دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۴

در اشاره به سخنرانی عباس میلانی در تورنتو

عصر شنبه 28 می، سخنرانی عباس میلانی با استقبال فراوان مردم روبه‌رو شد؛ سالن سیصدنفره لبالب پر بود. حرف‌هایش البته جذاب بود اما من نمی‌توانم به هسته‌ی تئوری او زیاد نزدیک شوم.
به دریافت من، میلانی معتقد است که تجدد بایستی از درون فرهنگ خود ایران بجوشد و ببالد و ما تنها می‌باید از نکات مثبت غرب در این راه استفاده کنیم، نه این‌که غرب را الگو و فراراه خویش قرار دهیم. این تئوری در ظاهر زیبا -و البته نه‌چندان جدید و یکتا-، هر چقدر زیباست، ناکاراست؛ دلیل‌اش نیز گویاست: دنیا نمی‌ایستد تا ما سلانه‌سلانه از درون هویت پاکباخته و فرهنگ پرسنگلاخ و ناپیراسته‌ی خود تجدد استخراج کنیم! ضریب رشد ما از لحاظ تاریخی سال‌ها از دنیای مدرن عقب است و ما برای قد راست‌ کردن بایستی این پسرفت را با جهشی غول‌آسا جبران کنیم و برای این کار، نخست باید دست از شعارهای پوپولیستی و خود-گول-زن بشوییم و بی‌تعصب، خردمندانه عاقبت بی‌اندیشیم. به‌تر آن است که اسطوره‌ی ققنوس -که از خاکستر خویش برخاست- را به همان جهان غیر واقع اساطیر وانهیم و پای‌اش به تئوری‌های جهان واقع نکشیم. ضمناً به مسئله‌ی "استقلال" به شکل واپسمانده و ایدئولوژِیک آن، یعنی "تئوری مرزهای بسته" (مثل جبهه‌ی ملی، پان ایرانیست و اقمارش) ننگریم و نگاه‌مان جهانی باشد. امروز ارزش‌های غربی فقط "ارزش‌های غربی" نیستند؛ رسانه‌ و تکنولوژی، و صد البته درخواست روزافزون پهن‌دشت جهان، آن‌ها را جهان‌شمول کرده‌ است و جهان ما را "جهان‌شهر".
خلاصه، هرچند من نیز معتقد به الگوگیری صرف از غرب نیستم، اما به‌گمانم تجدد را به‌تر می‌توان از والدینش آموخت تا که خود آن را زایید!

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴

ملاحظاتی مختصر درباره‌ی فرم و ساختار قصـّه (5)

پس از تعریف‌کردن بعضی از عناصر قصه [یک|دو|سه|چهار] و با مایه‌گرفتن از آن، اکنون می‌شود داستان "حکایت خروسی که پشتک زد!"‌ را روی میز تشریح گذاشت. این تشریح، در ساده‌ترین و مختصرترین فرم -بدون اشاره به استعاره و تکنیک‌های زبانی در قصه*- ارائه خواهد شد.

ساختار ابتدایی قصه
ساختمان قصه‌ی کلاسیک مثل یک مثلث است. این مثلت از منتها الیه یک سمت شروع می‌شود و ساق همین‌طور ادامه پیدا می‌کند (به کمک "محرکه" = Rising Action) تا به راس ("نقطه‌ی اوج" = Climax) برسد. سپس، از آن‌جا فرود می‌آید و در منتها الیه سمت دیگر ("نتیجه"= Conclusion) خاتمه می‌یابد. در داستان‌های مدرن‌تر یا بعضی رمان‌ها، با اوج و فرودهای بیش‌تری برخورد می‌کنیم که موضوع بحث این نوشته نیست.

تشریح گام‌به‌گام قصه
پس از "جمله‌ی آغازین" (Opening Sentence) -که در قصه تعریف و محل آن در حکایت آن خروسی که پشتک زد! نشان داده شد-، خواننده به چند "محرکه" برمی‌خورد تا او را به "نقطه‌ی اوج" قصه هدایت کند. گاه "محرکه" در ورود یک شخصیت جدید به داستان عینیت می‌یابد:
«باباجان دوست ما تصمیم گرفتند که یک خروس هم به مجموعه اضافه کنند».
در این‌جا خواننده مشتاق است تا نقش این شخصیت جدید در داستان را نظاره کند و به این شکل، به ادامه‌دادن آن ترغیب می‌شود. در این‌جا، ایفای نقش توسط شخصیت جدید -که همان "شخصیت اصلی" (Protagonist) داستان، یعنی خروس است- به این خواست خواننده با نقش‌آفرینی خود پاسخ می‌دهد:
«این خروس بی‌پدر دائم چشم هیزش دنبال این مرغ‌ها بود و هر چند دقیقه به چند دقیقه حادثه می‌آفرید و یک مرغ بیچاره را هدف قرار می‌داد و این وسط صحنه‌ها و صدا‌هایی تولید می‌شد که باعث می‌شد ما، که سن و سالی هم نداشتیم، جلوی خانواده‌ی محترم رفیق‌مان خجالت بکشیم».
به‌عنوان توضیح اضافه، توجه داشته باشیم که در این قصه، "راوی" (Narator) با "شخصیت اصلی" (Protagonist) یکی نیست.
سپس محرکه‌ی بعدی، يعنی "رفتن پیش پدر راوی" به میدان می‌آید و خواننده را باز "به دانستن پس از این" ترغیب می‌کند.
"تضاد" (Irony) در این قصه، در بخش آغازین این است که «باباجان دوست ما تصمیم گرفتند که یک خروس هم به مجموعه اضافه کنند، تا جنس جور شود و شاید این وسط جوجه‌ای هم در بیاید و بشود مایه‌ی نشاط فرزندان» اما «یک روز رفیقمان گفت، فلانی، این خروسه زیادی اذان می‌دهد و همسایه‌ها شاکی شده‌اند». "تضاد" بعدی در پایان قصه است که به وقت‌اش توضیح خواهیم داد.
آخرین محرکه‌ی داستان چنین شروع می‌شود: «فردای آن روز، تلفن زنگ زد و آن سوی خط، همان رفیقم را آشفته یافتم، که طلب کمک کردی به زاری». در این‌جا، خواننده آماده است که با "هیجان‌انگیزترین قسمت قصه" یا همان "نقطه‌ی اوج" (Climax) روبه‌رو شود: «صحنه‌ای بس عجیب رویت کردمی؛ خروس بدبخت با وضع رقت انگیزی در حال پشتک‌زدن و عرعرکردن بودی و مرغ‌ها هم بی‌خیال، در حال دانه جستن».
در این‌جاست که از راس مثلث فرود می‌آییم. نویسنده با اختصار و بدون شاخ‌وبرگ‌دادن به باقی داستان و استفاده از "محرکه"ای دیگر، مستقیماً "نتیجه" را پس از "نقطه‌ی اوج" می‌آورد: «گفت همان که شیخ فرموده بود، کمی که تفحص کردم، همانا یافتم که بعله، رفیق ‌ما ماجرا را خوب نگرفته و اشتباهی خلال سیر به ماتحت خروس کرده و چربی به ماتحت مرغ...»
"تضاد"‌ دوم داستان بین "توصیه‌های پدر" (مالیدن چربی به ماتحت خروس و خوراندن خلال سیر به مرغ‌ها) و نتیجه‌ی عکسی است که از آن در پایان داستان می‌گیرد.

