شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

پیش‌درآمد:
‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

 از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


پانوشت:
یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

از بمبو آموز اخلاص عمل!

بمبوی چینی حکایت غریبی دارد: تا سه-چهار سال اولیه‌ی عمرش، بیش از ده سانتش را روی زمین نمی‌بینی، اما در همین مدت، با حوصله و پشتکار، در حال گسترانیدن ریشه‌ است. ریشه را که خوب در زمین دواند، آن‌وقت یک‌دفعه با چنان سرعتی رشد می‌کند که بعد از دو ماه اگر بخواهی نوکش را ببینی، کلاه از سرت می‌افتد! الگو برای برنامه‌ریزی درازمدت در زندگی و کسب، بمبو است.

در اصول، هر رابطه‌ای نیاز به برنامه‌ریزی درازمدت دارد: چه رابطه‌ی کاری و چه انسانی. رابطه‌ را که به‌دقت پی بریزی، ساقه‌ قطور می‌کند و به این راحتی‌ها نمی‌شکند. ورود و حضور در رابطه‌های کوتاه‌مدت، نگاه ما را نسبت به هر چیزی و از جمله زندگی لرزان می‌کند و به مرور بدبینی را در ما نهادینه می‌سازد. این مشی که عادت‌مان شد، دیگر به هیچ فرمی از رابطه‌ی پایا تن نخواهیم داد، چه طاقت ماندن در آن را نداریم و برای ساختن، مرمت و نگه‌داشتن‌اش تلاش کافی نمی‌کنیم.
 آدم رابطه‌های کوتاه،‌ عضو مفید کار جمعی نیست. با کشمشی گرمی‌اش می‌کند و با غوره‌ای سردی‌اش! برد نگاهش تا جلوی پایش است، نه به فراسو... و بی‌ثباتی در رویه‌ی زندگی، مایه‌ی بی‌اعتمادی افراد به اوست و بی‌اعتمادی او به افراد.

در کسب، به هر کاری بایستی درازمدت نگریست، حتا کاری که می‌دانیم به‌زودی عوض‌اش می‌کنیم. مهم نوع کار نیست؛ مهم انگیزه‌ی ماست و روحیه‌ی مشارکت‌مان و برنامه‌ی ما برای آن کار و جدیت‌مان در ادامه و گسترش‌اش... و همه‌ی این‌ها با "نگاه درازمدت' در پیوند هستند."نگاه موقت" تشدیدگر روحیه‌ی بی‌ثباتی در ماست و به تبع آن، بی‌اهمیتی در مقابل وظیفه‌ای که بر دوش داریم. شک نکنیم که نگاه آینده‌نگر الزام پیشرفت است و نگاه موقت، بانی بی‌تفاوتی و پسرفت.

به هر کاری که وارد می‌شویم، آن‌را سکویی ببینیم برای پرش به سوی آینده‌ای بهتر. نوع نگاه ارتقایی به حرفه یعنی همین. شروعی با برنامه و محکم، سوخت لازم برای حرکت به سوی آینده‌ای موفق است. اگر در کار خود به هر دلیلی دوام نیاوردیم، تجربه‌های مثبت‌اش را در کارهای بعدی به‌کار ببندیم و از تجربه‌های منفی‌اش عبرت بگیریم. با این نوع نگاه، از هر تجربه‌ای -چه مثبت و چه منفی- می‌شود انگیزه‌ی حرکت ساخت.

هدف که در ذهن پی ریخته شد، وقتی خود را در قالبی که می‌پسندیم تجسم کردیم، وقتی به حضور در این قالب عادت کردیم، وقتی این قالب در شخصیت‌مان نشست و تمام زندگی‌مان شد، تصمیم به حرکت دیگر چندان سخت نیست. چه موقع وقت‌اش است؟ هیچ‌وقت بهتر از همین حالا نیست! کمی طاقت می‌خواهد و پشتکار و رحیه‌ای بمبویی...

پی‌نوشت:
نوشته‌های این سرا را به عزیزان خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز مثل شما استفاده کنند.

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

نخست رها کنیم، سپس به‌دست آوریم

برای ثبت‌ نام در دانشگاهی عالی، بایستی نخست از دانشگاهِ معمولی فعلی خارج شد. برای یافتن کاری بهتر، باید اول کاری که داریم و نمی‌پسندیم را رها کنیم. برای زندگی در سرزمینی بهتر، راهی نیست جز این‌که از دیار خود بکَنیم و برویم. موقعی می‌شود دوست بهتری یافت و با جمع بهتری آمیخت که از دوست و جمع حاضر دل برید. برای حضور در رابطه‌ای بهتر، باید اول رابطه‌ی نه‌چندان دلچسب فعلی را  رها کرد... برای زندگی‌ای بهتر، شرایط زندگی فعلی را باید "ابتدا" تغییر بدهیم.

اگر به ترتیب درونی جملات مرکب بالا دقیق شوید، سخت نخواهد بود که دریابید اولین گزینه رهاکردن  است و بعد به‌دست‌آوردن: "ابتدا باید آن‌چه را نمی‌پسندیم رها کنیم تا به آن‌چه می‌پسندیم برسیم". این نفس تغییر ارتقایی است.

