پنجشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۰

یا غالب هستیم یا مغلوب!

بدون کم‌ترین تردیدی، روابط انسانی بین دو نفر، به دو سمت "غالب" و "مغلوب" خلاصه می‌شود. گاه شخص در نقش غالب و گاه مغلوب حضور دارد و این موضع اغلب در حال چرخش است. این کشمکش طبیعی، اساس طبیعت ارتباط بشر را شالوده ریخته است.

تمام واژگان کاربردی زبان‌ها -بدون استثنا- بر بن "بار معنایی" شکل گرفته‌اند. کاربرد این واژگان و نوع ریختن‌شان در جمله و چیدن‌شان کنار هم و همراهی‌شان با لحن و سبک بیان، همه به‌قصد "القای مفهوم" هستند؛ می‌خواهند تاثیر بگذارند. تاثیرگذاری خود سیطره‌یافتن است؛ غلبه‌کردن. ما حرف می‌زنیم تا غلبه پیدا کنیم. نگاه‌ و تمام حرکات‌ ما در همین حوزه‌ معنی می‌یابد، چه مکانیزم ذهن ما بر اساس این‌نوع کارکرد برنامه‌ریزی شده است و خاصیتی جز این ندارد و نمی‌تواند داشت.

ما تلاش می‌کنیم که به‌دست بیاوریم نه این‌که از دست بدهیم. در ماهیت موضوع البته چندان فرقی هم نمی‌کند، چون‌ باز در آخر همان دو سمت برجای می‌مانند و این واقعیت ناگزیز حضور بشر بر ارض است.

قانون جنگل" دیرپاترین و اصیل‌ترین فلسفه‌ی تاریخ بشر است. انسان‌ها هم‌چنان و با قوت تمام پیروان ناگزیر "قانون جنگل" باقی مانده‌اند، اما در شکل امروزی‌اش. هنگام ورود به هر صحنه‌ی انسانی، حتا هنگام برخورد با مادر، بر اصل "حس غلبه" زبان ما می‌چرخد و زبان مادر می‌چرخد. در پینگ‌پونگ گفت‌وگو، توپ را می‌زنیم و بعد می‌ایستیم که برخورد طرف را ببینیم: یا نمی‌تواند توپ را بزند که غلبه کرده‌ایم، یا می‌زند که خود را برای "دفاع" و حرکت بعدی که "زدن توپ" است آماده می‌کنیم. این "تقابل" همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا در آخر یکی به عنوان "برنده" و دیگری "بازنده" از میدان بیرون بیاید.

در فرهنگ و ارتباط بشری، از سطح کلان تا خردترین شکل، هیچ چیز خارج از دایره‌ی "غالب و مغلوب" شکل نمی‌گیرد، چه "تقابل"، جوهر زندگی انسان است. 

۴ نظر:

ناشناس گفت...

شما درست به مساله توجه کرده ايد ولی بطور دقيقترش اينه که من کشف کردم...
مشکل اين است که برخی انسانها (اکثريت بالای نود و نه درصد) از وجدان و انصاف و خِرد بی بهره اند لذا در برخورد با ديگران رابطه را به صورت فاعل و مفعولی برقرار می کنند ...
در جايی که خودشان فاعل و ديگری مفعول باشد و از شخص مفعول نهايت سو استفاده را می برند...
در حالت آرمانی, انسانهای با وجدان و با خرد و انصاف با ديگران رابطه ی برابر ايجاد می کنند که رابطه ای سازنده و پر دوام است و در جوامعی که از چنين اکثريتی تشکيل شده مانند سوئد و سويس انسانيت به کمال می رسد...
در جامعه ايران و بخصوص جامعه ايرانيان خارج از کشور اکثريت با گرگانيست که در به در به دنبال مفعول (از هر جهت) می گردند...
بطور کلی در جامعه ايرانی افراد خطرناک (از هر نظر) اکثريت مطلق را دارند متاسفانه...

مجید زهری گفت...

ای کاش نامی بر خود می‌گذاشتید (حتا مستعار) که بتوانیم "موازنه‌"ی گفت‌وگو را بهتر حفظ کنیم!

سپاسگزارم از کامنت شما، هر چند بی‌ارتباط است به نوشته‌ی من.
این‌جا ما داریم در باره‌ی روحیه‌ی "فلسفه‌ی قدرت" و کارکرد آن در روابط انسانی حرف می‌زنیم و قصد ما گزارش‌دادن از روحیه‌ی فلان قسمت از جامعه یا عدالت اجتماعی نیست!

آن‌چه من به عنوان "تسلط‌خواهی" مطرح کرده‌ام، ربطی به روابط "فاعل و مفعولی" که مراد شماست ندارد. به دیدِ من، چیزی به نام "موازنه‌ی مطلق" وجود ندارد و در روابط انسانی ابداً امکان‌پذیر نیست، چه اصولاً رابطه‌ی برابر وجود خارجی ندارد.
انسان‌ها در روابط خود، "خودآگاه یا ناخودآگاه" به کانون‌های قدرت تبدیل می‌شوند.