چند پیشنهاد
1- در این داستان جای عنصر "تقابل" (Conflict) خالی است که این خلا به خاطر فرم روایی آن است. می‌شد دو شخصیت را -با خلق چند دیالوگ کوتاه- در مقابل هم گذاشت و بر جذابیت داستان افزود. دیگر عناصر این داستان نیز در قسمت‌های پیشین -در میان تعریف عناصر- مورد اشاره قرار گرفته‌اند.
2- اگر نویسنده از یک "نشانه‌ی پیش‌بینی" (Foreshadowing) -مثلاً زمانی که پدر راوی دارد به‌شان توصیه‌هایی می‌کند- استفاده می‌کرد، بر جذابیت داستان باز هم افزوده می‌شد. برای مثال می‌توانست بگوید "آقاجانم از این توصیه‌ها قبلاً هم کردندی که البته گاه درست از آب درنیامدندی" یا یک‌همچین چیزی. این "نشانه‌ی پیش‌بینی" هم خواننده را وا می‌داشت که به فکر حدس‌زدن پایان داستان بی‌افتد و هم، روال روایت را از حرکت مستقیم نجات می‌داد.
3- همان‌گونه که گفته شد، شاید اگر پس از "نقطه‌ی اوج" کمی داستان را ادامه می‌داد تا به "نتیجه‌" می‌رسید زیباتر می‌شد. مثلاً می‌توانست روایت را به میان اهل خانه ببرد و حیرت آنان را از مشاهده‌ی صحنه توصیف کند.

پایان سخن
در کل، حکایت آن خروسی... داستانی‌ست ساختارمند و تکنیکی که اگر جز این بود، برای تشریح به سراغ‌اش نمی‌رفتیم. در این سلسله‌یادداشت، بی‌اشاره به بعضی از عناصر زبانی و تصویری مثل تشبیه ادبی (تصور = Imagery)، تمثیل (Allusion) یا هجو و طعنه (Satire) و نیز سمبل (Symbol) -که خود بحث فراخ‌دامنی‌ست- گذشتیم و فقط به شرح استخوان‌بندی داستان بسنده کردیم. در فرصتی دیگر، احتمالاً داستانی درون‌گرایانه به نام خانه باید تمیز باشد را تشریح خواهیم کرد که به دیگر عناصر و فرم‌های قصه‌ نیز پرداخته شود.

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۴

پاره‌خاطره‌ای از کردستان

یک‌سال از دوران سربازی من در کردستان گذشت؛ کردستانی که از بلندی روی آسمان را می‌بوسید. به‌‌یاد دارم یکی از مسائل غیرعادی در کردستان این بود که تمام مقامات شهری و استانی را غیر بومی‌ها تشکیل می‌دادند. یعنی به واقع خود مردم کردستان حق نداشتند که از میان خود شهردار، استان‌دار، فرمانده هنگ، فرمانده لشکر یا ... برگزینند... و این مثال شوربختی بود!
یادم هست یکی از هم‌خدمتی‌های دوران آموزشی که کرد بود و نامش خالد بود، وقتی به شهرش برای مرخصی آمده بود، سراغ مرا از چند جا گرفته بود و هر طور که بود مرا پیدا کرده بود. دعوت‌ام کرد به خانه‌اش؛ دو روز مرخصی گرفتم و مهمانش شدم. و اما وقتی که برگشتم، کارم به "رکن یک" افتاد! می‌پرسیدند "تو یک شب در خانه‌ی یک کرد چه می‌کرده‌ای"؟ ژرفای تبعیض جمهوری اسلامی را می‌بینید؟ با کسی که در شهر خودش، در خانه‌ی خودش کسی را به مهر میهمان کرده، چون گروگان حکومتی برخورد می‌کردند!
همین شرایط باعث شده که این گروه ها و احزاب تجزیه طلب از فرصت سوء استفاده کنند و در پی جدایی کردستان از مام میهن برآیند. سیاست ضد ملی جمهوری اسلامی در راستای سیاست این احزاب است.

جمعه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۴

ملاحظاتی مختصر درباره‌ی فرم و ساختار قصـّه (4)

نشانه‌هایِ پيش‌بينی (Foreshadowing):
من برای فُرشَدويينگ ترجمه‌ی به‌تری نيافتم، اگر شما پيشنهادی داريد بگوييد. همان‌گونه که از نام آن پيداست، به نشانه‌های کوچکی گفته می‌شود که به خواننده امکان می‌دهد اتفاق بعدی يا پايان داستان را حدس بزند. این "نشانه‌ها" از لحاظ روانی خواننده را ترغیب به ادامه‌دادن داستان می‌کند. این عنصر در داستان‌های پليسی بسيار به کار می‌رود و اغلب نيز ذهن خواننده را منحرف می‌کند (آن‌وقت می‌شود "تضاد" داستانی)؛ در خانواده‌ی "داستان‌های تصوير" (داستان‌هايی که برای ساختن فيلم مناسب‌اند، مثل داستان‌های جان گريشام) نيز فراوان ديده می‌شود.

محرکه (Rising Action):
حادثه یا هاله‌ای از حادثه، صرفاً برای برانگیختن، بالابردن هیجان و کشش داستان برای همراه‌کردن خواننده. این عنصر اغلب قبل از مرکز ثقل داستان یا همان "نقطه‌ی اوج" استفاده می‌شود تا خواننده را به آن سمت هدایت کرده و او را برای برخورد با آن آماده کند.

