شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶
جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶
کتابی در بارهی دکتر محمّد مصدّق
يکی از جالبترین کتابهايی که اخيراً خواندهام، نگاهی به کارنامهء سياسی دکتر محمد مصدق* نوشتهی جلال متينی است. دکتر متينی سالها استادی تاريخ و نيز پست رياست دانشگاه مشهد را به عهده داشت. فقط يک نمونه از کارهای گرانمايهی اين استاد عالیقدر، تحقيق گستردهای است که -زير نظر وی- در آثار و احوال ابوالفضل بيهقی انجام شده است. در واقع بدون تلاش و نظرداشت او، بيهقی را آنطور که امروز هست، نمیتوانستيم شناخت. نگفته نماند که دکتر متينی، نزدیک به شانزده سال است که مهمترین ژورنال تاریخی به زبان فارسی، يعنی ايرانشناسی را درمیآورد.
کتاب، پژوهشی گرانسنگ است که در طبقهی "تاریخ سياسی معاصر" میگنجد. با وجود نگاه انتقادی، نويسنده از جادهی انصاف و مراعات روش علمی تاریخنگاری خارج نمیشود. کتاب شامل يازده بخش و پنج پيوست است. سر فرصت، اين اثر خواندنی را -با زوايايش- معرفی خواهم کرد.
*شناسه: متينی، جلال. نگاهی به کارنامهء سياسی دکتر محمد مصدق. لوسآنجلس: شرکت کتاب، پاييز 1384-2005.
پانوشت:
آنطور که خبر دارم، نشريهی نيمروز در هر شماره، بخشی از اين کتاب را منتشر میکند. گفتم تا اگر نمیتوانيد کتاب را تهيه کنيد، آنلاين بخوانيدش.
کتاب، پژوهشی گرانسنگ است که در طبقهی "تاریخ سياسی معاصر" میگنجد. با وجود نگاه انتقادی، نويسنده از جادهی انصاف و مراعات روش علمی تاریخنگاری خارج نمیشود. کتاب شامل يازده بخش و پنج پيوست است. سر فرصت، اين اثر خواندنی را -با زوايايش- معرفی خواهم کرد.
*شناسه: متينی، جلال. نگاهی به کارنامهء سياسی دکتر محمد مصدق. لوسآنجلس: شرکت کتاب، پاييز 1384-2005.
پانوشت:
آنطور که خبر دارم، نشريهی نيمروز در هر شماره، بخشی از اين کتاب را منتشر میکند. گفتم تا اگر نمیتوانيد کتاب را تهيه کنيد، آنلاين بخوانيدش.
دوستی (9)
مادر اگر به نوزاد خود بيش از شکماش شیر بدهد، پس میزند و بالا میآورد. به گلدان که بيش از حد آب بدهی، ساقه و شاخهها و برگها سست میشوند و بعد از ريشه میپوسد. آب -که مايهی حيات است- را زيادتر از ميزان بنوشی، دلدرد میگيری.
به دوست اگر بيش از ظرفيتاش توجه کنی، دوستی را با دستهای خود به بنبست کشاندهای.
به دوست اگر بيش از ظرفيتاش توجه کنی، دوستی را با دستهای خود به بنبست کشاندهای.
پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶
آرشيو موضوعی
از چند روز پيش که افتادهام به کارِ سروساماندادن به "بایگانی موضوعی" وبلاگ، مکافاتی ديدهام که نگو و نپرس! اولين مشکل، وقتگيربودن کار است. حدود ششصد یادداشت را اگر آدم فقط بخواهد نگاهی سرسری هم بکند، ساعتها وقتش را میگيرد... که ایکاش داستان فقط به "نگاهکردن" ختم میشد. بعد، انتخاب عنوانهای مناسب برای تقسيمبندی است. اوّل به نظر ساده میآيد، امّا بعد که شروع میکنی، میبينی چقدر کار گره دارد. از همه بدتر قراردادن هر يادداشت زير يکی از اين عنوانهاست که برای خيلی از يادداشتها کاری ناممکن است.
با همهی اين تفاصيل، بودن "بايگانی موضوعی" بهتر از نبودنش است. امکانی است برای سهولت دسترسی به قبرستان نوشتهها.