نمی‌شود نشست و لحظه‌ها را درجا زد و به امید روزهای بهتر دست زیر چانه گذاشت! نمی‌شود در زندگی‌ای نکبت‌بار سوخت و ساخت و چشم به فردایی بهتر دوخت که "شاید" بیاید! نمی‌شود عمر به بطالت گذراند و امید به معجزه‌ای داشت! امید خوب است اما کافی نیست؛ باید در زندگی هدف و برنامه داشت تا بلند شد. ما باید از آن‌چه نمی‌خواهیم "اول" دل بکنیم و رها شویم تا فضا برای آن‌چه می‌خواهیم مهیا شود. بایستی فقط بر "آن‌چه می‌خواهیم" تمرکز کنیم، نه آن‌چه را که نمی‌خواسته‌ایم و رها کرده‌ایم. آن‌چه رها شده، دیگر به تاریخ پیوسته؛ نباید گذشته‌ها را شخم زد و در آن‌ها سیر کرد؛ باید در حال زیست و چشم به آینده دوخت؛ آینده‌‌ای بهتر...


پی‌نوشت:
در این سرا، لااقل ماهی یک‌بار، یادداشتی در زمینه‌ی توسعه‌ی انسانی، "بهسازی خود" و "خودیابی" خواهید خواند. با معرفی این قلم به عزیزان‌تان، به تغییر مثبت در ایشان کمک کنید.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

رقابت با خود یا با دیگران؟

در مدرسه به دانش‌آموزان می‌آموزند که بایستی شاگرد اول کلاس را سرمشق خود قرار دهند و برای "بهترشدن" با هم شدیداً رقابت کنند! قبل از آن اما حس رقابت از خانواده شروع می‌شود، موقعی که والدین یکی از بچه‌ها را به رخ خواهر-برادرها می‌کشند یا "موفقیت" بچه‌ی همسایه را چون پتکی بر سر کودک خود فرود می‌آورند. "چشم‌ و هم چشمی" به‌واقع ترجمه‌ی رقابتی است که از کودکی روان انسان را تسخیر می‌کند و تا کار او به آخر بکشد، همراه اوست.

فرآورده‌ی سیستم تربیتی سرکوب و سرکوفت، برانگیختن حس حسادت و علم‌کردن الگویی بس حقیر برای افراد و کشتن روحیه‌ی اوج‌گیری و تعالی در انسان است‌. بدتر از آن، چنان احساس حقارتی به روان انسان تزریق می‌کند که همه‌گاه فکر کند "او کم‌تر از دیگری‌ست" و "به‌ اندازه‌ی کافی خوب نیست". فردی که مدام در رقابت با دیگران است، گرفتار چنین روحیه‌ای است.

ما در زندگی تنها بایستی با توانایی‌های خود رقابت کنیم نه چیز دیگر. این تنها راه رشد همراه با رضایت است. وقتی یک قهرمان ورزشی رکورد جهان را می‌شکند، با دیگران رقابت کرده است اما وقتی رکورد خودش را می‌شکند، او با قابلیت‌های خود رقابت کرده است. رشد بی‌مرز یعنی همین.

در دنیای اقتصاد، وقتی تمام مدت در فکر بیرون‌کردن "حریف" از صحنه‌ی رقابت باشیم، با محبوس‌کردن افکار خود در چارچوبی تنگ، روان خود را از طعم شیرین آزادی محروم کرده‌ایم. حریف پشت حریف می‌آید و ما همچنان اسیر فرسایش جنگ‌ایم! ما بایستی از آن‌چه داریم خشنود باشیم، ولی بکوشیم که آن‌را بهتر کنیم. ما بایستی از پیشرفت دیگران شاد بشویم تا خود پیشرفت کنیم. ساعت ذهن را از ویرانگری، بایستی روی ساخت دنیایی بهتر کوک کرد. به‌جای سنگ‌اندازی جلوی پای دیگران، جاده را باید صاف کرد؛ میراث ما همان مسیر همواری است که دیگران نیز بتوانند از آن گذر کنند؛ بایستی از خود چنین میراثی به‌جا گذاشت. به‌جای مسموم‌کردن فضا،‌ بایستی زمین را حاصلخیز کرد و شکوفا شد و بار داد. به‌جای تحقیر، تشویق باید کرد. این یعنی پیشرفت در عرصه‌ی اقتصاد و دیگر عرصه‌ها.

پس‌نوشت:
چنانچه این یادداشت را مفید یافتید، آن‌را برای دوستان خود بفرستید تا آن‌ها هم استفاده کنند. این وبلاگ را به اعضای خانواده و دوستان و همکاران خود معرفی کنید.



شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

ما خود ارزیاب خود هستیم

حکایت:
روزی یکی از رآکتورها در کشوری، به مشکل فنی می‌خورد. می‌دانیم که نقص در سیستم رآکتور بلافاصله باید رفع بشود، و الا ممکن است صدمات جبران‌ناپذیری به‌بار بیاورد (مثال: چرنوویل). متخصصی را دعوت می‌کنند. متخصص می‌آید، لباس کار می‌پوشد، دو روز تمام، تمام بخش‌های سیستم را بازبینی و تست می‌کند و یادداشت برمی‌دارد... بالاخره، جلوی مورد اشکال یک ضربدر می‌زند و گزارش کار را تحویل می‌دهد و می‌رود. مسئولین با توجه به این گزارش، آن قسمت را تعمیر و دوباره راه‌اندازی می‌کنند.
از آن متخصص می‌خواهند که حق‌الزحمه خودش را برای‌شان بفرستد تا بپردازند. او نیز قبضی حاوی درخواست ده‌هزار دلار می‌فرستد. بخش مالی شرکت شگفت‌زده می‌شود که چرا باید برای  دو روز کار و "یک ضربدر" مبلغ سنگین ده‌هزار دلار بپردازد؟! همین پرسش را با متخصص مربوطه مطرح می‌کنند. قبض جدیدی می‌فرستد به این شکل: یک دلار برای ضربدر و نه هزار و نود و نه دلار برای معلومات پشت ضربدر!

