در پی جستوجویی، چشمم به نوشتهای خاکگرفته خورد و کک انداخت به تنبانام که پسنوشتهای برایش بیایم. این چند خط، حاصل کار است:
من نمیدانم اين
نقدنوشته واقعاً کار بارگاسيوسا است، يا جناب مترجم محترم زحمت نوشتناش را کشيده... آنچه که میدانم امّا اين است که ربط چندانی به
پيرمرد و دريای ارنست همینگوی ندارد. بگذاريد از نوشته شاهد بياورم، با اضافهکردن توضیحاتی:
نویسنده در بارهی شخصيت اصلی پيرمرد و دریا چنين مینویسد: «
مردی با حریف کینهتوزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری میکند و به آدم بهتری تبدیل میشود».
ظاهراً اين "رفيق" کمالطلب، همينگوی را با اعضای متعهد حزب کمونيست اشتباه گرفته است؛ همینطور پیرمرد خنزرپنزری داستان را با قهرمانان خلق! همينگوی شخصيتی خلق نکرده که بعد از يک نبرد به "آدم بهتری" تبديل شود و بشود بهاصطلاح "انسان طراز نوین"... همينگوی نویسندهی فرم مسخرهی "رئاليسم سوسياليستی" نبوده که به "نفس مبارزه" بهایی گزاف بدهد. اغلب داستانهای همينگوی -بهويژه اين داستاناش- روايت شکست آدمیست، در تقلا و نبرد بیحاصلی که زندگی ناماش است. در این نبرد، هیچ ارتقایی در انتظار نیست.
اين تکه خواندنیست: «...
وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکدهی کوچکی که آنجا زندگی میکند برمیگردد، استخوانهای بیخاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهیها آن را خوردهاند با خود حمل کند و به نظرمان میرسد که این فرد بر خلاف تجربه بیحاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی تواناییهای محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است.»
نویسنده نهتنها محتوای اثر هنری همینگوی را به پستترین نقطه نزول داده، بلکه با ناديدهگرفتن سمبوليسم کليدی اين اثر، تن نویسنده را نیز در قبر لرزانده است!
بگذاريد سخن را کوتاه کنم:
پیرمرد و دريا در يکی از فرمهای شناختهشدهی داستان کلاسيک، يعنی "داستان بر مبنای تقابل/جدال" (
Conflict) نوشته شده است. تقابل در اين داستان -که اساس است- "جدال انسان با طبيعت" (Man Vs Nature) است. در دنیای داستان کلاسيک، در جدال با طبيعت، انسان شکست میخورد (با استثناهای تکنولوژيکی کاری نداريم). بر این اصل، قهرمان داستان همينگوی پی ريخته شده تا در بيهودهگی زندگی تقلایی بکند و بعد شکست بخورد. استخوانهای ماهی نيز شمايل و تمثيل خود او است؛ آيينهی تمام نمای او و ثمر زندگیاش. به هر رو این داستان هر چه هست، گمان نمیکنم توضیح "راه تجلی انسان" باشد!
«
داستان همینگوی غمانگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان میدهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان میتواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگیاش معنا ببخشد..»
من میگویم اين داستان به معنای واقعی کلمه بدبينانه است. محتوای رئاليستی آن نیز -که تز داستاننویسی همينگوی است- اصولاً همين است. بهعبارتی، همینگوی نویسندهی ورشکستگی انسان است نه موفقیتاش. همينگوی هيچکجا سعی نکرده خوانندهاش را به زندگی خوشبين و اميدوار کند؛ لااقل من نخواندهام.
این درست که قهرمان داستان با زدن به دریا میخواهد به زندگیاش معنا ببخشد، اما نتیجهی کارش چه میشود؟
«
سانتگو...مرد فروتنیاست؛ در کلبهی درب و داغانی زندگی میکند و تختواباش را روزنامهها تشکیل میدهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد.»
