب ندارد. نکته‌ی مقايسه‌ای اين‌جاست: اگر اديب و سياستمردی به بلندای تقی‌زاده در خاک فرانسه نطفه می‌بست، در قدردانی از او چه‌ها که نمی‌کردند... در مقابل، در ايران ما، او چيزی نيست جز "جاسوس استعمار" و "غرب‌زده‌ای منحط"! کارنامه‌ی محمّدعلی فروغی را که بنگريم، هر پاره از کرده‌اش کافی است که او را در جايگاه بزرگ‌ترینِ خادمان اين ملّت بنشانيم؛ از تأسيس فرهنگستان بگيريد تا زدن کلنگ دانشگاه، آوردن فلسفه‌ی غرب به قلمرو زبان فارسی (سير حکمت در اروپا) و تصحيح انتقادی آثار سعدی، خيام و الخ. او یکی از معماران اصلاحات رضاشاهی بود. و امّا نزد جامعه‌ی ما، محمدعلی فروغی "نوکر استبداد" و "فراماسون"ی بيش نیست! به واقع فقط عدّه‌ای "استثنا" قدرشناس عملکرد او هستند و الا بستر جامعه هم‌چنان نگاهی منفی به او دارد.
    چنين است که تمام جریانات روشنفکری سده‌ی گذشته در ايران، "بازگشت به خويشتن خويش" -یعنی بازرفت تاريخی و گذر معکوس به عقب- را هدف خويش گرداندند.
    با اين توضيحات، وقتی جمال‌زاده و قزوینی ديگر به وطن باز نگشتند، وقتی تقی‌زاده گفت "اين وطن بايد از پايه غربی شود"، وقتی صادق چوبک هر چه در آخر نوشته بود را پاره کرد و گفت ديگر نمی‌خواهد از او اثری بماند... و وقتی هدایت به پاريس رفت تا از خود جان‌ستاند، همه‌ی این‌ها، اينک برای‌مان معنی می‌یابند… با فرهنگ نخبه کشی بایستی مقابله کرد.


  • از همین سری: [1][2][3][4]
  • خبرنگار عراقی و پرتاب نعلین!

    شناسه‌ی انسان عقب‌مانده‌ی جهانِ سوّمی نه آن شاخ فرضی روی سرش است، نه دمی در پسِ ماتحت‌اش؛ او را از اخلاق و روش زندگی‌اش است که می‌شناسند. انسان جهانِ سومی همان‌قدر که با گفت‌وگوی مداراگر بیگانه است، با برخورد فیزیکی خویشاوند.
    وقتی کسی که نام خود را خبرنگار گذاشته، یعنی کسی که تحقیقاً بایستی به جای چماق، قلم به دست داشته باشد، نعلین‌اش را به سمت سر رئیس جمهور کشوری دموکراتیک پرتاب می‌کند، انسان بلافاصله به یاد قضیه‌ی همان بوزینه‌ای می‌افتد که می‌خواست ادای امام جماعت درآورد! خبرنگار عراقی با عملش، بیگانه‌گی و دشمنی ریشه‌ای خود را با روش "اعتراض دموکراتیک و قانونی" فریاد زد.
    در دنیایی که خشونت روش شود، فرشته‌ی عدالت پرمی‌ریزد...

    دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

    در راستای نقدی به "پيرمرد و دريا"ی همينگوی


    در پی جست‌وجویی، چشمم به نوشته‌ای خاک‌گرفته خورد و کک انداخت به تنبان‌ام که پس‌نوشته‌ای برایش بیایم. این چند خط، حاصل کار است:

    من نمی‌دانم اين نقدنوشته‌ واقعاً کار بارگاسيوسا است، يا جناب مترجم محترم زحمت نوشتن‌اش را کشيده... آن‌چه که می‌دانم امّا اين است که ربط چندانی به پيرمرد و دريای ارنست همینگوی ندارد. بگذاريد از نوشته شاهد بياورم، با اضافه‌کردن توضیحاتی:

