ديروز که داشتم با يکی از دوستان وبلاگنويس تلفنی حرف میزدم، چيزی گفت که راستش هم جاخوردم و هم بگینگی خندهام گرفت! برگشت گفت: «از مبارزات طاقتفرسايت در راه آزادی وطن تشکر میکنم»! خواستم درجواباش چيزی بگم، رويم نشد. به اين فکر افتادم چيزکی همينجا بنويسم تا اگر ديگرانی هم چنين نگاهی به من دارند، روشن بشوند:
کلآ برای مبارزه با هرچيزی دو دليل نياز هست: يکی انگيزهی قوی(اغلب عاطفی) و يکی هم دليل عقلی(ذینفع بودن در ماجرا). انگيزهی قوی داشتن -به هر دليلی- يعنی اينکه انسان حاضر باشد از لحظات زندگیاش برای مبارزه با آنچه از آن تنفر دارد بزند. دليل عقلی هم اين است که با از بين رفتن "دشمن"، ما به سود و نوايی برسيم. وقتی من خودم را درون اين معادله میگذارم و جمهوری اسلامی را در مقابلم، میبينم که هيچيک از اين دو حالت در مورد شخص شخيص بنده صادق نيست!
راستش من از جمهوری اسلامی و کلآ آخوند جماعت دلِ خوشی ندارم، به همين دليل هم هست که جلای وطن کردهام، امّا اين آخرين هزينهای است که من برای اين "بیعلاقهگی" پرداختهام و میپردازم. يعنی اينکه: واپسماندگی جمهوری اسلامی و کارگزارانش برای من هيچ مسئوليّت مبارزاتی ايجاد نمیکند و فقط من را به نقطهای میرساند که عطای خانهی پدری را به لقايش ببخشم که بخشيدم. من پس از انديشيدن بسيار، به اين نتيجهی اصولی رسيدم که لياقتام بيشتر از اين است که زير سلطهی احکام شرع زندگی کنم. کسان ديگری هم که با من همفکرند، خُب میتوانند همين کار را بکنند که من کردم و يا نه، برای ايجاد شرايط بهتر بمانند و بجنگند؛ بههرحال، اين ديگر مشکلِ من نيست! کسانی نيز که از وضع موجود راضیاند و به نان و نوايی رسيدهاند که ديگر در دايره بحث ما نمیگنجند...
من نويسندهای "ملتزم" نيستم. من معتقد نيستم که "زندگی فقط مبارزه است و بس"! برای من معنای زندگی، استفادهی بهينه از وقت و لذّتبردن است. اگر میخوانم و مینويسم، به صرف علاقهام به نوشتن و مطالعه است، نه چيز ديگر. اگر به کسی کمک میکنم و يا کتابخانهی اينترنتی راه میاندازم، بهخاطر خصلت کوشای من است، بهخاطر لذّتی است که از اينگونه کارها میبرم، نه التزامام به روشنگری. اينکه ديگران آگاه بشوند البته برای من ارزشمند است، امّا "آگاهیرسانی" وظيفهی من نيست. همينطور که از کسی طلبی ندارم، خودم را وامدار هيچکس هم نمیدانم و اگر ببينم ساعتی مطالعه و يا دويدن در پارک سرکوچه بيشتر از تظاهرات برایم لذّتبخش است، مطمئنآ به تظاهرات نمیروم، همانطور که تابهحال نرفتهام. اينگونه زندگی اسمش هرچه که هست، مسلمآ ضرری هم به مردم نمیزند.
حالا که اين حرفها را زدم، ممکن است عدّهای من را به "بیمسئوليتی" متّهم کنند و يا بعضی از دوستان از اينکه منرا درست نشناخته بودند خود را ملامت کنند، امّا اميدوارم اين دو گروه، اشتباه محاسباتی خود را به گردن من نياندازند و از اين که تخيلاتشان را با فاشگويی بههم ريختهام، دلخور نشده باشند.
دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۳
حميد سيفزاده و ...
ديروز بهطور اتّفاقی با آقای حميد سيفزاده ملاقات کردم. در محلی طرفهای فينچ و يانگ بود. گپ کوتاهی هم زديم. شخصی آدابدان و جاافتاده به نظر میآمد؛ از پیرمردهای حزب زحمتکشان ملت ایران دکتر مظفر بقایی.
حميد سيفزاده شايد راديکالترين منتقد محمّد مصدّق باشد و بیشک از پرشورترين طرفداران مظفّر بقايی. ايشان عمده پژوهشهايش اختصاص دارد به بررسی کارنامهی گردانندگان صحنهی ملّیشدن صنعت نفت -بهويژه دکتر مصدّق- و نتيجهی تحقيقاتش به اينجا انجاميده که مصدّق را "خائن" به ملّت لقب بدهد.
ايشان برای نظرش ادلهای ارائه میدهد که بخشهايی از آن در "سه رساله تاريخ"[1] در دسترس است. به این کتاب نیز سر فرصت خواهم پرداخت که حاوی نکات مهمی در شناخت تاریخ نهضت ملی است. مصدّق اشتباهات مهلکی داشت و آنچه سينهزنان حرفهای از او ساختهاند با شخصيّت و کارنامهی واقعیاش نمیخواند، ضمناً دلايل آقای سيفزاده از جهاتی درست و قابل تامل هستند[2].
