یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۱

یکی از راه‌های پیشرفت: ما همیشه برای خودمان کار می‌کنیم

مهم نیست که ما برای خودمان کار می‌کنیم یا این‌که کارمند جایی هستیم؛ در هر دو حالت باید احساس ما این باشد که داریم برای خودمان کار می‌کنیم. این باوری است که بایستی در خود پرورش بدهیم تا هم از کار روزانه لذت ببریم و هم وجود خود را در جایگاه کاری‌مان ارزشمند بدانیم.

معادله‌ی ارزش کار در ظرف زمان دو حالت دارد: یا ما بر اساس زمانی که صرف می‌کنیم حقوق می‌گیریم، یا بر اساس مقدار کار و تلاشی که در طول یک مدت‌زمان ارائه می‌دهیم. این‌ها در ظاهر یکی هستند اما در محتوا بس متفاوت. وضعیت اول حضور ایستا در سرزمین ملال است و دومی روند حرکت به سوی پیشرفت دائمی.

در محیط کار، ما اگر منافع خود را با صاحب‌کار خود یکی فرض نکنیم و احساس‌مان این باشد که هر چه می‌کنیم، نفع‌اش "فقط" به جیب او سرازیر می‌شود، در واقع نه به سوددهی کار خود توجه کافی می‌کنیم، نه به ضرر و زیان صاحب‌کار خود اهمیتی می‌دهیم. محیط کار برای ما فقط محلی است برای پول-درآوردن و نه مشارکت در یک پروژه‌ی مفید. در یک کار سری‌بندی و یکنواخت، امکانی برای رشد استعدادهای ما وجود ندارد؛ افکار ما نیز در یک دایره‌ی محدود درجا می‌زند. یکی از مهم‌ترین احساسات انسانی ما که "حس اهمیت‌دادن" است رفته‌رفته کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود. تمرکز ما بر کار ضعیف و گاه از بین می‌رود و افکارمان در جایی خارج از محیط کار پرسه می‌زند. از لحظه‌ای که سر میز خود می‌نشینیم فقط به ساعت پایان کار فکر می‌کنیم؛ ما فقط به این فکر می‌کنیم که زودتر زنگ پایان کار بخورد تا بلافاصله از آن محیط فرار کنیم، برای همین و اتفاقاً برعکس، عقربه‌های ساعت ما به‌طور کشنده‌ای آهسته حرکت می‌کنند! وقتی انگیزه‌ی حضور در کار، خروج هر چه سریع‌تر از آن باشد، ما فقط بر اساس زمانی که صرف می‌کنیم حقوق می‌گیریم و نه بر اساس سرویسی که در ظرف زمانی مشخصی ارائه می‌دهیم. کارها نیز به همین شکل سر-هم-بندی می‌شوند و بازدهی پایین می‌آید، چون کار به ما تعلق ندارد و ما نیز به کار تعلق نداریم.

آن‌چه گفته شد مضرات مالی مسئله بود، اما بغرنج اصلی به‌واقع ضرر معنوی چنین نگرشی است. کسی که به کار خود احساس تعلق دارد،‌ با پایان هر مرحله از کار، حتا اگر آن مرحله بسیار کوچک باشد، احساس یک آدم "برنده" را دارد و از درون پر می‌شود و با قدرت بیش‌تر وارد مرحله‌ی بعدی می‌شود. در مقابل، آدم بی‌تعلق به کار، با اتمام هر بخش، خسته‌تر از قبل به مرحله‌ی بعدی می‌رود و بر کسالت‌اش افزوده می‌شود. آدم اول هر چه می‌گذرد بر انگیزه‌اش افزوده می‌شود و دومی از انگیزه‌اش کاسته.  اولی با گذشت زمان،‌ استعدادهایش می‌شکفد و مرتبه‌ی کاری‌اش ارتقا می‌یابد و به این فکر می‌کند که خود چنین تشکیلاتی را برای خودش راه بیاندازد. دومی اما، در مدار تکرار دست‌وپا می‌زند و هر چه می‌گذرد، بیش‌تر از کار خود و خودش منزجر می‌شود. در اولی، امیدواری مایه‌ای می‌شود برای آرزوهای بزرگ و باور بیش‌تر به خود، در دومی ولی، رکود در بستر تکرار هر لحظه‌ بر ناامیدی‌هایش می‌افزاید و در مفید‌بودن خود نیز شک می‌کند.  آدم اول از چالش‌های کار لذت می‌برد چون آن‌ها را آزمون خودسازی و مرتفع‌ترشدن می‌داند و از این طریق بر معلومات و اندوخته‌ی تجربی خود می‌افزاید، دومی اما از چالش‌ها می‌گریزد و آن‌ها را دور می‌زند. آدم اول درست همان کارهایی را انجام می‌دهد که نفر دوم از آن‌ها بیزار است. هر روز انسان اول بهتر از روز قبلش است، چون خود را مفیدتر و موفق‌تر می‌بیند اما انسان دوم چون خودش را تکرار می‌کند، فقط پیرتر می‌شود و کسل‌تر. انسان اول در مسیری بالارونده به‌پیش می‌رود و انسان دوم، خط سیرش پس‌رونده است و رو به قعر.

این‌جا ما در آستانه‌ی دو انتخاب هستیم؛ انتخاب‌هایی به‌غایت شخصی. این با خود ماست که کدام راه را برگزینیم.
 

هیچ نظری موجود نیست: