شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۳

روانشناسی ترس

سبب اصلی ورود نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، "عامل ترس" بود. در اين شکی نيست که سرمايه‌داری جهانی و مهمتر گلوبالیسم سيطره بر منابع انرژی را در دستور کار خود قرار داده است، امّا اين‌که چرا بلافاصله بعد از يازده سپتامبر به منطقه لشکر کشيد را بايستی در ترس آمريکا از تروريسم بنيادگرا و ضربه‌پذيری‌اش جُست. امروز نيز که تيم‌ها و گروه‌های سياسی-اقتصادی و احزاب آمريکايی -يک‌صدا- جمهوری اسلامی را تهديد می‌کنند، به دليل دستيابی قريب‌الوقوع اين رژيم به بمب اتمی و در کنارش، سنگ‌اندازی‌هايش در امور عراق و منطقه است.
اين مقدمه را به‌عنوان "صورت مسئله" آوردم تا با بازخوانی دقيق آن، تمام آن کسانی که دل در گرو ميهن دارند، به يافتن راه حل بپردازند. طرفداران جمهوری اسلامی که بدون خواندن صورت مسئله، نقاب "ضد جنگ" به چهره زده، هيجان‌زدگی را باب می‌کنند، در واقع قصدشان نه ضدّيت با جنگ، که دقيقاً منحرف‌کردن اذهان عمومی از صورت مسئله است. به عبارتی دشمن، دشمنی خانگی است، ولی آن‌ها بيرون درب را نشان‌مان می‌دهند! اتفاقاً دليل اين رفتار آنان نيز همان "عامل ترس" است، ترس ازميان‌رفتن رژيم مطبوع‌شان. اين افراد خود پيروان راستين رهنمود امام‌شان هستند که تأکيد کرد «جنگ برکت است»، امّا اين‌بار که حريف ابرقدرت آمريکاست، اين رهنمود را زير سبيلی رد می‌کنند!
ما تنها دو راه حل برای از بين بردن تهديد و پيش‌گيری از حمله‌ی آمريکا در پيش رو داريم: با فشارهای بين‌المللی همراه شده و رژيم را وادار به توقف کامل پروژه‌های اتمی‌اش بکنيم يا اين‌که بهتر از آن، مردم به‌طور خودجوش، اين رژيم را براندازند و زمام امور را خودشان به‌دست گيرند.

پی‌نوشت:
خود من هم که اين مطالب را می‌نويسم، احياناً تحت تأثير ترس درونی است، ترس از حمله‌ی خارجی به خاک ميهنم، به دليل ندانم‌کاری‌های حکّام بی‌مسئوليت جمهوری اسلامی.

» در همين باره، از همين قلم:


  • آمريکا و تحليل"گران" ما!



  • مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد



  • احتمال حمله نظامی آمريکا؟



  • خرد يا غيرت؟!
  • جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۳

    خرد يا غيرت؟!

    در پای مقاله‌ی "مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد"، خواننده‌ای به نام بابايادگار برايم نوشته است: «ايرانی با شرف است و غيرت دارد. من صد در صد مخالف حمله آمريکا به ايران هستم». سپس، خواننده‌ای به اسم بهرام به او پاسخ داده است: «ما ملت ایران اگر شرف و غیرت داشتیم جناب بابایادگار 26 سال آزگار اجازه نمی دادیم یک مشت اخوند دزد بی سواد مملکت رو غارت کنن هر وقت جلوی آخوند سینه سپر کردی آنوقت از شرف حرف بزن»!
    اصولاً اگر سطح بحث و استدلال در حد اظهارنظر بابايادگار باشد، پاسخی هم که ناگزير خواهد گرفت، چيزی است شبيه به همان که بهرام گفت. در جايی ديگر، خواننده‌ای به نام سعيد حاتمی می‌گويد: «راستی تا جايی که من می‌دانم بيشترين نفع آمريکا در فروش اسلحه است نه مبارزه با تروريسم»، تو گويی آلمان يا فرانسه يا چين يا انگليس يا برزيل يا ديگر کشورها "اصلاً" اسلحه نمی‌فروشند! نگاهی هرچند اجمالی به پيرامون، به ما می‌گويد تجارت اسلحه، فحشا و سوداگری مواد مخدر به خاطر سودآوری نجومی، -به تقريب- دست آلوده‌ی بسياری از سيستم‌ها و نظام‌های سياسی را نيز در خود دارد و اين واقعيت جهان ماست، چه بپذيريم و چه نه. يا مهدی جامی در پاسخی که بر مقاله‌ی من نگاشته است، ترجمه‌ی متنی را آورده و در تجليل از آن گفته است «بهترين مطلبی [است] که خوانده، با استدلالی متين و نثری درست و قلبی ايرانی»، که خوب است قسمتی از این "استدلال متین و قلب ایرانی" با هم بخوانيم: «بيزارم که خبر بد بدهم ولی جرج بوش پاپانوئل نيست. او نمی آيد تا به شما هدايايی چون انتخابات آزاد و زندانهای تعطيل شده و ويلاهای کنار خزر ارمغان آورد. هزينه آمدن او بالاست. نه تنها جان و زندگی آنسانها از دست می رود بلکه عزت و شرف هم از بين خواهد رفت؛ و همراه با آن نابودی مطلق هر نوع تغيير سياسی با معنا در ايران». به نظر اين نگارنده، اين نوشته تحليل نيست، يک انشانويسی احساسی و فاقدِ استدلال است که هيچ بر آگاهی خواننده نمی‌افزايد؛ شبه ادبيات است! توصيه من اين است که برای ارائه‌ی تحليل، حال در هر زمينه‌ای، سطح استدلال را بالا ببرد و تا می‌تواند، از بار احساساتی‌گويی‌های برانگيزنده بکاهد که به عيار تحليل سخت آسيب می‌رساند. مسئله اين است که ما -همه‌ی ما- با هر نوع عقيده و مرام، بايستی اين‌قدر حُسن نيت داشته باشيم که بحث با يکديگر را آلوده‌ی شعار و هيجان‌زدگی نکنيم و همان‌طور که جواب می‌دهيم، خوب هم يکديگر را بشنويم.

    همان‌گونه که در "نگاه" خاطرنشان‌ کرده‌ام، «مطرح‌کردن اين بحث به آن معنا نيست که حمله‌ی نظامی آمريکا قطعی است. می‌شود از شواهد موجود نتيجه گرفت که احتمال چنين حمله‌ای تا حدّی وجود دارد، ولی همان‌گونه که گفته شد، اين احتمال هر چقدر هم که ضعيف باشد، بسيار مهم و حياتی است و بايستی مورد توجه اهل تحليل و سياست قرار گيرد». به باور من، هيچکس در اين آرزو نيست که آمريکا به خاک ميهن‌اش حمله کند. اگر کسی هم در سر چنين سودايی دارد، از سر استيصال است، به خاطر حجم فلاکتی است که رژيم موجود پديد آورده و باعث گشته مردم کوچه و بازار، برای خلاصی از آن به هر ريسمانی چنگ بزنند و از هر روزنه‌ای -حال به هر قيمتی که باشد- استقبال کنند. بنابراين، در اين‌جا بحثِ دردی مشترک است که برای زدودن آن، بايستی مرهمی جُست، بايستی آگاهی داد و تحليل کرد، نه اين‌که با زدن يکديگر با القابی نظير خائن و وطن‌فروش و ...، بر نقطه‌ی دردمند کوفت و درد را تشديد کرد. من معتقدم ما با اجتناب از صف‌بندی، مجاب‌ايم به اين نقطه‌ی مشترک برسيم که درد همه‌مان مشترک است. خصمانه رو در روی يکدگر ايستادن، گره از هيچ مشکلی نخواهد گشود.
    هدف از جاری‌کردن اين گفتمان، در وهله‌ی نخست شناخت امکانات و موقعيت ويژه‌ی کنونی‌مان است. می‌خواهيم از هزينه‌هايی که می‌کنيم، برآورد درستی به‌دست آوريم. می‌خواهيم همه‌ی راه‌ها را قبل آزمودن محک بزنيم، زيرا گاه درپيش‌گرفتن مشی‌يی بدون محکِ قبلی، زيان‌بار و غير قابل جبران است. بايستی ببينيم چطور می‌شود از شرايط بغرنج موجود، با بيش‌ترين نفع يا لااقل کم‌ترين صدمه بيرون آمد. برای اين کار، بی‌شک خودزنی و تبليغ فرهنگ شهادت و "غيرتی‌شدن" و ورم‌کردن رگ کردن نه که کارساز نيست، در نهايت راه عقل نيز می‌بندد. حل مشکلات ما مردم و اصولاً يافتن کاربست و شيوه‌ی زندگی، نيازمند تعقل و خرد و شعور است، در کنار وجدانی بيدار... در معادله‌ی زندگی بشر امروزی، مقولاتی چون "غيرت" يا اصلاً کاربرد ندارد و يا در آخر صفِ "اولويت‌ها" و "تعيين‌کننده‌ها" ايستاده است.

    دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

    مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد

    با انتشار مقاله‌ی سيمور هرش (افشاگر معروف آمريکايی) در نشريه نيويورکر، هياهوی عجيبی در محافل سياسی و اجتماعی، به خصوص در بين ايرانيان برخاست. مشکل ما ايرانيان -که از تحليل و فکرکردن گريزانيم- اين است که هميشه بايستی ديگران خطر را به ما گوشزد کنند! حتا آثار ادبی ما را نيز خارجی‌ها برای‌مان ارزش‌گذاری می‌کنند؛ نويسندگان‌مان را نيز خارجی‌ها کشف می‌کنند، تاريخ‌مان را هم.
    در مورد حضور آمريکا در خاورميانه، ژرفای تحليل سياسيون ما اين بود: حزب جمهوری‌خواه و به‌ويژه شخص جورج بوش مسبب جنگ بوده است، تظاهرات ميليونی در شهرهای اروپا "خودجوش" بوده و بر عليه جنگ و در راستای حمايت از حقوق بشر بود، آمريکا فقط برای نفت به منطقه آمده، طرح جنگ بعد از يازده سپتامبر ريخته شد، تمام بدبختی‌های جهان زير سر صهيونيسم بين‌الملل است و ... ده‌ها خام‌گويی ديگر که نامی جز "سطحی‌نگری" بر آن‌ها نتوان نهاد. طبيعی هم هست: مملکتی که جمعی از روشنفکرانش به جای پرداختن به حجم عظيم و غير قابل انکار فلاکت‌های داخلی و توجه به منافع ملّی، همچنان برای "کودک قهرمان" فلسطينی شيون می‌کنند و برای شهدای قهرمان خلق فلسطين و ابوعمّار شمع روشن می‌کنند و در حال و هوای سال‌ها قبل منجمد شده‌اند، از اين روشنفکران چپ اندر قیچی بيش از اين نيز نمی‌توان انتظار داشت! ما تا هنگامی که بدون هيچ عينکی واقعيت‌های جاری جهان را نبينيم و تا بر عادات و ترس‌های ايدئولوژيکی خود فائق نياييم و تا جای دريچه تنگ نگاه ايدئولوژيکی را به نگاهی جامع و جهانی ندهيم، همچنان از ديدن واقعيت‌های جاری جهان عاجز خواهيم ماند.