با همهی اين تفاصيل، بودن "بايگانی موضوعی" بهتر از نبودنش است. امکانی است برای سهولت دسترسی به قبرستان نوشتهها.
چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶
لطفاً حسودی نکنيد!
حسين درخشان:
«یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شدهام که برنامههایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو... بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورکام) به آمریکا راهم ندادند».[منبع]
پس از قرار معلوم، حتا مامورين ادارهی مهاجرت آمریکا هم خواننده وبلاگ سردبير: خودم هستند! به افتخارات اين ملّت انگار یکی ديگر اضافه شد!
«یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شدهام که برنامههایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو... بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورکام) به آمریکا راهم ندادند».[منبع]
پس از قرار معلوم، حتا مامورين ادارهی مهاجرت آمریکا هم خواننده وبلاگ سردبير: خودم هستند! به افتخارات اين ملّت انگار یکی ديگر اضافه شد!
سهشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶
دوستی (8)
شیفتهگی انسان واپسمانده به دانستن زوايای خصوصی زندگی ديگران و سرکردن به درون آنچه "حوزهی خصوصی" آنها نام دارد، نقطهی مقابل منش انسان متمدّن است که وجود مرزهای خصوصی را حق انسانی و شهروندی مردم میداند. به عبارتی، هر چقدر انسان متمدّن به "خط قرمز" زندگی ديگران حرمت میگذارد، فرد متعصب در پی شکستن آن است.
وجه تمايز انسان متمدّن و سالم و انسان واپسماندهی متعصّب و آسيبدیده فقط در "شيوهی دوستی" آندو نيست؛ چه بسا از "سياق جدايی" بهتر بشود ايندو را باز شناخت. برای انسان متمدّن، جدايی مساوی با دشمنی نيست. انسان واپسماندهی آسيبديده امّا اصرار دارد که يا دوست من باش، يا دشمنم؛ او هيچ "حدّ وسط"ی نمیشناسد. مشخصهی انسان متمدّن "بیآزاری" اوست. در مقابل، از آنجا که ذهن انسان واپسمانده تمام مدّت درگير زندگی ديگران است، ارتباط ما با او به هر شکل که باشد، از آزارش درامان نخواهيم بود.
وجه تمايز انسان متمدّن و سالم و انسان واپسماندهی متعصّب و آسيبدیده فقط در "شيوهی دوستی" آندو نيست؛ چه بسا از "سياق جدايی" بهتر بشود ايندو را باز شناخت. برای انسان متمدّن، جدايی مساوی با دشمنی نيست. انسان واپسماندهی آسيبديده امّا اصرار دارد که يا دوست من باش، يا دشمنم؛ او هيچ "حدّ وسط"ی نمیشناسد. مشخصهی انسان متمدّن "بیآزاری" اوست. در مقابل، از آنجا که ذهن انسان واپسمانده تمام مدّت درگير زندگی ديگران است، ارتباط ما با او به هر شکل که باشد، از آزارش درامان نخواهيم بود.
در بدرقهی زمستان
ايران که بودم، يا حتّا همان اوایلی که آمده بودم خارج، از خودم میپرسيدم چرا اين غربیها فقط راجع به آبوهوا با هم حرف میزنند؟ حرف ديگری ندارند؟ بعد از یکمدّت، زندگی در کانادا به من آموخت که گفتن از آبوهوا، از واجبات است!
چه کيفی میدهد که ديگر برف روی زمين نبينی! زمستان امسال داشت ديگر خستهکننده میشد. عموسرما (بعضیها البته خوش دارند بگويیم "عمهسرما") بدجوری لنگر انداخته بود. طوری پشت هم برف میآمد که برفديدن و برفروبيدن شده بود یکجور عادت. بدی آدميزاد همين است ديگر؛ عادت میکند!
خلاصه زمستان رفت. بهار هم میرود. بسته به اين است که چطور از آن بهره ببريم...
پ.ن: قطعهشعر بر سهشنبه برف میبارد نازنين نظامشهيدی را قبلاً هم اينجا خواندهايد. بازخوانیاش بیلطف نيست، چون هم موضوعاش "بدرقه" است و هم نشان میدهد که با عنصر "برف" و سرما چطور میشود از عشق و البته از جدايی گفت:
برفپاکكنها
دست تكان میدهند
بر سهشنبه برف میبارد.
