سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

"ایرانیان و اندیشهء تجدد" از جمشید بهنام


کاوشگران پگاه اندیشه‌ی تجدد در ایران مشروطه، اغلب از ارتباط فکری ایرانیان با روسیه و غرب خبر می‌دهند. خبر می‌دهند که با طلوع افکار غربی -اعم از اجتماعی، فرهنگی و فنی- بر پهن‌دشت فکر منورالفکرهای آن دوران، اندیشه‌ی مشروطه‌طلبی و حکومت قانون جوانه زد. این‌میان آن‌چه از قلم می‌افتد، حرکت قطار مدرنیته در همسایه‌گی‌مان بوده که بسیاری از منورالفکرها به‌واقع مسافر همان قطار بودند.
جمشید بهنام در ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد*، پاگیری تجددطلبی در ایران را از همین منظر برمی‌رسد. او به نوش‌گاه بسیاری از جویندگان فکر و بعدها اندیشه‌گران ایرانی اشاره می‌کند که جایی جز سرچشمه‌ی حوزه‌ی ‌روشنفکری ترکیه نبوده است.

*شناسه:
بهنام، جمشید. ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد. تهران: نشر فرزان، چاپ دوم، 1383.

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

تصویر پنج

در کتابفروشی

«آن بسته سی‌دی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟»
مجموعه‌ی شش‌تایی را برایش می‌آورد. از چشمان مرد برقی می‌جهد! دست توی جیب می‌کند و قیمت می‌پرسد. می‌شنود شصت دلار! با چابکی‌ای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمی‌رود، سه‌تا بیست دلاری تانخورده از کیف می‌کشد بیرون و می‌گذارد روی پیشخوان.
مرد چهل‌ساله می‌زند، با موهای مشکی‌کرده‌ی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیست‌سال جوان‌تر از خودش می‌گوید: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمی‌شه از مغازه‌ها از این چیزها بخواد! مخصوصاً این‌جا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بی‌دینی یک‌جور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچ‌وقت هم قرار نیست کهنه بشه
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی می‌زند و کوتاه می‌گوید: «نه آقا، این حرف‌ها چیه
مرد که بیرون می‌رود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر می‌کند...



  • باقی "تصویر"ها:
  • [+]

    یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۷

    از فواید نان-قرض-دادن!

    یک تشکیلات باید چقدر مفلوک باشد که سمت پرطمطراق "سردبیری" را بدهد به آدمی مثل صنم که از نوشتن یک پاراگراف فارسی سلیس عاجز است!عاقبت در رأس کار قراردادن آدمی که بزرگ‌ترین هنرش به‌تعداد گوزیدن است (خیر سر همسر گرامی‌اش البته)، آخرش می‌شود برکنارشدن خود کارگزارش و باقی قضایا... که لابد شیون گروهی هیئت‌ نان‌خوران‌اش کمابیش به‌گوش‌تان خورده.

    مدیریت محترم فقط کم مانده بود باغبان حیاط بغلی‌شان را -که سال‌ها پیش، یک‌دفعه، آن‌هم از سر دلسوزی (بخوان فشار کلیه)- پای درخت ایشان به جای آبیاری یواشکی شاشیده بوده را بگذارد رأس امور... که احتمالاً آن‌را هم یادش رفته! شاید هم گذاشته و ما خبر نداریم؟

    چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

    جريان کتابی که به امانت رفت!

    داستان کوتاه نوشته مجید زهری

    «... در بالینم بود که خوابم برد... اينک کتاب را تقدیم‌ات می‌کنم و از تأخير معذرت می‌خواهم!»

    رفيق پیر ما عادت غريبی دارد: کتاب که دستت ببيند ويرش می‌گيرد که يکجوری آن‌را امانت بگيرد! چندی پيش رفته بودم کتابفروشی ایندیگو (Indigo) سر بلور (Bloor) و بی (Bay) که ديدم آن‌جا در کافی‌شاپ طبقه‌ی دوّم پلاس است. تعارفش کردم به قهوه. تا آمد من‌ومن کند که "مثلاً چيزی نمی‌خورد"، جلوی ميز را خالی ديد! دقيقه‌ای بعد که قهوه‌ی داغ را مزه‌مزه می‌کردم، ديدم چشم دوخته به کيف نيمه باز من. حواسم به عادت هميشه‌گی‌اش نبود. حافظ؛ خنياگری، می و شادی[1] را درآوردم تا بويش کنم و ورق‌‌اش بزنم. آب از لب و لوچه‌ی پيرمرد راه افتاد و کک به تنبان‌اش که زبانی بريزد و کتاب را از چنگم درآورد.
    - تا حالا تو دستت کتابی ندیده بودم که تميز باشه، از بس تو زیر جمله‌ها خط می‌کشی و رو سفيدی ورق‌ها مشق می‌نويسی!
    - اینو تازه خريدم.
    - جداً! عجب! اتفاقاً ارزش کتابای تو به همین خط‌خطی‌های توشه، وگرنه کتاب رو که از هر جا می‌شه گير آورد...