    در وبلاگ قبلی -که متأسفانه پاک شد- اشاره‌ای به کتاب رابرت دريفوس، گروگان خمينی کرده بودم که در سال 1981 در آمريکا منتشر شده بود. در اين کتاب، نويسنده -پس از اشاره به کانون‌های قدرت- توضيح می‌دهد که مراحل "جهانی‌شدن" (گلوبالیسم)، ايجاب می‌کند که کارتل‌های فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. اين کتاب نشان می‌دهد که ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرح‌های بلندمدّت سرمايه‌داری جهانی است. البته شواهد از اين دست بسيار است که بايد خواند و در آن‌ها انديشيد. با اين توجه که گروگان خمينی در زمان جنگ سرد نگاشته شده است و امروز ديگر جهان ما تک‌قطبی است، پس بنابراين ولع جهانی‌سازی بايستی دوچندان باشد.
    بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانی‌شدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا ‌که يکی از عوامل بازدارنده‌ی "جهانی‌شدن" به‌يکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولت‌های خودسر کار نمی‌کند، چه نظام‌های خودسر، با ايجاد خطر و تک‌روی و سنگ‌اندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانی‌سازی عمل می‌کنند. پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايه‌داری جهانی توصيه شد، همان‌گونه که در اواخر دهه‌ی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام می‌زند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب می‌شد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمی‌شد.

    در مورد ايران، آمريکا دو گزينه در پيش رو دارد: به ايران حمله کند يا به مخالفان جمهوری اسلامی که غالب مردم ايران هستند، به نحوی ياری رساند و تهييج‌شان کند. من بر خلاف سيمور هرش احتمال می‌دهم که آمريکا به تأسيسات اتمی ايران حمله نکند، برای اين‌که جمهوری اسلامی بيش‌تر اين تأسيسات را در کنار شهرهای بزرگ داير کرده و به قولی، برای‌شان سپر انسانی ساخته است. ضمناً حمله به اين تأسيسات، خطری نيز برای محيط زيست جهان محسوب می‌شود (مثل قضيه چرنوويل). اين احتمال نيز هست که شماری از اين تأسيسات را مورد حمله قرار دهد، ولی نه همه‌شان را. به هر رو، با حمله به تأسيسات اتمی، جمهوری اسلامی سقوط نخواهد کرد. اگر هدف ساقط‌کردن اين رژيم باشد، راه از همان دو گزينه که گفتم می‌گذرد.
    در اين نيز شک نبايد کرد که جمهوری اسلامی به پايان خط رسيده است. مردم ايران در اين 26 سال ثابت کردند که توانايی براندازی رژيم را ندارند. آن رهبری و سازماندهی که برای براندازی يک رژيم نياز است، در بين اپوزيسيون و مردم ايران وجود ندارد، هرچند اکثر مردم با اين رژيم مخالف هستند. به شهادت تاريخ، اصولاً ملّتی فقير و نيازمند توانايی انقلاب‌کردن ندارد. اين را آمريکايی‌ها می‌دانند. پس باز قضيه برمی‌گردد به همان دو گزينه که اشاره‌اش رفت. اين‌که در آينده چه پيش خواهد آمد (تاکتيک آمريکا) را سخت بشود پيش‌بينی کرد، امّا همان‌طور که مسير "گريزناپذير" آمريکا را ترسيم کردم، براندازی جمهوری اسلامی در دستور کار ايالات متحده قرار دارد.