موفق باشید.

ناشناس گفت...

با تشکر از توجه شما عرض شود که قدرت و يا هر مفهوم و مُراد و برساخته ی ديگری برای اين ساخته شده و بکار رفته اند تا صفتی باشند برای توصيف چيزی بنام رابطه...
اصولا ما در جهانی پر از اشيا(objects) زندگی می کنيم که اين اشيا "روابطی" با يکديگر دارند و در آن روابط "تعريف می شوند" و کارکرد دارند...
يک زير گروه زنده در ميان گروه اشيا, اشياهای زنده و متحرک هستند که جانوران از اين دسته اند...
در اين گروه از اشيا زنده مهمترين عامل شکل دهندهی رابطه(چون بالاخره اين متحرکين جاندار در فضای طبيعت سير می کنند و با طبيعت و ديگر جانداران اينتراکشن دارند) قدرت است و قدرت است که تعيين کننده نوع زندگی و تداوم آن است(در نظام طبيعت و جنگل!) و البته که انسانها هم جزئی از طبيعتند ولی خيلی دوست دارند که اين واقعيت را فراموش کنند و خودشان را تافته ی جدا بافته بدانند!...
حالا چيزی که اتفاق افتاده اين است که برای انسان يک فاکتور اضافه هم تعريف شده به نام "اخلاق" و همچنين است چيز ديگری به نام "عقل" و گوهر بالاتری يعنی "عملی عاقلانه و اخلاقی" که "خرد" است...
"خرد" تعيين کننده و متمايز کننده نهايی ما از ديگر حيوانات است... حالا همانطور که گفتم رابطه است ميان اشيا, اگر انسان در رابطه اش با ديگر اشيا از زندگان چون آدميان ديگر و ديگر حيوانات و حتی طبيعت از زورش استفاده کند(چنانکه منظور شماست) در حد همان حيات بدوی مانده است و بس ...
و در صورتی که از خرد و ملزوماتش (انصاف, تدبير, دورانديشی, مهرباني ووو) استفاده کند به نوع ديگری از رابطه رسيده و همانطور که می بينيد اگر همگان اين نکته ی "خرد" را رعايت کنند به هر درصدی که بيشتر رعايت کنند از نقش زور و قدرت در شکل دهی به رابطه کاسته می شود و در حالت آرمانی می توان حتی زور و قدرت را به کل از رابطه برچيد...
البته اين حالت آرمانيست ولی در حالت واقعی چون بسياری از ابن بشر خرد و ملزوماتش را ندارند زور و قدرت چنان که شما می فرماييد شکل دهنده ي نوع رابطه است و يا چنان که من می گويم رابطه ی فاعل(دارای قدرت بيشتر, دست برتر) و مفعول(دارای قدرت کمتر و فرو دستي)...
البته ما ايرانيان عزيز و اقواممان(اهالی محترم خاورميانه و يا بهتر بگوييم خاورميانه زادگان!) چنان از خرد بيزاريم و می گريزيم که جن از بسم الله!...

مجید زهری گفت...

با درود.
می‌گویید:
«حالا همانطور که گفتم رابطه است ميان اشيا, اگر انسان در رابطه اش با ديگر اشيا از زندگان چون آدميان ديگر و ديگر حيوانات و حتی طبيعت از زورش استفاده کند(چنانکه منظور شماست) در حد همان حيات بدوی مانده است و بس ...»
یا می‌گویید:
«... زور و قدرت چنان که شما می فرماييد شکل دهنده ي نوع رابطه است...»

بیش‌تر خوشحال می‌شوم اجازه بدهید من خودم از جانب خودم حرف بزنم! از قضا، این بدفهمی کامل است از آن‌چه من گفته‌ام. حس سیطره‌خواهی هم بخشی از حرف من هست، اما همه‌اش نیست و اتفاقاً بخش ناچیزی از آن است. منظور من "حضور ناگزیر این جدال قدرت در یک رابطه‌ی انسانی است". یعنی به طور جبری اغلب اتفاق می‌افتد.

بحث این است که وقتی ما از یک در وارد رابطه می‌شویم (رابطه‌ای حتا چند ثانیه‌ای)، قدرت نیز از در دیگر وارد می‌شود، چون نگاه ما، رفتار ما، لحن ما، کلام ما... همه بار معنایی دارند.

من این‌جا زیاد با آبجکتیویسم مدل پسامدرن فرانسوی کاری ندارم، بیش‌تر به توضیحات عین رند (Ayn Rand) از عینیت‌گرایی دقت دارم که جای کارهایش در زبان فارسی بس خالی است و کم‌تر کسی مثل او روابط قدرت را توضیح داده. من او را پایه کرده‌ام و دیدگاه خودم را -به میل و سلیقه‌ی خودم- رویش ساخته‌ام.

اخلاق و مدنیت و وجدان و این‌ها هیچ‌یک نمی‌تواند یک رابطه را از محتوی "تقابل"اش خالی کند. روابط فقط بر اساس تقابل شکل می‌گیرند و بس.

موفق باشید.