چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

ايدز و فرضيه‌ی دست‌سازبودن آن

مستند کوتاهی دیدم در باره‌ی ايدز (مستند که چه عرض کنم!) که مدعی شده بود ويروس منجر به ايدز (HIV) را در لابراتوآرهای غرب (آمریکا) برای جلوگيری از رشد جمعيت غير سفيدپوست‌ها ساخته‌اند. کاری به درستی يا نادرستی این فرضيه ندارم؛ در باره‌ی اصل موضوع نکاتی به ذهنم می‌رسد که بد نمی‌بينم مطرح‌شان کنم:
1- اين‌که ادعا می‌شد ويروس ايدز از راه ميمون‌های سبز به انسان منتقل شده فرضيه‌ای است که امروزه رد شده. دليلش اين است که در بدن ميمون پادتنی وجود دارد که جلوی گسترش HIV در خون را در همان مراحل اوليه می‌گيرد. کاری که دارد می‌شود اين است که از روی همين پادتن، واکسن ايدز را بسازند. خلاصه اين‌که خود فرضيه‌ی انتقال ویروس از حيوان به انسان پا-در-هوا مانده است.
2- بعد از اين‌همه سال، تازه دارند راه‌های انتقال ويروس را کشف می‌کنند! مثلاً تا همین چندی پيش نمی‌دانستند که هشت درصد امکان وجود دارد که ويروس از راه سکس دهانی انتقال پيدا کند. شايد هم نمی‌خواسته‌اند دنبالش بگردند؟
3- اگر میانگين ابتلا تا مرگ بيمار قبلاً حداکثر چیزی حدود دو سال بود، الان اين مدّت بين ده تا بيست سال تخمین زده می‌شود. نگاه کنيد به مجيک جانسون (Magic Johnson) -قهرمان بسکتبال آمریکا- که از سال نود و يک ناقل ويروس است. به همین خاطر، بيماری به جای اين‌که راه حل نهايی پيدا کند و مداوا بشود، شده است منبعی مطمئن که درآمدی سرشار را روانه‌ی جيب غول‌های داروسازی جهان می‌کند. شايد کسی نداند که شرکت‌های داروسازی، از تشکيلات اسلحه‌سازی بيش‌تر پول می‌سازند و از آن‌ها به مراتب بی‌رحم‌تر هستند.

همين دیگر. البته نبايد زياد بدبين بود! گاه خود را به خريت‌زدن برای آدم بهتر است!
اين‌جا که بوی سياست به خودش می‌گيرد، خيلی از وبلاگ‌نويس‌ها -مخصوصاً آن‌ها که درون مرز هستند- جرئت نمی‌کنند اين‌طرف‌ها آفتابی بشوند. طبيعی هم هست. اين‌قدر با اخبار سياسی از همه طرف بمباران می‌شوند که همین وبلاگ‌ها فقط برای‌شان به عنوان "جای فراغت" باقی مانده؛ اين‌ها هم اگر تمام مدّت بزنند توی خط سياسی که ديگر واويلا!
بدی دیگر يادداشت سياسی اين است که آدم وادار می‌شود به درازنويسی. هر چه من از ورّاجی قلمی گريزانم، باز گاه گريبانم را می‌گيرد!
ولی خب گاهی نوشتن از سياست اجتناب‌ناپذير است، حتا برای منی که ميانه‌ی چندانی با آن ندارم. لحظاتی هست که آدم نمی‌تواند سکوت کند و وادار می‌شود به حرف زدن... گاهی حتا فريادکشيدن!

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

اگر آمریکا حمله کند...

پاسخ من به نظرخواهی "گوشزد"

گفتم حالا که مجلس خودمانی است، در باره‌ی اين نظرخواهی من هم چيزکی قلمی کنم، با کمی سيرداغ-پيازداغ اضافه:

اوّل- اگر جنگی دربگيرد -که اميدوارم نگيرد- خيال‌تان تخت که کسی از خارج از کشور، به جبهه‌های حق عليه باطل نخواهد پيوست. آن‌هايی که اعتقادی به حفظ اين نظام ندارند که تکليف‌شان از اوّل مشخص است، آن‌ها که دارند و می‌گويند یا پنهان‌اش می‌کنند امّا، تکليف‌شان به مراتب مشخص‌تر است: وقتی طرف در وضعيتی که خبری نيست، فلنگ را بسته و حاضر نيست در سيستم حکومتی مورد قبول و دلخواهش زندگی کند، جنگ که بشود، اگر کلاهش هم بيافتد آن‌طرف‌ها آفتابی نخواهد شد!
پ.ن: يکی از ثمرات گرانقدر انقلاب اسلامی، ريشه‌کن‌کردن نسل آرمان‌خواهی در ايران بود. طرفه اين‌که در آن خاک و در ميان آن خون و تبار، اگر يک‌ فقره آدم آرمان‌خواه مثل چریک‌ها و امثال جزنی، احمدزاده، پویان... و گلسرخی پيدا کرديد، بياوريد جايزه‌ی نقدی دريافت کنيد! هر کس هم که خودش را در آن خط نشان می‌دهد، دارد وانمود می‌کند و فقط شعار می‌دهد... و خلاصه دستی از دور بر آتش دارد. شما باور نکنيد!

