سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

سوریه به آخر خط رسیده است!

اسد و سوریه‌اش به آخر خط رسیده‌اند. این را اخبار و پیشروی چشم‌گیر انقلابیون مسلح می‌گویند. بعد نیز بدون دقت در ریشه‌های موضوع، لابد حتماً خواهند گفت: "مردم بر علیه نظام ظلم انقلاب کردند و پیروز شدند"!  یعنی به این حد ساده‌اندیشی؛ تا این حد تقلیل‌گرایی؟! جالب این‌جاست که روی این تز از چپ و راست توافق دارند؛ از معرکه‌گردانان "بهار عربی" بگیرید تا مارکسیست‌های مستقر در بلاد استکبار...

اما کالبدشکافی "بهار عربی" و گسترش‌اش در اقمار عرب و احتمالاً غیر عرب‌اش چندان سخت نیست: کافی‌ست که ببینیم "این وسط چه کسی (کسانی) از بی‌ثباتی کشورهای استراتژیک یا صاحب منابع خاورمیانه سود می‌برد". برای رسیدن به تحلیل درست البته بایستی به این فلسفه مسلح بود: هیچ اتفاقی در دنیا "اتفاقی" نمی‌افتد! بی‌ثباتی در کشورهای غنیِ در حال توسعه، تضمین تسلط و بهره‌برداری درازمدت برای "قدرت مرکزی جهان" است.

همان‌گونه که می‌شد حدس زد، سوریه را به جنگ داخلی کشاندند و این‌قدر حکایت را کش خواهد داد تا از پا دربیاید و به ویرانه تبدیل شود! تضمین این‌جاست که در این ویرانه، هر نظام و حکومتی که سر کار بیاید، چنان گرفتار مشکلات بی‌شمار است که دولت مستاجل‌اش محال است پا از سستی سفت کند. بدتر، آنجا به لانه تولید تروریسم تبدیل خواهد شد.

این‌ها که قلمی شد البته همه تکرار مکررات بود؛ ما اما این وسط چه درس می‌گیریم؟ برای منِ شهروند ایرانی که دلبسته‌ی ایران‌ام، سناریو و اجرای "بهار عربی" آیینه‌ی تمام نمایی است برای دیدن آن‌چه در سال 57 بر کشورم رفت، حال در شکل و قامتی دیگر. یعنی هر چه هست، ابداً جای خوشحالی نیست و فقط عبرت است. نظام سیاسی ایران اگر با حمله نظامی فرو ریزد، شک ندارم که جمع‌کردن‌اش آرزویی محال خواهد بود. حتا اگر خود مردم دست به زانو زنند و به‌پا خیزند، سخت باید مراقب گربه‌رقصانی خارجی (بخوان بانکداری جهانی) باشند. مردم ما فقط باید به نیروی خود بیاندیشند و اتکا کنند و بس. 
 

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۰

نوروزتان پیروز، هر روزتان نوروز!

مطلب زیر را در فیسبوک شلوغ گذاشته بودم، غافل از آن‌که جایش در همین خانه‌ی خلوت و دوست‌داشتنی ایام گذشته است؛  بازنشرش می‌کنم با اضافاتی:


 نوروز مدال عشق است آویخته به سینه‌ی زندگی. برای همگی دوستان سالی سبز و باصفا، پرامید و پر از صلح، سرشار از مهربانی و عشق آرزومندم. برای خودم آرزو می‌کنم که بتوانم در چرخه‌ی زندگی، دستی را به گرمی بفشارم و با لبخندی، با کلامی گرم، شکستگی دلی را بند بزنم... که دل به دست آوردن هنر است نه دل شکستن.
امیدوارم هر کس هر آرزویی دارد به آن برسد و آرزو-به‌-دل نماند.

و اما گفتاری بعد از نشر:
با فرارسیدن نوروز هر سال، من می‌اندیشم با چه کسانی که آرزو داشته‌ام ملاقات کرده‌ام و بخت به دیدار چه کسانی هنوز نرسیده است. با خودم آمار می‌گیرم. تعداد دوست‌های جدید و از آن سمت، آن‌ها که نام‌شان در فهرست دوستانم خط خورده را برانداز می‌کنم و در علت‌ها دقیق می‌شوم. نگاه می‌کنم که آرزوی دیدار چه کسانی هنوز با قوت در دلم کنج‌نشین است. و نوروز برای من، هم‌چنان ورق‌خوردن سالگشتِ زندگی‌ست و زمان حسابرسی یک‌سالی که گذشت، با همه‌ی مخلفاتش...

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۰

جایزه‌ی اسکار فرهادی، بخشی از سناریوی روابط قدرت در امروز جهان

بر خلاف دیدگاه رایج، من قضیه‌ی اسکارگرفتن فیلمی از ایران را صرفاً در دایره‌ی روابط قدرت در سطح جهانی می‌بینم و بس. به باور من، "جدایی نادر از سیمین" به‌خاطر ارزش هنری‌اش جایزه‌ی معتبر گلدن گلوبز و بلافاصله پس از آن مهم‌ترین جایزه‌ی حال حاضر جهان یعنی اسکار را به خودش اختصاص نداد. مسئله این نیست که این فیلم شایستگی چنین جایگاهی را دارد یا نه؛ مهم تاثیری است که این جایزه بر روند پرشتاب سیاسی منطقه و تغییری که در نگاه مردم ایجاد می‌کند می‌گذارد.