دست تكان میدهيم
- «خداحافظ»
برفپاکكنها
از روی تو
برف سهشنبه را
میروبند.
من دست تكان میدهم
نقش تو را پاک میكنم
- «خداحافظ»
بر جاده خالی برف میبارد
و برفپاکكنی
ديوانهوار
به اين سو و آن سوی جدار گلو
میكوبد.
در گلويم بر نام تو برف میبارد...
چه کيفی میدهد که ديگر برف روی زمين نبينی! زمستان امسال داشت ديگر خستهکننده میشد. عموسرما (بعضیها البته خوش دارند بگويیم "عمهسرما") بدجوری لنگر انداخته بود. طوری پشت هم برف میآمد که برفديدن و برفروبيدن شده بود یکجور عادت. بدی آدميزاد همين است ديگر؛ عادت میکند!
خلاصه زمستان رفت. بهار هم میرود. بسته به اين است که چطور از آن بهره ببريم...
پ.ن: قطعهشعر بر سهشنبه برف میبارد نازنين نظامشهيدی را قبلاً هم اينجا خواندهايد. بازخوانیاش بیلطف نيست، چون هم موضوعاش "بدرقه" است و هم نشان میدهد که با عنصر "برف" و سرما چطور میشود از عشق و البته از جدايی گفت:
برفپاکكنها
دست تكان میدهند
بر سهشنبه برف میبارد.
دست تكان میدهيم
- «خداحافظ»
برفپاکكنها
از روی تو
برف سهشنبه را
میروبند.
من دست تكان میدهم
نقش تو را پاک میكنم
- «خداحافظ»
بر جاده خالی برف میبارد
و برفپاکكنی
ديوانهوار
به اين سو و آن سوی جدار گلو
میكوبد.
در گلويم بر نام تو برف میبارد...
یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶
نفرت و HIV
روز جمعه، پليس تورنتو خبر داد که چندیست زنی به اسم Robin Lee St. Clair را دستگير کرده است. قضيه اين زن 26 ساله -که از سال 2003 ناقل HIV است- اين بوده که در کلابها و محلهای تجمع و تفریح، با مردها آشنا میشده و با آنها آگاهانه همخوابهگی بدون کاندوم میکرده. جان کلام اينکه خانم سنتکلر، چهار سال است کارش شکار و انتقال ويروس ايدز به مردان است!
سنتکلر بعد از شکايت مردی دستگير میشود که شب قبل با او همخوابهگی داشته. مرد گفته است که بعد از پايان همخوابهگی، خانم به او میگويد که ناقل HIV است. ترجمهی سادهی اين عمل: قربانی را از قربانیبودناش مطلع کنی!
طبق قوانين بهداشت کانادا (Section 22)، چنين فردی که در فهرست ناقلين HIV نامش ثبت بوده و طبعاً بايستی تحت کنترل بوده باشد، بايد از هر گونه عملی که به سلامت جامعه صدمه بزند پرهيز کند. از لحاظ اخلاقی هم، لااقل لازم بوده اين خانم "قبل از همخوابهگی" و نه "بعد از آن" به مردها بگويد که ناقل HIV است.
تا به حال 16 مرد از این زن شکايت کردهاند. پليس معتقد است تعداد واقعی این افراد بايد خيلی بيشتر از اينها باشد. با توجه به اين واقعيت که در بين مردهايی که با زنان مبتلا به HIV همخوابهگی بدون کاندوم انجام میدهند، فقط بين 20 تا 30 درصد امکان ابتلا وجود دارد، میشود گسترهی فعاليت اين زن را حدس زد.
وقتی کسی تدريجاً به سمت مرگ میرود و تمام مراکز بهداشتی و دولتی -و احتمالاً دوستان و آشنايان- هم اين موضوع را میدانند، عذاب روحی وحشتناکی تمام مدّت بر او سنگينی میکند. نگاه جامعه نيز به فردی که ايدز دارد با فردی که مثلاً سرطان دارد يکسان نيست. بيماری ايدز به مقولهی "ارتباط جنسی" و سکس گره خورده که همچنان برای بشر تابو است. اين يک سمت موضوع است. امّا به گمانم نشود رفتار آگاهانهی و جنایتکارانه کسی را که میگويد "حالا که من دارم میميرم، بگذار بقيه هم بميرند" يا "چون من از يک مرد اين بيماری را گرفتهام، بگذار همهی مردها را بیمار کنم" توجيه کرد.