نقطه‌ی اوج (Climax):
عاطفی‌ترین و پرکشش‌ترین نقطه‌ی هر داستان. این نقطه‌، درست مرکز ثقل داستان است. برای فهم دقیق آن، لازم به یادآوری است که اگر داستان به وسیله‌ی Rising Action به سمت بالا می‌رود، پس از برخورد با "نقطه‌ی اوج"، دچار فرود می‌شود.

حس داستان (Mood, Atmosphere or Tone):
حسی است که فضا و بستر داستان مملو از آن است یا در آن شکل می‌گیرد، يعنی حس غالب متن. مثلاً، حکايت آن خروسی که پشتک زد! فکاهی و طنز است. بعضی از داستان‌ها حسی دراماتیک، تراژیک، رمانتیک و ... دارند.

Protagonist:
شخصیت اصلی و مرکزی داستان.

Antagonist:
آن‌کس یا آن‌چه در مقابل شخصیت اصلی قرار می‌گیرد، شامل شخص، جامعه یا طبیعت. با کلامی دیگر: "مفعول اصلی" یا "دوم‌شخص" در داستان. در حالت‌های مشخص‌تر -و به خصوص در هنرهای دراماتیک- پای "قهرمان" (Hero) و "ضد قهرمان" (Anti-Hero) نیز به میان می‌آید که در یادداشتی جداگانه به آن خواهم پرداخت. خیلی کوتاه، اشاره کنم که همیشه "ضد قهرمان" در جایگاه "دوم‌شخص" نیست و گاهی خود محور داستان است، مثل فیلم The Untouchables که آل کاپن -که "ضد قهرمان" است- در آن شخصیت محوری دارد.

نتیجه (Conclusion):
پایان هر داستان در فرم کلاسیک. البته بسیاری از داستان‌های مدرن فاقد "نتیجه" هستند و این امکان را به خواننده می‌دهند که خود طبق سلیقه‌ و درک خود از داستان نتیجه‌گیری کند.

شاید بعضی از عناصر، مثل "شخصیت اصلی" یا "نتیجه" به نظر از جمله بدیهیات بی‌آیند و توضیح‌شان تکرار مکررات، ولی بایستی توجه داشت در تحلیل و انالیز دقیق یک داستان کوتاه، بایستی تعریف هر عنصر را نخست دانست تا بتوان جایگاه درست آن را در داستان تشخیص داده از دیگر عناصر تفکیک کرد. بنابراین، بدون عبور از کوچه‌پس‌کوچه‌های اولیه، رسیدن به مقصد کاری‌ست نشدنی!



  • دیگر بخش‌های همین یادداشت: [یک] [دو] [سه] [نکته]



  • عناصر قصه از دیدگاه علمی با زبانی ساده:
  • [+]
    ادامه دارد...

    چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۴

    ملاحظاتی مختصر درباره‌ی فرم و ساختار قصـّه (3)

    توضيح:
    در دو قسمت پيشين، از تعريف بديهيات داستان‌نويسی -مثل "عنوان" و "شخصيت"- خودداری شد، چه باور اين بود که هر داستانی، بدون عنوان و بازی‌گرانش بی‌معنا است و همگان نيز به اين موضوع آگاهی دارند. حال ممکن است اين شخصيت‌ها حيوانات باشند مانند قلعه‌ی حيوانات جورج اُروِِل، يا ماهی‌ها باشند مانند ماهی سياه کوچولو صمد بهرنگی، يا پرندگان مثل پرنده‌ای به نام آذرباد نوشته‌ی ريچارد باخ، ولی در کل، ترديدی نيست که هر داستانی نقش‌آفرينانی دارد. البته در عرصه‌ی هنر مدرن -به‌ويژه در تئاتر-، اين روزها شاهد هستيم که به‌جای انسان، از نور و سايه (رقص نور يا سايه) -هماهنگ با صدا- نيز گاه استفاده می‌کنند که ممکن است اين در تعريف "شخصيت داستانی" نگنجد، ولی اين موضوعی است خارج از حيطه‌ی اين سلسله يادداشت‌ها که محوريت‌شان تعريف قصه‌ی پايه و کلاسيک است.

    راوی (Narator):
    طبعاً کسی (کسانی) است که داستان را روايت می‌کند. بعضی از داستان‌ها چند راوی دارند: به‌ترين نمونه‌ای که در اين زمينه خوانده‌ام The Sweet Hereafter اثر نويسنده‌ی آمريکای راسل بنکس (Russell Banks) بوده است که در سال 92 در آمد و داستان پنج راوی داشت. نمونه‌ی وطنی آن نيز اتفاق آنطور که نوشته می‌شود می‌افتد، رمانی از ايرج رحمانی نويسنده‌ی ساکن تورنتو است که اوّل‌بار در سال 2001 منتشر شد. در داستان کلاسيک، چند گونه راوی داريم که در شرحِ "چشم‌انداز روايی" شرح خواهم داد.

    چشم‌انداز روايی (Point of view):
    نوع بیان داستان از لحاظ دستور زبان که خود مشتمل بر چند قسم است:
    اوّل شخص: روايتگر داستان اوّل شخص مفرد است و از "من" برای داستانگويی استفاده می‌شود. داستان حکایت آن خروسی که پشتک زد! چنين روايتگری دارد.
    سوّم شخص: قصه از زبان ضمیر سوم شخص مفرد ("او") یعنی "دانای کل" روايت می‌شود. در اين شيوه، اين‌قدر داستان زياد است که نيازی به آوردن مثال نيست، امّا برای خالی‌نبودنِ عريضه می‌شود از رمان زيبای گـُلِ باد *(Windflower) اثر گبريل روی (Gabrielle Roy) نويسنده‌ی کانادايی ياد کرد که در همین گروه قرار می‌گیرد.
    دوّم شخص: معدود داستان‌هايی با اين شيوه نگاشته شده‌اند که مثلاً، داستان آئورا اثر کارلوس فوئنتس از آن جمله است.

    تضاد (Irony):
    آن تصوری که در ابتدا در ذهن خواننده نقش می‌بندد، امّا در صحنه‌ای از داستان يا در پايان‌اش، به گونه‌ای ديگر به وقوع می‌پيوندد، بنابراين، واقعيت در تضاد با آگاهی‌های برگ‌های نخست داستان و دریافت اولیه‌ی ما قرار می‌گيرد. اين برداشت می‌تواند از طريق درک متضاد از واژگان و معنايی که از آن‌ها به ذهن خواننده متبادر می‌شود (تکنيک و بازی‌های زبانی)، بين اتفاق و نتيجه‌ی عکس آن يا حتا بين آن‌چه که می‌بينيم ولی درواقع خلاف واقع است باشد. داستان‌هايی که پايانی متضاد دارند، به همين نام شهره‌اند (Ironic) که خود شيوه‌ای است در داستان‌نويسی. عموماً داستان‌های پليسی از چنين شيوه‌ای تبعيت می‌کنند.