آینده‌ی ایران روشن است: از نگاه گلوبالیست ها ایران حلقه‌ای است از زنجیر عراق، تونس، مصر، لیبی، سوریه و ...، با سرنوشتی مشابه. اما تفاوتِ مداخله‌ی نظامی در افغانستان و عراق با "بهار عربی" در دو چیز بود: نخست، آمریکا در اولی -با دکترین دوران جنگ ویتنام- خود را تصمیم‌گیرنده معرفی کرد و شخصاً اقدام کرد و بعد نیروهای ائتلاف به او پیوستند، اما در دومی همه‌ی شرکا از همان ابتدا و پشت نام "ناتو" به تغییرات خوراک دادند. دومین دلیل که متعاقب اولی است طبعاً روشن است: بر خلاف جنگ عراق و افغانستان که اروپایی‌ها تا توانستند گربه رقصاندند و آمریکا کمرش زیر بار هزینه‌ها شکست و در دنیا بی‌آبرو شد، این‌بار اما "انقلاب‌سازی‌های عربی" پشتیبانی قریب‌به‌اتفاق "مردم مهم جهان" و رسانه‌ها را پشت خود داشت. بنابراین، با وجودی که هر دوی این طرح‌ها در یک راستا و از یک جا تغذیه می‌شدند، اما هر چقدر اولی خام بود، دومی درس‌گرفته از تجربه و پخته بود.

آن‌چه مسلم است، تحریم‌های پیش رو از لحاظ روانی بر مردم تاثیر جدی و خردکننده می‌گذارند و با ایجاد نوعی احساس همدردی در جامعه و بدبینی نسبت به تحریم‌کنندگان، به حضور جمهوری اسلامی می‌توانند مشروعیت بدهند.  همین داستان سر کش و قوس‌های مسئله‌ی هسته‌ای دارد اتفاق می‌افتد و حتا بعضی مخالفان طرح را از سماجت غرب خسته کرده است. از سوی دیگر، جایزه‌ی اسکاری که مشخصاً "به مردم ایران تقدیم شد"، با ایجاد موج شادی و فوران غرور ملی و احساسات، نوعی "مسکن امیدواری" به مردم تزریق کرد. جایزه‌ی اسکار پیام صریحی داشت: از نگاه غرب، بین مردم و حکومت ایران فرق است.  این مسکن -که مدت تاثیرش چندان طولانی نیست- نه تنها چهره‌ای موجه از تحریم‌کنندگان هنردوست و مردم‌دوست به‌تصویر خواهد کشید، بلکه مردم ایران را از لحاظ روانی برای مداخله‌ی نظامی غرب یا جنگ داخلی با رژیم آماده خواهد کرد و کلاً رفتار غرب را در قبال ایران توجیه خواهد کرد. در تونس، مصر، لیبی و سوریه نیز دقیقاً همین اتفاق افتاد و این خود مردم -یا به هر حال بخشی از آن‌ها- بودند که با نظام حاکم درافتادند. در این حالت، گلوبالیسم با کم‌ترین هزینه و مسئولیت، بهترین نتیجه را عاید خود کرد.
 با وجود نفرت عمومی مردم عراق از نیروهای اشغالگر، می‌بینیم که "گردانندگان جهان" در ادامه‌ی طرح نظم‌دهی و جهانی‌سازی (Globalism) خود، چطور به‌خوبی از تجربه درس گرفته‌اند و استراتژی‌ای نو را در دستور کار خود قرار داده‌اند. اما آیا ما هم از تجربه درس می‌گیریم و به‌جای نشئه‌گی‌های کوتاه‌مدت و بی‌توجهی به آن‌چه در پیرامون‌مان می‌گذرد، در ریشه‌های حوادث دقیق می‌شویم؟ قضاوت‌اش بماند به عهده‌ی آینده!

پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

یا غالب هستیم یا مغلوب!

بدون کم‌ترین تردیدی، روابط انسانی بین دو نفر، به دو سمت "غالب" و "مغلوب" خلاصه می‌شود. گاه شخص در نقش غالب و گاه مغلوب حضور دارد و این موضع اغلب در حال چرخش است. این کشمکش طبیعی، اساس طبیعت ارتباط بشر را شالوده ریخته است.
تمام واژگان کاربردی زبان‌ها -بدون استثنا- بر بن "بار معنایی" شکل گرفته‌اند. کاربرد این واژگان و نوع ریختن‌شان در جمله و چیدن‌شان کنار هم و همراهی‌شان با لحن و سبک بیان، همه به‌قصد "القای مفهوم" هستند؛ می‌خواهند تاثیر بگذارند. تاثیرگذاری خود سیطره‌یافتن است؛ غلبه‌کردن. ما حرف می‌زنیم تا غلبه پیدا کنیم. نگاه‌ و تمام حرکات‌ ما در همین حوزه‌ معنی می‌یابد، چه مکانیزم ذهن ما بر اساس این‌نوع کارکرد برنامه‌ریزی شده است و خاصیتی جز این ندارد و نمی‌تواند داشت.

