آدمهایی که لبخند بر لبان دیگران مینشانند، وفتی که میروند، با لبخندی یادشان میکنیم.
یاد تورج نگهبان پایا باد!
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷
رانندگی ما ایرانیها!
بر اساس دیدههای من، دو گروه در تورنتو واقعاً وحشتناک رانندگی میکنند: چینیها و صد البته هممیهنان گرامی ما! چینیهای زبانبسته که عذرشان موجه است؛ تا قبل از آمدنشان به کانادا، مدرنترین وسیلهی نقلیهشان چیزی بوده در حد دوچرخه یا موتور گازی. ولی ایرانیهای عزیز، همانها که وقتی ازشان میپرسی "چه ماشینی ایران سوار میشدی" -هنوز نفس کلامت هوا را آلوده نکرده- فوری افاضه میفرمایند که "بنز یا بیامو"، بد-رانندگی-کردنشان از نوع دیگریست البته که خدمتتان توضیحکی قلمی خواهم کرد.
یک پرانتز کوچک اینجا باز کنم: مقصود من طبعاً همهی چینیها -که آدمهای سختکوش و بیمزاحمتی هستند- یا ایرانیها که هممیهنان من هستند نیست که اگر بود، چیزی میشد در حد "تف سربالا"! من حرفم میگردد دور تعداد زیادی از این دو جماعت که باعث شدهاند این ذهنیت در من ایجاد شود... که انصافاً تعدادشان کم هم نیست.
چینیها خیلی یواش میرانند. من دیدهام که بعضیشان در اتوبان از هفتاد کیلومتر نمیگذرند! بدجوری باعث ترافیک میشوند. دستفرمانشان هم تا بخواهید خراب است... که از یواشراندنشان میشود حدس زد. اصولاً فرهنگ رانندگی در یک محیط جمعی به نام خیابان را ندارند. کنارشان که میرانی، تنت مدام میلرزد که نکند ناغافل بهت بزنند!
ایرانیها رانندگی را خوب بلدند، با این وجود، قانونگریزند. در رانندگی بیمبالاتاند. میبینند که راهنما زدهای که خطات را عوض کنی، اما بهت راه نمیدهند. خودشان اما در فاصلهی هر چهارراه، بیخودی چند بار خط عوض میکنند! ویراژ بیمورد میدهند. به حق تقدم عابر پیاده احترام نمیگذارند، مخصوصاً اگر ببینند قیافهی تیپیک مرد ایرانی دارد (کچل و پشمالو!). موقع مستی رانندگی میکنند و خیالشان هم نیست. خلاصه میخواهند هرجور شده پوز قوانین راهنمایی-رانندگی را به گل بمالند که من ماندهام واقعاً چرا؟!
من باید بروم. دوست داشتم مفصلتر بنویسم، اما دوستانی منتظرماند. میماند وعدهمان به وقتی دیگر... تا آنموقع، این سرفصل را داشته باشید تا بقیهی شرح.
یک پرانتز کوچک اینجا باز کنم: مقصود من طبعاً همهی چینیها -که آدمهای سختکوش و بیمزاحمتی هستند- یا ایرانیها که هممیهنان من هستند نیست که اگر بود، چیزی میشد در حد "تف سربالا"! من حرفم میگردد دور تعداد زیادی از این دو جماعت که باعث شدهاند این ذهنیت در من ایجاد شود... که انصافاً تعدادشان کم هم نیست.
چینیها خیلی یواش میرانند. من دیدهام که بعضیشان در اتوبان از هفتاد کیلومتر نمیگذرند! بدجوری باعث ترافیک میشوند. دستفرمانشان هم تا بخواهید خراب است... که از یواشراندنشان میشود حدس زد. اصولاً فرهنگ رانندگی در یک محیط جمعی به نام خیابان را ندارند. کنارشان که میرانی، تنت مدام میلرزد که نکند ناغافل بهت بزنند!