نتیجه:
وقتی انسانی تلاشگر قابلیت‌های خود را در یک ظرف زمانی یا بر اساس وزن (کیلویی!) بسنجد، اصولاً درک محکمی از مفهوم قابلیت ندارد. وقتی کسی می‌گوید "کار من ساعتی این‌قدر می‌ارزد" در واقع با این‌گونه "ارزشگذاری" دارد پشتوانه‌ی کاری خودش (معلومات، تجربه، تلاش و الخ) را کم‌ارزش می‌کند. با سنجیدن ارزش کار بر اساس واحد زمان یا قالب‌بندی زمانی کار، ما برای قابلیت‌های خود مرزهایی محدود و چارچوبی تنگ ساخته‌ایم که هیچگاه نمی‌توانیم از آن بیرون برویم، زیرا خودمان به آن باور جدی داریم. به قول هنری فورد: «کسی که می‌گوید می‌تواند فلان کار را انجام بدهد یا آن‌یکی که می‌گوید قادر به انجام آن کار نیست، به احتمال قریب به یقین، هر دوی این افراد درست می‌گویند!»

انسان بر اساس وقتی که می‌گذارد حقوق نمی‌گیرد، بلکه کارش بر اساس "خدماتی که در ظرف زمانی به محیط کار ارائه می‌دهد" ارزشگذاری می‌شود. برای همین، یک‌نفر در یک ساعت ده دلار درمی‌آورد و یک نفر ده میلیون! معیار ما از ارزش خودمان واقعاً‌ چیست؟

 ما به‌دنبال کار نمی‌گردیم، بل‌که دنبال مکان دلخواهی هستیم که با برآورد ذهنی ما از قابلیتی که داریم بخواند. ما در آن کاری قرار می‌گیریم که دستگاه ارزشگذاری‌مان، ما را لایق آن می‌داند؛ نه کم و نه بیش. حال ممکن است کسی که برنامه‌ای جدی برای آینده‌ی خود دارد و به قابلیت خودش نیز ایمان دارد، استراتژی‌اش این باشد که از نقطه‌ای کوچک شروع کند تا به‌مروز وسعت بگیرد و به نقاط مرتفع‌تر برسد... که این خود یکی از بهترین شیوه‌‌های بزرگ‌شدن برای افراد است.

 هر کس باید از خودش بپرسد تا چه حد به قابلیت کاری خودش اعتقاد دارد و بعد با خودش خلوت کند و کلاه‌اش را قاضی که "ارزش واقعی‌ من واقعاً چیست"؟ اگر دیگران یا جامعه ما را ارزشگذاری کنند، بسیاری از استعدادهای ما نشکفته خشکیده است. نباید به قضاوت دیگران از خود تن داد. ما خود باید ارزیاب دقیق خود باشیم و هر لحظه خود را ارتقا دهیم با این فرمول که "آن‌چه امروز برای من خوب است، فردا برای من خوب نیست و باید بهترش را به‌دست بیاورم؛ امروز من باید بهتر از دیروز من باشد". این طرز فکر، رمز زندگی‌ای پویا، غنی و سرشار از موفقیت است.


پی‌نوشت:
این یادداشت را برای دوستان‌تان بفرستید تا آن‌ها هم مثل شما استفاده کنند.

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

زدودن اضافه‌‌وزن در دو حرکت

بهینه‌سازی بدن یا رژیم غذایی؟
در دوران ما که مهندسی ژنتیک و تولید هورمونی مواد غذایی اساس در صنعت تغذیه شده و تبلیغات سنگین و "خوشمزه"ی رسانه‌ای ذهن‌ها را تسخیر کرده، موضوع اضافه‌وزن به شکل یک معضل عمومی درآمده است. بر این دو اصل می‌شود استرس و ناکامی‌های متعدد و روزافزون زندگی را نیز افزود که خود دلایل عمده‌ی تغییر در متابولیزم و اضافه‌وزن هستند.
قصد من این‌جا ورود به حوزه‌ی فایده و زیان انواع مواد غذایی نیست که اصولاً تخصصی در این باره ندارم؛ هدفم اما به عنوان کسی که تا به حال چهار بار وزن کم کرده این است که لااقل تجربه‌ی شخصی خودم را با شما به اشتراک بگذارم.

به دید من، واژه‌ی "رژیم لاغری" واژه‌ای عمیقاً منفی و خود باعث اضافه وزن است! این واژه‌ به‌طور اتوماتیک، مکانیزم دفاعی مغز را برمی‌انگیزد و ذهن انسان را برای کم‌کردن وزن ناتوان می‌سازد. رژیم غذایی مسکنی کوتاه‌مدت است که اثرش ابداً پایا نیست و متعاقبش شخص دیر یا زود به وضع اولیه خودش بازمی‌گردد. از این روست که تبلیغات عظیم برای فروش فرآورده‌های دارویی و انواع تولیدات غذایی رژیمی، بیش‌تر جنبه‌ی پولسازی دارد تا بهینه‌سازی. و اما راهِ حل چیست؟

تغییر استاندارد
آن‌چه بایستی فراراه خود قرار داد، "رژیم" نیست بل‌که "تغییر در خود و رفتن به سوی فرم ایده‌آل" است. این‌دو با هم فرق بنیادی دارند: اولی موضوعی فیزیکی است و دومی موضوعی عمیقاً روانی.