به نظر من برای اظهارنظرکردن در مورد شخصيّتی چون محمّد مصدّق که در نقاطی در تاريخ ايران نقش کليدی داشته، نخست بايد به داوری مسئله ملّیشدن صنعت نفت بنشینیم و سود و زيانش را بشناسيم، سپس کارنامهی آن شخصيّت را -بدون احساسیانديشی- بر روی ميز تشريح بگذاريم و تمام و کمال کالبدشکافی کنيم. مثلاً برای بررسی و شناخت کارنامهی قوامالسّلطنه، بدون درنظرگرفتن موضع خصمانه او به رضاشاه بزرگ، بدون بازنگری در غائلهی پيشهوری در آذربايجان و برآورد سود و زيان الحاق مجدّد آذربايجان به دولت مرکزی و شناخت نقش قوام در اين بازپسگيری، نیز چهار دوره نخست وزیری اش، ارزيابی همهجانبهای ميسر نخواهد گشت. و تازه اين قطعهای از پازل کارنامهی قوام است. قضيهی شخصیتی چند لایه چون مصدّق نيز بههمين شکل است.
به هر روی، هر کس حق دارد در موضوعات مورد علاقهاش تحقيق کند و نظرش را هم آزادانه بگويد.
توضيحات:
1- سيف زاده، حميد. سه رساله تاريخ. تورنتو: نشر افرا-پگاه، 2003، در 231 صفحه.
2- سيفزاده میگويد: مصدّق جوان در راه بازگشت از سوئيس، در کشتی با سِر پرسی ساکس ملاقات میکند و همانجا از او مأموريت میگيرد. او میگويد: مصدّق تبعهی سوئيس بوده و الا نمیتوانسته در آن کشور قاضی بشود. اینرا خود مصدق در خاطراتش اعتراف کرده (ص 51). و نکات بسیار دیگر. برای بازخوانی کارنامهی مصدّق و قضيهی نفت، خواندن آثار حميد سيفزاده مفيد میتواند باشد.
حميد سيفزاده شايد راديکالترين منتقد محمّد مصدّق باشد و بیشک از پرشورترين طرفداران مظفّر بقايی. ايشان عمده پژوهشهايش اختصاص دارد به بررسی کارنامهی گردانندگان صحنهی ملّیشدن صنعت نفت -بهويژه دکتر مصدّق- و نتيجهی تحقيقاتش به اينجا انجاميده که مصدّق را "خائن" به ملّت لقب بدهد.
ايشان برای نظرش ادلهای ارائه میدهد که بخشهايی از آن در "سه رساله تاريخ"[1] در دسترس است. به این کتاب نیز سر فرصت خواهم پرداخت که حاوی نکات مهمی در شناخت تاریخ نهضت ملی است. مصدّق اشتباهات مهلکی داشت و آنچه سينهزنان حرفهای از او ساختهاند با شخصيّت و کارنامهی واقعیاش نمیخواند، ضمناً دلايل آقای سيفزاده از جهاتی درست و قابل تامل هستند[2].
به نظر من برای اظهارنظرکردن در مورد شخصيّتی چون محمّد مصدّق که در نقاطی در تاريخ ايران نقش کليدی داشته، نخست بايد به داوری مسئله ملّیشدن صنعت نفت بنشینیم و سود و زيانش را بشناسيم، سپس کارنامهی آن شخصيّت را -بدون احساسیانديشی- بر روی ميز تشريح بگذاريم و تمام و کمال کالبدشکافی کنيم. مثلاً برای بررسی و شناخت کارنامهی قوامالسّلطنه، بدون درنظرگرفتن موضع خصمانه او به رضاشاه بزرگ، بدون بازنگری در غائلهی پيشهوری در آذربايجان و برآورد سود و زيان الحاق مجدّد آذربايجان به دولت مرکزی و شناخت نقش قوام در اين بازپسگيری، نیز چهار دوره نخست وزیری اش، ارزيابی همهجانبهای ميسر نخواهد گشت. و تازه اين قطعهای از پازل کارنامهی قوام است. قضيهی شخصیتی چند لایه چون مصدّق نيز بههمين شکل است.
به هر روی، هر کس حق دارد در موضوعات مورد علاقهاش تحقيق کند و نظرش را هم آزادانه بگويد.
توضيحات:
1- سيف زاده، حميد. سه رساله تاريخ. تورنتو: نشر افرا-پگاه، 2003، در 231 صفحه.
2- سيفزاده میگويد: مصدّق جوان در راه بازگشت از سوئيس، در کشتی با سِر پرسی ساکس ملاقات میکند و همانجا از او مأموريت میگيرد. او میگويد: مصدّق تبعهی سوئيس بوده و الا نمیتوانسته در آن کشور قاضی بشود. اینرا خود مصدق در خاطراتش اعتراف کرده (ص 51). و نکات بسیار دیگر. برای بازخوانی کارنامهی مصدّق و قضيهی نفت، خواندن آثار حميد سيفزاده مفيد میتواند باشد.
شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳
نگاه
حتمآ تابهحال متوجه بخش "نگاه" در آن بالا، سمت راست صفحه شدهايد. "نگاه" ويژهی يادداشتهای دو-سه خطی است؛ نوشتههای ديگران يا نوشتههای خودم درمعرفی ديگران. بههمين خاطر، اين وبلاگ شامل دو بخش میشود: نگاه و بخش اصلی. "نگاه" را که توضيح دادم، بخش اصلی را هم که همه میدانيد: اختصاص دارد به نظريات خودم که البته درازتر است.
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۳
شگفتی از اعدام "عاطفه"!
ليلی جان کالبدشکافی حقوقی اعدام "عاطفه" ديگر چه صيغهایست؟! شوخیات گرفته؟! نکند اتفّاق عجيب يا مهمّی افتاده که ما خبر نداريم؟
اينجور "کالبدشکافی"ها به اين میماند که گاو را برداريم ببريم پيش روانپزشک و اظهار شگفتی کنيم که چرا بلد نيست مثل آدمیزاد حرف بزند! آخر مگر قرار است گاو حرفزدن بلد باشد؟ خُب گاو، گاو است ديگر! حالا حکايت جمهوری اسلامی است. آخر کجای اين شتر صاف است که کوهانش باشد؟ البته انساندوستی معترضان به اينگونه احکام غير انسانی قابل تقدير است، امّا "کالبدشکافی حقوقی" اين شتر-گاو-پلنگ ديگر از آن حرفهاست!
اينجور "کالبدشکافی"ها به اين میماند که گاو را برداريم ببريم پيش روانپزشک و اظهار شگفتی کنيم که چرا بلد نيست مثل آدمیزاد حرف بزند! آخر مگر قرار است گاو حرفزدن بلد باشد؟ خُب گاو، گاو است ديگر! حالا حکايت جمهوری اسلامی است. آخر کجای اين شتر صاف است که کوهانش باشد؟ البته انساندوستی معترضان به اينگونه احکام غير انسانی قابل تقدير است، امّا "کالبدشکافی حقوقی" اين شتر-گاو-پلنگ ديگر از آن حرفهاست!
چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳
پشت پرده؛ آشی که برایمان میپزند!
چنانکه قبلآ هم گفتيم، در اوج غائلهی مقتدی صدر، آيتالله سيستانی ناگهان بيمار شده به لندن رفت و جالب اينکه دقيقآ در لحظهی سقوط مقتدی، بهبود يافته به سوی "وطن"ش رهسپار شد!
اين "آمد و شد"ها به اين معنیست که غرب با حفظ دکانداری روحانيّت شيعی (و لاجرم، حفظ نفوذ مذهب در فرهنگ، قانون و بخش بخش زندگی مردم) کاملآ موافق است، با اين تبصره که بخش "نظمگرا"ی روحانيّت را بر "ضدّ نظم" ترجيح میدهد. يعنی میگويند: شما همين که هستيد بمانيد، امّا به منافع ما صدمه نزنيد!
توجه داشته باشيم که برپايی دموکراسی صرفآ به معنی برچيدن بساط واپسگرايی نيست. گو اينکه دموکراسی يکی از مهمترين دستآوردهای مدنی بشری است، امّا مغاير با "بومیگرايی" و واپسماندگی هم نيست. و گو اينکه يکی از راههای توسعه عبور از خط دموکراسی است، امّا دموکراسی کليت توسعه نيست. بنابراين میشود دموکراتيک بود امّا سرعت توسعه مناسبی هم نداشت. مثلآ: در کشورهای عقبمانده که جرقهای میتواند اقوام مختلف را به جان هم بیاندازد، فدراليسم کارکردش فقط نابود کردن توان رشد ملّیست و بس، زيرا توان ناچيزی را که بايستی صرف ترميم اقتصاد از هم پاشيده شود، هزينهی مسائل حاشيهای میکند. و نيز در دنيای پرشتاب کنونی، کُندی رشد به "پسرفت" تعبير میشود برای اينکه دنيا نمیايستد تا ما به آن برسيم!
به همين لحاظ، میشود اينگونه تحليل کرد که درگيرماندن در آشوبهای شووينيستی و "خلق بازی" و نيز شيوهی واپسماندهی زندگی مذهبی، با خواست غرب از بسياری جهات سازگار است.
پینوشت:
1- دليل ديگر: قوی ماندن دستگاه آخوند در عراق باعث میشود که سنگر شيعه و صفآرائی کردها و اهل سنّت در مقابل آن تقويت شود و زمينهی "فدراليسم" به قوّت خود باقی بماند.