    چند پرسش در قالب پی‌نوشت:
    1- آيا مردم ايران از حمله‌ی آمريکا استقبال خواهند کرد يا در مقابل‌اش خواهند ايستاد؟ مردم ايران ادامه‌دادن زندگی در رژيم ولايت فقيه را ترجيح می‌دهند يا حاضرند مثل مردم افغانستان و عراق برای آينده‌ی خود ريسک کنند؟ من به شخصه شک ندارم که به جز اعوان و انصار رژيم، کسی حاضر باشد برای اين رژيم بجنگد. هشت سال جنگ بی‌هدف و بلايی که همين رژيم سر جانبازان آورد و بی‌حرمتی‌هايی که به خانواده‌ی جانباختگان و نزديکان خودش کرد و هزار و يک دليل ديگر خود بهترين تجربه برای مردم بود.
    2- زمانی يک رژيم می‌تواند مردم را با "شعارهای ناسيوناليستی" برانگيزد، که فاصله‌ای بين آن رژيم و مردم نباشد. آيا شما به عنوان اعضای جامعه‌ی ايران، جمهوری اسلامی را رژيمی مردمی می‌دانيد؟
    3- آيا جنگيدن برای جمهوری اسلامی به معنای جنگيدن برای ايران است؟ آيا ترجيح مردم اين است که حساب و کتاب خودشان را از رژيم جدا کنند يا معتقدند که اين رژيم به هر حال "ايرانی" و "ملّی" است و بايد آن را حفظ کرد؟
    4- هنگامی که آمريکا سخن از محور شرارت به ميان می‌آورد، آيا منظورش مردم ايران است يا رژيم جمهوری اسلامی؟ آيا آمريکا فرقی بين مردم و نظام قائل است؟
    5- آيا بين اين دو گزاره فرق می‌گذاريد: "براندازی جمهوری اسلامی با حمله‌ی نظامی" و "حمله به ايران"؟
    6- اين پرسش خيلی سخت است: علی خامنه‌ای قابل اعتمادتر است يا پرزيدنت جورج بوش؟

    پی‌نوشت دوّم:
    1- ترديدی نيست که آمريکا در پی منافع ملّی خود است، امّا آيا اين منافع هميشه در تضاد با منافع ملّی ماست؟ در کنارش:
    2- علاقمندی سرمايه‌داری جهانی به تقسيم کشورهای در حال توسعه، غير قابل انکار است. دموکراسی نيز، هر چند عنصری از عناصر توسعه است، امّا کليت توسعه نيست. تصور اين‌که از دل کشوری بزرگ، تعدادی کشور کوچک و دموکرات بيرون بيايد، بيش از آن‌که خوش‌آيند باشد، مشمئزکننده است. وضعيت اقمار شوروی سابق بهترين مثال تواند بود. همچنين:
    3- تضمينی وجود ندارد که ماندگاری جمهوری اسلامی به تقسيم ايران نيانجامد. وضع ايران کنونی بغرنج‌تر از آن است که بشود آينده‌اش را پيش‌بينی کرد، يا حتا آينده‌ای بهتر را برای آن متصور شد.
    4- فرض را بر اين بگذاريم که آمريکا به ايران حمله بکند و مردم هم -به هر دليل- در کنار رژيم بايستند و با آمريکا بجنگند. آيا اصولاً ما توانايی جنگيدن با آمريکا را داريم؟ با علم به اين که مقاومت ما در پايان به شکستی سخت خواهد انجاميد، آيا ورود به جنگ بيهوده نخواهد بود؟ با اين کار آيا مديون نسل‌های بعدی -که احتمالاً واقع‌نگرتر از ما خواهند بود- نخواهيم شد؟ آيا مقاومت ما منجر به درهم‌کوبيده‌شدن تعداد بيش‌تری از تأسيسات و صنايع و امکانات ملّی ما نخواهد شد؟ من شخصاً اگر در ايران می‌بودم، محال بود در اين جنگ شرکت کنم. به مقولاتی چون "شهادت" نيز کم‌ترين اعتقادی ندارم. علاقه‌ای نيز به کشته‌شدن برای نظام جمهوری اسلامی ندارم. اگر جنگی در بگيرد، خود سران جمهوری اسلامی قبل از هر کس از کشور فرار خواهند کرد! من می‌گويم ما هر کار که می‌خواهيم بکنيم، بايستی قبل از حمله‌ی آمريکا بکنيم. تلاش ما بايستی پيشگيرانه باشد. اگر آمريکا وارد شود، ديگر عملاً کلافِ کار از دست ما خارج شده است.
    5- کسانی مردم را به مقاومت در برابر حمله‌ی نظامی آمريکا فرا می‌خوانند! من با اين‌گونه اقدام و موضع‌گيری از اساس مخالفم و آن را به ضرر نيروی انسانی و منافع ملّی‌مان می‌دانم. دلايلم را در يادداشتی مستقل برخواهم شمارد.