    * نوعی شقایق نعمانی است که من ترجیح دادم به همان نام اصلی انگلیسی یعنی "گل باد" ترجمه کنم. قاصدک نيز -به‌گمانم- نام ديگر Windflower است.

    ادامه دارد...



  • قسمت‌های قبلی همین یادداشت: [یک] [دو]


  • پی‌نوشت:
    من این سلسله‌یادداشت‌ها را بدون رجوع به کتاب‌های آموزشی فارسی ارائه کرده‌ام، به همین خاطر ممکن است ترجمه‌های من از نام عناصر، با آن‌چه که در ایران متداول است نخواند.

    پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۴

    معرفی کتاب "سقوط اصفهان"


    سقوط اصفهان* به روایت کروسینسکی با بازنویسی دکتر جواد طباطبایی، با وجود حجم کم بسیار پرمغز و آگاهنده ا‌ست. این گزارش که توسط یک راهب یسوعی لهستانی به نام یوداش تادوش کروسینیسکی (Judasz Tadeusz Krusinsky) -مبلغ مسیحی ساکن اصفهان- تنظیم و برای سرپرست یسوعیان در فرانسه ارسال می‌شود، مورد توجه او قرار گرفته و آن‌را در اختیار یکی دیگر از راهبان یسوعی به نام آنتوان دوسرسو (Antoine de Cerceau) -که مردی ادیب بوده- می‌گذارد. دوسرسو بر اساس این گزارش، دو جلد کتاب زیر نام تاریخ واپسین انقلاب ایران به فرانسه تالیف می‌کند که در سال 1728 م. -یعنی شش سال پس از سقوط اصفهان- منتشر می‌شود. دکتر جواد طباطبایی این کتاب را خلاصه‌نویسی کرده، بر آن توضیحاتی افزوده و در نود صفحه منتشر می‌کند.
    گزارش کروسینسکی از آن رو حائز اهمیت است که او در تمام مدت -قبل و پس از اشغال اصفهان- در شهر سکونت داشته و وقایع را خود از نزدیک شاهد بوده است. وجه تمایز این اثر با تاریخ‌های مشابهی که توسط تاریخ‌نگاران ایرانی نگاشته شده‌اند در شیوه‌ی نسبتاً مدرن گزارش و تحلیل‌های عالمانه‌ی آن است. به واقع آن‌چه تا کنون در باره‌ی سقوط اصفهان از قلم تاریخ‌نگاران ایرانی آن دوران خوانده‌ایم، بیش‌تر ماجرا را از زوایه‌ی "قضا و قدر" (مثلاً اهمال شاه در امر به معروف و نهی از منکر!) اهل شریعت دیده‌ و ارائه کرده‌اند. برای نمونه «آذر بیگدلی با اشاره‌ای به بی‌حاصل‌بودن هرگونه کوشش خردورزانه در تبیین علل سقوط اصفهان، آن را گسسته‌خردی شمرده و یگانه توضیح را "تقدیر" الهی دانسته است».(ص 88) این موضوع از آن‌رو جالب [تر] است که آذر بیگدلی اصولاً اهل شریعت نبوده (يک به‌دین بوده) و این می‌رساند که باور به تقدیر ریشه در فرهنگ فراگیر این مرز و بوم دارد.
    این کتاب که «رساله‌ای در اندیشه‌ی سیاسی و سیر تاریخ‌نویسی»(ص 12) است، در واقع نمایان‌گر بخشی از زوال تاریخی ماست. در این کتاب به روشنی می‌بینیم که چگونه سیستم فاسد و نالایق دولتی، کشور را چنان آسیب‌پذیر می‌کند که یارای مقاومت در مقابل بیگانه‌ا‌ی نه‌چندان قدرتمند را هم ندارد. دو نمونه از این گسست و ضعف سیستم، یکی قدرت‌گیری خواجه‌سرایان در دستگاه حکومتی صفوی و دیگری به‌کارگیری مشی "تفرقه‌بی‌انداز و حکومت کن" در سطح ملی بوده است. نویسنده متذکر می‌شود که اگر روزی در دستگاه شاه عباس، وظیفه‌ی خواجه‌سرایان رسیدگی به امور تختخواب شاه بود، در زمان شاه سلطان حسین، تخت‌گاه شاهی در اختیار آنان قرار گرفته بود!(ص 23) کروسینسکی حتا از صف‌بندی و انشعاب غلامان سیاه و سفید در دربار خبر می‌دهد که خود طنز تاریخ است.(ص 24) از سوی دیگر، اگر ایجاد تفرقه بین اقوام و ساکنان شهرها -که از متد و ارکان سیاسی صفویان بوده- به استحکام قدرت مرکزی شاه عباس منجر می‌گشته، در زمان شاه سلطان حسین همین امر باعث شده که همبستگی ملی در مقابل دشمن شکل نگیرد و تختگاه به نسیمی فرو ریزد. البته گفتنی‌ست که آن زمان، افغانستان فعلی ایالتی از ایران شمارده می‌شد و پاگیری شورش از آن خطه (قندهار) را شاید نشود با تعاریف امروز "شورشی خارجی" دانست. خرده‌ای که می‌توان بر این کتاب گرفت درست از همین روست که دکتر طباطبایی قصد دارد افغان‌ها را در جایگاه نیرویی خارجی بنشاند که البته پربیراه نیست، اما واقعیت تمام هم نیست. سقوط اصفهان -در کنار سقوط امپراطوری ساسانی، حمله‌ی مغول، حمله‌ی ترکان و ...- نمونه‌ی گویایی به‌دست می‌دهد از انحطاط در جای‌جای تاریخ این سرزمین.

    *شناسه:
     طباطبایی، جواد. سقوط اصفهان (به روایت کروسینسکی). تهران: نگاه معاصر، 1381.