اين "آمد و شد"ها به اين معنیست که غرب با حفظ دکانداری روحانيّت شيعی (و لاجرم، حفظ نفوذ مذهب در فرهنگ، قانون و بخش بخش زندگی مردم) کاملآ موافق است، با اين تبصره که بخش "نظمگرا"ی روحانيّت را بر "ضدّ نظم" ترجيح میدهد. يعنی میگويند: شما همين که هستيد بمانيد، امّا به منافع ما صدمه نزنيد!
توجه داشته باشيم که برپايی دموکراسی صرفآ به معنی برچيدن بساط واپسگرايی نيست. گو اينکه دموکراسی يکی از مهمترين دستآوردهای مدنی بشری است، امّا مغاير با "بومیگرايی" و واپسماندگی هم نيست. و گو اينکه يکی از راههای توسعه عبور از خط دموکراسی است، امّا دموکراسی کليت توسعه نيست. بنابراين میشود دموکراتيک بود امّا سرعت توسعه مناسبی هم نداشت. مثلآ: در کشورهای عقبمانده که جرقهای میتواند اقوام مختلف را به جان هم بیاندازد، فدراليسم کارکردش فقط نابود کردن توان رشد ملّیست و بس، زيرا توان ناچيزی را که بايستی صرف ترميم اقتصاد از هم پاشيده شود، هزينهی مسائل حاشيهای میکند. و نيز در دنيای پرشتاب کنونی، کُندی رشد به "پسرفت" تعبير میشود برای اينکه دنيا نمیايستد تا ما به آن برسيم!
به همين لحاظ، میشود اينگونه تحليل کرد که درگيرماندن در آشوبهای شووينيستی و "خلق بازی" و نيز شيوهی واپسماندهی زندگی مذهبی، با خواست غرب از بسياری جهات سازگار است.
پینوشت:
1- دليل ديگر: قوی ماندن دستگاه آخوند در عراق باعث میشود که سنگر شيعه و صفآرائی کردها و اهل سنّت در مقابل آن تقويت شود و زمينهی "فدراليسم" به قوّت خود باقی بماند.
سهشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳
زاد و بوم نويسنده
اينکه در جهانِ مدرن گفتن از هشتادمين "سالمرگ" فلان نويسنده تا چهاندازه رواست[1] بماند، امّا بیشک آنقدر شگفتیآور نيست که سرقفلی نويسندهای جهانی چون فرانتس کافکا را بهنام چکها و شهر پراگ بکنند! بد نيست بدانيم کافکا در ادبيات و فرهنگ آلمانی نوشت و باليد و به شهرت رسيد نه چک و چهبسا اگر آلمانای نمیبود، کافکايی نيز سربرنمیآورد. ارتباط دادن فرانتس کافکا به زادگاهش به اين میماند که هرگاه نامی از مولوی میبريم، -بهواسطهی بلخ- پسوند "افغانی" را نيز بدان بیافزاييم، يا مثل اين است که رومن گاری، آرتور آداموف و اوژن يونسکو را فرانسوی ندانيم و ناباکوف يا کازينسکی را به جای اديبی آمريکايی، نويسندهی روس بشناسيم!
درشگفت میشوم که چرا هنرمندی در قواره و بلندای کافکا را اينقدر به محل زاد و گورش میچسبانند، لابد در ميانه، سودای سود و شهرتی نهفته است؟ [2] ميزان کسب و درآمد از کافکا لابد اينقدر هست که ملّت چک، ملّتی که در زمان حيات نويسنده پوستش را غلفتی کند و افسرده و آوارهاش کرد، امروز با وقاحت داعيهی مالکيّتاش را داشته باشد.
پینوشت:
1- متداول است که در زادروز بزرگان يادی از آنها میکنند، نه اينکه هر سال در روزِ مرگشان به سوگ نشينند و مرثيهخوانی بهراه اندازند! البته همگان میدانند که "سالمرگ گيری" ريشه در کدامين فرهنگ دارد.
2- اينروزها سرقت آثار و پيشينهی فرهنگی-ادبی سخت رايج است. اين بهکنار، حتا مفاخر ملّی ملل را نيز مصادره بهمطلوب میکنند! نمونهاش ترکيه که همامروز، مولوی را -به بهانهی اينکه روزی روزگاری در آبادی آنها دو استکان چای نوشيده- ترک الاصل کردهاند و شاگردان مکتب استالين و باقراوف و علی اوف در آران(آذربايجان) بیتوجه به بيتِ «ترکی صفت وفای ما نيست / ترکانه سخن سزای ما نيست»، هويّتِ ملّی حکيم نظامی را بالا کشيدهاند! در جايی نيز خواندم که «رستم دستان اصلآ ترک بوده»! اگر گوبلز امروز زنده بود و میديد که پَندش (دروغ هرچه بزرگتر، باورکردنش سهلتر!) چقدر هواخواه دارد از هيجان شب خوابش نمیبرد!
درشگفت میشوم که چرا هنرمندی در قواره و بلندای کافکا را اينقدر به محل زاد و گورش میچسبانند، لابد در ميانه، سودای سود و شهرتی نهفته است؟ [2] ميزان کسب و درآمد از کافکا لابد اينقدر هست که ملّت چک، ملّتی که در زمان حيات نويسنده پوستش را غلفتی کند و افسرده و آوارهاش کرد، امروز با وقاحت داعيهی مالکيّتاش را داشته باشد.