ما تلاش می‌کنیم که به‌دست بیاوریم نه این‌که از دست بدهیم. در ماهیت موضوع البته چندان فرقی هم نمی‌کند، چون‌ باز در آخر همان دو سمت برجای می‌مانند و این واقعیت ناگزیز حضور بشر بر ارض است.
قانون جنگل" دیرپاترین و اصیل‌ترین فلسفه‌ی تاریخ بشر است. انسان‌ها هم‌چنان و با قوت تمام پیروان ناگزیر "قانون جنگل" باقی مانده‌اند، اما در شکل امروزی‌اش. هنگام ورود به هر صحنه‌ی انسانی، حتا هنگام برخورد با مادر، بر اصل "حس غلبه" زبان ما می‌چرخد و زبان مادر می‌چرخد. در پینگ‌پونگ گفت‌وگو، توپ را می‌زنیم و بعد می‌ایستیم که برخورد طرف را ببینیم: یا نمی‌تواند توپ را بزند که غلبه کرده‌ایم، یا می‌زند که خود را برای "دفاع" و حرکت بعدی که "زدن توپ" است آماده می‌کنیم. این "تقابل" همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا در آخر یکی به عنوان "برنده" و دیگری "بازنده" از میدان بیرون بیاید.

در فرهنگ و ارتباط بشری، از سطح کلان تا خردترین شکل، هیچ چیز خارج از دایره‌ی "غالب و مغلوب" شکل نمی‌گیرد، چه "تقابل"، جوهر زندگی انسان است. 

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۰

موضوع واحد پول جهانی دلار و گوشه‌ای از مسائل پشت پرده‌ی آن

نگاه دکتر خشایار شجاعتی به:
دلایل انفجار قیمت ارز و دلار در هفته‌های گذشته و در کل موضوع تثبیت دلار و مسائل سیاسی پشت پرده‌ی آن در چند دهه‌ی گذشته... و نکاتی حاشیه‌ای در همین راستا:

http://www.youtube.com/watch?v=yndUioXena0&feature=player_embedded

برای فهم بهتر آن‌چه در دنیای ما می‌گذارد، نمی‌توان فقط به اطلاعاتی که "رسانه‌ی مسلط" (Mainstream) منتشر می‌کند اکتفا کرد. بایستی مطالعه‌ی آزاد داشت. بایستی لای سطرها را خواند و پشت دیوار را حدس زد. بعد از بررسی‌های موشکافانه، طبعاً به نکاتی دست خواهیم یافت که به "تئوری توطئه"‌ معروف‌اند. جالب این‌جاست که ما را سال‌هاست از تئوری توطئه ترسانده‌اند و هر جا که نقدی غیر متعارف -خارج از چهارچوب رسانه‌ی مسلط- به آن‌چه می‌گذرد داشته‌ایم، ما را به داشتن ذهنیت "دایی‌جان‌ناپلئونی" متهم کرده‌اند!
این روزها به برکت اینترنت، دامنه‌ی مطالعات آزاد بین نسل جوان و جویا بسیار گسترش یافته است، چه این نسل آینده‌ی خود را در خطر تباهی می‌بیند و دیگر نمی‌خواهد به ساز نگاه سنتی به سیاست و اقتصاد برقصد و به انگ‌های بی‌محتوا چون "ذهنیتی آغشته به تئوری توطئه" نیز بی‌اعتناست.

پی‌نوشت:
من البته با تمام گفته‌ی دکتر شجاعتی همسو نیستم، هر چند نکاتی فنی و بس قابل پیگرد در آن‌ها یافته‌ام. من هم‌چنان معتقدم خود ارباب دو ارز اصلی جهان یعنی دلار و یورو، خودخواسته این ارزها را چنان شکننده خواهند کرد که مردم کشورهای غربی به شکلی "دموکراتیک" رای به یکی شدن ارزها و سربرآوردن واحد پول جهانی بدهند.
 با رخ‌دادن این اتفاق چندان فاصله‌ای نداریم. با یکی‌شدن واحد پول جهانی دو هدف عمده پیگیری می‌شود:
1- رویگردانی از عمل به بسیاری از تعهدات مالی و ویرانگری‌های اقتصادی چند دهه‌ی گذشته، بعد از سربرآوردن "جهان کردیت کارد"
2- کنترل مشخص و یگانه بر جهان.

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۰

جایزه‌ی گلدن گلوبز فرهادی و غرور ملی ایرانیان!