    «کتاب تو را گرفتم... و چون کتاب برای من در حکم همه‌چيز است...»

    هر چند پشت دست من از بس داغ شده ديگر جای خالی ندارد، با اين حال تا به خودم آمدم ديدم کتاب پَر! امّا پيرمرد اهلش نيست ملاخور کند؛ می‌خواند و می‌آورد!
    * * *
    دوستی دارم که ديرسالی‌ست دارد روی حافظ کار می‌کند. کار جديد در اين باره دربياید روی هوا می‌زند. همين بود که تعجب کردم وقتی سراغ فلان مطلب را در اين کتاب از من می‌گرفت! گفت کتاب را داشته، اما داده دست نااهل و شوهرش داده‌اند. چيزی که در کتاب می‌خواست، اتفاقاً زمانی که کتاب را می‌خواندم برای من هم ایجاد ابهام کرده بودم. برای همين بدون گشتن صاف رفتم سراغ‌اش. ديدم آن صفحه مثل ماتحت ملای محل پاکِ پاک است! اهميت ندادم و کارش را راه انداختم.

    «از خوش‌شانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقدیم‌ات می‌کنم...»

    پنج دقيقه شاید از خاتمه‌ی تلفن نگذشته بود. هنوز کتاب در دستم بود و نگاهش می‌کردم. يکدفعه انگار پس گردنم زده باشند، از جا پريدم! کتابفروش مگر مرض داشته داخل جلد کتاب آدرس بنويسد؟ نه آدرس نبود!

    «دوست بسيار عزيزم مجيد!
    کتاب تو را که گرفتم، شبی در حال مطالعه در بالینم بود خوابم برد. ناگهان فنجان قهوه‌ام بر روی لبه‌های قسمت پايين آن ريخت و چون کتاب برای من در حکم همه‌چيز است، لذا جدّ کردم تا جلد دیگری از آن را پيدا کنم. از خوش‌شانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقديم‌ات می‌کنم و از تأخير معذرت می‌خواهم!
    دوست پير تو»
    1- آخرین اثر هما ناطق.

    جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

    پراکنده، اما نه‌چندان بی‌ربط!

    اوایل ورودم به کانادا، یکی از اولین کارهایی که پیدا کرده بودم، دیری نپایید که به خاکستر نشست! ساده بگویم: صاحب‌کارم بعد از مدت کوتاهی عذرم را خواست! خب به‌دردش نمی‌خوردم دیگر. اما من آن‌موقع این‌طوری فکر نمی‌کردم که. برای همین بود که تا یکی-دوسالی عجیب توی لک این "بیرون‌کردن" بودم و حسابی حالم گرفته بود. هی توی خودم دنبال عیب می‌گشتم و توی کله‌ی طرف دلیل اخراج... یا دنبال "حرام‌زاده"‌ای می‌گشتم که زیرآبم را زده بود! از شما چه پنهان که قدری کینه‌ هم از بابا به دل گرفته بودم. امروز اما درک کرده‌ام که آن آدم چه کارش درست بوده چه نبوده، حق داشته راجع به مسائل کاسبی‌اش تصمیم بگیرد و اقدام کند. من آن‌موقع احساسات را با موضوع جدی اقتصاد قاطی کرده بودم که اشتباه بود.

    یکی از ناعادلانه‌ترین قوانینی که در حوزه‌ی ملک و کار در ایران اجرا می‌شود، قانون "سرقفلی" است. سرقفلی می‌گوید: اگر کسی مدتی -مثلاً چند سال- در ملکی تجاری کاسبی کرد، عملاً حق کسب آن ملک به او تعلق می‌گیرد. فقط این آدم باید وجهی ناچیز به عنوان اجاره به مالک بدهد و هر وقت هم که خواست، خودش مستقیماً می‌تواند سرقفلی آن محل کسب را به دیگری واگذار کند. زمین کشاورزی هم انگار تابع همین اصل است.
    مدت‌ها توی جوانب این قضیه مخم گیر بود تا این‌که رسید به امروز... امروز اما می‌بینم انگاری سرقفلی ریشه‌ای دارد عمیق در فرهنگ و شخصیت ما! ما فکر می‌کنیم هر جا که مدتی کار کردیم، آن‌جا "حق آب و گل" داریم و کمی شدید‌ترش، ارث پدری‌مان است! این طرز فکر با اصل "حق مالکیت" نمی‌خواند و می‌دانیم که مدنیت، پایه‌اش حق مالکیت افراد است و حراست از داشته و دارایی افراد.