دوّم- اگر کسی يک‌وقت خواب‌نما شد و همين‌جوری هوس کرد پوتين پا کند و بزند به جاده‌ی تفنگ‌بازی... و مش‌قاسم‌وار سوار قاطرش بشود برود جنگ ممسنی ، خيال‌اش تخت که خيلی زود سرخورده خواهد شد. دليل‌اش روشن است: اصلاً سرباز آمريکايی‌ای به آن خاک پا نخواهد گذاشت و اصولاً جبهه‌ای وجود نخواهد داشت که کسی بخواهد به صفوف آن بپيوندد. آمریکا از آن‌جا که می‌داند نجس است و نبايد پایش را روی خاک مقدس اسلامی‌مان بگذارد، دو تا ناوش را پارک می‌کند در اقيانوس هند و از همان‌جا شروع می‌کند به روبوسی با تأسيسات نظامی حضرات.
پ.ن: توصیه‌ام اين است که دوستان اگر امکان‌اش را دارند، گاهی نگاهی به کانال ميليتاری آمریکا (Military Channel) بياندازند. خيلی آموزنده است به جان شما! تصور کلاسیک آدم از رو-در-رويی جنگی را به‌دقيقه‌ای کن‌فيکون (با لهجه‌ی فصيح قزوينی: کون‌ف‌يه‌کون!) می‌کند.

در آخر و کمی جدّی‌تر: عامل تحريک آمریکا چيزی نیست جز فن‌آوری اتمی جمهوری اسلامی. اگر ماشين جنگی عمو سام به‌کار بيافتد، تا همه‌جا را شخم نزند نمی‌ايستد. کاری اگر می‌خواهيم بکنيم، الان موقع‌اش است... که فردا قطعاً دير است.

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

Cats in the Cradle by Harry Chapin

ترانه‌ی ماندگار Cats in the Cradle، کار خواننده‌‌ی فقيد آمريکایی هری چپين (Harry Chapin, 1942-1981) چنین آغاز می‌شود:
My child arrived just the other day
He came to the world in the usual way
But there were planes to catch and bills to pay
He learned to walk while I was away
And he was talkin' 'fore I knew it, and as he grew
He'd say "I'm gonna be like you dad
You know I'm gonna be like you".[+]
در آغاز این ترانه -که شعری‌ست از همسر هری و زنده اجرا می‌شود- هری می‌گويد «اين ترانه عجيب من را از مرگ می‌ترساند»... و شگفت اين‌که چندی بعد، در جولای 81، در راه کنسرت تصادف می‌کند و ...
ترانه بعد از سی‌سال از نخستين اجرا، هنوز زنده و تازه است و توسط ديگران باز خوانده می‌شود. اجرای جالبی از آن پرداخته‌ی Ugly Kid Joe -از گروه‌های معروف هاردراک/هوی‌متال دهه‌ی نود- است؛ یک اجرا هم کار تازه‌خوننده‌ای‌ست گمنام، امّا با صدايی محکم.

به این می‌گويند "گفت‌وگوی تمدّن‌ها"!

آقای حسين درخشان که چون حجت‌الاسلام داکتر آخوند خاتمی از دانش‌آموختگان مکتب زعيم عاليقدر انقلاب هستند، اعتقاد راسخ دارند به "صدور انقلاب" و "گفت‌وگوی تمدّن‌‌ها". البته ايشان از راه گفت‌وگو است که اقدام به صدور انقلاب به ممالک کفر می‌نمايند که اين نوآوری، در جای خود شايسته‌ی تقدير است.
انصافاً با وجود اين‌همه مشغله‌ی اتمی، گمان نمی‌رفت که ديگر وقتی برای ايشان باقی بماند که به مسئله‌ی فولکلور انقلابی نيز بپردازند. بنابراين، جا دارد که همين‌جا به اين برادر رزمنده مسلمان يک خسته نباشيد جانانه تقدیم کنيم که چنين از فرهنگ و آبروی اين مرزوبوم (بخوان ولایت) پاسداری می‌کنند! به پدر ايشان حاجی آقا موتلفه درخشان نيز خسته نباشيد ويژه عرض می‌کنیم که با تمامی مشغله‌ی بازار، تا اين حد وقت روی تربيت بچه‌شان گذاشته‌اند!