جوایزی چون گلدن گلوبز که به فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی تعلق گرفت، چون مرهمی عمل می‌کنند بر غرور زخم‌خورده‌ی ایرانیان. از آن‌سو، این‌دست جوایز (چون فستیوال کن یا حتا جایزه‌ی صلح نوبل) نه با معیاری فنی و هنری، بل‌که با پس‌زمینه‌ و نگرشی کاملاً سیاسی به این‌گونه فیلم‌ها و افراد اهدا می‌شوند. نابینایی محض است که ما رد سیاست در چنین جوایزی را نبینیم. و اما سمت دیگر، مخاطب غربی است که گمان نکنم زیاد پیگیر جوایز فیلم‌های خارجی در فستیوال‌ها باشد. همین امر کار را برای دست‌اندرکاران چنین فستیوال‌هایی -و صد البته پشتیبانان سیاسی‌شان- راحت‌تر می‌کند.
در حاشیه اما نظام جمهوری اسلامی نشسته است که همیشه از مطرح‌شدن‌های ادبی-هنری سود خود جسته است، هر چند با بی‌تفاوت‌نشان‌دادن تصنعی خود. این‌که سیمای جمهوری اسلامی چنین حوادث هنری را هیچ‌وقت در داخل کشور بازتاب نمی‌دهد، ربطی به منافع سیاسی برونمرزی این رژیم از چنین فضای تبلیغاتی ندارد.

من قصد جریحه‌دارکردن غرور ایرانیان و پراندن نشئه‌گی موقتی از برنده‌شدن "فیلم‌شان" را ندارم، اما معتقدم عیارسنج ما بایستی بدجوری ترک خورده باشد که فیلم‌هایی از جنس کیارستمی یا جدایی نادر از سیمین فرهادی را در رده‌بندی جهانی ارزیابی کنیم!  در پایان شاید بد نباشد نظری کنیم به یادداشت کوتاه مسعود امیرخلیلی که هفتم ژانویه‌ در فیسبوک ثبت کرده است:
فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی فرهادی در اروپا با استقبال زیادی روبرو شد و جایزه های نیز دریافت کرده است. این قیلم سیاسی فرهادی دوباره موضوع تکراری و خسته کننده " سنت و تجدد " را به نمایش گذاشت. بحث سنت و تجدد بیش از صد سال است که فکر روشنفکران ایرانی را بخود مشغول کرده است و یک نوع سرگرمی برای روشنفکر ایرانی شده است. شاخه ی از این گفتمان سنت و تجدد نیز در بحث های ، همچنین تکراری ، سکولاریسم مشاهده می شود و سرگرمی دیگر روشنفکران ایرانی است. بحث های سکولاریسم، یا سنت و تجدد برای اروپایی ها مربوط به روز نیست، اما چون یک اقلیت بزرگ مسلمان در این کشور ها زندگی می کند اروپایی ها با کنجکاوی و علاقه این موضوع ها را تعقیب می کنند. از طرف دیگر این فیلم برای اروپایی ها یک نوع فلکلور و جنبه توریستی نیز دارد. علت موفقیت فیلم فرهادی همین دو علت است و نه ارزش هنری این فیلم که ارزشی ندارد. اما چرا فیلم سوررئالیسم " مرغ با آلو " مرجان ساتراپی ( سازنده فیلم پرسپولیس) با بازی گلشیفته فراهانی در اروپا موفقیتی نداشت؟ به این علت که این یک فیلم سیاسی نیست و شعاری نیز نداده است. موضوع فیلم نگاهی نه رئالیستی به مرگ و عشق است و با اینکه اینجا هم به سنت اشاره می شود ( پدر و مادر مخالف ازدواج دخترشان با مرد دلخواه او هستند ) ، اما ساتراپی خیلی زود این مسئله سنت و تجدد را به کنار می گذارد و مانند فرهادی که به نوعی رئالیستی و ارزان تضاد بین سنت و مدرن را دراماتیزه می کند سوژه فیلم خود ، مرگ و عشق ، را به صورتی بس زیبا و سوررئالیستی به نمایش می گذارد. فیلم ساتراپی جوابی است به هنر سیاست زده و اجتماعی گارگردانی نظیر فرهادی.
 پی‌نوشت:
می‌توانستم به این یادداشت سطرها شاخ‌وبرگ بدهم و با چوب‌دست استدلال، کنجکاوی خواننده را از هر دالانی وارد شد بزنم. اما ایفای نقش "مخالف شش‌دانگ"، آن‌هم زمانی که کورسویی از شادی بر ظلمات وحشت جنگ و سرکوب و سانسور تابیدن‌ گرفته، رسم مروت نیست. از آن طرف نمی‌توانستم عوام‌گرایانه با شلوغیِ در فضا پیچیده هم‌فریاد شوم و ایده‌ی واقعی‌ام را فروبلعم. این نیز رسم این قلم نیست. راه میانه را گرفتم، اما نه تخته‌گاز! 

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰

دکتر فرهنگ هلاکویی جاده‌خاکی زیاد می‌زند، اما جملات ماندگار هم کم ندارد. یکی از آن‌ها همیشه آویزه‌ی گوشم است: "از جمع نترس، کسی به تو آسیبی نمی‌زند"!
البته این جمله غلط است، اما دوست‌داشتنی‌ست. جمع می‌تواند آسیب هم بزند. شاید هم جایی باشد پر از حس امنیت. هر دو تایش ممکن است. چیزی که این وسط مهم است شخصیت درونی آدمی‌ست: خیلی از آدم‌ها کلاً آدم جمع و جمعیت نیستند. خیلی‌ها هم از روی سطحی‌بودن، در هر جمعی گوشه‌ای جا می‌گیرند. خلاصه داستان پیچیده‌تر این حرف‌هاست!