ایرانیها رانندگی را خوب بلدند، با این وجود، قانونگریزند. در رانندگی بیمبالاتاند. میبینند که راهنما زدهای که خطات را عوض کنی، اما بهت راه نمیدهند. خودشان اما در فاصلهی هر چهارراه، بیخودی چند بار خط عوض میکنند! ویراژ بیمورد میدهند. به حق تقدم عابر پیاده احترام نمیگذارند، مخصوصاً اگر ببینند قیافهی تیپیک مرد ایرانی دارد (کچل و پشمالو!). موقع مستی رانندگی میکنند و خیالشان هم نیست. خلاصه میخواهند هرجور شده پوز قوانین راهنمایی-رانندگی را به گل بمالند که من ماندهام واقعاً چرا؟!
من باید بروم. دوست داشتم مفصلتر بنویسم، اما دوستانی منتظرماند. میماند وعدهمان به وقتی دیگر... تا آنموقع، این سرفصل را داشته باشید تا بقیهی شرح.
سهشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷
قبلاً خدمتتان عرض شده، ولی خب بازگوییاش کمبدک نیست: تنها آخوندی که سرش به تنش میارزد همین ملا حسنی وبلاگنویس خودمان است به جان شما! البته از خالیبودن حجرهاش پیداست که این حضرت را بالاخره گرفتند و خلع لباس کردند و خلاصه که رفت پی کارش!
چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷
به ازدواج در هر سنی خوشآمد بگوییم

دو تن از دوستان من که روی پنجاه را بوسیدهاند، قرار است آخر اینهفته خط زندگی خود را به هم پیوند بزنند. من فکر میکنم ازدواج در چنین سنی، لقبی جز شجاعت برازندهاش نیست. لااقل من اینطور فکر میکنم...
ازدواج در دههی پنجاه زندگی پشتکردن به انزواست. من برای قضاوت در چنین مواردی از خودم میپرسم: چقدر باید انگیزهی زندگی در انسان قوی باشد که حتا در سرپایینی عمر به فکر همسرگزینی بیافتند؟ ما برای زندگی به انگیزه نیاز داریم و انگیزه همهچیز است. آنها که انگیزهای قوی دارند، آدمهای شجاعی هستند و من در این باور شک ندارم.
ازدواج در سن پایین پایهی تشکیل خانواده است. اصولاً هدفی جز این ندارد. ازدواج در سن یادشده اما عشق است و باهمزیستی؛ نوعی تکمیل زندگی هم. حساب کار پس چیز دیگریست.
انسان ته کارش تنهاییست. تنها میآید و تنها میرود. با هم گردآمدن دو انسان اما جدالیست با جبری که جان و جهان آدمی را شکل داده، یعنی "تنهایی"... و زندگی مگر چیزی جز مبارزه است؟
به دوستانم تبریک میگویم و برایشان بهترینها را آرزو میکنم!
سهشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷
خطاپذیری ما!
باور کنید انسانهای موفق نه شاخ دارند و نه دم؛ فقط چند شاخصه دارند که قابل شناساییشان میکند. بازندهها نیز به همین شکل. یکی از نقاطی که موفقها را از بازندهها قابل تشخیص میکند، "طرز نگاه و برخوردشان با خطاهای خود" است. انسانهای بازنده -بر خلاف برندهها که ایراد کار را نخست در خود میبینند- هر جا که کارشان گیر کند، به گردن اطرافیان و محیط میاندازند. در واقع بازندهها فکر میکنند زمین و زمان دستبهدست هم دادهاند که در کار آنها خلل وارد کنند! اینجاست که راه بر "عبرتآموزی" و بعد "جبران خطا" بسته میشود، چه اگر ریشهی خطا در خود نیست، دیگر نیازی نیز به بازاندیشی در کردهی خود باقی نمیماند. در همین دوراهه است که برندهها سوی خویش از بازندهها جدا میکنند، چه آنان شک ندارند اگر خطایی رخ داده، ردی از آن را بایستی در خود بجویند. این، نقطهی آغاز جبران خطا و پیشگیری از خطاهای بعدی است.