    پی‌نوشت:
    یکی از نکاتی که جایش در گزارش کروسینسکی خالی است، اشاره به نقش مذهب در انحطاط سیاسی صفویان است. دست‌اندازی روحانیون بر ارکان نظام سیاسی صفویان و به انحطاط‌کشیدن کشور چیزی نیست که از دید و قلم تاریخ‌نگاران دور مانده باشد. فراموش نکنیم که شاه سلطان حسین همان کسی بود که از فرط تعصب، در ابتدای زمامداری شرابخواری -که سنتی دیرپا در دربار صفوی به‌شمار می‌آمد- را در سطح کشور ممنوع کرد که البته دیری نپایید که بر اثر مکر و القائات خواجه‌سرایان و عمه‌ی خویش، خود به شرابخواری کهنه‌کار بدل گشت! البته بایستی قبول هم کرد که نمی‌شود از گزارشی چند صفحه‌ای از قلم یک راهب، توقعی زیاده داشت که همه‌ی موارد سیاسی، اجتماعی و مذهبی آن دوران را بررسد.



    ::  معرفی دیگر کتاب‌ها، از همین قلم:


  • ملاحظاتی در تاریخ ایران از علی میرفطروس


  • دو گفتار از دلآرام مشهوری


  • در باره‌ی برخورد تمدن‌ها از ساموئل هانتینگتون


  • معرفی نویسنده: امی تن نویسنده‌ی نسل دوم مهاجر


  • چند کلمه در باره‌ی آخرین روزها از هوشنگ نهاوندی


  • در باره‌ی شعبان جعفری از هما سرشار
  • دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۴

    پیرامون وبلاگ و وبلاگ‌شهر (2)

    وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (2)

    ماهیت و محتوا
    با درنظرداشتن "ضرورت تاریخی"، گفتنی‌ست که پیرامون مقوله‌ی "مستعارنویسی"، این "ماهیت و محتوا" است که در صدر اهمیت می‌نشیند. هنگامی که با فراخ‌اندیشی، نگاهی فراتر از منافع شخصی-گروهی به مقوله‌‌ای چون نوشتن با اسم خود یا مستعار داشته باشیم، می‌توانیم آن‌را از روی تبعات مثبت و منفی‌اش ماهیت‌شناسی کنیم. در همین راستا لازم به گفتن است که نوشتن با اسم واقعی یکی از ارکان مسئولیت‌پذیری در حوزه‌ی قلم است. کسی که با نام خود می‌نویسد، در وهله‌ی نخست دارد مسئولیت آن‌چه می‌نویسد را می‌پذیرد و در مقابل آسیب‌های احتمالی و کلاً تمامی اثرات نوشته‌اش بر جامعه پاسخ‌گو می‌شود. اگر بپذیریم که برای نقش‌آفرین‌شدن در ساخت جامعه‌ای مدنی، نخست بایستی فردی مسئول بود، نوشته‌ی خود را نیز با نام خود همراه می‌کنیم. ضمناً طبیعی است که "مسئول‌بودن" هزینه دارد و گاه این هزینه بس گزاف است. البته وبلاگ‌هایی که از سر تفنن می‌نویسند مشمول این تعریف کلی نمی‌شوند و فقط مد نظر آن، کسانی هستند که کار قلم را جدی می‌گیرند (استثنایی هم دارد که در پاراگراف بعدی اشاره خواهد شد). در واقع می‌توان گفت که مهم‌ترین مسئولیتی که می‌شود بر دوش یک وبلاگ‌نویس نهاد این است که در قامت یک "فرد"‌ ظاهر شود و نه "شبه فرد" و این مهم، بدون حضور واقعی او ممکن نیست. در کنارش، بسیاری نیز با اسم مستعار مبارزه می‌کنند و چه‌بسا نقشی نیز می‌زنند که شاید با اسم واقعی امکان‌اش نمی‌بود. این هم البته واقعیتی‌ست، ولی باز این رفتار باز می‌گردد به شرایط ویژه‌ی جامعه (خفقان رژیم؛ "ضرورت تاریخی" که سخن‌اش رفت) و نمی‌تواند اصل برتری حقیقی‌نویسی را به زیر کشد.

    مستعارنویسی در نفس خود گریز از پذیرش مسئولیت نوشته است؛ نویسنده‌ای که خود را در خطر می‌بیند و از تبعات نوشته‌اش می‌ترسد، نوشتن با اسم مستعار را به مثابه حفظ سلامت جسمی یا روانی خود (یا هر دو) برمی‌گزیند. نمونه‌ی نقد آن: فعال سیاسی ضد رِژیم در ایران با شناسه‌ی خود نمی‌نویسد تا کارش تداوم داشته باشد. در کنارش، کسی که به ایران رفت‌و‌آمد دارد، برای این‌که شناخته نشود و امکان سفر خود را از دست ندهد، به مستعارنویسی روی می‌آورد. دختری که با اسم مستعار می‌نویسد، به این فکر می‌کند که آزادی عمل خود در نوشتن را از دست ندهد یا از مزاحمت‌های اشخاص و جامعه در امان بماند. فردی که در خارج از کشور است، برای این‌که در جامعه‌ی کوچک ایرانی ‌آن‌جا انگشت‌نما و از سوی کسی بازخواست نشود، به مستعارنویسی روی می‌آورد. گاهی اوقات اصلاً وبلاگ بر پایه‌ی شخصیتی مجازی بناگذارده می‌شود و از آن هویت می‌گیرد و به این سبب هیچ امکانی برای تفکیک این درآمیخته‌گی وجود ندارد که نمونه‌ای از این فرم، وبلاگ‌ آقاخره است. در این فرم ویژه، شخصیت مجازی جلوه و پایه‌ی کار وبلاگ‌نویس است و خروج از آن قالب، نقطه‌ی پایان وبلاگ است. از این دست دلایل فراوان است که جملگی در زیرمجموعه‌ی "دلایل عقلی" (و منطقی) مستعارنویسی قرار می‌گیرند.