پینوشت:
1- متداول است که در زادروز بزرگان يادی از آنها میکنند، نه اينکه هر سال در روزِ مرگشان به سوگ نشينند و مرثيهخوانی بهراه اندازند! البته همگان میدانند که "سالمرگ گيری" ريشه در کدامين فرهنگ دارد.
2- اينروزها سرقت آثار و پيشينهی فرهنگی-ادبی سخت رايج است. اين بهکنار، حتا مفاخر ملّی ملل را نيز مصادره بهمطلوب میکنند! نمونهاش ترکيه که همامروز، مولوی را -به بهانهی اينکه روزی روزگاری در آبادی آنها دو استکان چای نوشيده- ترک الاصل کردهاند و شاگردان مکتب استالين و باقراوف و علی اوف در آران(آذربايجان) بیتوجه به بيتِ «ترکی صفت وفای ما نيست / ترکانه سخن سزای ما نيست»، هويّتِ ملّی حکيم نظامی را بالا کشيدهاند! در جايی نيز خواندم که «رستم دستان اصلآ ترک بوده»! اگر گوبلز امروز زنده بود و میديد که پَندش (دروغ هرچه بزرگتر، باورکردنش سهلتر!) چقدر هواخواه دارد از هيجان شب خوابش نمیبرد!
سهشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۳
فعّال سياسی کيست؟
انسانها هر يک به نوبهی خود نگرشی سياسی دارند. اگر به کورهدهات هم برويد چوپان آبادی بالاخره طرفدار کسی است؛ افراد حلشده در نظام شهری که جای خود دارند! اما آيا صِرف علاقه يا طرفداری از گونهای سياست کافیست تا انسان را به "فعّال سياسی" بدل کند؟
فعّال سياسی کسی است که برای بهزيرکشيدن رژيم يا حزب حاکم تلاش میکند تا حزب يا گروه يا شخص مطبوع خود را برجایش بنشاند. و نيز کسیست که برای حفظ نظام حاکم، با مخالفانش به ستيز برمیخيزد. به همين خاطر، سياست حرفهی اوست هرچند از آن عايدی نداشته باشد (به صرفِ انگيزهی قوی، آرمانگرايی و ديگر تعلقات). برای مثال، همين امروز بسياری از ايرانيان داخل و خارج از کشور با رژيم جمهوری اسلامی از لحاظ عقیدتی مخالفاند، امّا تنها عدّهی معدودی هستند که مستمراً برای سرنگونی آن و جانشين کردن "نيروی جانشين" مورد نظر خود تلاش میکنند. و در صف مقابل نيز، در ميان همين جمع اندک طرفداران رژيم، تنها شمار بسيار ناچيزی حاضرند به وقت خطر، برای حفظ رژيم خطر کنند.
فعّال سياسی کسی است که برای بهزيرکشيدن رژيم يا حزب حاکم تلاش میکند تا حزب يا گروه يا شخص مطبوع خود را برجایش بنشاند. و نيز کسیست که برای حفظ نظام حاکم، با مخالفانش به ستيز برمیخيزد. به همين خاطر، سياست حرفهی اوست هرچند از آن عايدی نداشته باشد (به صرفِ انگيزهی قوی، آرمانگرايی و ديگر تعلقات). برای مثال، همين امروز بسياری از ايرانيان داخل و خارج از کشور با رژيم جمهوری اسلامی از لحاظ عقیدتی مخالفاند، امّا تنها عدّهی معدودی هستند که مستمراً برای سرنگونی آن و جانشين کردن "نيروی جانشين" مورد نظر خود تلاش میکنند. و در صف مقابل نيز، در ميان همين جمع اندک طرفداران رژيم، تنها شمار بسيار ناچيزی حاضرند به وقت خطر، برای حفظ رژيم خطر کنند.
پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳
چرا بمب اتم؟!
تنها رژيمهايی درپی دستيابی به سلاح اتمی هستند که خود را درچند قدمی سقوط میبينند. فشارهای بیامان داخلی -از سوی مردم ناراضی- و خارجی -از طرف کشورهايی که در معرض تهديد رژيم مزبور هستند- باعث میشود که آن رژيم در جستجوی "عامل بازدارنده"ای باشد. اين عامل بازدارنده چيزی بهجز سلاح اتمی نيست که هم مردم را میترساند و راه سرکوب بيشتر را هموار میکند، و هم قدرتهای خارجی را از اقدامات جدّی بازمیدارد. به عبارتی: سلاح اتمی تضمين ماندگاری رژيمهای سرکوبگر است.
پینوشت:
ترديدی نيست که جمهوری اسلامی -بی اتلاف وقت- درحال ساختن بمب اتمی است. اين موضوع را ديروز قانون مصوّب مجلس و نيز اظهارنظر خاتمی تأييد کرد. دو ماه پيش، در مقالهای بررسی کردم که دستيابی جمهوری اسلامی به بمب اتم چگونه میتواند معادلات جهانی را برهم زند و تا چه حد به ملّت ايران و صلح در جهان آسيب خواهد رساند. بخشهای مهم آن مقاله را به زودی در اينجا میخوانيد.