دو اجتماع، دو امکان
در زندگی خود و اطرافیان که دقیق شویم، میبینیم که عدالت در جوامع غربی نیز گمگشتهای بیش نیست! اگر در ممالک استبدادی حکومتها حق انتخاب را از انسانها میگیرند، در جوامع آزاد فرم غربی اما این "نوع روابط انسانی" است که برای فرد در حوزهی انسانیاش انتخابی نمیگذارد.
در جامعههای قبلِ مدرن، انسان در شبکهای میزید که قدمتش به عمق سنت آن جامعه میرسد. این شبکه در واقع پلساز گذار انسان از مرحلهای به مرحلهای دیگر در طول زندگی است. این شبکه کمک میکند که انسان مرحلهی بلوغ را به جوانی طی کند، مسیر تحصیل و بعد ازدواج او را هموار میکند و الخ. در جوامع تا بن دندان فردگرا -که شبکهای از فامیل-آشنا-هممحلی وجود ندارد، فرد گاهی چنان به دام تنهایی میافتد که فکر میکند از همه جهت بایکوت شده است! اینجاست که توقعات و خواستههای خود را اینقدر تقلیل میدهد که گاه تلق ته دیگ نیز از کفگیر بیوزن او درمیآید! در مقابل، بلیط بختآزمایی بعضی در زندگی چنان میبرد که نمیدانند با آوردهها و امکاناتش چه کنند!
من البته به این وضع نمیگویم "جبر زندگی" که باید در آن سوخت و با آن ساخت؛ به آن فقط میگویم "شرایط خاص جامعه یا منطقه". درست که همیشه نمیشود با شرایطی که بر وضع غالب است درافتاد، ولی خب دستِ کم میشود آنرا دید و بهدقت و سنجش گذاشت. این یعنی در اعماق انسان هنوز کمکمک نوری هست که سوسو میزند...
پینوشت:
همیشه سعی کردهام با خوانندهام صمیمی و روراست باشم. این شکل برخورد برایم نوعی اجبار درونی و اخلاقی است. به همین لحاظ، اغلب از فرورفتن در قالب "آزردهگی" گریزان بودهام. شاید اما نوشتهای این رنگ را -به عاریه- به خودش بگیرد که شما به صراحت کلام این قلم ببخشیدش!
در جامعههای قبلِ مدرن، انسان در شبکهای میزید که قدمتش به عمق سنت آن جامعه میرسد. این شبکه در واقع پلساز گذار انسان از مرحلهای به مرحلهای دیگر در طول زندگی است. این شبکه کمک میکند که انسان مرحلهی بلوغ را به جوانی طی کند، مسیر تحصیل و بعد ازدواج او را هموار میکند و الخ. در جوامع تا بن دندان فردگرا -که شبکهای از فامیل-آشنا-هممحلی وجود ندارد، فرد گاهی چنان به دام تنهایی میافتد که فکر میکند از همه جهت بایکوت شده است! اینجاست که توقعات و خواستههای خود را اینقدر تقلیل میدهد که گاه تلق ته دیگ نیز از کفگیر بیوزن او درمیآید! در مقابل، بلیط بختآزمایی بعضی در زندگی چنان میبرد که نمیدانند با آوردهها و امکاناتش چه کنند!
من البته به این وضع نمیگویم "جبر زندگی" که باید در آن سوخت و با آن ساخت؛ به آن فقط میگویم "شرایط خاص جامعه یا منطقه". درست که همیشه نمیشود با شرایطی که بر وضع غالب است درافتاد، ولی خب دستِ کم میشود آنرا دید و بهدقت و سنجش گذاشت. این یعنی در اعماق انسان هنوز کمکمک نوری هست که سوسو میزند...
پینوشت:
همیشه سعی کردهام با خوانندهام صمیمی و روراست باشم. این شکل برخورد برایم نوعی اجبار درونی و اخلاقی است. به همین لحاظ، اغلب از فرورفتن در قالب "آزردهگی" گریزان بودهام. شاید اما نوشتهای این رنگ را -به عاریه- به خودش بگیرد که شما به صراحت کلام این قلم ببخشیدش!
شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۷
محیط و شرایط زیست در آن
هنگام احوالپرسی صبحگاهی، به همسایهام از بارندگی زیاد امثال شکایت کردم. پاسخش اما این بود که "ما واقعاً به این بارندگی نیاز داشتیم، چون ارتفاع دریاچهی انتاریو حدوداً چهار متر پایینتر از حد معمول است"(نقل به مضمون).
اهمیت به محیط زیست و پیگیری اخبار مربوط به آن از ارکان اولیه شهروندیست. بهراستی کدام عضو دنیای مدنی (منظور کشورهای مدرن) است که نسبت به وضع زیستمحیطی خود آگاهی کافی نداشته باشد و برای بهترشدن آن تلاش نکند؟ در مقابل مردم جهان سوم چه درکی از سلامت و بهزیستی طبیعت و محل سکونت خود دارند؟ لابد کثیفی محل سکونت و نابودی طبیعت آنها نیز کار این غربیهای نابهکار است!
تمرکز روی مسئلهی زیستی کرهی خاک بایستی صدرنشین دغدغههای نسل ما باشد. منکه اینگونه میاندیشم.
اهمیت به محیط زیست و پیگیری اخبار مربوط به آن از ارکان اولیه شهروندیست. بهراستی کدام عضو دنیای مدنی (منظور کشورهای مدرن) است که نسبت به وضع زیستمحیطی خود آگاهی کافی نداشته باشد و برای بهترشدن آن تلاش نکند؟ در مقابل مردم جهان سوم چه درکی از سلامت و بهزیستی طبیعت و محل سکونت خود دارند؟ لابد کثیفی محل سکونت و نابودی طبیعت آنها نیز کار این غربیهای نابهکار است!
تمرکز روی مسئلهی زیستی کرهی خاک بایستی صدرنشین دغدغههای نسل ما باشد. منکه اینگونه میاندیشم.
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
دوستی (16)
امشب با آدمی صحبت میکردم که غمگین بود. سه سالِ زندگیاش در کانادا برایش کابوسی بیش نبود. به دیدِ من، ارتفاع بدیهای اینجا بر سراسر زندگیاش سایه انداخته و تن رنجور او را در سرمایش سخت لرزانده بود.
با چنین آدمی صحبتکردن سخت است. اینجور جاها دلداریدادن کاری از پیش نمیبرد. دروغ نگویم، احساس درماندهگی کردم. بیش از آن اما پُر شدم از غم. غم دیگران غمگینم میکند. خصلت آسیبرسانیست... میدانم... اما من اینطوریام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد.
یادم که به دورنای آن روزها پرکشید، خودم را یکآن در جلد او دیدم. اوایل ورودم به کانادا را میگویم. آن روزها، امتدادی بود از انزجار. هنوز گوشم از نواختن سیلی زمانه زنگ میزند! همین بود که دیدم انعکاس واژگان او را قبلاً نیز در عمیق خود شنیدهام؛ نه، بهتر است بگویم، همه را باری زندگی کردهام.
اما زندگی خطی مستقیم نیست؛ تا بخواهید پیچ و تاب دارد. اغلب به جایی میکشدمان که خودش میخواهد، نه ما. گاه میخکوبمان میکند لب درهای که پرتابشدنمان به قعرش فقط به نسیم کمسویی بسته است، اما همین نسیم نمیآید و باز بازمیگردیم! یکموقع هم هست که در عرشایم و ناغافل با صورت به زمینمان میزند! چه میشود کرد؛ زندگی است دیگر... و زندگی تماماً تنلرزه است. ولی هست و حضورش را باید به آغوش کشید؛ با تمام تنلرزههایش.
با چنین آدمی صحبتکردن سخت است. اینجور جاها دلداریدادن کاری از پیش نمیبرد. دروغ نگویم، احساس درماندهگی کردم. بیش از آن اما پُر شدم از غم. غم دیگران غمگینم میکند. خصلت آسیبرسانیست... میدانم... اما من اینطوریام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد.