معيارهای ارزشی نویسندهی محترم را میبينيد؟ فلاکتزدهگی یک فرد را در کدام جهانبینی -بهجز مذهبی (مخصوصاً اسلامی و صوفیستی آن) و نیز چپی- میشود به "فروتنی" او تعبیر کرد؟ واقعیت این است که سانتیاگو آدم بدبختی است که فلاکت از سر و روی زندگیاش میبارد. او در دايرهی بيهودهگی زندگی افتاده و دارد مثل بقيه دستوپا میزند، شاید به جایی برسد. او تهماندهی امیدش را هم خرج میکند، ولی ته کار به آدمی باخته و تسلیم مبدل میشود. ماهيگری سانتیاگو تیر آخری است که میاندازد که اتفاقاً به سنگ میخورد. اين تصويری است که ارنست همينگوی در خیلی از کارهاش در صدد ارائهاش برآمده است.
اين تکه را در دنبالهی توضیح قبل داشته باشید: «
نبرد سانتیگو با نیزهماهی او را تبدیل میکند به آدمی شگفتانگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمانها رفتار میکند و بیآنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام میدهد.»
جداً حال آدم از اينهمه رمانتيسم بیمحتوا بههم میخورد! کدام سادهگی، کدام فروتنی،... کدام مسئوليت؟ طرف رفته شکماش را سیر کند، چيزی از آب بگيرد و بیاورد در بازار بفروشد دوزار گیرش بیايد؛ اين آخر چه ربطی به فروتنی دارد؟ مغروربودن یا نبودن یک پیرمرد بدبخت و در اعماق چه اهمیتی در دایرهی زندگی بشر دارد؛ کدام گره را از مشکلات بشر میگشاید؟ "مسئوليت"؟ طرف مگر پيغمبر است که آمده باشد مسئوليتاش را انجام بدهد و برود پی کارش؟ یا "انسان طراز اول" حزبی است که از آغاز ملتزم به دنیا آمده باشد؟ تا حالا کجای دنيا ديدهايد کسی ماهی بگیرد بهخاطر مسئوليتی معنوی؟ رئاليسم سوسياليستی نخنما در این نوشته بهراستی که حیرتآور است! جز چهارتا آدم جهانِ سوّمی، کسی تره هم خرد نمیکند برای اين ذهنيتهای آرمانگرای عقبمانده...
«
رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر میدهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجهشدن با کوسه ماهیها، که داستان را به سمت اندیشههای داروینی پیش میبرد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعتاش بهره میگیرد تا مقاومت کند.»
سانتیاگو از روی استيصال و ناچاری تمام توانش را گذاشته که توشهای بهچنگ بیاورد، برای اقتصاد زندگیاش. خب از آن حراست میکند که عکسالعملی است طبیعی. اگر بخواهیم روانشناسانه هم به موضوع نگاه کنیم، او در پی اثبات این نکته است که "هنوز آدم بهدردبخوری است".
«سانتیگو که ویران شده و بیسواد است؛ نمادیاست از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم میگیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطورههای مختلف نبرد کند.»
جداً جز تبسم، چه پاسخی میشود به این نظرپرانی داد؟ آدم یاد بعضی مفصران میافتد که حافظ بیچاره را به "قرآنخوان" تبدیل کردهاند! زبان توجیهگر که در پی کشف حقیقت نیست...
و اما از همه جالبتر، پاراگراف آخر است:
«مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.»
خب اگر گفته، حرف بیجایی زده! لااقل به این داستان ربطی ندارد.
«
در این داستان شگفتانگیز، احساساتگرایی با نبودن خود؛ خودنمایی میکنند.»
اگر قرار باشد محوری را در این داستان روی میز تشریح بگذاریم، آن "خشونت" است نه "احساسات": خشونت طبیعت، خشونت زندگی و انتهای غمانگیز پیرمرد. جای احساسات در این داستان کجاست؟
«
سانتیگو مثل اسپارتانها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آنها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست میگیرد و در دهکده خوابیده پیش میرود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس میکند را نمیتوان به این سادگیها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتابهای بزرگ و بهیاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط میشود.»
فرق اساسی و غیر قابل قیاس این است که اسپارتها، در سرگذشت اسطورهای و تخیلیشان پیروز میشوند، اما سانتیاگوی همینگوی شکست میخورد... و در شکست، هیچ رازی نهفته نیست.