پینوشت:
ترديدی نيست که جمهوری اسلامی -بی اتلاف وقت- درحال ساختن بمب اتمی است. اين موضوع را ديروز قانون مصوّب مجلس و نيز اظهارنظر خاتمی تأييد کرد. دو ماه پيش، در مقالهای بررسی کردم که دستيابی جمهوری اسلامی به بمب اتم چگونه میتواند معادلات جهانی را برهم زند و تا چه حد به ملّت ايران و صلح در جهان آسيب خواهد رساند. بخشهای مهم آن مقاله را به زودی در اينجا میخوانيد.
سهشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳
بحث شيرين مهاجرانی!
اينروزها هرکس که نقدی بر فساد اخلاقی عطاالله مهاجرانی داشته باشد به او افترا میزنند که دارد از موضع جناح اصولگرای رژیم حمايت میکند! حتا نشريه نيمروز هم در تحليلش همين حرف را زده است. بعضی از تحليلگران ما چنان مسائل را میپيچانند که از درون اين گرهِ کور تفاوت "تجاوز به حريم خصوصی افراد" با "مسئوليّت اخلاقی همين افراد در قبال جامعه" را نشود تميز داد! موضوع اصلی اين نيست که جناح اصولگرا هم از فساد اخلاقی مهاجرانی بهعنوان حربهی سياسی خودش استفاده میکند يا اينکه خودِ منتقد هم از سلامت اخلاقی برخوردار نيست، بلکه مسئلهی اساسی اين است که بهراستی "فسادِ اخلاقی"ای در شخص مهاجرانی وجود داشته و قاعدتآ قابل نقد هم هست. به قول منتقدی: «چگونه می توان از فردی که در خانه خویش توان رعایت حقوق نزدیکان خویش را ندارد... انتظار داشت که در فردا که به ریاست جمهوری می رسد حقوق مردم را پایمال نکند.»[+]
خلاصه کنم: مدعیانی که قصد نشستن بر پُستهای کليدی سياسی، فرهنگی يا حتا اقتصادی جامعه را دارند، آنان که -در قالب مربّی- مدّعی تعليم اخلاقی جامعه هستند، ملزماند که پيشينهای پاکيزه داشته باشند. البته در جمهوری اسلامی محال است!
پینوشت:
1- اساسآ چندهمسری، نشانهای واضح از بدويّت و فسادِ اخلاقی است.
2- عبدالکريم سروش نيز از اين قاعده مستثنا نتواند بود. هنگامی که منتقدين سابقهی ارتباط او (احتمالآ صيغه) را با يکی از دانشجويان بسيار جوان خود، با وجود داشتن زن و پنج فرزند، درست در زمانی که حاجی آقا دباغ (اسم سابق و اصلی سروش) ميز و صندلیها را از دفتر وزارت فرهنگ برچيده، روی گليمی بر زمين اجلاس جلوس فرموده، به امر شرعی انقلاب فرهنگی و پاکسازی اساتيد و دانشجويان مشغول بود به پيش کشيدند، در واقع نقدشان بجا بود.
خلاصه کنم: مدعیانی که قصد نشستن بر پُستهای کليدی سياسی، فرهنگی يا حتا اقتصادی جامعه را دارند، آنان که -در قالب مربّی- مدّعی تعليم اخلاقی جامعه هستند، ملزماند که پيشينهای پاکيزه داشته باشند. البته در جمهوری اسلامی محال است!
پینوشت:
1- اساسآ چندهمسری، نشانهای واضح از بدويّت و فسادِ اخلاقی است.
2- عبدالکريم سروش نيز از اين قاعده مستثنا نتواند بود. هنگامی که منتقدين سابقهی ارتباط او (احتمالآ صيغه) را با يکی از دانشجويان بسيار جوان خود، با وجود داشتن زن و پنج فرزند، درست در زمانی که حاجی آقا دباغ (اسم سابق و اصلی سروش) ميز و صندلیها را از دفتر وزارت فرهنگ برچيده، روی گليمی بر زمين اجلاس جلوس فرموده، به امر شرعی انقلاب فرهنگی و پاکسازی اساتيد و دانشجويان مشغول بود به پيش کشيدند، در واقع نقدشان بجا بود.
شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳
صاحبامتيازان وبلاگستان!
يکی از نويسندگان شهر ما -که اتفاقآ نويسندهی خوبی هم هست و من دو کتابش را با رغبت خواندهام- اخيرآ در وبلاگ تازه تأسيسشان با برآشفتگی حکم دادهاند که بايد به بساط ناهنجار و بیدروپيکر وبلاگستان -بی اتلاف وقت- سرو سامانی داد!(لابد به دست با کفايت شخص خودشان!) نورسيده است و خُب بههرحال نبايست توی ذوقاش زد؛ کمی که بپايد مثل همهی ما توی ذوقاش خواهد خورد...