  • به قلم ديگر مزاحمين: شوخلاگ (7)، سرکلانتر: خودم!
  • یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

    اسلام يا اسلاميسم؟

    اسلام دینی است چون ديگر اديان... و پيروان خود را دارد. اين دين، به مثابه باوری معنوی، کارکردی درونی دارد و مربوط می‌شود به حوزه‌ی خصوصی انسان. اسلام -چون هر دينی- می‌تواند مورد پذيرش انسان قرار بگيرد یا نگيرد، چون هر دينی قابل نقد و بررسی است، امّا صِرف اعتقاد به اسلام -چون اعتقاد به هر دين دیگری- هيچ جای نکوهش ندارد. به عبارتی، خطای افراد ضدّ دين اين است که باورمندی به اديان را "جرم" بشر تلقی کرده، نسبت به آن رويه‌ای توهين‌آميز در پيش می‌گيرند! شرط اوّل اعتقاد به پلوراليسم، آزادگذاشتن انسان در انتخاب باورهای فردی اوست که دين‌داری (يا بی‌دينی حتا) از آن‌‌جمله است. از لحاظ فلسفی نيز "اصرار به تغيیردادن افراد"، نشان‌گر خوی استبدادی و تمامت‌خواه در آدمی‌ست.
    باوری که با تقلید به‌دست آيد، ماندگار نيست. انسان را باید آزاد گذاشت تا با ابزار "عقل نقّاد"، در داده‌ها تجسس کند و به "خودانديشی" بپردازد و پيرامون را خود فهم کند. به تکرار: اصرار در تغيیر ديگری، چه تغيیری مثبت باشد چه منفی، کاری‌ست غلط.
    امّا خطای ديگر اين است که بعضی از باورمندان به اسلام -و نيز عدّه‌ای از فرصت‌طلب‌ها-، هر کس را که "اسلاميسم" را به نقد کشید، به "دين‌ستيزی" متهم می‌کنند! "اسلاميسم" در واقع ايدئولوژی‌ای تهاجمی بنيادگراست، در پی تغيير* همه‌جانبه‌ی محيط و ديگر انسان‌ها، با رويکردی واپسگرا. اسلاميسم از لحاظ مبانی فلسفی، با زندگی به سبک غربی و فکر تجدّد در ستيز است. ايده‌آل اسلامیسم، روی‌آوری به مشی زندگی صدر اسلام است! ابزار برخورد اسلامیسم با ديگر طرزفکرها نيز قهر‌آميز و خشونت‌بار است، به همين لحاظ، با تبادل نظر و مسالمت‌زيستی در تضاد قرار می‌گیرد.
    اين ايدئولوژی -بر حسب سوابق- نياز به معرفی چون منی ندارد. فرق اساسی "اسلام‌گرايی" (اسلامیسم) با "تدّين" (باور به دين) نيز بر کسی پوشيده نيست.

    *نفس "تغيير" با "تحوّل" فرق دارد و نبايد اين‌دو را يکی فرض کرد. در اين باره قبلاً نوشته‌ام: تفاوت "تغيير" با "تحوّل"

    جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

    چرا بايد احتمال حمله‌ی آمریکا را جدّی گرفت؟

    در اين روزها، واقعاً بايد دچار کورچشمی شده باشيم اگر دندان‌تيزکردن‌های نظامی آمریکا برای ايران را نبينيم! چنان‌چه می‌دانيد، روش غرب برای حمله‌ی نظامی، نخست "آماده‌کردن اذهان عمومی از طريق رسانه‌ها" است. جنب‌وجوشی که اين‌روزها در رسانه‌ها شاهديم، خود گويای همه‌چيز است...

    فرصت‌طلبانی که رشد مغزشان در همان مرحله‌ی جنينی متوقف مانده، فکر می‌کنند با نفوذ به بعضی از رسانه‌ها (مثل CBC و TVO) و ناسزاگفتن به آمریکا، گرهی از گره‌های کار ما ملّت باز می‌کنند! اين افراد یا واقعاً آن‌چه توصيف شد هستند، يا سرشان در جايی بند است که خبر نداريم! کاری که اين افراد می‌کنند، دقيقاً صدور جواز حمله‌ی نظامی آمریکا به ميهن‌مان است. چيزی که آمریکا اين روزها شديداً به آن نياز دارد اين است که ثابت کند دارد تهدید می‌شود.