    و اما به قول امام (ره): «ملت ما، ملت گریه است آقا!» خودمانیم: عجب درست فرمود آن مرحوم ملعون! به این می‌گویند روانشناسی توده! این ملت از هر چه کم بیاورد، در زنجموره و چس‌ناله‌کردن ید طولایی دارد و تا بخواهید قهار است. کافی است کسی از جایی بیافتد، نمرده مقبره‌اش را ساخته‌اند. شیعیان گوش‌به‌زنگ‌اند تا کسی در جایی ناله‌ای سردهد، شیون‌کنان به لحظه نکشیده، قطارقطار برایش دسته‌ی سینه‌زنی راه می‌اندازند. کسی دنبال علت ماوقع نمی‌گردد؛ "فقط صدا است که می‌ماند"! این واقعیتی‌ست که پاکش هم نمی‌شود کرد.
    ...

    سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

    جداً که "نقدها را بود آیا که عیاری گیرند"!

    بهترین چاره برای "تنگ‌آمدن قافیه"، سکوت است. این‌جاست که عمل سکوت ـکه خودش در واقع عمل‌نکردن است- با "شجاعت اخلاقی" هم‌شانه می‌شود. ولی زمانی می‌رسد که حساس‌ترین نقطه‌ی عاطفی کسی را، همان نقطه‌ای که از آن هویت می‌گیرد را نیشگون بگیرند... آن‌وقت است که به‌آنی جیغ‌اش می‌رود به‌هوا! قضیه این‌طور حادتر می‌شود که آن نیشگون، به طرف حالی کند که منبع هویتی او آن‌‌طورها هم که فکر می‌کرده و می‌کند پروپیمان نیست... و به‌واقع این اوست که از ناآگاهی لبریز است... و جان کلام این‌که مدتی‌ست خودش را داوطلبانه گذاشته است سر کار و باقی را کرده تماشاچی‌اش! به این می‌گویند موقعیت بحرانی. این‌جاست که اگر رفیق مورد اشاره‌مان به تغییر تن داد، عمل‌اش چیزی است حتا بیش از "شجاعت اخلاقی"؛ مثلاً شرافت و انصافاً که قیمت دارد. و این، راه درست عبور از بحران است.

    بگذارید بروم سر اصل مطلب: عده‌ای هستند که از محمد مصدق "کاخ هویت" ساخته‌اند. خیلی‌شان توده‌ای‌هایی هستند تارانده از خانه‌ای پوشالی و پناهنده به سرایی دیگر که آن هم بوی نا می‌دهد. حالا اگر کسی بیاید نقدی به کارنامه‌‌ی او بنویسد، این‌ها که زیر علم‌اش جمع شده‌اند و پیکر هویتی‌شان را از نام او انباشته‌ کرده‌اند، موقعیت‌ خودشان را حسابی در خطر می‌بینند و دادشان درمی‌آید. گاهی سنگ هم می‌پرانند که باید سرمان را بدزدیم! چه خوش گفت که سنگرگرفتن پشت مرده، عاقبت‌اش دربه‌دری و بی‌سنگری‌ست!

    قول رضا براهنی یادآوردنی‌ست که «کشف‌ها در آغاز غلط جلوه کرده‌اند» هر چند خود او این عبارت را از نویسندگان انگیزشی آمریکا سرقت کرده است! با علم به این، آیا همه دست روی دست گذاشته‌اند و کشف‌کردن را بوسیده‌اند و گذاشته‌اند سر طاقچه؟
    بررسی کارنامه‌ی یک سیاستمدار از منظری دیگر، یک حق است نه کشف. اصلاً جبر روزگار است و باید که چنین شود. اگر کسی این کار را کرد، شرافتمندانه این است که سپاسگزارش شویم، نه منکر و دشنام‌گوی‌اش. ولی موضوع این است که "آن‌ کسی که خواب است را می‌شود بیدار کرد، اما آن‌که خودش را به خواب زده هرگز"!