ماندهام اين چه رسمیست که تا هر حرکت خودجوشی خوب پاگرفت و برای بعضی از مردم جذاب شد، درصدد برمیآيند که برايش آقابالاسر بتراشند و مصادرهاش کنند؟ مجموعهی بی در و پيکری به نام وبلاگستان -که گردآمدهی هر طيف و نظر و رنگ و انديشهایست و اثرگذار است و چهرههای مهم را جذب کرده و میکند و خوانندهی بسيار هم دارد- چه عيبی دارد که بايستی بند و بستاش زد؟ آيا نگاه اين افراد، نشانگر بیاعتقادیشان به شعور مردم نيست؛ نشان از همان فرهنگِ ديرپایِ "چوپان و رمه" يا "ولايت فقيهی" ندارد؟
حيف است که زيبايی "پيشنهاد سازنده" را نبينيم و در لاک "وکيل-وصی" مردم فرو رويم...
ماندهام اين چه رسمیست که تا هر حرکت خودجوشی خوب پاگرفت و برای بعضی از مردم جذاب شد، درصدد برمیآيند که برايش آقابالاسر بتراشند و مصادرهاش کنند؟ مجموعهی بی در و پيکری به نام وبلاگستان -که گردآمدهی هر طيف و نظر و رنگ و انديشهایست و اثرگذار است و چهرههای مهم را جذب کرده و میکند و خوانندهی بسيار هم دارد- چه عيبی دارد که بايستی بند و بستاش زد؟ آيا نگاه اين افراد، نشانگر بیاعتقادیشان به شعور مردم نيست؛ نشان از همان فرهنگِ ديرپایِ "چوپان و رمه" يا "ولايت فقيهی" ندارد؟
حيف است که زيبايی "پيشنهاد سازنده" را نبينيم و در لاک "وکيل-وصی" مردم فرو رويم...
سهشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۳
تب داغ دايرةالمعارفنويسی!
پرسشی که مطرح است: «چرا قدرت سياسی در ايران اين اندازه به نوشتن دائرة المعارف نياز دارد؟» و پاسخ در يک کلام: تاريخسازی!
نياز مبرم دستگاههای سياسی به "پشتوانهی تاريخی" موضوعی نيست که بر کسی پوشيده مانده باشد. درست بر همين اصل و از همين زاويهی ديد است که میگويند: "تاريخ زادهی فرهنگ است". علّت پاگيری "مکاتب" در تاريخ، ايجاد پشتوانه و لاجرم مشروعيّت بخشيدن به نظامهای سياسی بوده است. اگر واحدهای سياسی از پشتوانهی تاريخی برخوردار باشند، بر استحکاماش میکوشند و اگر نه، آن را خود توليد میکنند. نمونهی واضحش اروپای پس از رنسانس بود که نخست از در "نژاد آريايی" برآمد و پيشينهی خود را به ايران و هند و ... وصل کرد و سپس طرح نويی درانداخت و خويش را وارث مدنيّت يونان باستان قلمداد نمود.[1] چرا راه دور برويم: اگر قول علی شريعتی را بپذيريم که شيعه "يک حزب تمام" است، پس تبعآ بر بنياد "نيازِ حکومتی"(سياسی) پاگرفته است و بههمين خاطر، از سلسلهمراتب حزبی و مانيفست و درکل "تفکّر سياسی" برخوردار است و اينجاست که به نقشِ تاريخی "محدّثين" و قطار احاديث و سلولهای منظم و پيوسته و همدوش با دربار [و امروز در رأس کار] بهنام "دستگاه روحانيت" آگاه میشويم.[2]
و در آخر اينکه: اگر نظامی -مثل جمهوری اسلامی- به چنين ضرورت تاريخی پی ببرد و در راهش بکوشد، سادهانديشیست که اين "سيستم حسابگر" و حامیان داخلی و خارجی آنرا دمودستگاه «مشتی روضهخوان» بخوانيم!
توضيحات:
1- در اين خط، "اصول مدنيت ايتاليا" نوشته ی ياکوب بورکهارت، مبدأ حرکت شد.
2- برای آگاهی بيشتر در اين زمينه، خواندن "شيعیگری و ترّقیخواهی"، مجموعهی سی مقاله از مهدی قاسمی پيشنهاد میشود.
پینوشت:
1- همانگونه که پيداست، اين يادداشت تنها پاسخیست به پرسشی که در وبلاگی مطرح شده بود.
2- اشتباه برداشت نشود: برآن نيستم که روضهخوانی آخوندها را کتمان کنم و از ايشان سياستمدار بتراشم! پيشتر اشاره شده است که مسئوليّت خودخوانده يا بهعبارتی صنفی روحانيّت واسطهگری بين مردم و خداوند است که از لحاظ من مسئوليّت کاذبیست. مراد از حُسن ختام اين يادداشت، خاطرنشان ساختن اين نکته است که در ادارهی نظام سياسیای به نام جمهوری اسلامی دستِ ياری کاردانان -داخلی و خارجی- درکار است و الا روحانيّت به خودیخود توانايی ادارهی کشوری چون ايران را ندارد. روند پيشروی جهان -بهويژه از لحاظ اقتصادی- در چند دههی گذشته نيز عامل مهمّی در ماندگاری رژيمهای واپسمانده در کشورهای غنی(از لحاظ منابع طبيعی) بوده است. قصد ديگرم، نشان دادن اساس سياسی شيعه بود؛ مکتبی دارای سلسله مراتب و واحدهای اداری (حوزهها، مساجد، تکايا و...) و نفوذ عميق و همهجانبهی فرهنگی-سنّتی در جامعه.