 1- برای رفتن به سوی فرمی ایده‌آل، نخست بایستی از آن‌چه هستیم به‌کل دلزده شویم. بایستی به خود بگوییم که دیگر بس است و من شایسته ظاهری بهتر از این هستم. بایستی آن فرم بدنی که درون ما را شاد می‌کند در ذهن ترسیم و تجسم کنیم و به آن باور بیاوریم. بایستی خودمان را در آن قالب تصور کنیم. بایستی از خود تعریف نویی ارائه دهیم... و این‌ها همه در زمان حال می‌گذرد نه آینده‌ای که معلوم نیست کی می‌رسد! به این کار می‌گویند "تغییر در استاندارد" شخصی. با تغییر در استاندارد خود، ما دچار یک‌نوع دگردیسی ارتقایابنده می‌شویم، بدون این‌که هنوز برنامه‌ی مشخصی برای رسیدن به آن فراهم کرده باشیم. بنابراین، قبل از کم‌کردن وزن و ساختن ماهیچه و فرم بدنی، بایستی ایده‌آل خود از خود را در ذهن ساخت و به آن "ایمان" آورد. ایمان نیرویی است که انسان را جاکن می‌کند و به سوی هدف به‌سرعت پیش می‌برد. تمام این مرحله، مرحله‌ی شکل‌گیری "تصمیم"‌ بر مبنای "دلیل" است.
آن وزن و ظاهر ایده‌آلی که در ذهن دارید را بر روی یک کاغذ بنویسید و آن‌را هر روز چند بار بخوانید تا در ناخودآگاه شما ته‌نشین شود.

2- مرحله‌ی دوم برنامه‌ریزی و ترسیم مسیر حرکت است. برای این کار، بایستی راه‌های مختلف و البته "سالم" تغییر در شکل‌وشمایل بدن شامل نوع تغذیه و تمرینات بدنی (ورزش، الخ) را مطالعه کرد و از میان آن‌ها راهی را به شکلی مشخص برای خود برگزید. بایستی همه‌ی مراحل کار را در یک دفترچه به‌طور منظم ثبت کرد. ثبت این مسیر و روخوانی روزانه‌ی آن ما را به شدت در قبال کاری که می‌کنیم مسئول می‌کند و هر لحظه‌ بر انگیزه‌ی ما می‌افزاید.

چیزی که ما در این پروسه‌ی نسبتاً کوتاه‌مدت یاد می‌گیریم این است که قبل از بررسی‌های همه‌جانبه برای کاهش وزن، نخست بایستی دلیل کاهش وزن را در ذهن خود نهادینه کرد. بدون دلیل و ایمان به آن،‌ هیچ قدم جدی‌ای به سوی زندگی بهتر نمی‌توان برداشت. اما اگر دلیل جدی و انگیزه‌ای قوی داشته باشیم،‌ نیرویی خودجوش درون ما را سرشار می‌کند و سرمنشاء‌ تغییرات مثبت در ما می‌شود. نه تنها بر این نیروی خودجوش هر لحظه اضافه خواهد شد، بل‌که به ما خواهد آموخت که مصائب کار را نیز بپذیریم و بخشی طبیعی از این مسیر بدانیم. برای همین،‌ آدمی که تمام مدت به "سیربودن" عادت کرده و به محض احساس کم‌ترین گرسنگی، سریع چیزی توی شکم خود می‌ریزد و به‌واقع خودش را گول می‌زند و عادت شکم‌بارگی را در خود قطور‌تر می‌کند، اینک با "حالت عادی" و عادی‌بودن (نه سیر یا گرسنه‌بودن) خو می‌گیرد و اصلاً به گرسنگی فکر نمی‌کند و فکرش را روی "نتیجه‌ی کار" متمرکز می‌کند. از این رو، به جای این‌که ما خود را به دست دکتر و دارو بسپاریم و در نقش "بیمار مادام‌العمر" بازی کنیم و به قول‌های آن‌ها دل ببندیم که مثلاً با استفاده از فلان دارو یک لحظه هم احساس گرسنگی نخواهیم کرد (!) و اجازه بدهیم دیگران برای ما تصمیم بگیرند، بهتر است خود سکان کشتی خود را به‌دست بگیریم، زیرا در وضعیت اول، همان لحظه‌ای که از کنترل آن‌ها خارج شویم، به وضع اولیه برخواهیم گشت اما در دومی، ما از درون دیگر تغییر کرده‌ایم و چارچوب‌های نویی برای خود ساخته‌ایم که به آن سخت دلبسته‌ایم. دکتر و دارو به‌جای این‌که "عادت غذایی و خوردن" و نوع فکر‌کردن و طبعاً استاندارد ما در زندگی را تغییر بدهند، شرایط طبیعی هورمونی بدن ما را دستخوش تغییرات گاه خطرناک می‌سازند.
ما در این مسیر کوتاه، شاهد هر روزه‌ی پیشرفت خود هستیم و طعم شیرین "پیروزی" را هر روز می‌چشیم، چون خود در بطن آن حضور داریم و بعد از یک‌مدت، پیروزی برای ما یک عادت و جزئی از اخلاق‌مان می‌شود. آن‌چه ما در مراحل زندگی نیاز داریم، عادت به پیروزی و موفقیت است نه تکرار شکست‌های مکرر.

فراموش نکنیم: برای هر تغییر جدی نخست باید "دلیل" داشت و هیچ تغییر مثبتی در زندگی ما  به‌طور پایا اتفاق نخواهد افتاد مگر همراه با "تغییر و بهترشدن استاندارد" ما از زندگی باشد.


پی‌نوشت:
چنانچه این یادداشت را آموزنده‌ یافتید، با فرستادن آن برای دوستان و اعضای خانواده‌ی خود به آن‌ها کمک کنید.