    اين پرسش‌ها، دغدغه‌های مشترکی‌ هستند که لازم است مطرح شوند تا شايد به بحثی گسترده دامن بزنند. جُستن پاسخ بر هر پرسش، نيازمند خواندن آن پرسش بدون هرگونه تعصّب و پيش‌زمينه‌ی منفی فکری است. ما مردم در لحظاتی به سر می‌بريم که بيش از هر زمان ديگری بايستی واقع‌گرا باشيم. واقع‌گرايی به ما کمک می‌کند که راهِ درست و منطبق با منافع ملّی خود را برگزينيم، چه می‌دانيم وقت بسيار تنگ است. درست در چنين شرايطی است که به اهميت گفتمان و طرح رفراندوم پی می‌بريم.

    » در همين رابطه، از يادداشت‌های پيشين:

  • تأثير يازده سپتامبر بر زندگی ما

  • چرا بمب اتم؟


  • شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۳

    آيا دين متحوّل می شود؟

    در پيام‌گير يادداشت "حکم شرع حکم کيميا" در وبلاگ سيبستان، نوشته بودم:
    من کار احمد قابل را مهم می‌دانم و جدّی می‌گيرم، امّا از نگاهی متفاوت.
    ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه اسلام را هويت مردم بدانيم و چه ندانيم، وجود و فراگيری اسلام در ايران را نمی‌توانيم انکار کنيم. اين نيز انکارناشدنی‌ست که نمايندگان اسلام در ايران، آن‌هايی که بر اريکه‌ی قدرت تکيه زده‌اند، متعلق به عصر ما نيستند. چنين است که اين دين بايد با حال و هوای دنيای امروز همخوان شود، همان‌طور که مسيحيت شد.
     آن‌چه را که می‌خواهم بگويم اين است که بيش و پيش از هر کس، خود آخوندها ملزم به ايجاد تحوّل در اسلام هستند. اين مسئوليت و رسالتی مهم است که بر دوش دارند، امّا بسياری‌شان يا به اين مهم واقف نيستند، و يا خود را به ناآگاهی می‌زنند. از اين روست که کار احمد قابل را بايستی به فال نيک گرفت و مهم شمارد.
    و بعد، خواننده‌ای به نام آرمان برايم چنين نوشتند:
    ... "تحول در اسلام" معني ندارد. تحول در دين همان تحريف و ارتداد است (البته اگر وجدان خود را گول نزنيم).
    اگر واقعاَ اسلام متحول شود بطوري كه با پيشرفت و علم ناسازگاري نداشته باشد ديگر اسمش اسلام نيست! اسمش "اسلام مدل زهري" ميباشد و حكم ارتداد آن از هم اكنون صادر شده!
    در غرب مسيحيت به هيچ عنوان متحول نگشت بلكه فقط مسيحيون افراطي بعد از آنكه در اقليت واقع شدند, توسط جو روشنفكر, محدود و كنترل شدند اما در جامعه ما هنوز اين افراطيون كوته فكر در اكثريتند.
    پس بهتر است بگوييم:
    "اسلام (و خرافات) را نميشود دود كرد و به آسمان فرستاد, بلكه بايد آنرا كنترل كرد" كه من هم موافقم...
    در پاسخ آرمان چند نکته را يادآور می‌شوم:
    1- در جهان و کائنات، همه چيز، بدون استثنا در حال تغيير است، حتا آن قطعه سنگی که در دامنه‌ی کوه می‌بينیم. دين که جای خود دارد!
    2- با کلمات که نمی‌خواهيم بازی کنيم؟ واقعيت می‌گويد: مدل‌ها، روايت‌ها و شاخه‌های متعدد اديان (مثل مسيحيت و اسلام)، خود گواهی قاطع بر "تحول‌پذيری دين" هستند.