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

ولی از حق که نگذریم، هیچ چیز جای وبلاگ را نمی‌گیرد. خلوتِ خلوت هم که باشد، باز خانه‌ی انس است. احساس می‌کنی تویی در آن‌جا... و ‌آن‌جاست خانه‌ات.
بد نیست گاهی به هر عنوانی این‌جا خطی بزنیم، حالا نه به یادگار، که برای خالی‌نبودن عریضه!

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰

نظر بی‌مغز حمید دباشی: اشاره‌ای به مقاله‌ی او در وبلاگ ملکوت

توضیح:
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشته‌ای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمی‌دانم! به هر حال، این‌جا می‌گذارم‌اش.


جناب محمدپور! از بابت ترجمه‌ی مقاله‌ی حمید دباشی به نوبه‌ی خودم سپاسگزاری می‌کنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقاله‌ی دباشی، گذشته‌ از این‌که هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزه‌ی خود آگاهی جدید و جدی‌ای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدل‌های بی‌پایان رایج اکتیویست‌های داخل چارچوب دانشگاه‌های آمریکاست و نه بیش. این جدل‌های پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که می‌دانیم حکایت‌شان؛ دو چهارراه آن‌طرف‌تر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو می‌شوند!

اگر آدمی چون دکتر حمید دباشی نتوانسته و نمی‌تواند در مردم اثر کند و به بدنه‌ی روشنفکری موجود ایرانی وصل شود و وزنی پیدا کند (منظورم دانشگاهیان آمریکا یا انگلیس نیست)، به‌دلیل "نثر ضعیف فارسی یا نااگاهی روشنفکری ایرانی از گفتمان‌های عالمانه و موشکفانه‌ی علوم سیاسی آکادمی‌های غربی یا پی‌گیری‌نکردن ارجاعات جدی مقاله‌ی ایشان توسط خواننده‌ی شتابزده و برانگیخته یا"... دیگر دلایلی که عرق‌ریزان فهرست کرده‌اید نیست، بل دلیل ساده‌تری دارد: دیدگاه‌های ایدئولوژیکی از این جنس اصولاً نمی‌تواند بردی بیش از قلمرو دانشگاه داشته باشد (دانشجوها محکوم‌اند به مخاطب‌بودن) و تنها قادر است به بخش کوچکی از دانشجویان همفکر خوراک بدهد و خلاص.

برای گلاویزشدن با خطر جنگ، ناسزاگفتن به زمین و زمان چاره‌ساز نیست. نیز ناسزانامه‌ای سطحی و تکراری را نمی‌شود به سبک حوزوی و چون متنی فقهی تفسیر و حاشیه‌نویسی کرد.

ذهن دشمن‌ساز و دشمن‌شناس دباشی -که سراسر گرفتار شعارزدگی چپ نو است- قادر به درک پیچیدگی‌های موضوع نیست، زیرا با طرفین دعوا -موافقان جنگ یا مخالفان‌اش- درد مشترک و بستر فکری مشترک و کلاً دغدغه‌ی مشترک ندارد. از این‌روست که مخالفت او با جنگ از جنس مخالفت آدمی چون من یا شما نیست. دغدغه‌ی دباشی، پریدن باجا و بی‌جا به "امپریالیسم جهانی" است و دیگر اوهامی از این دست، بدون شناختی ریشه‌ای و به‌روز از ماهیت امپریالیسم.

ما برای این‌که با جنگ احتمالی مخالفت کنیم، نخست باید گفته‌ها و ناگفته‌های طرفداران گویا یا خاموش مداخله‌ی نظامی را بشناسیم و ذهنیت‌شان را کشف کنیم؛ بایستی فشاری که آنان را به این صف‌آرایی کشیده درک کنیم تا بتوانیم استدلال قانع‌کننده ارائه دهیم؛ نه این‌که مثل حضرت‌اش چوب برداریم و با دهانی کف‌کرده و فرصت‌طلبانه و خود-مطرح-گرانه به گردن هر کس با مذاق فکری‌مان سازگار نیامد، مدال سیاه خیانت آویزان کنیم! این آدم چطور به خودش حق می‌دهد به مردمی جان‌به‌لب رسیده و گرفتار که از روی لاعلاجی -یا نقطه‌ی آخر ناآگاهی یا حتا فرصت‌طلبی- دل و چشم به "نیروهای آزادی‌بخش ناتو" دوخته و سپرده‌اند خائن خطاب کند، بدون دقیق‌شدن در ریشه‌های این سمت‌گیری؟ انصافاً ریشه‌یابی برای کسی که واژه‌ی "خائن" بنیاد نوشته‌اش را تشکیل می‌دهد اهمیتی تواند داشت؟ این کجای‌اش رسم آکادمیک است؟ کجایش اصلاً رسم انسانیت و شعور معقول است؟