    دلیل دیگر، میراث‌خواری روند تاریخی-فرهنگی "مستعارزیستی" است. وقتی مستعارنویسی به شکل "فرهنگ‌" و "روش مبارزه و زندگی" در بین سیاسیون نهادینه شده باشد، نسل‌های بعدی نیز خودبه‌خود در همین خط می‌افتند. شکستن این "عادت" در شرایط فعلی می‌تواند از جهتی مفید و از سویی زیان‌بار باشد که شرح ‌و بسط‌اش مقاله‌ای جداگانه می‌طلبد. مسئولیت‌ناپذیری و زندگی مستعار یکی از بحران‌های تاریخی درازدامنی است که ریشه در دو سبب دارد: "شرایط خفقان‌آلود سیاسی" و "فقدان فردیت". همین امروز بسیاری از اپوزیسیون ما -که به واقع مدعی سکان‌داری سیاسی جامعه‌ی ایران هستند- با نام و نشانی غیر واقعی زندگی می‌کنند تا اگر ضرورت شد، به هویتی دگر بغلتند! از به‌ترین نمونه‌ها شاید منصور حکمت -رهبر حزب کمونیست کارگری- باشد که تا لحظه‌ی مرگ کسی ندانست نام او ژوبین بوده است. بسیاری از تشکیلاتی‌های چریک‌های فدایی، مجاهدین و دیگر گروه‌های سیاسی چپ از همین رویه تبعیت می‌کنند. خرد حکم می‌کند که این‌نوع مشی را در خانواده‌ی "معضل‌‌های فرهنگی" دسته‌بندی کنیم و نه گونه‌ای روش مبارزاتی دموکراتیک. ضمناً، نقش فرهنگ "تقیه" -که خود اصلی دیرپا از اصول مذهب شیعه است- در گرویدن به "گریز از خودبودن" بی‌‌تاثیر نیست. اینک با توجه و قبول نقش فرهنگی-سیاسی-مذهبی مستعارزیستی، علاقمندم این باور شخصی را -در پرانتز- یادآور ‌شوم: امروز که جامعه‌ی ایران به سمت تغییر می‌رود، امروز که وبنگاران به شکلی حضوری کاندیدای ریاست جمهوری را به چالش می‌گیرند، ضرورت ایستادن بر هویت و ایستار خود بیش از پیش احساس می‌شود. این روند را نباید تنها گذاشت.

    دیگر دلیل، "فقدان فردیت"‌ است که ایجاب حضور با شناسه‌ی اصلی را از بین می‌برد. وقتی امضا و حضور فرد در یک جامعه چندان ارزشی نداشته باشد، وقتی رای و نظر او به حساب نیاید، ایستادگی او بر هویت‌اش نیز رنگ می‌بازد و از ضرورت می‌افتد. این نیز خود از نتایج دورافتادن از جامعه‌ی مدنی و زیستن در فضایی خفقانی (توتالیتر / دیکتاتوری) است.

    نتیجه
    با ایجاد زیرمجموعه برای بحث "نوشتن با نام مستعار یا واقعی" و دوشاخه کردن موارد کلی آن به "ضرورت تاریخی" و "ماهیت و محتوا" و شرح جداگانه‌ای بر هر یک، دریافتیم که هرچند مستعارنویسی گاه ضرورتی انکارناپذیر است، ولی از لحاظ استاندارد و محتوایی و در چارچوب تعاریف جامعه‌ی مدنی و با نگاهی تئوریک، نوشتن با نام اصلی بر آن برتری دارد. در این‌جا می‌شد موضوع را ساده کرد و مثلاً گفت که نوشتن با نام اصلی کاری صحیح و مستعارنویسی کاری نکوهیده است، اما از آن‌جا که ما پیرامون جامعه‌ی استبدادزده‌ی خودمان سخن می‌گوییم که بسیاری از تعاریف پایه در آن جا نیافتاده است، طرز برخورد با موضوع نیز بایستی منطبق با این فضا باشد. درست بر این اساس است که من مستعارنویسی را رد نکرده‌ام و به وجودش در "شرایط تاریخی" حق داده‌ام. موضوع این نیست که حقیقی‌نویسی مستقیماً چه عایدی دارد، بل‌که بایستی به اثرات -گاه- درازمدت آن اندیشید. وقتی در اورکات تعداد اسپم چنان ناچیز است که به چشم نمی‌آید و در وبلاگ‌شهر چنان زیاد است که بسیاری را زمین‌گیر کرده و از پیام‌نهادن و حتا وبلاگ‌نویسی رمانده‌ است، می‌شود دلیل را در تفاوت این‌دو محیط، یعنی حضور افراد باشناسه یا بی‌شناسه جست.
    قصد من درازکردن این بحث نیست؛ می‌‌خواهم در این واپسین جملات، یک گام جلوتر رفته و بر این واقعیت انگشت بگذارم که نوشتن با نام خود یک مزیت است، هرچند نویسنده را با آفت‌هایی چون خودسانسوری مواجه سازد. دیگرانی نیز که مستعار می‌نویسند از انتخاب و حق خود استفاده می‌کنند، ولی به‌تر آن است که تعاریف اصولی را به حد "نیازهای شخصی" و شرایط روز تنزل ندهند و موقع اظهارنظر راجع‌به مفاهیم، فقط به خود فکر نکنند و باور داشته باشند که با تغییر شرایط بسته‌ی فعلی، چه بسا خود آنان نیز نوشتن با اسم واقعی را برگزینند.

    پی‌نوشت:
    1- امروز که پدیده‌ی وبلاگ فارسی از همه‌سو جدی گرفته‌ می‌شود، حضور با نام واقعی بر جدیت و اعتبار آن خواهد افزود. وبلاگ‌شهر قدرتمند امروز، وبلاگ‌شهر نوپای سه-چهار سال پیش نیست. این‌روزها، رادیوها و نشریات با وبنگاران مصاحبه می‌کنند و شاید فردا به تلویزیون‌ها نیز راه یابند. خود من، در نشست‌های فرهنگی که حضور می‌یابم، خودم را با افتخار وبنگار معرفی می‌کنم. خلاصه که در این فضای رو به ‌گسترش، حق مستعارنویسان عملاً ضایع می‌شود.
    2- در بعضی از کشورهای غربی، وبلاگ می‌رود تا در زمره‌ی رسانه‌های مجازی جا باز کند و جا بی‌افتد. بسیاری از اهل قلم طراز اول نیز به وبنگاری روی آورده‌اند. بنابراین، نگاه اهل فکر در جهان به مسئله‌ی وبلاگ بسیار جدی است. حال به من بگویید در این معادله، جایگاه مستعارنویس با استعداد و اندیشمند کجاست و سهم او چیست؟
    3- نکته‌ی قابل تامل این است که مستعارنویسان هرچند آزادی عمل بیش‌تری در بیان دارند، ولی از بسیاری جهات محدودتر از دیگران هستند. مثلاً در نشست‌ها و رفت‌وآمدهای وبلاگ‌نویسان نمی‌توانند حضور بیابند و امکان یافتن دوست در این فضا برای‌شان بسیار سخت است. بدتر از آن، گاهی آثار باارزشی خلق می‌کنند که عملاً مالکیت آنان بر این آثار روی آب است و می‌تواند از سوی دیگری به سرقت رود. اگر این آثار به سرقت هم نرود، به دلیل این‌که نویسنده از حضور واقعی معذور است، امکان معرفی به‌تر و اثرگذاری بیش‌تر برای این آثار وجود ندارد. به همین خاطر، از بسیاری جهات مستعارنویسان ضربه‌پذیرتر از واقعی‌نویسان هستند.