    3- چيزی به نام "دين راستين" (اسلام راستين، مسيحيت راستين و ...) وجود خارجی ندارد و مدعيان‌اش گزافه‌گويانی بيش نيستند، چه "دين راستين" غير قابل تعريف است. هر چند در هر دينی اصول مشخصی وجود دارد که آن‌را از ديگر اديان متمايز می‌کند، امّا اين چند اصل برای دين‌شدن آن دين کافی نيستند، به همين خاطر فقه و شرع به ميدان می‌آيند. به واقع هر کس از ظن خود يار دين می‌شود، حتا ياران نزديک محمد هم چنين بودند. بر اين اساس است که چند و چون کردن در فقه -همان کاری که احمد قابل می‌کند- را تحوّل در دين نام می‌نهيم و می‌گوييم دين، و دقيقاً خود دين تحوّل‌پذير است.
    4- آيت‌الله مشکينی و مصباح يزدی هم با آرمان هم عقيده‌اند که: «"تحول در اسلام" معني ندارد. تحول در دين همان تحريف و ارتداد است»، امّا جالب اين‌جاست که حتا همکاران خود آن‌ها نيز به حرف‌شان اهميتی نمی‌دهند (کديور، همين احمدقابل و ...)، چه رسد به امثال من!
    5- اين گزاره‌ی آرمان کمی ايراد دارد: «در غرب مسيحيت به هيچ عنوان متحول نگشت بلكه فقط مسيحيون افراطي بعد از آنكه در اقليت واقع شدند, توسط جو روشنفكر, محدود و كنترل شدند اما در جامعه ما هنوز اين افراطيون كوته فكر در اكثريتند».
    اوّل بايد پرسيد «افراطيون کوته‌فکر» ديگر چه معنی می‌دهد؟! به شهادت تاريخ، هر گاه دين و سياست و دولت يکی شدند، فاجعه به بار آمد. در واقع ورود دين به عرصه‌ی سياست اين خاصيت را دارد که فاجعه به بار آورد.
    هرچند کنترل تندروها توسط روشنفکران و قانون به ايستايی فناتيزم کمک کرد، امّا در کل در غرب، دين از درون خود و توسط خود اصحاب و ارباب دين متحوّل شد. لوتر از بهترين نمونه‌هايش است و البته نمونه بسيار است. حال اگر منظور آرمان اين است که لوتر روشنفکری بوده که افراطيون را محدود کرده، من به لوتر نمی‌گويم "روشنفکر"، بل‌که می گويم "آخوند تحوّل‌گرا".

    حرف در اين باره بسيار است. سعی می‌کنم به اصل بپردازم و در يادداشتی مستقل نشان بدهم که چرا در کل، حرکت احمد قابل مهم و لازم است.

  • ديدگاه م.آشنا در مورد اين يادداشت:[+]
  • پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۳

    چند کلمه در باره‌ی کنفرانس مطبوعاتی شاهزاده رضا پهلوی

    به هنگام ديدن کنفرانس مطبوعاتی شاهزاده رضا پهلوی، به نظرم آمد که ایشان با يک تير دو نشان زده است. وقتی در پاسخ اين پرسش که «اگر در ايران مردم به نظام جمهوری رأی دادند، موضع شما چه خواهد بود» گفتند «آن‌وقت به نود درصد از آرزوهايم رسيده‌ام»، در واقع سدِّ ميان خود با نيروهای دموکرات -از هر جناح- را شکست و مخالفان را عملا خلع سلاح کرد. دوّم، حساب و کتاب خود را از دايناسورهايی سوا کرد که ذرّه‌ای از برپاکردن يک نظام ديکتاتوری پرولتاریا و چریک بازی و انتقام‌گيری از مخالفان‌شان کوتاه نمی‌آيند. شاهزاده رضا پهلوی خواست که نشان بدهد "به نسل حاضر تعلّق دارد".