    طرف -بر حسب شغل ژورناليستی که دارد- آمده گوشه‌ای از "زير پوست شهر" و واقعيت‌های موجود جامعه‌ی ایران را نمايش داده، به جای اين‌که به‌ خاطر اين روشنگری از او قدردانی کنند، مثل مور و ملخ ريخته‌اند سرش به اين بهانه که "تو داری گزک می‌دهی دست دستگاه نظامی آمريکا"! اين‌ها درست همان کسانی هستند که از طريق "امدادهای بورسيه‌ای ولایی" پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های غرب (به‌خصوص کانادا) و از همان روز اوّل، چمدان‌شان را باز نکرده، گشته‌اند دنبال "منبر" و شروع کرده‌اند به تبليغات برای جمهوری اسلامی، مخصوصاً پروژه‌ی اتمی آن. چون با برنامه آمده‌اند، با همان امکانات دانشگاه‌های از-همه‌جا-بی‌خبر کانادا، با ايجاد شبکه، بلافاصله برای خودشان تريبون درست کرده‌اند و بعد وارد رسانه‌های غربی شده‌اند. نتيجه اين‌که تا به حال اکثر برنامه‌هايی که در تلويزيون‌های دولتی کانادا در باره‌ی ایران تولید و پخش شده، کار همين دار و دسته بوده است و درست در راستای اهداف‌شان. کسی هم که ساز مخالف بزند -يا حتا باب ميل‌شان نزند- بی‌معطلی سرکوب و مرعوب و بايکوت می‌شود.
    اين افراد با منحرف‌کردن ذهن‌‌ها به ناکجاآباد، در واقع تمام تلاش‌شان اين است که کسی اصل قضيه را نبيند. موضوع اين است که بهانه‌ی آمریکا برای تجاوز نظامی به ايران نه نقض حقوق بشر در آن کشور، که در اصل "توليد سلاح هسته‌ای" و تهدیدی است که از طريق آن متوجه آمريکا و جهان غرب است. واقعاً فهم اين مسئله اين‌قدر سخت است برای عدّه‌ای، يا منافع‌‌شان اجازه نمی‌دهد چشم به واقعيت باز کنند؟

    تاریخ را که برگ بزنی، به‌روشنی جای پای ندانم‌کاران خودی را می‌بينی. به واقع تاریخ ايران مصداق کاملی‌ است از اين نغزگويی: "از ماست که بر ماست". هميشه دست کاسه‌ليس‌های داخلی، پای اجنبی را به داخل باز کرده است. از تازیدن تازيان به ایران ساسانی و نقش قبلی سلمان فارسی در تئوريزه‌کردن اسلام و خوش‌آمدگويان داخلی بگیريد، تا ندانم‌کاری محمّد خوارزم‌شاه در برخورد با فرستاده‌گان مغول و برانگيخته‌شدن آنان، و نوکری درباريان و شعرا برای ترکان مهاجم تا قضيه‌ی سقوط اصفهان در دوران شاه سلطان حسين صفوی که سخت عبرت‌آموز است، یا فتواهای آخوندی که منجر به پاره‌پاره‌شدن خاک ميهن‌مان در دوران قاجار شد، یا تهديدهای تلويزيونی خمينی روانی در اوان انقلاب که صدام روانی را تحریک کرد و بعدش "دفاع مقدّس"... همه و همه با همياری خودی‌ها ممکن گشت.

    نتيجه‌ی سخن: آمريکا که بيايد، "نه از تاک نشان می‌ماند، نه از تاک‌نشان"! در اين موقعيت و لحظات، بايد تمام کسانی که دل در گرو ایران دارند، با هر مرام و عقيده‌ی سياسی، در کنار هم راهی بيانديشند که جلوی تجاوز نظامی آمريکا را بگیرد. فردا شايد خيلی دير باشد...

    پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

    کمی در باره‌ی "زيبايی"