یادم که به دورنای آن روزها پرکشید، خودم را یکآن در جلد او دیدم. اوایل ورودم به کانادا را میگویم. آن روزها، امتدادی بود از انزجار. هنوز گوشم از نواختن سیلی زمانه زنگ میزند! همین بود که دیدم انعکاس واژگان او را قبلاً نیز در عمیق خود شنیدهام؛ نه، بهتر است بگویم، همه را باری زندگی کردهام.
اما زندگی خطی مستقیم نیست؛ تا بخواهید پیچ و تاب دارد. اغلب به جایی میکشدمان که خودش میخواهد، نه ما. گاه میخکوبمان میکند لب درهای که پرتابشدنمان به قعرش فقط به نسیم کمسویی بسته است، اما همین نسیم نمیآید و باز بازمیگردیم! یکموقع هم هست که در عرشایم و ناغافل با صورت به زمینمان میزند! چه میشود کرد؛ زندگی است دیگر... و زندگی تماماً تنلرزه است. ولی هست و حضورش را باید به آغوش کشید؛ با تمام تنلرزههایش.
یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷
دوستی (15)
زندگی در شهر "هفتاد و دو ملت" کیفیتهایی دارد و کمبودهایی. کمبود عمدهای که تورنتو دارد -خصوصاً برای ما ایرانیها و بیشتر از همه برای مجردهامان-، "ضعف ایجاد ارتباط" است. هشت سال زندگی در این شهر به من اجازه میدهد که در این باره اظهار نظر کنم.
خصوصیت برجستهای که من در بین خانمهای ایرانی دیدهام "بالابودن توقع" از زندگی است. این خصوصیت را نه فقط ما مردهای ایرانی، که خیلیهای دیگر نیز متوجه شدهاند.
فکر میکنید شخص من چند زن متارکهکرده یا دختر ایرانی بالای چهل سال میشناسد که بیش از ده سال است در کانادا زندگی میکنند؟ شانس اینها برای یافتن زوج چقدر است؟ در کجا و چطور میتوانند شریک آیندهی خود را بیابند؟ چه کسی میتواند نظر و توقع آنها را تأمین کند؟ چند بار در طول مدت زندگیشان به آنها پیشنهاد آشنایی و ارتباط داده میشود؟ میاندیشم که به دنبال ارتباط تا کجا باید دوید؟
به مردها که برسیم، وضعیت چندان مساعدتر نیست. تفاوتی که البته مردها دارند این است که مجبورند از لحاظ مالی خود را به وضعیتی برسانند بالای حد نصاب، چرا که جامعهی ایرانی ما در تورنتو سخت درگیر رقابت است! در واقع غالب ما مردها کار نمیکنیم که با پولش زندگی کنیم، بلکه کار میکنیم که از همقطارهای خود بالاتر بایستیم. چنین است که فخرفروشی، دیوار آسایش ما را دائماً میتراشد...
این چرخهی فرسایشی موقعی تکمیلتر میشود که "زودرنجی" خاص ما ایرانیها هم پایش را بهمیان بگذارد. اغلب اتفاق میافتد که دوستیهایی که ماهها پایهریزی و قوامشان زمان برده، به آنی فرومیریزند. مثل نهالی است که -پس از نشاندن و مراقبت شبانهروزی- تا به بر رسید، با تبر بیافتیم به جانش! هر نهال دوستی که بشکند، یأسی بر یأسهای ما افزوده میشود و این دور فرسایش همینطور ادامه دارد...
ما تمام مدت در حجمی از یأس و امید حیرانیم. گاهی سنگینی یأس بر امید میچربد و گاه بالاعکس. این عدم توازن البته خارج از روال و نفس زندگی نیست، ولی گاه هست که یأس چنان در اقلیم زندگی دامن میگسترد که از امید جز خاطرهای در ضمیر چیزی نمیماند...
خصوصیت برجستهای که من در بین خانمهای ایرانی دیدهام "بالابودن توقع" از زندگی است. این خصوصیت را نه فقط ما مردهای ایرانی، که خیلیهای دیگر نیز متوجه شدهاند.