...
نفرت چيز بدی است...
سنتکلر بعد از شکايت مردی دستگير میشود که شب قبل با او همخوابهگی داشته. مرد گفته است که بعد از پايان همخوابهگی، خانم به او میگويد که ناقل HIV است. ترجمهی سادهی اين عمل: قربانی را از قربانیبودناش مطلع کنی!
طبق قوانين بهداشت کانادا (Section 22)، چنين فردی که در فهرست ناقلين HIV نامش ثبت بوده و طبعاً بايستی تحت کنترل بوده باشد، بايد از هر گونه عملی که به سلامت جامعه صدمه بزند پرهيز کند. از لحاظ اخلاقی هم، لااقل لازم بوده اين خانم "قبل از همخوابهگی" و نه "بعد از آن" به مردها بگويد که ناقل HIV است.
تا به حال 16 مرد از این زن شکايت کردهاند. پليس معتقد است تعداد واقعی این افراد بايد خيلی بيشتر از اينها باشد. با توجه به اين واقعيت که در بين مردهايی که با زنان مبتلا به HIV همخوابهگی بدون کاندوم انجام میدهند، فقط بين 20 تا 30 درصد امکان ابتلا وجود دارد، میشود گسترهی فعاليت اين زن را حدس زد.
وقتی کسی تدريجاً به سمت مرگ میرود و تمام مراکز بهداشتی و دولتی -و احتمالاً دوستان و آشنايان- هم اين موضوع را میدانند، عذاب روحی وحشتناکی تمام مدّت بر او سنگينی میکند. نگاه جامعه نيز به فردی که ايدز دارد با فردی که مثلاً سرطان دارد يکسان نيست. بيماری ايدز به مقولهی "ارتباط جنسی" و سکس گره خورده که همچنان برای بشر تابو است. اين يک سمت موضوع است. امّا به گمانم نشود رفتار آگاهانهی و جنایتکارانه کسی را که میگويد "حالا که من دارم میميرم، بگذار بقيه هم بميرند" يا "چون من از يک مرد اين بيماری را گرفتهام، بگذار همهی مردها را بیمار کنم" توجيه کرد.
...
نفرت چيز بدی است...
ويدئوهای کنار اين وبلاگ
دوستی که از موزيک-ويدئوهايی که چندی است کنار اين صفحه میگذارم خوشش آمده، از من خواسته نام ترانه و خوانندهاش را هم کنار دستاش بنويسم. البته يادآوری بدی نيست. شايد در آينده همين کار را کردم، شايد هم خط قبلی را ادامه دادم.
من فکر میکنم قرار نیست هر حرکتی جنبهی آموزشی يا خبررسانی داشته باشد. قرار نيست پشت هر حرکتی منظوری ثانوی خوابيده باشد. قرار نیست هر حرکتی در توجيه حرکتی ديگر باشد. گاه میشود يک حرکت را در درون خودش معنی کرد و معنیاش را درون خودش جُست. اين مقولهی "التزام" چگونه و از کجا به فرهنگ و ادبيات ما راه يافته را نمیدانم، امّا اين را میدانم که خصم خلاقيتهای فردی و رشد فرديت است. از حرف اصلی پرت نيافتيم:
وبلاگ مجيد زهری به يکسری يادداشت روزانه ختم نمیشود؛ يک مجموعه است مشتمل بر يادداشتها، لينک وبلاگها و پايگاهها، لينکهای خواندنی روزانه، بخش نگاه -که جرقههای ذهن است- و فرم اصلی و ترکيب کار. اين مجموعه در کنار هم معنی کلّی را میسازد و میرساند. اگر من قرارم اين بود که فقط بنويسم، میشد جای بهتری از وبلاگ پيدا کرد. باز هم انگار بیربط به موضوع حرف زدم!