    این سیاهه خاستگاهش این‌‌ها بوده:

  • دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست، اثر ارجمند علی میرفطروس
  • . بخش‌هایی از کتاب را این‌جا می‌یابید.
  • عکس‌العمل جلیل دوستخواه در پیرانه‌سری به این کتاب: [+]
  • جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷

    علت وجودی بشر!

    خیلی‌ها آمده‌اند برای حضور بشر روی خاک دلیل تراشیده‌اند و فلسفه بافته‌اند، بدون این‌که به واقعیت وجودی آدمی فکر کنند یا حتا نزدیک شوند: بشر به‌وجود آمده، تا ذهنش تمام مدت درگیر چیزهای پوچ باشد! اگر دلیل دیگری یافتید، من را بی‌خبر نگذارید...

    چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

    کمی اخلاق، لازمه‌ی انسان‌بودن است

    برای من فیلمی فرستاده‌اند از فلان آخوند امام جماعت که دارد ترتیب زنش -یا یک زنی به هر حال- را می‌دهد. طبیعی است که چنین فیلم مشمئز‌کننده‌ای را تا انتها نبینم. این‌را آدمی فرستاده که تا دیروز -در ردای گروه‌های فشار- پنجه‌بوکس توی صورت دانشجوها می‌زد، امروز شده اما "مبارزِ آزادی‌خواه"! اسم این کارش را هم گذاشته "افشاگری".
    من ابداً از عمله‌ی اختناق و بازوهای سرکوب توقع ندارم که یک‌شبه آدم شوند. کسی که زنجیر به تن مردم بزند و طناب دار گردن انسانی بیاندازد، هفت‌خوان بی‌شرافتی را دورزمانی‌ست که رد کرده. این‌قدر هم خام نیستم که فکر کنم تا طرف آمد بیرون و چهارتا شعار داد، شد قله‌نشین انسانیت. ولی با این تفاصیل و با وجود شناخت قبلی، باز پیش آمده که بعضی حرکات این جانوران دوپا من‌را مثل پرده میان زمین و هوا حیران کرده و عرق شرم بر پیشانی‌ام نشانده، از بس غافل‌گیرکننده بوده است!
    داشتن کمی اخلاق از آدمیزاد، حال هر کس که باشد، توقع نامعقولی نیست. لااقل من این‌طور فکر می‌کنم. ولی مواردی را این‌روزها می‌بینم -و می‌بینیم- که ‌بهمان ثابت می‌کند اصولاً داشتن هر توقعی از بعضی‌ها بی‌جاست. این‌هم لابد فصلی‌ست در حال کشف، از مجموعه‌ی خصائل آدمی...

    یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

    نگاهی به دو مفهوم "نویسنده" و "متن"

    اغلبِ ما فکر می‌کنیم نویسنده کسی‌ است که دستور زبان فارسی را به‌خوبی می‌داند. این اگر ملاک باشد، معلم انشای مدرسه، آخوند فیضیه‌ای یا میرزابنویس کنار دادگستری بزرگ‌ترین نویسندگان ما هستند! احاطه به دستور زبان -و نیز دانستن کلمات بیش‌تر- کمک بزرگی است برای نوشتن، ولی تمام کار نیست. بسیاری از متن‌ها، با وجود غلط‌های املایی و دستوری، متن‌های باارزشی هستند و می‌شود آفریننده‌شان را "نویسنده" نام داد. در مقابل، بسیاری از نوشته‌های پر از جملات پيچده و واژگان ثقیل و غلط‌انداز را همه‌روزه می‌خوانیم که فاقد ارزش نویسندگی (حال ادبی‌اش پیشکش!) هستند.

    نویسنده کیست؟

    نویسنده روایت‌گری است که روان و بار معنایی واژه را دقیقاً می‌شناسد و در جای دقيق‌اش به‌کار می‌برد. فرد هر چقدر در این کارکرد بهتر عمل کند، نویسنده‌ی بهتری‌ست؛ هر چه از محور آن دور شود، نویسنده‌ای‌ست ضعیف‌تر. تکنیک‌های نگارشی مثل "قرینه‌سازی"، "مرکب‌سازی"، "ساخت نثر ترکیبی با کمک‌گیری از متل‌ها، مثل‌ها، اصطلاحات، گفتار عامه"، "نبود غلط املایی" و... کمکی هستند برای غنا و شیوایی متن، امّا اساسی بر نویسندگی نیستند. خلاصه, فرق نویسنده با دیگران در "بهتر روایت‌کردن" اوست.