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

انسان موفق: قادر به هدایت ناخودآگاه خویش

مکانیزم ذهن انسان برای رسیدن به فهم، "درگیرشدن" با مقولات است. به‌عبارتی، ما برای فهم پیرامون با کلیات و جزئیات آن درگیری ذهنی پیدا می‌کنیم. ما وقتی به یک منظره می‌نگریم یا فیلمی می‌بینیم،‌ خودآگاه با آن درگیر می‌شویم زیرا انتخاب ماست. ارتباط‌گیری ما با آن موضوع اما، در ترسیم ساختار ناخودآگاه ما نقش کلیدی دارد،‌ برای این‌که اصولاً بخش عمده‌ی ناخودآگاه انسان، ساخته و پرداخته‌ی تکرار درگیری‌های ذهنی اوست. علم ثابت کرده که با هر پنج بار رویت، شنیدن یا فکرکردن در مقوله‌ای، آن مقوله هر چه که هست، لااقل یک‌بار در ناخودآگاه انسان نقش می‌بندد. ناخودآگاه نیز می‌دانیم که توانایی قضاوت‌ و ارزیابی محتوایی ندارد، زیرا فکر نمی‌کند و وظیفه‌اش فقط فرمان حرکت دادن به بدن است. به عبارتی، ما هر عملی انجام می‌دهیم، زیر نظر مستقیم ناخودآگاه ماست. برای همین، اگر راجع به انجام کاری فکر بکنیم و تصمیم هم بگیریم،‌ باز ناخودآگاه است که بر اساس "داده‌های پیشین و گونه‌ای که از قبل برنامه‌ریزی شده و شکل گرفته" دستور حرکت می‌دهد. از این روست که عمیق ما همان خودآگاه ماست و ما در دایره‌ی خودآگاه خود فکر می‌کنیم و به رفتار خود نظم می‌دهیم، اما دستوردهنده‌ی نهایی ناخودآگاه ماست.
این فرق اساسی مابین دو لایه‌ی درونی انسان یعنی "ضمیر خودآگاه" با "ضمیر ناخودگاه" است که اولی مرکزیت فکرکردن و برهان‌آوردن است و دومی آرشیو موضوعی و بستر ثبت تمامی داده‌های ذهنی ما چه از طریق ژنتیکی و چه اکتسابی است. از روی این تعریف می‌فهمیم که ما انسان‌ها همگی برنامه‌ریزی شده‌ایم و دقیقاً این برنامه است که ما را هدایت می‌کند و به زندگی‌مان خط می‌دهد.

بر خلاف آن‌چه تصور می‌شود، خلاقیت از بخش ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد نه خودآگاه. هر چه ساختار ناخودآگاهِ انسان بسته‌تر باشد،‌ قدرت خلاقه‌ی او نیز ناچیزتر است. انسانی که از کودکی به او آزادی داده‌اند تا تخیل خود را به پرواز درآورد و با "بکن-نکن"های پی‌درپی چارچوب "ایده‌آل" ذهنی برای او نساخته‌اند، قطعاً خلاقیت‌های خود را پرورش و بروز خواهد داد.

 با تعریف بالا حال بایستی پرسید که خود ما چه نقشی می‌توانیم در زندگی خود و در واقع ساخت ساختمان ضمیر ناخودآگاهِ خود داشته باشیم؟ انسان مسلط به خود کسی است که با تمرینات ذهنی توانسته بخش عمده‌ای از ناخودآگاه خود را در شکلی اختیاری برنامه‌نویسی کند و مالک حوزه‌ی اجرایی خود باشد. هر چه استیلای ما بر ناخودآگاه خود وسیع‌تر شود، بازدهی ما ساختارمندتر و رو-به-پیشرفت‌تر است. انسان وسیع،‌ علاوه بر خوش‌فکری،‌ عمده‌سازند‌ه‌ی ناخودآگاه خویش است.

 از این روست که گفتار و کردار ما آیینه‌ی تمام‌نمای ذهنیت ماست و در واقع، "شدن ما، نمایانگر نحوه‌ی فکرکردن ماست؛ هر چه که هستیم، فرآیندی است از نوع فکرکردن ما". ما با اندیشه‌ی مثبت و دیدار و شنیدار مثبت می‌توانیم بهینه‌ساز ناخودآگاه خود باشیم و زندگی‌مان را به سمتی سازنده هدایت کنیم.

پانوشت:
اگر این یادداشت مفیدتان واقع شد،‌ برای دوستان‌تان بفرستید و خود بر آن نظری بگذارید تا پربارتر شود.

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

آزمون یک رابطه: رابطه‌ی جبری یا اختیاری؟

ما با هر چه که در اطراف‌مان هست رابطه داریم: از ماشینی که سوار می‌شویم، تا خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، محل کاری که هر روز در آن حضور پیدا می‌کنیم یا لیوانی که از آن می‌نوشیم... و از همه مهم‌تر شریک زندگی‌مان. ما اما اغلب در روابطی حضور داریم که خودمان بانی آن نبوده‌ایم. این‌را شاید بشود نقیصه‌ی زندگی نام نهاد: "رابطه‌ی جبری".
راه سنجش یک رابطه اما چندان سخت نیست: برای فهم این‌ واقعیت که رابطه‌ی ما با اشخاص یا موضوعات پیرامون مفید است یا نیست، کافی‌ست که این پرسش ساده را با خود مطرح کنیم:
 با معلوماتی که من در حال حاضر از رابطه‌ام با فلان چیز دارم، اگر بر فرض قرار بود که همین الان این رابطه را شروع کنم، آیا حاضر به این کار بودم؟ 
برای جاافتادن بهتر موضوع، مثالی می‌زنم: من چند سالی است که با شخصی به نام آقای ف. دوست هستم. طبعاً از او به شناختِ قابل ملاحظه‌ای رسیده‌ام. چنان‌چه این دوستی وجود نداشت، آیا حاضر بودم باز با این شخص دوست بشوم؟ اگر جواب مثبت باشد، رابطه‌ی ما با استانداردی که برای خودمان تعیین کرده‌ایم همخوان است و اگر منفی باشد، این رابطه بی‌ارزش و به‌غایت جبری است و بهتر است نقطه‌ی پایانی بر آن نهاد. نقطه‌ی پایان بر چنین رابطه‌ای، بازکردن فضایی در ذهن ماست برای رابطه‌ای بهتر با شخصی بهتر.