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

معیارهای ارزشی و اخلاقی در ساختار فکری ما

مسعود برجیان زیر عنوان "رایج‌ترین دروغ!" می‌نویسد:
«شما الان تقوا پیشه کن... رعایت کن... خودت رو نگه دار... سراغ کسی نرو... خدا موقع ازدواجت جبران می‌کنه...! (رایج‌ترین دروغی که به پسران جوان گفته می‌شود)»
و در فیسبوک زیر همین یادداشت اضافه می‌کند:
«... عین همین چیزی که در این استاتوس نوشته شده در مورد شخص من اتفاق افتاده. یعنی دقیقاً با این تفکر خام و دروغ، من فریب خورده‌ام. فریب نه از باب اینکه زمانی که می‌توانستم صرف لذت کنم، نکردم (که البته در جای خودش مهم و پراهمیت است) بلکه دقیقاً به دلیل همین تفکر القاشده‌ی غلط، حتی به آن طرف گام هم برنداشتم و از ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین روابط هم پرهیز کردم و نتیجه‌ی ناشناخته ماندن مطلق دنیای زنان برای من...»

من می‌پندارم در این مسئله، آن‌چه کانونی است، مقوله‌ی "معیارهای ارزشی" است؛ معیارهای ارزشی فرد و جامعه که در یک اینهمانی، شانه‌به‌شانه‌ی هم حرکت می‌کنند و از هم اثر می‌گیرند. باید بازوهای آموزشی و تربیتی یک جامعه را شناخت و دید چطور عمل می‌کنند.
دین و مذهب و سنت ریشه‌‌ در آن، در جامعه‌ای مثل ایران امروز، یکی از مهم‌ترین مراکز تبلیغات اصول تربیتی هستند. مهم‌تر از آن اما رژیمی است که ضامن اجرای این دستورات است. همین موضوع به اجرای آهنین شئون اسلامی و جریان دائمی آن رسمیت می‌بخشد.
و اما کارکرد دین اسلام ایرانی که به واقع مذهب شیعه است، تنها عینی نیست. رشد و نمو در ساختار جامعه‌ی مذهبی با حضور حکومتی مذهبی، به شکل‌گیری "ذهنیت مذهبی" می‌انجامد، حتا اگر فرد چندان به اجرای فرایض دینی پایبند نباشد. من شخصاً با افرادی برخورد داشته‌ام که در عین ادعای بی‌قیدی به اصول دین یا حتا بی‌دینی، پای عمل که رسیده، از یک آخوند متعصب‌تر بوده‌اند! این اشاره درست چکیده‌ی همان "دین‌خویی" مورد نظر آرامش دوستدار است که چهار جلد کتاب سنگین صرف توضیح‌اش کرده است.[1] ما این‌جا با رسوبات فرامین مذهبی در ساختار ذهنی و روحی افراد سروکار داریم، نه با حدود اجرای فرایض دینی، تعلقات مذهبی یا سطح سواد آکادمیک آن‌ها.

از طرف دیگر، اگر نظام حکومتی یک کشور روحیه‌ای سکولار و لیبرال به‌خود گیرد، با تغییر در نظام آموزشی، نظام‌ ارزشی جامعه -و به تبع آن فرد- نیز دچار تغییر می‌شود. نمونه‌ی این روند را می‌شود در حکومت لائیک رضاشاه بزرگ و متعاقب آن محمدرضا شاه فقید سراغ گرفت. با اهدای حق تحصیل و حق رای به زنان و مشارکت‌دادن‌شان در بازار کار و در کل وزن‌دادن به نقش زنان در جامعه، به ایجاد فضای باز اجتماعی کمک‌های شایان توجهی شد. این مثال زمانی بهتر عینیت می‌یابد که به زندگی و تغییرات عقیدتی مهاجران ایرانی در جهان غرب نظر کنیم. قریب‌به‌اتفاق این افراد، با هر ایده و زمینه‌ی فکری که داشته باشند، با هر سفرشان به ایران خود متوجه تغییرات ژرفی که در نظام ارزشی‌شان پدید آمده می‌شوند.
در نظام جمهوری اسلامی نیز زن در دانشگاه یا محل کار حضور دارد، اما عملاً زیر سایه و سلطه‌ی نظام مردسالار، با کارکرد مذهبی‌اش. در چنین نظامی، زن هویت فردی مشخصی ندارد و هویت‌اش را از تشکیل خانواده و در واقع از مرد می‌گیرد. اگر در زمان رضاشاه و سپس آریامهر زن ایرانی هویت پیدا کرد، با انقلاب ننگین 57 این مسیر قطع شد!

دیگر این‌که با حضور اینترنت در زندگی مردم و نزدیک‌ترشدن روزافزون انسان‌ها به هم و شکستن مرزها و شاخصه‌های تربیتی منطقه‌ای، نوعی اخلاق جهانی ایجاد شده است که انسان ایرانی نیز -چه زن و چه مرد- از آن اثر می‌گیرد. انسان‌ها -حتا در جوامع بسته- دیگر از دستگاه تبلیغات حکومتی و ارزش‌های مذهبی یا خانوادگی و جامعه -به‌طور کامل- خوراک نمی‌گیرند، چه منبع متنوع و جدیدی به نام اینترنت پا به میدان گذاشته است.