نياز مبرم دستگاههای سياسی به "پشتوانهی تاريخی" موضوعی نيست که بر کسی پوشيده مانده باشد. درست بر همين اصل و از همين زاويهی ديد است که میگويند: "تاريخ زادهی فرهنگ است". علّت پاگيری "مکاتب" در تاريخ، ايجاد پشتوانه و لاجرم مشروعيّت بخشيدن به نظامهای سياسی بوده است. اگر واحدهای سياسی از پشتوانهی تاريخی برخوردار باشند، بر استحکاماش میکوشند و اگر نه، آن را خود توليد میکنند. نمونهی واضحش اروپای پس از رنسانس بود که نخست از در "نژاد آريايی" برآمد و پيشينهی خود را به ايران و هند و ... وصل کرد و سپس طرح نويی درانداخت و خويش را وارث مدنيّت يونان باستان قلمداد نمود.[1] چرا راه دور برويم: اگر قول علی شريعتی را بپذيريم که شيعه "يک حزب تمام" است، پس تبعآ بر بنياد "نيازِ حکومتی"(سياسی) پاگرفته است و بههمين خاطر، از سلسلهمراتب حزبی و مانيفست و درکل "تفکّر سياسی" برخوردار است و اينجاست که به نقشِ تاريخی "محدّثين" و قطار احاديث و سلولهای منظم و پيوسته و همدوش با دربار [و امروز در رأس کار] بهنام "دستگاه روحانيت" آگاه میشويم.[2]
و در آخر اينکه: اگر نظامی -مثل جمهوری اسلامی- به چنين ضرورت تاريخی پی ببرد و در راهش بکوشد، سادهانديشیست که اين "سيستم حسابگر" و حامیان داخلی و خارجی آنرا دمودستگاه «مشتی روضهخوان» بخوانيم!
توضيحات:
1- در اين خط، "اصول مدنيت ايتاليا" نوشته ی ياکوب بورکهارت، مبدأ حرکت شد.
2- برای آگاهی بيشتر در اين زمينه، خواندن "شيعیگری و ترّقیخواهی"، مجموعهی سی مقاله از مهدی قاسمی پيشنهاد میشود.
پینوشت:
1- همانگونه که پيداست، اين يادداشت تنها پاسخیست به پرسشی که در وبلاگی مطرح شده بود.
2- اشتباه برداشت نشود: برآن نيستم که روضهخوانی آخوندها را کتمان کنم و از ايشان سياستمدار بتراشم! پيشتر اشاره شده است که مسئوليّت خودخوانده يا بهعبارتی صنفی روحانيّت واسطهگری بين مردم و خداوند است که از لحاظ من مسئوليّت کاذبیست. مراد از حُسن ختام اين يادداشت، خاطرنشان ساختن اين نکته است که در ادارهی نظام سياسیای به نام جمهوری اسلامی دستِ ياری کاردانان -داخلی و خارجی- درکار است و الا روحانيّت به خودیخود توانايی ادارهی کشوری چون ايران را ندارد. روند پيشروی جهان -بهويژه از لحاظ اقتصادی- در چند دههی گذشته نيز عامل مهمّی در ماندگاری رژيمهای واپسمانده در کشورهای غنی(از لحاظ منابع طبيعی) بوده است. قصد ديگرم، نشان دادن اساس سياسی شيعه بود؛ مکتبی دارای سلسله مراتب و واحدهای اداری (حوزهها، مساجد، تکايا و...) و نفوذ عميق و همهجانبهی فرهنگی-سنّتی در جامعه.
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳
رسيدم!
ديروز عصر رسيدم. همان عزيزی که لطفش مايهی رسيدنم از فرودگاه به خانه شد، رخصت نداد که بيش از صرف چايی و شستن دستورويی در خانه بمانم؛ بهاتفاق به منزلش رفتيم، به صرف مهر و نان و کبابی، و صد البته میِ نابی! اين چندپاره نيز از همانجا قلمی میشود.
فقط اينکه: دوستانی که -با وجود وعدهی مکرر- از افتخار ديدارشان محروم ماندم، به بزرگواری خويش ببخشايند. بههمين خاطر است که هيچگاه صفت "طولانی" برای سفر جايز نيست!
فقط اينکه: دوستانی که -با وجود وعدهی مکرر- از افتخار ديدارشان محروم ماندم، به بزرگواری خويش ببخشايند. بههمين خاطر است که هيچگاه صفت "طولانی" برای سفر جايز نيست!
اشتراک در:
پستها (Atom)