من فکر میکنم قرار نیست هر حرکتی جنبهی آموزشی يا خبررسانی داشته باشد. قرار نيست پشت هر حرکتی منظوری ثانوی خوابيده باشد. قرار نیست هر حرکتی در توجيه حرکتی ديگر باشد. گاه میشود يک حرکت را در درون خودش معنی کرد و معنیاش را درون خودش جُست. اين مقولهی "التزام" چگونه و از کجا به فرهنگ و ادبيات ما راه يافته را نمیدانم، امّا اين را میدانم که خصم خلاقيتهای فردی و رشد فرديت است. از حرف اصلی پرت نيافتيم:
وبلاگ مجيد زهری به يکسری يادداشت روزانه ختم نمیشود؛ يک مجموعه است مشتمل بر يادداشتها، لينک وبلاگها و پايگاهها، لينکهای خواندنی روزانه، بخش نگاه -که جرقههای ذهن است- و فرم اصلی و ترکيب کار. اين مجموعه در کنار هم معنی کلّی را میسازد و میرساند. اگر من قرارم اين بود که فقط بنويسم، میشد جای بهتری از وبلاگ پيدا کرد. باز هم انگار بیربط به موضوع حرف زدم!
جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶
Attitude ما
گاه میشود از زبان کسی جملهای میشنويم يا بر برگی چيزکی میخوانيم که درجا میخکوبمان میکند! گاه آن جمله طوری تکانمان میدهد که افسوس میخوريم چرا قبلاً به فکرمان نرسيده و چرا خود گویندهاش نيستيم. حرف نغز، مثل بنزين سوپر میماند برای مغز. حالا کاری نداریم که ژيان بعضیها سوپر نمیخورد!
امروز روی پوستری تبليغاتی، اين جمله نظرم را جلب کرد:
اتِتود، بسته به خوب يا بدش، میتواند انسانی را دلچسب يا نچسب کند؛ ديگران را به سمتاش بکشد یا از او براند. در واقع قبل از هر چيز، قبل از اينکه از خود به ديگران شناخت بدهيم و اثبات کنيم درونمان چيست، شکل اتِتود ماست که نوع ارتباطمان را با پيرامون تعيین میکند. در جهان کاپيتاليستی -که دورشدن چه آسان و نزدیکشدن بس سخت است- مرام، معرفت، منش، مهربانی، کيفيتهای روحی و اخلاقی همه مهم است، امّا در ميان فهرست مهمها، اتتود جايگاهی ويژه دارد. اتِتود، برانگيزندهترين واکنش انسانی است.
گاهی انسان از طرز نگاه خودش خبر ندارد. گاه بدون اينکه خودش متوجه باشد، به شکل آدمی ظنين ديگران را مینگرد. خودش هم به این موضوع حواساش نيست. اخم گاه از صورت بعضیها نمیرود. شايد آدمهای بشاشی هم باشند، امّا صورتشان سازی دیگر میزند. یکی هست که واکنشهای سريعاش در گفتوگو، طرف مقابل را به عقبنشینی يا موضعگيری وامیدارد؛ بهطور کاملاً اتوماتيک و البته ناخواسته. در مقابل کسی هم هست که با همان نگاه مهربانش دل میبرد. گرمی صدایش کرترين گوشها را شنوا میکند. تو دوست داری تماماً گوش شوی و فقط بشنوی او را. کسی هست که آرامش سنگيناش وجود مخاطب را تمنا میکند به نشستوبرخاست با او. با آن دیگری که هستی، فکر میکنی چقدر راحت میتوانی او را محرم رازت کنی. باز هم از اين دو سو میشود نمونه آورد...
اتِتود مثبت را میشود در خود پرورش داد... بايد پرورش داد. اينکه تلاش کنيم انسان بهتری باشيم رمز بقای انسانيت است، ولی انسان خوب هم ممکن است با کلامش، نوع نگاهش، طرز برخوردش و ... خراشی بیاندازد بر دلی که تا عمر باشد خونچکان بماند. از اتِتود خود غافل نشویم.
امروز روی پوستری تبليغاتی، اين جمله نظرم را جلب کرد:
Attitude is a little thing that makes a big difference.