ناگفته نگذارم که تغییر در یک جامعه، شاید به گذشت چند نسل زمان می‌برد و نیازمند مولفه‌هایی است خارج از مدار بسته‌ی نظام سیاسی ارزش‌مدار مذهبی. از میان این مولفه‌های رنگارنگ، می‌شود از حضور هنر (در زمینه‌های مختلف چون سینما و ادبیات) و سیستم سیاسی دموکراتیک (در بارورکردن و پذیرفتن چندرنگی و احترام و پذیرش گوناگونی در انسان‌ها) یاد کرد. دیگر مولفه‌ها نیز در کار است مثل کتاب‌های آموزشی مدارس و رادیو-تلویزیون و ... که لابد خود بهتر خبر دارید!

1- آثار آرامش دوستدار به ترتیب نشر: ملاحضات فلسفی در دین و علم، درخشش‌های تیره که اساس تز دوستدار در آن شرح می‌شود، امتناع تفکر در فرهنگ دینی که شرح مبسوطی است بر درخشش‌های تیره و در آخر، خویشاوندی پنهان که مجموعه‌ای است از مقالات در زمینه‌های مختلف فلسفی. 

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

پس‌گرفتن "دکترای افتخاری" از علی‌میرفطروس!

شوربختانه رفتار حذفی و توهین‌آمیز آقای صمدانی -که عنوان دکتر و ریاست دانشگاه آمریکایی گلوبال را یدک می‌کشد-، به صرف یک اختلاف عقیده، نه نشانی از خردورزی آکادمیک دارد، نه احترام به آزادی بیان و اندیشه. به قول معروف: "هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک"!
دستپاچگی شعارگونه دکتر صمدانی را می‌شود در یادداشت نوری‌علا مصداق یافت که به قولی، صرفاً مسئولیت از سر بازکردن است و بس. در این بازی مسئولیت‌گریزی البته، آقای صمدانی بر دیگر هم‌وندان خود پیشی گرفته، سعی در تخریب وجهه‌ی روشنفکری بلندآوازه‌ دارد که نیازش به القابی چون "دکترای افتخاری" فلان دانشگاه در حد "هیچ" است. به‌واقع اگر قرار بر اعتبارگیری از طرف مقابل باشد، این دانشگاه "افتخاری" آمریکایی گلوبال (اینترنتی) جناب صمدانی است که از نام بزرگی چون علی میرفطروس بهره برده، نه به‌عکس.

در این باره پاسخ علی میرفطروس خواندنی است:
«برطبق اطلاعیه ای که در روزنامهء انقلاب اسلامی آقای «دکتر» ابوالحسن بنی صدر منتشرشده، گویا مسئول «دانشگاه؟ گلوبال یونیورسیتی»، آقای صمدانی، به اتهام واهی ِ«حمایت من ازحملهء نظامی به ایران!!!»،خواستار سلب «تیتر دکترای افتخاری» این «دانشگاه ؟» ازمن شده است!

براین مژده گرجان فشانم رواست!
من همواره به پشتوانهء کتاب ها و تحقیقاتم (که خوشبختانه بخاطر استقبال و عنایت عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران، هریک، به چاپ‌های متعدّد رسیده)، هیچگاه به اینگونه «دانشگاه» ها و«تیترها»، اعتنائی نداشته یا اعتباری نداده ام وبدون فروتنی، معتقد بودم که :این تیتر ِ دکتری است که باید به من افتخارکند نه برعکس!، ولذا، هیچگاه و درهیچیک از کتاب هایم ،ازاین «تیتر» استفاده نکرده ام...ِ»[لینک]



یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (3)

گوشه‌ای به گرفتاری اقتصادی یونان و ...
وام‌گرفتن از بانک‌ های مرکزی (مثل بانک جهانی یا بانک مرکزی اروپا) و دیگر وام‌دهندگان بی‌مرز، پیامدهایی دارد درست مثل تسخیر و به‌بردگی‌گرفتن یک کشور. آنچه در یونان در حال اتفاق است، البته بدون خونریزی، شباهت عجیبی دارد به حوادث مصر یا تونس. با تزریق وام مابه‌ازا (Bail Out) به بدنه‌ی اقتصاد یونان، اداره‌ی تمام ساختمان اقتصادی این کشور، به‌طورعملی، از بانک‌ها گرفته تا صندوق بازنشستگان، به وام‌دهنده (اتحادیه) منتقل می‌ شود. تصمیم‌گیری‌های کلان اقتصادی و تا حدی کوچک نیز بدون اذن وام‌دهنده ممکن نخواهد بود. حضور پایاپای کشوری با بنیه‌ی ضعیف اقتصادی در کنار کشوری قوی اصولاً معنی‌ای جز این ندارد! درست با علم به این واقعیت بود که مردم و روشنفکران یونانی ماه‌ها بر علیه این طرح تظاهرات کردند (گاهی حتا خونین)، اما مدیای مسلط با بی‌توجهی به آن و صرفاً پوشش‌دادن "بهار خودساخته‌ی عربی"، راه را بر پس‌زدن طرح بست.
 آیا یونان قادر خواهد بود ساختمان اقتصادی خود را به حد کشورهای اصلی اتحادیه ارتقا دهد؟ پاسخ به این سئوال البته سخت نیست، چون ماهیت اقتصاد غیر صنعتی یونان را همگان می‌ شناسند. پس، سیر فرورفتن در قرض و پیروی از "اراده‌ی مرکزی اروپا" به‌قوت خود ادامه یافته و تشدید خواهد شد.
نکته‌ی حاشیه‌ای و اما قابل تامل این است که بانک مرکزی اروپا با کدام پشتوانه می‌ خواهد به یونان یا  مهم‌تر از آن ایتالیا وام بدهد؟ سرمایه‌گذاران اصلی این بانک‌ چه ارگان‌ها یا کسانی هستند؟ شاید فکر کنید دولت آلمان یا فرانسه! پاسخ به این پرسش، تحقیقی همه‌جانبه بر مبنای مدارک و شواهد غیر رسمی را می‌ طلبد که در اینترنت به وفور یافت می‌شود.