    داشتم به موضوع "زيبايی" فکر می‌کردم و اين‌که چقدر تابع "قراردادهای اجتماعی" است. تعريف "زيبايی" را می‌شود در ادبيات ملل و فيلم‌ها جست. فيلم‌های هاليوودی دهه‌ی سی و چهل به ما نشان می‌دهند که زن زيبا زنی‌ست سفيد، با موهای کمی مجعد و بلوند، ظريف و زنانه. شايد از دهه‌‌‌ی هفتاد به بعد بود که کم‌کم پای رنگين‌پوستان نيز به عنوان "سمبل زيبايی" به فيلم‌ها باز شد.
    در فرهنگ کلاسيک شرقی -که البته يک‌دست نيست- سليقه‌ها و ذائقه‌های متفاوتی برای زيبایی وجود دارد. مثلاً در ادبيات کلاسيک فارسی زنی زيباست که يک‌پرده گوشت داشته باشد. البته بايد حتماً سپيد‌روی باشد. در مقاطع مختلف گونه‌هایی هم آمده‌اند و رفته‌اند. مثلاً اشاراتی که به "زن تنگ‌چشم" يا چشم‌بادامی می‌شود، ممکن است پس از استيلای مغول و ترک‌نژادان و تاثیر آن‌ها بر فرهنگ ما باشد.
    در فرهنگ کلاسیک ژاپنی، بودا هميشه مردی فربه با شکمی برآمده تصوير شده است. شکم بزرگ مظهر "بزرگ‌دلی" (شهامت) و تدبير است. در فرهنگ هخامنشی و اسلامی، در هر دو، ريش نشانه‌ی مردانگی‌‌ست.

    اين فهرست را می‌شود همين‌طور ادامه داد، امّا اجازه بدهيد برگرديم به دنيای امروز:
    تصور کنيد یک ميليارد و اندی چينی، زنی را بر پرده‌ی سينما می‌بينند که حتا یک "دانه" از آن در میان‌شان وجود ندارد: زنی سفيد و بلوند. البته آن‌ها به دليل توريسم، رسانه و غيره اطلاع کافی از این‌ گونه انسان دارند، امّا اين را هم می‌دانند که خودشان چنين نيستند و نمی‌توانند باشند. اين سمبل زيبايی است که سينما القا می‌کند... و به همين شکل، عنصر "حقارت" به بدنه‌ی يک نژاد تزريق می‌شود. همين می‌شود که در تصاوير تبليغاتی سينما در چين -و نيز ژاپن-، آن‌هایی که فيلم‌های داخلی نمايش می‌دهند، چشم زن‌ها را گردتر و گشادتر از حد واقعی می‌کشند! و لابد خبر داريد که پرتعدادترین نوع جراحی زيبايی در ژاپن، گشادکردن جداره‌ی چشم‌هاست؟
    نکته‌ای که نباید از قلم بيافتد اين است که تعريف عنصر زيبايی از زمانی‌ که مديا همگانی شد تا همين چندی پيش، صرفاً شامل درصد بسيار ناچيزی از نژاد بشر می‌شده است. در اين بين، کم‌ترین جايی به سياهان داده نشده است.
    رسانه برای ما طرح و مشخصه‌(ها)ی زيبایی به ارمغان می‌آورد. رسانه به ما می‌آموزد که زيبايی چيست. رسانه ذائقه‌ی ما را عوض می‌کند. زيبايی در جهان امروز، در حد قابل توجهی، يک مد است و شاخصه‌های پايا و مشخصی ندارد.
    زندگی در مهاجرت نيز همين تأثير را دارد. من در خارج از کشور بود که برای اوّلين بار يک سياهپوست را از نزديک ديدم. تا قبل از آن زرد‌پوست و سرخ‌پوست هم نديده بودم. در شهر تورنتو -که موطن هفتادودو ملت است، به طور طبيعی، نگاه زيبایی‌شناسی انسان عوض می‌شود؛ متوجه می‌شود "زيبايی" منحصر به قالب‌های از قبل آماده‌ی سنتی-فرهنگی نيست؛ اشکال ديگری از انسان نيز می‌تواند زيبا باشد.
    ...

    چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

    چه کسانی به ماشین جنگی آمريکا سوخت می‌رسانند؟

    آدم‌هايی که ماتحت‌شان بویناک است، چون خودشان اين موضوع را خوب می‌دانند، دقیقاً خلاف آن‌چه هستند را فرياد می‌زنند تا شايد پنهان‌اش کنند. بر همين اصل، تا تقّی به توقی می‌خورد و گندی از جايی بلند می‌شود، طبق فرموده‌ی مرحوم شاعر که "چوب را که برداری، اوّل گربه‌دزده صدايش درمی‌آيد"، از "پاپ کاتوليک‌تر شده"، چنان تئاتری بازی می‌کنند که تو گویی خودشان که هیچ، روح‌شان هم از آن گند بلندشده بی‌اطلاع است! اين روزها که بازار تهدید نظامی ايران داغ است و دارد دامنه‌ می‌گيرد، از اين شمار افراد کم نمی‌بينيم؛ کسانی که کارنامه‌شان نشان می‌دهد چطور به ماشين جنگی آمریکا سوخت رسانده‌اند، امّا دقيقاً برعکس آن‌را وانمود می‌کنند!
    امّا خب ماه هيچ‌وقت پشت ابر نمی‌ماند. کسانی هم که مردم را ابله فرض می‌کنند و شعورشان را دستِ کم می‌گيرند، بعد از یک‌مدّت می‌بينند که نه مردم را، که در واقع خودشان را سر کار گذاشته‌اند. اين قضايا من را ياد حکايت بوزینه‌ای انداخت که می‌خواست ادای امام جماعت محله را دربياورد:
    بوزینه که عجيب کک توی تنبانش افتاده بود برای يک‌روز هم که شده بشود امام جماعت، رفت بازار و یک‌دست عبا و عمامه‌ی فردِ اعلا خريد و خودش را حسابی در آن پیچاند؛ نعلين‌اش را هم پا کرد و راهی مسجد شد...
    به محض ورود، نمازگزاران برخاستند و بر محمّد و آل محمّد صلوات فرستادند! "آقا" هم در حين اين‌که برای حضّار -با اداهای آخوندی- سری تکان می‌داد، رفت به سمت منبر. بوزينه امّا از منبر که داشت بالا می‌رفت، بادک بی‌پيری -مثل گوز ناغافل- يک‌دفعه وزيدن گرفت و زد زير عبای آقا و ماتحت سرخش افتاد بيرون... و همه فهميدند که نه‌خير، ايشان امام جماعت نيستند!