    نویسنده در باره‌ی شخصيت اصلی پيرمرد و دریا چنين می‌نویسد: «مردی با حریف کینه‌توزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری می‌کند و به آدم بهتری تبدیل می‌شود».
    ظاهراً اين "رفيق" کمال‌طلب، همينگوی را با اعضای متعهد حزب کمونيست اشتباه گرفته‌ است؛ همین‌طور پیرمرد خنزرپنزری داستان را با قهرمانان خلق! همينگوی شخصيتی خلق نکرده که بعد از يک نبرد به "آدم بهتری" تبديل شود و بشود به‌اصطلاح "انسان طراز نوین"... همينگوی نویسنده‌ی فرم مسخره‌ی "رئاليسم سوسياليستی" نبوده که به "نفس مبارزه" بهایی گزاف بدهد. اغلب داستان‌های همينگوی -به‌ويژه اين داستان‌اش- روايت شکست آدمی‌ست، در تقلا و نبرد بی‌حاصلی که زندگی نام‌اش است. در این نبرد، هیچ ارتقایی در انتظار نیست.

    اين تکه خواندنی‌ست: «... وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکده‌ی کوچکی که آن‌جا زندگی می‌کند برمی‌گردد، استخوان‌های بی‌خاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهی‌ها آن را خورده‌اند با خود حمل کند و به نظرمان می‌رسد که این فرد بر خلاف تجربه بی‌حاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی توانایی‌های محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است
    نویسنده نه‌تنها محتوای اثر هنری همینگوی را به پست‌ترین نقطه نزول داده، بل‌که با ناديده‌گرفتن سمبوليسم کليدی اين اثر، تن نویسنده را نیز در قبر لرزانده است!
    بگذاريد سخن را کوتاه کنم: پیرمرد و دريا در يکی از فرم‌های شناخته‌شده‌ی داستان کلاسيک، يعنی "داستان بر مبنای تقابل/جدال" (Conflict) نوشته شده است. تقابل در اين داستان -که اساس است- "جدال انسان با طبيعت" (Man Vs Nature) است. در دنیای داستان کلاسيک، در جدال با طبيعت، انسان شکست می‌خورد (با استثناهای تکنولوژيکی کاری نداريم). بر این اصل، قهرمان داستان همينگوی پی ريخته شده تا در بيهوده‌گی زندگی تقلایی بکند و بعد شکست بخورد. استخوان‌های ماهی نيز شمايل و تمثيل خود او است؛ آيينه‌ی تمام نمای او و ثمر زندگی‌اش. به هر رو این داستان هر چه هست، گمان نمی‌کنم توضیح "راه تجلی انسان" باشد!

    «داستان همینگوی غم‌انگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان می‌دهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان می‌تواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگی‌اش معنا ببخشد.
    من می‌گویم اين داستان به معنای واقعی کلمه بدبينانه است. محتوای رئاليستی آن نیز -که تز داستان‌نویسی همينگوی است- اصولاً همين است. به‌عبارتی، همینگوی نویسنده‌ی ورشکستگی انسان است نه موفقیت‌اش. همينگوی هيچ‌کجا سعی نکرده خواننده‌اش را به زندگی خوشبين و اميدوار کند؛ لااقل من نخوانده‌ام.
    این درست که قهرمان داستان با زدن به دریا می‌خواهد به زندگی‌اش معنا ببخشد، اما نتیجه‌ی کارش چه می‌شود؟

    «سانتگو...مرد فروتنی‌است؛ در کلبه‌ی درب و داغانی زندگی می‌کند و تختواب‌اش را روزنامه‌ها تشکیل می‌دهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد
    معيارهای ارزشی‌ نویسنده‌ی محترم را می‌بينيد؟ فلاکت‌زده‌گی یک فرد را در کدام جهان‌بینی -به‌جز مذهبی (مخصوصاً اسلامی و صوفیستی آن) و نیز چپی- می‌شود به "فروتنی" او تعبیر کرد؟ واقعیت این است که سانتیاگو آدم بدبختی است که فلاکت از سر و روی زندگی‌اش می‌بارد. او در دايره‌ی بيهوده‌گی زندگی افتاده و دارد مثل بقيه دست‌وپا می‌زند، شاید به جایی برسد. او ته‌مانده‌ی امیدش را هم خرج می‌کند، ولی ته کار به آدمی باخته و تسلیم مبدل می‌شود. ماهيگری سانتیاگو تیر آخری است که می‌اندازد که اتفاقاً به سنگ می‌خورد. اين تصويری است که ارنست همينگوی در خیلی از کارهاش در صدد ارائه‌‌اش برآمده است.