  آن‌طور که می‌گویند، طراح اصلی و سازمان‌دهنده‌ی اقتصادی یونان در سال‌های گذشته GS بوده است که یکی از ابرقدرت‌های بورس است. جالب این‌جاست که بلافاصله بعد از یونان -یعنی به‌فاصله‌ی یک‌روز-، قضیه‌ی بدهی نجومی ایتالیا (هزار و نهصد میلیارد یورو) در صدر قرار گرفت و متعاقبش، ماریو مونتی نخست وزیر "عبور از بحران" شد که خودش ‌سال‌ها از مشاورین ارشد GS بوده است! یعنی اگر قبلاً بانک‌ های جهانی و بورس از راه دور این کشورها را کنترل می‌ کردند، امروز دیگر لزومی نمی‌ بینند که در سایه عمل کنند؛ خود وارد گود شده‌اند و "دولت تعیین می‌ کنند"!
عده‌ای معتقدند که گرفتاری یونان به‌خاطر تنبلی مردم یونان است! یعنی یونانی‌ها و احتمالاً ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها... عرضه‌ی بالاکشیدن خود به حد استانداردهای اروپا را ندارند. اگر این کشورها بی‌عرضه‌اند، پس چرا اصولاً به اتحادیه دعوت شده‌اند؟ آیا نباید فکر کرد که دعوت شده‌اند، تا به دست خود ویران شوند؟ در ثانی، طبق مشاهدات خود من، از حدود دوازده سال پیش به این سو، قیمت کالاها و سرویس‌ها در سرآمد کشورهای اروپایی یعنی آلمان، تقریباً یک برابر و نیم تا دو برابر شده است. آیا فرمول تنبلی در مورد مردم آلمان هم صادق است، یا این‌که طراحان بازی مالی در اروپا برای‌شان فرق نمی‌ کند کدام مردم با چه ملیتی تحت فشار باشند؟

رسم امروز دنیا
دنیای امروز، دنیای غرامت‌دهی و غرامت‌ستانی است. به‌واقع تمام اتفاقات بزرگ زیر سایه‌ی همین چتر رخ می‌ دهند. کشورها در اروپا (یونان، ایتالیا، پرتقال، ایرلند، اسپانیا و...) درگیر طرحی می‌شوند و تعهداتی را می‌ پذیرند که خود بهتر می‌دانند عمل به آن‌ها ممکن نیست . به واسطه‌ی عضویت در یک جمع قاره‌ای، تا گلو در قرض فرو می‌ روند و دیگر امکانی پیش نمی‌ آید که به استقلال مالی/ملی نسبی قبلی خود برگردند.
در شرق، نظام سیاسی کشورها نابود می‌شود و بنیاد ساختمان ثبات‌ شان ترک برمی‌دارد تا درآمدهای‌ شان صرف بدهی‌ های روزافزون و بازسازی‌های بی‌پایان بشود. به‌چشم دقت، یک جور اینهمانی وجود دارد بین همه‌ی این اتفاقات، در چند دهه‌ی گذشته. این مسائل را آریامهر پیشبینی می کردند و در مصاحبه ها و کتاب "پاسخ به تاریخ" یادآور شدند.
در دگردیسی امروز جهان، بحث دارا و ندار از حوزه‌ی جغرافیا و بُرد دید خارج شده، به ماورای تخیل و گمان پرکشیده است. به‌خاطر پیچیدگی و شتاب مشکلات امروز جهان، شناسایی بانیان اصلی این تحولات تاریک ساده نیست، چرا که در قید و زیر نام و جغرافیا و پرچم ملی نیستند. با این وجود، سخت نیست که دست طراحان گلوبالیست را در سرنوشت بسیاری از کشورها ببینیم، به‌خاطر عاقبت مشابه.
آن‌چه دارد در دنیای فعلی اتفاق می‌ افتد، محصول روندی‌ست زنجیروار و گلوبالیستی و هدایت شده که سر نخ این روند، به‌دست عده‌ی مشخصی است، فارغ از هر نژاد و ملیت.

بخش پایانی این یادداشت را، به‌زودی خواهید خواند.

:: دیگر بخش‌ها: [یک][دو]