گشتم، ديدم حرفِ چرچيل بوده انگار. Attitude را به تبعيت از آريانپور شايد بشود "طرز برخورد" یا "حالت برخورد" انسان ترجمه کرد که البته پُربيراه نیست. امّا اتِتود، برای آنها که زندگیشان به دنيای انگليسیزبان گره خورده، واژهایست بس نزدیک و آشنا که احتياجی به لغت-معنی ندارد. اتِتود، بسته به خوب يا بدش، میتواند انسانی را دلچسب يا نچسب کند؛ ديگران را به سمتاش بکشد یا از او براند. در واقع قبل از هر چيز، قبل از اينکه از خود به ديگران شناخت بدهيم و اثبات کنيم درونمان چيست، شکل اتِتود ماست که نوع ارتباطمان را با پيرامون تعيین میکند. در جهان کاپيتاليستی -که دورشدن چه آسان و نزدیکشدن بس سخت است- مرام، معرفت، منش، مهربانی، کيفيتهای روحی و اخلاقی همه مهم است، امّا در ميان فهرست مهمها، اتتود جايگاهی ويژه دارد. اتِتود، برانگيزندهترين واکنش انسانی است.
گاهی انسان از طرز نگاه خودش خبر ندارد. گاه بدون اينکه خودش متوجه باشد، به شکل آدمی ظنين ديگران را مینگرد. خودش هم به این موضوع حواساش نيست. اخم گاه از صورت بعضیها نمیرود. شايد آدمهای بشاشی هم باشند، امّا صورتشان سازی دیگر میزند. یکی هست که واکنشهای سريعاش در گفتوگو، طرف مقابل را به عقبنشینی يا موضعگيری وامیدارد؛ بهطور کاملاً اتوماتيک و البته ناخواسته. در مقابل کسی هم هست که با همان نگاه مهربانش دل میبرد. گرمی صدایش کرترين گوشها را شنوا میکند. تو دوست داری تماماً گوش شوی و فقط بشنوی او را. کسی هست که آرامش سنگيناش وجود مخاطب را تمنا میکند به نشستوبرخاست با او. با آن دیگری که هستی، فکر میکنی چقدر راحت میتوانی او را محرم رازت کنی. باز هم از اين دو سو میشود نمونه آورد...
اتِتود مثبت را میشود در خود پرورش داد... بايد پرورش داد. اينکه تلاش کنيم انسان بهتری باشيم رمز بقای انسانيت است، ولی انسان خوب هم ممکن است با کلامش، نوع نگاهش، طرز برخوردش و ... خراشی بیاندازد بر دلی که تا عمر باشد خونچکان بماند. از اتِتود خود غافل نشویم.
پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶
آن نوروزها که گذشت... و نوروز امروز
آنروزها، نامهها و کارتِ تبريکهايی که دم عيد به دستمان میرسيد، دنيايی خوشحالمان میکرد. امروز که آلوده به ايميلايم اين را میفهميم. همهمان خيلی از اين کارتها و نامههایِ تبريک را -چون برگ زر و شیای گرانبها- نگه داشتهايم. گاهی در خلوتمان آنها را از گنجه يا کتابخانه درمیآوریم و باز میبينيم و میخوانيم... و پرمیکشیم به آن سالها. خيلی از ما نامههای عاشقانه دوران مدرسه را هنوز داریم؛ نامههايی پر از غلطهای املايی و دستوری، امّا زلال و پاک چون عشق.
هديهی نوروز امّا، به هر شکل و فرمی، حتا به سلامی و کلامی، همچنان عزيز است و لطفی پايدار دارد. میخواهم اينجا از دوستانی که مهرومحبتشان را بدرقهی ايميلهای تبريک خود کردند سپاسگزاری کنم. در ميان ايمیلها، بعضی به من خيلی چسبيد. یکی دستخط بهروز شيدا بود:
«بهار شاید یعنی همشانهگیی خیزش آب و خواهش دل
بهار شاید یعنی دلجوییی باران از خشک برگیی جان
بهار بر همشانهگان، آبگویان، دلجویان، خشگبرگان مبارک باد.»
ديگری سرودهای بود از مهدی استعدادی شاد که بخشی از آن را میآورم:
«...سحر از رهگذری پرسيدم که در اين نزديکیها کبوتر نامهبری هست؟
خنديد و بیجواب رفت...
پس از تحويل سال،
در آستانهی روز،
برخاسته از تخت تنها و خواب پريان
به خيابان که آمدم،
شادان از حضور خويش در بطن زمان و يار،
رهسپار جادهی معنابخشی به زندگی
و در ميان راه، نگو و نپرس که چشمههايی از بهار
خورشید، بزرگنقاش سيارهی فيروزهای
الماستراشی کهنهکار
نگين نور مینشاند بر شاخسار
و درخت، اين نياز زمينی به آسمان
...»