    اين تکه را در دنباله‌ی توضیح قبل داشته باشید: «نبرد سانتیگو با نیزه‌ماهی او را تبدیل می‌کند به آدمی شگفت‌انگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمان‌ها رفتار می‌کند و بی‌آنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام می‌دهد
    جداً حال آدم از اين‌همه رمانتيسم بی‌محتوا به‌هم می‌خورد! کدام ساده‌گی، کدام فروتنی،... کدام مسئوليت؟ طرف رفته شکم‌اش را سیر کند، چيزی از آب بگيرد و بیاورد در بازار بفروشد دوزار گیرش بیايد؛ اين آخر چه ربطی به فروتنی دارد؟ مغروربودن یا نبودن یک پیرمرد بدبخت و در اعماق چه اهمیتی در دایره‌ی زندگی بشر دارد؛ کدام گره را از مشکلات بشر می‌گشاید؟ "مسئوليت"؟ طرف مگر پيغمبر است که آمده باشد مسئوليت‌اش را انجام بدهد و برود پی کارش؟ یا "انسان طراز اول" حزبی است که از آغاز ملتزم به دنیا آمده باشد؟ تا حالا کجای دنيا ديده‌ايد کسی ماهی بگیرد به‌خاطر مسئوليتی معنوی؟ رئاليسم سوسياليستی نخ‌نما در این نوشته به‌راستی که حیرت‌آور است! جز چهارتا آدم جهانِ سوّمی، کسی تره هم خرد نمی‌کند برای اين ذهنيت‌های آرمان‌گرای عقب‌مانده...

    «رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر می‌دهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجه‌شدن با کوسه ماهی‌ها، که داستان را به سمت اندیشه‌های داروینی پیش می‌برد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعت‌اش بهره می‌گیرد تا مقاومت کند
    سانتیاگو از روی استيصال و ناچاری تمام توانش را گذاشته که توشه‌ای به‌چنگ بیاورد، برای اقتصاد زندگی‌اش. خب از آن حراست می‌کند که عکس‌العملی است طبیعی. اگر بخواهیم روانشناسانه هم به موضوع نگاه کنیم، او در پی اثبات این نکته است که "هنوز آدم به‌دردبخوری است".

    «سانتیگو که ویران شده و بی‌سواد است؛ نمادی‌است از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم می‌گیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطوره‌های مختلف نبرد کند.»
    جداً جز تبسم، چه پاسخی می‌شود به این نظرپرانی داد؟ آدم یاد بعضی مفصران می‌افتد که حافظ بیچاره را به "قرآن‌خوان" تبدیل کرده‌اند! زبان توجیه‌گر که در پی کشف حقیقت نیست...

    و اما از همه جالب‌تر، پاراگراف آخر است:
    «مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.»
    خب اگر گفته، حرف بی‌جایی زده! لااقل به این داستان ربطی ندارد.
    «در این داستان شگفت‌انگیز، احساسات‌گرایی با نبودن خود؛ خودنمایی می‌کنند
    اگر قرار باشد محوری را در این داستان روی میز تشریح بگذاریم، آن "خشونت" است نه "احساسات": خشونت طبیعت، خشونت زندگی و انتهای غم‌انگیز پیرمرد. جای احساسات در این داستان کجاست؟
    «سانتیگو مثل اسپارتان‌ها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آن‌ها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست می‌گیرد و در دهکده خوابیده پیش می‌رود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس می‌کند را نمی‌توان به این سادگی‌ها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتاب‌های بزرگ و به‌یاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط می‌شود
    فرق اساسی و غیر قابل قیاس این است که اسپارت‌ها، در سرگذشت اسطوره‌ای و تخیلی‌شان پیروز می‌شوند، اما سانتیاگوی همینگوی شکست می‌خورد... و در شکست، هیچ رازی نهفته نیست.