    متن چیست؟

    بحثی نیست که هر متنی، متشکل از قطعات پازل گفتمان حاکم بر فضای فکری نویسنده‌ است و این سیستم همین‌طور در حال تحوّل، جابه‌جایی و از جهاتی بازتولید خود است، ولی بر خلاف نظر رولند بارت  Roland Barthes: The Death of the Author و میشل فوکو Michel Foucault: What is an author? چون متن پاره‌ای جدانشدنی از وجود نویسنده است، نمی‌شود حضور نویسنده در آن را ندیده گرفت و برای متن استقلال و اصالت قائل شد. به راستی کدام متن است که جای پای نویسنده‌اش در آن نباشد و تکّه‌ای از فرديت او را بر دایره نریزد؟ من می‌گویم حضور نویسنده در متن کتمان‌ناپذیر است. همین نکته به ما گوشزد می‌کند: با وجودی که نفس "تکرار" تولیدات دیگران در "تمامی" متن‌هایی که تولید می‌شود اتفاق می‌افتد و هیچ متنی بی‌نصیب از متنی دیگر نیست، امّا حتا اگر نویسنده‌ای کاملاً از روی دست و انديشه‌ی ديگری کپی کرده باشد، باز قطعاتی در متن او یکتا (یونیک) است. همین واقعیت باعث می‌شود که هر نویسنده‌ای، شناسنامه‌ای داشته باشد مختص به خودش. پس پیوند نوشته و نویسنده ناگسستنی‌ست و نوشته را بدون نویسنده‌اش نمی‌شود فرض کرد.

    نتيجه‌گیری و ارائه‌ی نظر

    توضیح بالا، تعریف متداول از متن را زیر پرسش می‌برد که معتقد است: "وظیفه‌ی متن، انتقال مفهوم (خبر، دیدگاه و الخ) است". من می‌گویم: "متن پیش و بیش از هر چیز، در حال انتقال حس است؛ هر متنی، در هر فرمی". کالبد‌شکافی متن نه‌تنها فهم محتوایی سطرهاست، بل کشف نادیده‌های بین سطور است. باید دید که نویسنده آبستن کدام حس بوده که در بستر آن و در میان خطوط، آن‌را زایمان کرده است. لغزش حسرت‌ها، امیدها و ناامید‌ی‌ها، کینه و انتقام، زبانه‌های خشم و شعله‌های نفرت، قطرات عشق و محبت روان در واژه، ترحّم، حس غلبه، شرکت در خوشی یا غم دیگری، حسادت، استیصال، اعتماد به نفس یا کمبود و فقدانش... و از این دست حس‌های انسانی‌اند که در پشت پرده‌ی متن نشسته‌اند. بنابراين، هر نوشته‌ای، "متنی عاطفی" است.


    پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷

    من مانده‌ام این آدم -که بخش عمده‌ی زندگی‌اش را، بیش از نیمی از آن‌را- در آلمان بوده، چطور باز تمام‌وکمال وقت و زندگی‌اش را گذاشته‌ روی مسائل ایران و ارشاد مردم‌اش؟! واقعاً آن‌جا چیز دیگری برای دلبسته‌گی نیست؟
    البته این‌گونه وابسته‌گی تام به "میهن" و پی‌گیری مسائل‌ آن اسم‌اش "عشق" نمی‌تواند باشد؛ "دغدغه" نامی است برازنده‌تر برایش.
    این‌هم از بی‌سرانجامی زندگی‌کردن در آلمان است و احتمالاً باقی اروپا!

    پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷

    عشق و نفرت

    خمیرمایه‌ی آدمی را دو احساس پی ریخته: عشق و نفرت. بین این‌دو باریکه‌ای‌ست؛ باریک، از مو هم باریک‌تر. و اما لحظه‌ای نیست که باد یکی، از فراز آن مرز ناامن مویین، به اقلیم دیگری سرک نکشد.
    آن باریکه‌ی حایل -چون زه کمان- همه‌گاه در نوسان و کش‌وقوس است؛ گاهی به سمت نفرت دل می‌دهد و گاه پشت. میان نفرت و عشق جنگی‌ست مدام برای تصرف سرزمین دیگری؛ جنگی که آغازگرش اغلب نفرت است و برنده‌اش هم. همین است که نفرت سرزمینی دارد به فراخی کره‌ی خاک و کهکشان و کائنات... و عشق، کوچک به‌قدر دل آدمی.

    سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۷

    کسی که حتا عنوان پایان‌نامه‌ی درسی‌اش عاریه‌ای (بخوان دزدی) باشد [از این‌جا]، معلوم است که در متن‌اش -خیر سرش- چه شاهکاری کرده! البته اگر رفتار تولیدات امام امت طور دیگری بود باید تعجب می‌کردیم...