رابطه‌ی مفید ما با فلان شخص در گذشته لزوماً رابطه‌ی مفیدی برای امروز ما نمی‌تواند باشد. آن‌چه ما دیروز می‌خواندیم و لذت می‌بردیم، ممکن است امروز چندان دلچسب نباشد. فهم ما از مسائل در گذشته، طبق فهم امروزی‌مان شاید سطحی به‌نظر بیاید. بر این اصل است که ما بایستی هر چند وقت یک‌بار روابط‌مان را بر مبنای خواسته‌ها و دایره‌ی شعور و ادراک‌مان بازنگری کنیم و از نو بسنجیم. این طرز فکر اصلی بی‌بدیل در زندگی‌ای پویا است.

پانوشت:
اگر این یادداشت برای شما مفید بوده، احتمالاً برای دوستان‌تان هم می‌تواند باشد؛ لینک نوشته را برای‌شان بفرستید و یک ایده‌ی خوب را به اشتراک بگذارید.



یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۱

یکی از راه‌های پیشرفت: ما همیشه برای خودمان کار می‌کنیم

مهم نیست که ما برای خودمان کار می‌کنیم یا این‌که کارمند جایی هستیم؛ در هر دو حالت باید احساس ما این باشد که داریم برای خودمان کار می‌کنیم. این باوری است که بایستی در خود پرورش بدهیم تا هم از کار روزانه لذت ببریم و هم وجود خود را در جایگاه کاری‌مان ارزشمند بدانیم.

معادله‌ی ارزش کار در ظرف زمان دو حالت دارد: یا ما بر اساس زمانی که صرف می‌کنیم حقوق می‌گیریم، یا بر اساس مقدار کار و تلاشی که در طول یک مدت‌زمان ارائه می‌دهیم. این‌ها در ظاهر یکی هستند اما در محتوا بس متفاوت. وضعیت اول حضور ایستا در سرزمین ملال است و دومی روند حرکت به سوی پیشرفت دائمی.

در محیط کار، ما اگر منافع خود را با صاحب‌کار خود یکی فرض نکنیم و احساس‌مان این باشد که هر چه می‌کنیم، نفع‌اش "فقط" به جیب او سرازیر می‌شود، در واقع نه به سوددهی کار خود توجه کافی می‌کنیم، نه به ضرر و زیان صاحب‌کار خود اهمیتی می‌دهیم. محیط کار برای ما فقط محلی است برای پول-درآوردن و نه مشارکت در یک پروژه‌ی مفید. در یک کار سری‌بندی و یکنواخت، امکانی برای رشد استعدادهای ما وجود ندارد؛ افکار ما نیز در یک دایره‌ی محدود درجا می‌زند. یکی از مهم‌ترین احساسات انسانی ما که "حس اهمیت‌دادن" است رفته‌رفته کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. تمرکز ما بر کار ضعیف و گاه از بین می‌رود و افکارمان در جایی خارج از محیط کار پرسه می‌زند. از لحظه‌ای که سر میز خود می‌نشینیم فقط به ساعت پایان کار فکر می‌کنیم؛ ما فقط به این فکر می‌کنیم که زودتر زنگ پایان کار بخورد تا بلافاصله از آن محیط فرار کنیم، برای همین و اتفاقاً برعکس، عقربه‌های ساعت ما به‌طور کشنده‌ای آهسته حرکت می‌کنند! وقتی انگیزه‌ی حضور در کار، خروج هر چه سریع‌تر از آن باشد، ما فقط بر اساس زمانی که صرف می‌کنیم حقوق می‌گیریم و نه بر اساس سرویسی که در ظرف زمانی مشخصی ارائه می‌دهیم. کارها نیز به همین شکل سر-هم-بندی می‌شوند و بازدهی پایین می‌آید، چون کار به ما تعلق ندارد و ما نیز به کار تعلق نداریم.