    حسين درخشان در همه‌جا چهره‌ای ضدّ جنگ به خود می‌گيرد. شعار زیاد می‌دهد و پروپاگان فراوان می‌کند. فکر می‌کند با چهارتا ناسزايی که نثار بوش يا خامنه‌ای می‌کند، ديگر امتحان "ضديت با جنگ" را با بالاترين نمره قبول شده است. امّا نکته‌ی کليدی اين‌جاست که او از معدودترين -و شايد تنها‌ آدمی باشد- که به تلويزيون دولتیِ کشوری غربی می‌رود و با صراحت از دستيابی جمهوری اسلامی به سلاح اتمی دفاع می‌کند! دفاع که چه عرض کنم، حتا آن‌را تبليغ می‌کند! هر کسی -حتا با کم‌ترين درکی از مسائل سياسی و بين‌المللی- می‌داند که عواقب چنين تبليغاتی چيست، کدام ماشين جنگی را برمی‌انگيزد و دستِ آخر دودش به چشم کدام مردم می‌رود.
    حسین درخشان از اين شکرها کم نوش جان نکرده و اين تنها مشتی بود از خروار کارنامه‌اش. امّا به گمانم ساده‌‌انديشی باشد که ما همه‌ی اين کوشش‌های شبانه‌روزی تبليغاتی وی را بياندازیم به گردن فرصت‌طلبی، خودبزرگ‌بينی يا بی‌اخلاقی و مسائلی حسی -نه انديشيده- از اين دست. من قضاوت قبل از يقين نمی‌کنم، امّا با منطق خودم می‌توانم بگويم کسی که چنين خطر بی‌آبرويی و به‌بازی‌گرفتن منافع ملّت و امنيت کشورش را به جان می‌خرد، حکايت‌اش تنها يک "خودنشان‌دادن" ساده نيست و احتمالاً به جایی وصل است!

    شايد بی‌ربط نباشد:


  • پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته
  • سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

    نوشتن از رشد و گسترش اسلاميسم (ايدئولوژی اسلام‌گرايی/اسلام تهاجمی و بنيادگرا) در غرب -مخصوصاً در کانادا-، دغدغه‌ی اصلی من نیست، ولی گاهی جريان سيّال ذهن، خود‌به‌خود ذهنم را با آن درگیر می‌کند. بهتر بگويم: هر چقدر هم که بخواهم آن‌را ناديده بگيرم، گاه مثل مگسی به دايره فکر من نفوذ کرده، اين‌قدر وز وز می‌کند تا ناچار شوم با مگس‌کشِ کلمات، يک توسری جانانه نثارش کنم!
    طبعاً آن‌چه در اين باره می‌نويسم، ترواش آنی قلم است نه کاری ريشه‌ای و پژوهشی. به هر حال، فايده‌ی همين تيپ يادداشت‌ها اين است که مارمولک‌های اسلاميست و سالوس‌های فرصت‌طلب اطراف‌شان بدانند کسی هم هست که نفس می‌کشد و از آن‌ها و عقيده‌شان بدش می‌آید.

    پ.ن: خلاصه، همه‌اش که نمی‌شود خود را به بی‌خيالی زد و از عشق و صفا نوشت، می‌شود؟!

    دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

    چند موضوع بديهی در باره‌ی مسلمان‌ها و غرب

    اين نکات را که الآن به ذهن من جسته فهرست‌وار می‌نويسم؛ شايد با هم‌انديشی بشود از زوايای گوناگون‌تری موضوع را ديد و به جمع‌بندی جامع‌تری رسيد.
    1- غرب اگر غرب شده، به اين دليل واضح است که انسان غربی آن را ساخته. جوامع اسلامی نيز محصول ذهن مسلمان‌ها هستند. پس،
    2- هر ملکی، آيينه‌ای‌ست که می‌شود در آن سطح رشد و شعور سازنده‌گانش را به مشاهده نشست.
    3- مسلمانان به غرب مهاجرت می‌کنند تا در شرايط انسانی‌تر و بهتری زندگی کنند. درست با همين منطق است که غربی‌ها به کشورهای اسلامی مهاجرت نمی‌کنند!
    4- باورهای مذهبی، قومی و... باعث می‌شوند که بسياری از مسلمانان نه تنها ارزش‌های غرب را نگيرند، بل‌که به آن‌ها به شکل "ضد ارزش" بنگرند. درست اين‌جاست که آن‌ها داستان قبل از آمدن‌شان به غرب را يادشان می‌رود!
    5- وقتی مسلمان می‌بیند که نمی‌تواند در بدنه‌ی اجتماع غربی جا بگيرد و مراحل طبيعی تطبيق‌پذيری را طی کند، سر ناسازگاری می‌گذارد. نخستين راه حلی که به ذهن او می‌رسد اين است: حالا که من نمی‌توانم به شکل شما بشوم و با جامعه‌‌تان بسازم، جامعه را به شکل خودم می‌کنم! اگر نمی‌توانم با زمان جلو بروم، عقربه‌های ساعت را برمی‌گردانم...
    6- تغيیر در اجتماع حق هر شهروندی است، امّا بازگرداندن آن اجتماع به سده‌ها قبل، دقيقاً زير پا گذاشتن حق شهروندی ميزبانان و سازندگان آن اجتماع است.

    شايد به اين فهرست اضافه شد، شايد هم... شمای خواننده هم اگر نکته‌ای داشتی، به آن اضافه کن!

    یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

    رشد شدید اسلامیون در کانادا

    کسانی که در تورنتو زندگی می‌کنند و مثل من به فعل‌وانفعالات محل سکونت‌شان حساس‌اند، لابد متوجه ازدياد سريع اسلاميون (زن‌های روسری‌به‌سر و مردهای ريشو و...) شده‌اند. طبق تجربه و مشاهدات شخص من، اين رشد از شش‌سال پيش به اين سو حيرت‌آور بوده است. قبلاً کم‌تر می‌دیدی که زنی مقنعه‌ای، پشت ماشینی آخرین سيستم که از بچه‌های ريز و درشت‌اش انباشته است، در خيابان‌های شهر ويراژ بدهد. امروز اما اين عنصر جدایی‌ناپذير منظره‌ی شهر ماست. پرسش بی‌پاسخ‌مانده‌ی امثال من از اين افراد اين است: اگر با اتمسفر جامعه‌ی اسلامی مشکلی نداريد و حتا آن‌را تبليغ و توصیه می‌کنيد، چرا ام‌القرای اسلام را رها کرده به جهان پر از کفر غرب آمده‌ايد؟
    من این مسئله را "روند طبيعی" دموکراسی نمی‌بينم. مشکل من نه دين و باور شخصی افراد، که اسلاميزه‌شدن دنیای غرب است. به باور من، اين افراد با استفاده از ابزار دموکراسی، به نبرد با آن برخاسته‌اند. نمونه‌هایی چون "قانون شریعت" –که به مجلس فدرال نيز رسيده بود و در مراحل تصويب نهايی متوقف شد- به روشنی می‌گويد ويران‌کردن دست‌آوردهای مدنی-حقوقی دنيای آزاد، در دستور کار اين خط فکری است. بنابراين، نوشتن و روشنگری در اين باب وظيفه‌ی يکايک کسانی است که حقوق بشر و دست‌آوردهای دنيای متمدن را محترم می‌دارند.

    چرا کانادا؟
    چندفرهنگی کانادا در جهان غرب ممتاز است. بر خلاف اروپا، بخش انگليسی‌زبان کانادا هيچ نژادی را در مرکز خود ندارد. در همين شهر تورنتو، بيش از هفتاد درصد مردم يا متولد کانادا نيستند، يا والدين‌شان مهاجرند. از ديگرسو، سهولت اجازه‌ی اقامت و زمان کوتاه گرفتن تابعيت (سه سال)، پروسه‌ی شهروندی را خيلی خلاصه و سهل‌الوصول کرده است. قوانين ضد تبعيض کانادا نيز فرقی بين کسی که اقامت ندارد با تبعه‌های کانادا نمی‌گذارد.
    پس از يازده سپتامبر 2001، بسياری از اعراب و مسلمان‌زاده‌گان –بر اثر فشارهای قانونی و مردمی- از آمريکا به کانادا گریختند. کانادا امّا از ورود و حضور آنان استقبال کرد. آن‌چه گفته شد و نيز اقتصاد شکوفا و کمبود جمعیت، عوامل استقبال از تازه‌واردين هستند. پس از اين تاریخ، بسياری از کسانی که قصد رفتن به آمریکا را داشتند، مسير خود را به سمت شمال کج کردند.

