این یادداشت برای هیچ حلقهای نیست، الا انگشت دست چپام!
در بارهی موسیقی -آنهم در شکل عاماش- سام ضیایی یادداشتی قلمی کرده درخور توجه که به خواندناش میارزد. من هم قلم را کمی زیرش چکاندم یا بهقول بیهقی "گریاندم" که:
«... قصه، همان قضیهی ذائقه است که بس تغییرپذیر است و سیریناپذیر است از تغییر. روح من نیز مدام در این بوفه در چرخش است و به هر دیسی ناخنکی میزند... اما مگر میشود سیرش کرد!»
ولی برای من موسیقی بیشتر سردرگمی است در لایههای احساسام تا اینکه مثلاً "غذای روح" باشد. روح پس چرا اینقدر میخورد و سیر نمیشود؟!
دقت کنید! من دارم الان به Schism از Tool گوش میکنم، ولی درونم ترانه به انتها نرسیده فریاد میزند که "پرنده"ی گوگوش را میخواهد. این شاید بستگی به قوطی آبجو دارد که زودتر از انتهای ترانه به انتها رسیده، شاید هم مربوط است به انتهای باران بیربط بعد از ظهر که قطراتش با بدسلیقهگی پنجره را لک کرده است؟
من البته زیاد برای انتخاب ترانهی بعدی فکر نمیکنم. سعی هم نمیکنم طنابی که موسیقی به دستم بسته و هر کجا که میخواهد میکشدم را پاره کنم. همهی اینها درست. اما تکرارش لااقل به خودم بد نیست که "موسیقی غذای روح نیست". ابداً نیست. اگر بود، آخرش که سیر شدیم، با رضایت و البته نفرت از بشقابی دیگر از سر میز بلند میشدیم. در مورد نفرت بین این دو تا جوری اینهمانی هست، ولی ته کار گوش کردن به موسیقی خستهگی مفرط از مرور خاطرات است و سردگمی بیشتر از آنچه بود.
چه نوشتهای شد! من ننوشتم؛ راستاش تعداد ترانههای مختلفی که در طول یادداشت شنیدم قلمام را چرخاند (بخوان گریاند)...
در بارهی موسیقی -آنهم در شکل عاماش- سام ضیایی یادداشتی قلمی کرده درخور توجه که به خواندناش میارزد. من هم قلم را کمی زیرش چکاندم یا بهقول بیهقی "گریاندم" که:
«... قصه، همان قضیهی ذائقه است که بس تغییرپذیر است و سیریناپذیر است از تغییر. روح من نیز مدام در این بوفه در چرخش است و به هر دیسی ناخنکی میزند... اما مگر میشود سیرش کرد!»
ولی برای من موسیقی بیشتر سردرگمی است در لایههای احساسام تا اینکه مثلاً "غذای روح" باشد. روح پس چرا اینقدر میخورد و سیر نمیشود؟!
دقت کنید! من دارم الان به Schism از Tool گوش میکنم، ولی درونم ترانه به انتها نرسیده فریاد میزند که "پرنده"ی گوگوش را میخواهد. این شاید بستگی به قوطی آبجو دارد که زودتر از انتهای ترانه به انتها رسیده، شاید هم مربوط است به انتهای باران بیربط بعد از ظهر که قطراتش با بدسلیقهگی پنجره را لک کرده است؟
من البته زیاد برای انتخاب ترانهی بعدی فکر نمیکنم. سعی هم نمیکنم طنابی که موسیقی به دستم بسته و هر کجا که میخواهد میکشدم را پاره کنم. همهی اینها درست. اما تکرارش لااقل به خودم بد نیست که "موسیقی غذای روح نیست". ابداً نیست. اگر بود، آخرش که سیر شدیم، با رضایت و البته نفرت از بشقابی دیگر از سر میز بلند میشدیم. در مورد نفرت بین این دو تا جوری اینهمانی هست، ولی ته کار گوش کردن به موسیقی خستهگی مفرط از مرور خاطرات است و سردگمی بیشتر از آنچه بود.
چه نوشتهای شد! من ننوشتم؛ راستاش تعداد ترانههای مختلفی که در طول یادداشت شنیدم قلمام را چرخاند (بخوان گریاند)...