  • بخش نخست همین یادداشت
  • شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

    پیرامون وبلاگ و وبلاگ‌شهر (2)

    وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (1)

    درآمد
    بحثی که میان دوگروه از وبنگاران -آنان که نوشتن با اسم واقعی را تشویق می‌کنند و آنان که بر مستعارنویسی اصرار می‌ورزند- وجود دارد، هرچه وبلاگ‌شهر گسترش می‌یابد بیش‌تر به‌روی آب می‌افتد. این بحث، زنده و جاری است و چه بخواهیم یا نه ما را به خود می‌کشد، به همین خاطر گریزی از موضع‌گیری در قبال آن نیست. نخستین نکته‌ای که بایستی گفت این است ‌که هرچند ما به طرف مقابل خود حق می‌دهیم که چه راه‌ و روشی را برای نوشتن در رایانه برگزیند، اما این باز در "ماهیت" بحث فرقی ایجاد نمی‌کند. برای مختصر ورود به این بحث و درک سرخط‌های آن، لازم است که آن‌را به دوشاخه تقسیم کنیم: "ضرورت تاریخی" و "ماهیت و محتوا". پس از بازکردن این‌دو نکته، درخواهیم یافت که نوشتن با نام اصلی مزیتی است انکارناپذیر در مقابل مستعارنویسی.

    ضرورت تاریخی
    در بسیاری از مواقع، این "شرایط" است که نوع تصمیم‌ را به انسان تحمیل می‌کند. به‌تر است بگوییم که در این‌گونه مواقع، "اختیار" جای خود را به "جبر" می‌سپرد. برای مثال، برای کسی که در ایران زندگی می‌کند و برعلیه رِژیم حاکم می‌نویسد، چندان عاقلانه نخواهد بود که امضای واقعی خود را پای نوشته‌اش بگذارد. کسانی نیز که به کار روشنگری در زمینه‌ی مذاهب مشغول‌اند، اغلب ترجیح می‌دهند که آثارشان را با نام اصلی خود منتشر نکنند که نمونه‌ی آن رگ تاک ، نوشته‌ای زیر نام مستعار دلآرام مشهوری است. این همان "ضرورت تاریخی" است: شرایط ويژه‌ی فرد در تصمیم‌گیری او نقش اساسی را بازی می‌کند و حق آزاد تصمیم‌گیری‌اش را به پس می‌راند. اینک پرسیدنی‌ست که آیا می‌شود از روی عنصر "شرایط" به تعریفی جامع و بنیادی از مقوله‌ای، حال هر مقوله‌ای -مثلاً مستعارنویسی- دست یافت؟ پاسخ در این‌جا منفی است، به این دلیل گویا که اگر ما تعاریف بنیادی‌‌مان را با گرته‌برداری از شرایط ويژه‌ی موجود به‌دست دهیم، با تغییر شرایط، بنیاد تعریف‌ها نیز بر باد خواهد رفت. درست از این‌ روست که از درون دریچه‌ی دید یک فرد و بر مبنای ضرورت‌ها و منافع شخصی او نمی‌توان به تعریفی جامع دست یافت و به آن عمومیت بخشید، چه هر تعریفی تنها در حوزه‌ی عمومی و با مقبولیت جمعی است که معنا می‌یابد. واژه "استاندارد" و مفهوم آن نیز نشات‌گرفته از همین خاصیت است.
    توضیح واضحات است که اگر در ایران دو نفر با هم در باره‌ی وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا غیر مستعار بحث کنند و هر یک بر اساس "ضرورت‌های خود" پشتیبان یکی از این طرق باشد، تا ابد بحث‌شان -بی‌نتیجه- ادامه خواهد داشت! پس به‌تر است با منطقی فراتر از منافع شخصی مقولات را ماهیت‌شناسی کنیم. برای درک به‌تر مقوله‌ی "ضرورت تاریخی" این مثال هم به‌کار می‌آید: برای کسی که دیابت دارد، شکر سم است اما آیا می‌شود کلی‌گویانه شکر را در زمره‌ی سموم طبقه‌بندی کرد؟ در این‌جا دیابت "شرایط ویژه"ی فرد (شرایط تاریخی) است که او را وا می‌دارد از مصرف شکر خودداری کند. در ایران امروز نیز "خطر" بسیاری را به پشت نقاب نام مستعار رانده است و همین اسم مستعار در واقع ضامن بقای آنان گشته است. با تمام این وجود، "ضرورت تاریخی" عامل تعیین‌کننده‌ای در شکل‌دهی و ایجاد "ماهیت و محتوا" برای مقولات بنیادی نیست، فقط می‌تواند توجیهی برای آن باشد.

    پی‌نوشت:
    در این یادداشت کوشیده‌ام تا موضوع را با نگاهی تئوریک بررسم و هیچ دغدغه‌ای به‌جز بحث نظری پشت آن نیست. پس قصدم، ترغیب هیچ‌کس به نوشتن با نام خود نیست که این تنها بسته به سلیقه، خواست و شرایط فردی اشخاص است. در یادداشت پسین، به چند نمونه از این ضرورت‌ها اشاره خواهد شد.

    » چند یادداشت که در همین زمینه به چشمم خورده:
  • وبلاگ مهرداد: [+][+]

  • وبلاگ پرگار: [+]

  • وبلاگ پویا: [+]

  • سرزمین آفتاب: [+]


  • ادامه دارد...

    جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴

    عـبث

    نخست:By Salvador Dali
    شسته بودم دست و رویم به آفتاب
    تا شود ز نورش بر چهره‌ام رنگ
    غروبِ از راه رسیده‌یِ نابهنگام
    کرد محزون و خجل از جهل‌ام

    در تاریکی نورسیده‌یِ شبانگاه،
    کـُندی گذشت لحظه‌ها بر چهره‌ام لغزید
    هرچه بیش سپری می‌گشت ظلمات
    هجوم شب بر چهره‌ام نمایان‌تر دیدم
    ...
    سپس:
    دانه‌های درشت تاریکی را
    از درون حفره‌ی گودِ پلک‌ها،
    لمس می‌کردم
    و صد افسوس عبث می‌بود
    آن‌چه بود از نور در فکرم!
    تهران، اردیبهشت 71.