فکر میکنید شخص من چند زن متارکهکرده یا دختر ایرانی بالای چهل سال میشناسد که بیش از ده سال است در کانادا زندگی میکنند؟ شانس اینها برای یافتن زوج چقدر است؟ در کجا و چطور میتوانند شریک آیندهی خود را بیابند؟ چه کسی میتواند نظر و توقع آنها را تأمین کند؟ چند بار در طول مدت زندگیشان به آنها پیشنهاد آشنایی و ارتباط داده میشود؟ میاندیشم که به دنبال ارتباط تا کجا باید دوید؟
به مردها که برسیم، وضعیت چندان مساعدتر نیست. تفاوتی که البته مردها دارند این است که مجبورند از لحاظ مالی خود را به وضعیتی برسانند بالای حد نصاب، چرا که جامعهی ایرانی ما در تورنتو سخت درگیر رقابت است! در واقع غالب ما مردها کار نمیکنیم که با پولش زندگی کنیم، بلکه کار میکنیم که از همقطارهای خود بالاتر بایستیم. چنین است که فخرفروشی، دیوار آسایش ما را دائماً میتراشد...
این چرخهی فرسایشی موقعی تکمیلتر میشود که "زودرنجی" خاص ما ایرانیها هم پایش را بهمیان بگذارد. اغلب اتفاق میافتد که دوستیهایی که ماهها پایهریزی و قوامشان زمان برده، به آنی فرومیریزند. مثل نهالی است که -پس از نشاندن و مراقبت شبانهروزی- تا به بر رسید، با تبر بیافتیم به جانش! هر نهال دوستی که بشکند، یأسی بر یأسهای ما افزوده میشود و این دور فرسایش همینطور ادامه دارد...
ما تمام مدت در حجمی از یأس و امید حیرانیم. گاهی سنگینی یأس بر امید میچربد و گاه بالاعکس. این عدم توازن البته خارج از روال و نفس زندگی نیست، ولی گاه هست که یأس چنان در اقلیم زندگی دامن میگسترد که از امید جز خاطرهای در ضمیر چیزی نمیماند...
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷
تصویر چهار
جلوی پیشخوان
درست پشت من ایستادهاند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودیخندیدن دختر را پاره میکند. گاهی دختر صورت برمیگرداند و با شیطنت تکانکی میخورد.
جلوی پیشخوان، لهجهی ایرانی من تلنگری به دختر میزند و کمی خودش را جمعوجور میکند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمیکند تا لحظهای که چند سکهی باقی پولم را توی دستم میگذارد، اخم دختر است که بر من میبارد و پشتم را میسوزاند!
باقی تصویرها: [1][2][3]
یادآوری: "تصویرها" مجموعهی داستان، یا بهتر است گفت داستانکی است که از چندی پیش نگاشتهام و بر تعدادشان نیز افزوده میشود. اینها روی مسئلهی مهاجرین ایرانی کانادا -بالاخص شهر تورنتو- تمرکز دارند.
درست پشت من ایستادهاند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودیخندیدن دختر را پاره میکند. گاهی دختر صورت برمیگرداند و با شیطنت تکانکی میخورد.
جلوی پیشخوان، لهجهی ایرانی من تلنگری به دختر میزند و کمی خودش را جمعوجور میکند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمیکند تا لحظهای که چند سکهی باقی پولم را توی دستم میگذارد، اخم دختر است که بر من میبارد و پشتم را میسوزاند!
چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷
دیدار با مهشید امیرشاهی
جشنوارهی تیرگان بهانهای شد برای حضور خوشهنگام مهشید امیرشاهی در تورنتو و نیز سه دیدار نسبتاً بلند من با او. خانم امیرشاهی از حدود یکماه قبل از آن به من خبر داده بود که عازم اینجاست، اما اشاره نکرده بوده که مناسبتاش چیست. منهم که به خاطر گرفتاریهای روزمره، تقریباً از قریببهاتفاق رویدادهای جامعهی ایرانی شهرم دور افتادهام، طبیعی بود که نتوانم حدس بزنم که قضیه چیست. البته اهمیتی هم نداشت؛ مهم دیدار با نویسندهای بود که مورد احترام و علاقهام است، نه دلیل آمدناش.