آن‌چه گفته شد مضرات مالی مسئله بود، اما بغرنج اصلی به‌واقع ضرر معنوی چنین نگرشی است. کسی که به کار خود احساس تعلق دارد،‌ با پایان هر مرحله از کار، حتا اگر آن مرحله بسیار کوچک باشد، احساس یک آدم "برنده" را دارد و از درون پر می‌شود و با قدرت بیش‌تر وارد مرحله‌ی بعدی می‌شود. در مقابل، آدم بی‌تعلق به کار، با اتمام هر بخش، خسته‌تر از قبل به مرحله‌ی بعدی می‌رود و بر کسالت‌اش افزوده می‌شود. آدم اول هر چه می‌گذرد بر انگیزه‌اش افزوده می‌شود و دومی از انگیزه‌اش کاسته.  اولی با گذشت زمان،‌ استعدادهایش می‌شکفد و مرتبه‌ی کاری‌اش ارتقا می‌یابد و به این فکر می‌کند که خود چنین تشکیلاتی را برای خودش راه بیاندازد. دومی اما، در مدار تکرار دست‌وپا می‌زند و هر چه می‌گذرد، بیش‌تر از کار خود و خودش منزجر می‌شود. در اولی، امیدواری مایه‌ای می‌شود برای آرزوهای بزرگ و باور بیش‌تر به خود، در دومی ولی، رکود در بستر تکرار هر لحظه‌ بر ناامیدی‌هایش می‌افزاید و در مفید‌بودن خود نیز شک می‌کند.  آدم اول از چالش‌های کار لذت می‌برد چون آن‌ها را آزمون خودسازی و مرتفع‌ترشدن می‌داند و از این طریق بر معلومات و اندوخته‌ی تجربی خود می‌افزاید، دومی اما از چالش‌ها می‌گریزد و آن‌ها را دور می‌زند. آدم اول درست همان کارهایی را انجام می‌دهد که نفر دوم از آن‌ها بیزار است. هر روز انسان اول بهتر از روز قبلش است، چون خود را مفیدتر و موفق‌تر می‌بیند اما انسان دوم چون خودش را تکرار می‌کند، فقط پیرتر می‌شود و کسل‌تر. انسان اول در مسیری بالارونده به‌پیش می‌رود و انسان دوم، خط سیرش پس‌رونده است و رو به قعر.

این‌جا ما در آستانه‌ی دو انتخاب هستیم؛ انتخاب‌هایی به‌غایت شخصی. این با خود ماست که کدام راه را برگزینیم.
 

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

واژه‌ی "مردم" از نگاه رسانه‌ای

وقتی به واژه‌ی "مردم" در یک گزارش رسانه‌ای می‌رسیم، ناخودآگاه این تصویر در ذهن‌مان نقش می‌بندد: "بدنه‌ی جامعه یعنی مردم عملی قابل اعتماد و برحق انجام داده است، حتا اگر این عمل با موازین عقلی نخواند". در این‌گونه گزارش‌ها واژه‌ی "مردم" مرکز ثقل همه‌ی آن‌ چیزی است که قرار است گفته شود. به‌عبارتی، اصل خبر یا نظری که قرار است با این گزارش به مخاطب منتقل شود خودش را پشت واژه‌ای کاملاً موجه پنهان کرده و به سرشت "بی‌گناه" آن آذین شده است.
 این اما تمام ماجرا نیست: تصویر ذهنی ما آن‌جا کامل می‌شود که هر کس و هر چیزی را که این "مردم" بر علیه آن قد علم کرده باشند "ناحق" و باطل به‌شمار می‌آوریم. سیستم ذهنیت‌ساز رسانه، با استفاده‌ی ابزاری از بار معنایی واژه‌ی "مردم"، به افکار عمومی آن‌گونه که می‌خواهد جهت می‌دهد و همین موضوع جایگاه این واژه‌ی کلیدی را بس یگانه ساخته است. جالب این‌جاست که تمامی رسانه‌های موجود -چه در ممالک دموکراتیک و چه در سیستم‌های استبدادی- عیناً به همین شکل افکار عمومی می‌سازند، زیرا هیچ دولتی نیست که خودش را مدافع مردم نداند! این دقیقاً نقطه‌ی اشتراک نظام‌های دموکراتیک با پوپولیست است، چون اولی خودش را منتخب آرای مردم می‌داند و دومی خود را برآمده از بطن توده‌ها و لاجرم تحت پشتیبانی کامل آنان.
در یک خبر هر جا که از مردم یاد شد، دو گروه در حال معرفی هستند: کسانی که حق با آن‌هاست که "مردم" نام دارند و آن‌ها که حق ندارند و آدم‌های بد داستان قلمداد می‌شوند که این مردم در مقابل آنان دست به عملی زده‌اند. بنابراین، رسانه هر جا و در هر موقعیتی که در حال القای یک نظر به مخاطب باشد، به آن رنگ و لعاب "مردمی" می‌زند و آنان را که می‌‌خواهد خراب کند، "نامردمان" معرفی می‌کند.

شوربختانه در دنیای کنونی، رسانه‌ها از وظیفه‌ی اصلی خود که "خبررسانی" بی‌دخل و تصرف است بسیار دور شده‌اند و در یک دگردیسی، به "خبرسازی" روی آورده‌اند. یعنی به‌واقع رسانه‌ای که قرار بود رکن اصلی دموکراسی باشد و در ظلمات فراگیر شمعی بیافروزد، به بازوی تاریکخانه‌ی قدرت تبدیل شده است و برای جاانداختن امیال آن، جاده صاف می‌کند و افکار عمومی می‌سازد.

این‌جا بد نیست مثالی بیاوریم تا موضوع بهتر جا بیافتد. خبرگزاری آلمان "دویچه‌وله" در خبری (22 سپتامبر) چنین آورده است:

«مردم لیبی در بنغازی در تظاهراتی علیه شبه‌نظامیان به مقر گروهی که گفته می‌شود عامل حمله به سفارت آمریکا است حمله کردند. .