    * نقاشی از: Salvador Dali

    چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۴

    چهارمین جلسه‌ی پلتاک وبلاگ‌نویسان

    طی جلسه‌ای که با چند تن از دوستان وبلاگ‌نویس داشتیم، مقرر شد که این هفته شنبه شب، ساعت ده شب وبلاگ‌نویسان گرد هم بی‌آیند و گپ‌وگفتی داشته باشند. تا امروز، فقط پرستو از این موضوع سخن گفته و همه سکوت کرده‌اند! نمی‌دانم، شاید جلسه به‌هم خورده و من خبر ندارم؟
    به هر حال مشخصات جلسه را یک‌بار دیگر اعلام می‌کنم با این نیت که جلسه به قوت خود باقی است:
    موضوع جلسه: آگهی‌دادن در وبلاگ‌ها
    اتاق: blogiran
    ساعت: 10 شب به وقت ایران؛ هفت و نیم به وقت اروپای غربی؛ هشت‌ونیم به وقت انگلیس؛ یک‌ونیم بعد از ظهر به وقت شرق آمریکا؛ ده و نیم صبح به وقت غرب آمریکا (پاسیفیک).
    الان دیدم علی‌رضا هم نوشته: [+]

    دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۴

    چند کلمه درباره‌ی "خبرچین"

    در چند روز اخیر، به چند مورد در رابطه با کار گروهی خبرچین برخورد کردم که بد نیست توضیحی درباره‌شان بدهم:

    1- بعضی از دوستان -با ارسال ایمیل و یا کامنت‌گذاشتن- اصرار عجیبی دارند که در خبرچین عضو شوند و تعداد قلیلی نیز گاه در این راه به شانتاژکردن متوسل می‌شوند تا ما را مثلاً در تنگنا بگذارند! حرف گروه دوم این است که "شما همکاران‌تان را گلچین می‌کنید و به دیگران فرصت همکاری نمی‌دهید". بدون حاشیه‌روی، باید به ایشان بگویم که حق دارند! بله، ما همکاران‌مان را دست‌چین کرده‌ایم و برای تعداد همکاران نیز سقفی گذاشته‌ایم و قصد نداریم تعداد را افزایش دهیم.

    2- دوستانی مدعی‌اند که ما در خبرچین فقط به مطالبی که "دوست داریم"‌ لینک می‌دهیم. در پاسخ بایستی گفت:‌ خوب مگر قرار است جز این باشد؟ مسلماً همکاران ما تنها به مطالبی لینک می‌دهند که برای‌شان جالب بوده است و در این زمینه آزادی عمل دارند و خوب سلیقه‌های‌شان هم متفاوت است و در انتخاب مطلب مستقل و آزادند. عزیزان عنایت بفرمایند که ما کارمند خبرگزاری نیستیم و از جایی حقوق نمی‌گیریم که اخبار کامل را بازتاب بدهیم؛ کار ما تنها از روی عشق و علاقه است.
    در ادامه، بعضی از افراد معترض‌اند که "چرا تمام نوشته‌ها‌ و دیدگاه‌ها را در خبرچین پوشش نمی‌دهیم"؟ گذشته از این‌که ما در خبرچین چنین بار و مسئولیتی بر دوش خود احساس نمی‌کنیم، مضافاً، چنین امکانی -از لحاظ عملی و کاربردی- نیز وجود ندارد و اگر کسی مدعی شد که می‌خواهد "تمام دیدگاه‌ها را پوشش بدهد"، این حرف مثال گزافه‌ای بیش نیست.


    3- تعداد زیادی از دوستان وبلاگ‌نویس، وقتی مطلبی می‌نویسند بلافاصله برای من ایمیل‌ می‌زنند یا با مسنجر پیام می‌فرستند که به مطلب‌شان لینک بدهم. تعداد این دوستان به حدی زیاد است که اگر بخواهم به خواست‌شان عمل کنم، باید فقط تنها خود من روزی بیست-سی تا لینک بگذارم که واقعاً چنین امکانی -چه از لحاظ زمانی و چه از لحاظ فضای خبرچین- وجود ندارد. خواهش‌ام این است که دوستان از چنین کاری پرهیز کنند و امکانات محدود ما را درنظر بگیرند.

    برای آن‌دسته از دوستانی که به‌تازگی با وبلاگ گروهی خبرچین آشنا شده‌اند لازم است توضیح بدهم که خبرچین نه یک "نهاد" یا "کانون"، بل‌که تنها محل تجمع تعدادی وبلاگنویس و در واقع یک "جمع دوستانه"‌ است. به همین خاطر، توقع‌هایی که بعضی از ما دارند، چندان به‌جا و معقول نیست و لازم است کمی بیش‌تر هم‌دلی نشان بدهند.

    شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

    "خاطرات ابتهاج" با پای خود آمد!

    خاطرات ابوالحسن ابتهاج* اثری‌ست که مدت‌ها در پی‌اش بودم و... از دستم چون تندباد می‌گریخت! این کتاب در تعدادی اندک، در لندن، توسط شخص ابتهاج منتشر شده بود. شماری از همین اندک‌تعداد نیز به آشنایان نگارنده و کتابخانه‌ها اهدا شده بود. آن‌چه مانده بود هم به‌وسیله‌ی کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای، از کتابفروشی‌ها به تاراج رفته بود!
    از خیلی از افراد، کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها سراغ‌اش را گرفته بودم که عایدی‌اش تنها یک "نه" بود. هفته‌ی پیش خیلی اتفاقی، در گپ‌وگفتی که با اسد علی‌محمدی داشتم، از این اثر نام برده شد. اسد گفت همان‌موقع که کتاب درآمد، نسخه‌ای نیز از طرف دوستی به او هدیه داده شده بود. تعارف کرد که اگر مشتاق خواندن‌اش هستم، آن‌را در اختیارم بگذارد؛ بی‌درنگ پذیرفتم! دیروز دو-جلد کتاب در صندوقِ پـُستِ خانه انتظارم را می‌کشید. در صفحه‌ی نخستِ جلد نخست، فرستنده به خط و امضایی، آن را به من هدیه کرده بود؛ با کرده‌اش غافل‌گیرم کرد و بیش‌ از آن شاد...
    از اسد، از لطفی که دارد، سپاس‌گزاری می‌کنم.

  • در همین باره
  • : «مكثى بر خاطرات ابتهاج: كشمكش برجستگى و ميانمايگى!»
    *شناسه: ابتهاج، ابوالحسن. خاطرات ابوالحسن ابتهاج (دوجلد). چاپ نخست. لندن: طبع به‌وسیله‌ی نگارنده، 1370.