چهارشنبه شانزدهم جولای، حدود ساعت چهار تلفنم زنگ خورد: خانم امیرشاهی پشت خط بود. تازه رسیده بود و آنطور که میگفت، خستهی سفر بود و حوصلهی هیاهو نداشت و خلاصه بدش نمیآمد با دوستی خلوت کند و گپی بزند. آمادهشدنم دقایقی بیشتر طول نکشید. به راه افتادم.
از خانهی من تا هتل محل اقامت مهشید امیرشاهی چیزی حدود بیست کیلومتر راه بود (و هست)؛ از یکی از شمالیترین نقاط شهر، تا آخرین نقطهی جنوبی شهر، کنار ساحل. بیتوجه به نصیحتهای خانم امیرشاهی که از من میخواست آهسته برانم، در میان راه یک قبض بالای صد دلار از پلیس هدیه گرفتم! به هتل رسیدم و بعد از حدود یکربع چرخ زدن، جای پارک گیر آوردم. به لابی که رسیدم، از همانجا به خانم تلفن کردم.
چالاکی مهشید امیرشاهی دهنکجیای بود به سنش (فکر میکنم 70 سال). خیلی مناسب و مرتب لباس پوشیده بود و گرمای برخوردش همان بود که انتظارش را داشتم. با هم بیرون زدیم و با ماشین ساعتی چرخیدیم و بازگشتیم. بعد در لابی نشستیم و بعد گفتوگویمان به اتاق خانم امیرشاهی کشید، انگار حرفهامان تمامی نداشت. کتابها را برایم با بزرگواری پشتنویس و امضا کرد که میماند به یادگار.
پسفردایش -یعنی جمعه-، به اتفاق امیر مهیم رفتیم به قصهخوانیاش. به نیمههای برنامه رسیدیم، از بس خیابانها شلوغ بود و جای پارک کم. بعد از آن، با جمعی از دوستان به کافهای کنار ساحل رفتیم و بعد بهاتفاق شام مختصری خوردیم و به همراه دو تن دیگر به هتل آمدیم و تا نزدیک یکوسی نیمهشب گفتوگومان به درازا کشید.
شنبه آخرین دیدارمان بود. خانم افتخار دادند به منزل من بیایند. برادرم و سه تن دیگر از دوستان انتظار میکشیدند که رسیدیم. از نشستنمان در بالکن دقیقهای نگذشته بود که رعدی زد و ... و کشاندمان به درون. خلاصه تا سینهبهسینهی لحظات پایانی نوزدهم جولای گفتوشنیدمان ممتد شد. خانم را تا هتل همراهی کردم.
من گمان نمیکنم لازم باشد گفتههایی که بین ما رد-و-بدل شده را بازگو کنم. قصد من اینجا گزارشنویسی یا نشر مصاحبه نیست. دامنهی نشستی خصوصی را نباید به علن گستراند. فقط اینرا بگویم که واقعاً از تیپ شخصیتی و گفتار مهشید امیرشاهی لذت بردم. مهشید امیرشاهی -بر خلاف بسیاری از نویسندگان و بدون هیچگونه تظاهری- دقیقاً آیینهی تمامنمای آثارش است. بهعبارتی، آثار او بیکموکاست خود او است و اوست که در آنها جریان دارد. چنین خصوصیتی در میان نویسندگان ایرانی بس کمیاب است. مثل غالب انسانهای عمیق، زودرنج است، با قلبی تا بخواهید رئوف. همینجا این خط نوشته را نگه دارم. من لزومی نمیبینم وارد جزییات شخصیتی او یا کس دیگری بشوم. او نیز فردی است از افراد، با خصوصیات کاملاً انسانی. این را بگویم و ختم کلام که حیف از آفتابی چون مهشید امیرشاهی که جلوی نورافشانیاش را به درون میهنمان گرفتهاند...
اشتراک در:
پستها (Atom)