 ما در این‌جا قصد نداریم که سازمان‌دهنده‌ی این‌گونه تظاهرات‌ها و خاستگاه آن‌را شناسایی کنیم؛ حتا قدمی به‌پیش، قصد قضاوت در کل ماجرا را نیز نداریم. هدف ما این‌جا تنها نشان‌دادن استفاده‌ی ابزاری رسانه از واژه‌ی معصوم "مردم" است.
در همین یک خط، به سادگی مشاهده می‌کنید که حق با کیست (طبعاً‌ مردم) و آن‌ها که مورد حمله قرار گرفته‌اند اصلاً مردم به حساب نمی‌آیند! باقی متن نیز تنها سعی‌ای است در اثبات تز خبر که بر پیشانی‌ آن نشسته است. در خبر رسانه‌ی دموکراتیک، آن‌ها که به سفارت آمریکا ریخته‌اند "شبه‌نظامیان"ی خودسر شمارده می‌شوند، اگر روی‌شان بشود اصلاً می‌گویند این‌ها را القاعده سازماندهی کرده، اما جالب این‌جاست که همین افراد موقعی که داشتند بر علیه قذافی می‌جنگیدند "مردم‌" خوانده می‌شدند! در نظام اسلامی میهن ما نیز مخالفین  در تظاهرات خیابانی"اشرار" هستند و آن‌ها که به راهپیمایی روز قدس می‌روند مردم. در مصر هفتاد میلیونی، کم‌تر از صد هزار نفر بر علیه مبارک به خیابان آمدند، اما رسانه‌ی مسلط این عده را "مردم" نامید و باقی شصت‌وخرده‌ای جمعیت را اصلاً به‌حساب نیاورد. وقتی تعدادی از گارد مبارک به تظاهرات یورش آوردند، چنان این موضوع را در بوق کرد و وحشت تولید کرد که همه بر مظلومیت این مردم گریستند...
با این‌گونه خبرسازی، رسانه قصد دارد دهن منتقدینی را ببندد که به کل پروژه‌ی دموکراتیک‌سازی کشورهای خاورمیانه به دیده‌ی شک می‌نگرند و بگوید که مسیر کاملاً "دموکراتیک" روی کار آمدن اسلامیون در این کشورها را قدرت مسلط هموار نکرده است. در واقع می‌خواهند از بدبین‌شدن افکار عمومی وحشت‌زده (از رخداد مهیب کشتن سفیر آمریکا و ریختن به سفارت) به انقلاب‌های خودساخته و یک‌شبه‌ی چند کشور عربی پیشگیری کنند. وقتی هسته‌ی فکری رسانه‌ای در دنیای امروز را بشناسیم، کم‌تر هیجان‌زده می‌شویم و بیش‌تر می‌اندیشیم... و این مسیر رو به آگاهی است. 

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

تصویر شش

تیرگان تورنتو

طوری به نیمه‌ی دوم شعرخوانی مهشید امیرشاهی وارد می‌شوم که سکوتم را به تاخیرم ببخشد.
با این‌که ایستانده‌اندش، باز میز از سینه‌اش بالا می‌زند! در ته سالن، درست بیخ گوش من، سه‌پایه‌ی دوربین علم است و کسی پشت‌اش.
برعکس باقی جلسات ایرانی‌ها، این‌یکی سر موعد است و سالن پر. تپق‌زدن بلندگو و پخش که صدای نیمه‌جان را به سختی به اولین ردیف صندلی‌ها می‌رساند اما سرشار است از رسم ایرانی!
...
بخشی از داستانی که خوانده می‌شود و قطعه شعری و عجله در اعلام پایان برنامه... و فیلمبرداری که دیگر برای سخنران بعدی آماده شده است!

:: خاستگاه: «دیدار با مهشید امیرشاهی»
:: باقی تصویرها: [در کتابفروشی] و بقیه [این‌جا]

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۱

موسیقی: سردرگمی در لایه‌های احساس

این یادداشت برای هیچ حلقه‌ای نیست، الا انگشت دست چپ‌ام!

در باره‌ی موسیقی -آن‌هم در شکل عام‌اش- سام ضیایی یادداشتی قلمی کرده درخور توجه که به خواندن‌اش می‌ارزد. من هم قلم را کمی زیرش چکاندم یا به‌قول بیهقی "گریاندم" که:

«... قصه، همان قضیه‌ی ذائقه است که بس تغییرپذیر است و سیری‌ناپذیر است از تغییر. روح من نیز مدام در این بوفه‌ در چرخش است و به هر دیسی ناخنکی می‌زند... اما مگر می‌شود سیرش کرد!»

ولی برای من موسیقی بیش‌تر سردرگمی است در لایه‌های احساس‌ام تا این‌که مثلاً "غذای روح" باشد. روح پس چرا این‌قدر می‌خورد و سیر نمی‌شود؟!
دقت کنید! من دارم الان به Schism از Tool گوش می‌کنم، ولی درونم ترانه به انتها نرسیده فریاد می‌زند که "پرنده"ی گوگوش را می‌خواهد. این شاید بستگی به قوطی آبجو دارد که زودتر از انتهای ترانه‌ به انتها رسیده، شاید هم مربوط است به انتهای باران بی‌ربط بعد از ظهر که قطراتش با بدسلیقه‌گی پنجره را لک کرده‌ است؟
من البته زیاد برای انتخاب ترانه‌ی بعدی فکر نمی‌کنم. سعی هم نمی‌کنم طنابی که موسیقی به دستم بسته و هر کجا که می‌خواهد می‌کشدم را پاره کنم. همه‌ی این‌ها درست. اما تکرارش لااقل به خودم بد نیست که "موسیقی غذای روح نیست". ابداً نیست. اگر بود، آخرش که سیر شدیم،‌ با رضایت و البته نفرت از بشقابی دیگر از سر میز بلند می‌شدیم. در مورد نفرت بین این دو تا جوری اینهمانی هست، ولی ته کار گوش کردن به موسیقی خسته‌گی مفرط از مرور خاطرات است و سردگمی بیش‌تر از آن‌چه بود.
 چه نوشته‌ای شد! من ننوشتم؛ راست‌اش تعداد ترانه‌های مختلفی که در طول یادداشت شنیدم قلم‌ام را چرخاند (بخوان گریاند)...