    ذهنِت اسلامی چگونه خود را تحمیل می‌کند
    تلاش ذهنيت اسلاميست، گسترش شبکه‌ای در اجتماع و نفوذ در بدنه‌ی قدرت است. نرخ زاد و ولد بالا و روند رو-به-ازدياد (بخوان سيل) مهاجرت اسلاميون بر کسی پوشیده نیست. سبزشدن مناره‌ی مساجد –در حاشيه و متن شهرها- نيز دارد چنان سريع اتفاق می‌افتد که به گمانم از لحاظ تعداد، به‌زودی کليساها را رد کند! تفاوت مسجد و کليسا البته در اين است که از مسجد به شکل مقرّ و پايگاه تبليغ و نشر عقيده (سياسی و ...) استفاده می‌شود، نه صرفاً محلی برای عبادت.
    در ديگر سو، روی‌آوردن شگفت نسل جوان اسلاميست‌ها به رشته‌های انسانی (مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی و...) و به‌ويژه حقوق است. توليد وکيل و قاضی مسلمان از تبعات اين هجوم خواهد بود. حساب کنيد وقتی شبکه‌ای از وکلا و قضات اسلاميست در اين کشور پخش شوند، با آن پشتوانه‌ی مالی سنگين که اين گروه از آن برخوردارند، "تغيیر قانونی" در قانون اساسی به نفع ديدگاه‌های خودشان دور از دسترس نخواهد بود. پس از آن "حضور قانونی" در بدنه‌ی دستگاه سياسی و سيستم کانادا خواهد بود.
    در اين نمودار می‌بينيم که چطور سنگر پشت سنگر، آن‌هم با استفاده از خود دموکراسی، در پروسه‌‌ای کاملاً انديشيده و برنامه‌ريزی‌شده فتح می‌شود.

    تبليغات اسلامی در سطح شهر
    همين چند وقت پيش بود که به گروهی برخورديم که در بين مردم "قرآن مجانی" (به زبان انگليسی) پخش می‌کردند. اين‌ها درست در روز جشن و شادی مردم و جلوی مهم‌ترین بازار شهر (Eaton Center) بساط کرده بودند. در روز عيد قربان عده‌ای در همان مکان شتر آورده بودند و وليمه و نذری می‌دادند. اگر اين‌ها قدرتی به‌دست بیاورند، بعيد نيست که بساط زنجيرزنی و قمه‌زنی هم راه بيا‌ندازند! نشريات اين گروه‌ها از معدود نشرياتی در کانادا است که برای ادامه‌ی حيات خود نيازی به گرفتن آگهی ندارد!

    برخورد رسانه‌های ايرانی با اين مسئله
    رسانه‌های فارسی‌زبان -تا آن‌جا که من شاهدم- کم‌ترين تلاشی برای روشنگری در اين زمينه نمی‌کنند. پرداختن تمام‌مدت به مسائل درون مرز، آن‌ها را از وظيفه‌ی اصلی‌شان که بازتاب اخبار و مشکلات جامعه‌ی خودشان است بازداشته است. خب طبيعتاْ کنکاش برای خبر و تحليل مسائل محلی سخت‌تر از کپی‌کردن خبرهای تکراری از اينترنت -به هدف آگهی‌گرفتن و امرار معاش- است! نه تنها اين، که اگر در نشريات معتبر انگليسی‌زبان کانادا مثل National Post ،The Globe and Mail و Toronto Star هم نقدی بر رخنه‌ی اسلام‌گرايی در کانادا چاپ شود، واکنش اينان کوبيدن -و مثلاْ بی‌اعتبارکردن- اين نقدها به بهانه‌ی "نژادپرستی" است!
    به‌راستی مسئوليت حرفه‌ای و رسالت روزنامه‌نگاری چيست و در کجاست؟

    پ.ن: این یادداشت در هنگام گرفتاری و با سرعت نگاشته شده است. در اين باره سخن بسيار است. این وعده را می‌گذارم که در فرصت‌های آتی، موضوع را همه‌جانبه‌تر بررسم.