و کارت تبريک علی میرفطروس که اين قطعه -به شکل متحرّک- بر آن نقش میبست:
«... وقتی که سپاهيان "قـُتيبه" سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگنواز، در کویوبرزن شهر -که غرق خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات "قـُتيبه" قصـهها میگفت و اشک خـونين از ديدگان آنانی که بازمانده بودنـد، جاری میساخت و خـود نيز، خون میگريست ... و آنگاه بر چنگ مینواخت و میخواند:
بـا اين هـمـه غـم
در خـانهء دل
اندکی شادی بايـد
که گاهِ نوروز است ...»
باز هم بود؛ اينقدر بود که مرا پُر کند از عشق و شرمسار از اينهمه محبت بیدريغ. دريغ که جز قلمیکردن چند خطی به سپاس، از من نمیآيد...
چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶
مرز احترام به باورهای مردم کجاست؟
اسماعيل نوریعلا -پروفسور دانشگاه کلرادو و نظريهپرداز جامعهشناسی، ادبيات و تاريخ سياسی اسلام- چون ديگر متأثرين از "جامعهشناسی دین"ی ماکس وبر، در پی تشريح ارتباط تاریخی "مذهب" و "قدرت" است. در اين باره کتاب و مقالات فراوانی نگاشته است. او خود از تفکر اسلامیستی چپ میآید که به انقلاب خانمانبرانداز اسلامی دامن زد، از این رو، نقد او به واقع نقد خویش نیز هست! با این حال، پاگذاشتن به اين وادی، دستگذاشتن روی نقطهی حساس بسياری معنی میدهد و او را با سنگاندازی این عدّه روبهرو میکند.
نوریعلا در آخرین جستار خود، اين پرسش کلیدی را روی میز تشريح میگذارد: به راستی مرز احترام به باورهای مردم کجاست؟ من از منظر خودم به آن پاسخ میدهم.
صريح بگویم: نه تنها همهی باورهای مردم در کرهی خاک قابل احترام نيست، بلکه بعضی از اين باورها بس مضرّ و خطرناک است! بارها مثال زدهام و باز تکرار میکنم: آيا نوشیدن ادرار مادهگاو که برای جمعيتی عظیم در ميان هندوها متبرک است، یا آن عدّه از ايشان که با موشها همسفره میشوند، به صرف تعداد بالای باورمندان به آن عقايد ايمانی، میتواند در ما احترامی برانگيزد؟ به چه دلیل بايد ذهنيت عقبماندهی یک حزباللهی را محترم شمارد و به حرفش اعتنا کرد؟ انسانی که خود را به بمب انتحاری بدل کرده، چقدر قدر دارد؟ کسی که کشور و ملّتی را به محوکردن از روی ارض تهدید میکند چطور؟ وقتی یکی از اين زنهای چادری-روبندهای میخواهد پاسپورت بگيرد، آيا کارمند ادارهی گذرنامه حاضر میشود به صرف احترام به مذهب طرف، از گرفتن عکس از صورتش صرف نظر کند؟ آيا جنايتکاری که در زندان است، همان احترامی را دارد که یک خدمتگزار جامعه؟ وقتی انديشهای در طول تاریخ امتحاناش را به بدترین شکل پس داده و "خطرناک" ارزيابی شده، چرا باید مورد احترام ما باشد؟ مگر قرار است تجربيات بشر را باز و باز تکرار کنيم؟ واپسگرایی عدّهای را شايد بشود از سر اجبار تحمّل کرد، امّا قطعاً قابل احترام نمیشود انگاشت.
اين روزها استفادهی ابزاری از ترکيب "همزيستی مسالمتآميز" حسابی باب شده است. ما امّا بايستی نخست از خود بپرسيم "همزيستی با چه کسی"؟ آيا میشود با کسی که از لحاظ روانی يا جسمی باعث آزار ماست، در مسالمت زيست؟ آيا میشود زير سلطهی رژيمهايی که حق آزادی را از انسان میگيرند زندگی کرد؟ آیا میشود با تفکر مخرب چپ کنار آمد؟ معنی "آزادیخواهی" مگر غير از اعتراض به اين بیعدالتیهاست؟ گاه بين همزيستی با "سازش" و "سرسپردهگی" به حد مويی فاصله است! فهم اين فاصله ظرافت و بيش از آن وجدانی بيدار میخواهد. مشکل اينجاست که بعضی "عوامزدهگی" را میخواهند رنگ کرده به جای "دموکراتمنشی" به ديگران قالب کنند!
به باور من، تنها مشیها، روشها و عقايدی قابل احترام هستند که به حقوق اساسی انسانها -از جمله آزادی آنان- آسيب نزنند. به باورهای ضد آزادی و عقبمانده مثل چپ یا اسلامیسم، بايد نگاهی انتقادی داشت. مسالمت با اين باورها، تنها تأیید و کمکی است به ماندگاری و بازتوليد آنها. نقد علمی و روشنگر باورهای غلط و واپسماندهی بشر -حال در هر زمينه و حوزهای- چيزی جز "آزادیخواهی" نيست.
نوریعلا در آخرین جستار خود، اين پرسش کلیدی را روی میز تشريح میگذارد: به راستی مرز احترام به باورهای مردم کجاست؟ من از منظر خودم به آن پاسخ میدهم.
صريح بگویم: نه تنها همهی باورهای مردم در کرهی خاک قابل احترام نيست، بلکه بعضی از اين باورها بس مضرّ و خطرناک است! بارها مثال زدهام و باز تکرار میکنم: آيا نوشیدن ادرار مادهگاو که برای جمعيتی عظیم در ميان هندوها متبرک است، یا آن عدّه از ايشان که با موشها همسفره میشوند، به صرف تعداد بالای باورمندان به آن عقايد ايمانی، میتواند در ما احترامی برانگيزد؟ به چه دلیل بايد ذهنيت عقبماندهی یک حزباللهی را محترم شمارد و به حرفش اعتنا کرد؟ انسانی که خود را به بمب انتحاری بدل کرده، چقدر قدر دارد؟ کسی که کشور و ملّتی را به محوکردن از روی ارض تهدید میکند چطور؟ وقتی یکی از اين زنهای چادری-روبندهای میخواهد پاسپورت بگيرد، آيا کارمند ادارهی گذرنامه حاضر میشود به صرف احترام به مذهب طرف، از گرفتن عکس از صورتش صرف نظر کند؟ آيا جنايتکاری که در زندان است، همان احترامی را دارد که یک خدمتگزار جامعه؟ وقتی انديشهای در طول تاریخ امتحاناش را به بدترین شکل پس داده و "خطرناک" ارزيابی شده، چرا باید مورد احترام ما باشد؟ مگر قرار است تجربيات بشر را باز و باز تکرار کنيم؟ واپسگرایی عدّهای را شايد بشود از سر اجبار تحمّل کرد، امّا قطعاً قابل احترام نمیشود انگاشت.
اين روزها استفادهی ابزاری از ترکيب "همزيستی مسالمتآميز" حسابی باب شده است. ما امّا بايستی نخست از خود بپرسيم "همزيستی با چه کسی"؟ آيا میشود با کسی که از لحاظ روانی يا جسمی باعث آزار ماست، در مسالمت زيست؟ آيا میشود زير سلطهی رژيمهايی که حق آزادی را از انسان میگيرند زندگی کرد؟ آیا میشود با تفکر مخرب چپ کنار آمد؟ معنی "آزادیخواهی" مگر غير از اعتراض به اين بیعدالتیهاست؟ گاه بين همزيستی با "سازش" و "سرسپردهگی" به حد مويی فاصله است! فهم اين فاصله ظرافت و بيش از آن وجدانی بيدار میخواهد. مشکل اينجاست که بعضی "عوامزدهگی" را میخواهند رنگ کرده به جای "دموکراتمنشی" به ديگران قالب کنند!
به باور من، تنها مشیها، روشها و عقايدی قابل احترام هستند که به حقوق اساسی انسانها -از جمله آزادی آنان- آسيب نزنند. به باورهای ضد آزادی و عقبمانده مثل چپ یا اسلامیسم، بايد نگاهی انتقادی داشت. مسالمت با اين باورها، تنها تأیید و کمکی است به ماندگاری و بازتوليد آنها. نقد علمی و روشنگر باورهای غلط و واپسماندهی بشر -حال در هر زمينه و حوزهای- چيزی جز "آزادیخواهی" نيست.
اشتراک در:
پستها (Atom)