    همان شب، با فردی در باره‌ی اين کنفرانس گفت‌وگو می‌کرديم. می‌گفت: «ای‌کاش رضا پهلوی از خر شيطان پايين می‌آمد و خودش را کانديد رياست جمهوری می‌کرد؛ هم بهانه از دست بسياری که خود به دموکراسی باوری ندارند امّا در پشت نام "جمهوری‌خواه" مخفی شده‌اند می‌گرفت، و هم از پشتيبانی پُرشمار مردم برخوردار می‌گشت.» می‌گفت: «رضا پهلوی از لحاظ منش، ظاهر، شئون خانوادگی، سابقه و تسلط کامل به دو زبان خارجی و نيز به‌خاطر اين که جوان است، به اعتقادات معنوی مردم احترام می‌گذارد و با نگاهی انتقادی به گذشته می‌نگرد، شانس زيادی برای انتخاب‌شدن دارد. در طول چهار سال -و اگر دوباره انتخاب بشود هشت سال- می‌تواند پايه يک ايران دموکرات و پيشرو را بريزد و ...»
     اين هم البته نظری است(!)، امّا مستلزم اين است که شاهزاده پهلوی قيد پادشاهی را برای هميشه بزنند که به باور من ابدا صلاح نیست. اگر ایشان -به‌عنوان اصلی‌ترين مدعی نظام پادشاهی مشروطه- از موضع خود عقب بنشيند و کانديد رياست جمهوری بشود، چنان‌چه انتخاب نشود، ديگر عملاً بحث تاريخی پادشاهی در ايران منتفی‌شده خواهد بود؛ انتخاب هم بشوند به هدف ما که بازگشت پادشاهی پهلوی است ارتباطی ندارد، از اینرو چنین طرحی نباید روی میز باشد. این ترفند دشمنان است و ایران زنده است به پادشاهی، چه بخشی جدایی ناپذیر از هویت ماست.


  • در ارتباط با همين سوژه از وبلاگ عاشق ايران: «نگاهی پیرامون گفتگوی مطبوعاتی شاهزاده رضا پهلوی»
  • شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۳

    دو اثر جديد از علی ميرفطروس

    علی ميرفطروس - پاريستا آن‌جا که خبر شده‌ام، به‌زودی دو اثر از دکتر علی ميرفطروس منتشر و روانه بازار خواهد شد. نخستين اثر تاريخ در ادبيات نام دارد که به احوال سه شاعر برجسته‌ی ايرانی از زوايه‌ی تاريخ اجتماعی و نقش فکری آن‌ها در تحوّلات اجتماعی عصر خود می‌پردازد. اين سه سخنور به ترتيب عبارتند از انوری، ناصرخسرو و صائب تبريزی. قبلاً پاره‌هايی از اين اثر، در نشريات وزين ايران‌شناسی و ايران‌نامه چاپ و منتشر شده بود.
    کتاب دوّم برخى منظره‌ها و مناظره‌هاى فكرى در ايرانِ امروز نام گرفته است. اين کتاب شامل چند نقد است در حوزه‌ی علوم سياسی. مقاله‌ای از مقالات پيوسته‌ی اين کتاب -با همين عنوان- هم‌اينک در دسترس همگان قرار دارد. به گمانم بخش‌هايی از اين اثر هم پيش‌تر در نشريات خارج از کشور منتشر شده بود.
    با احتساب به تأثير ژرفی که ميرفطروس بر جنبش فکری ايران گذاشته و می‌گذارد، دور از انتظار نخواهد بود که اين دو اثر نيز چون کارهای پيشين او حاوی نکاتِ نو و نغزی باشند و پنجره‌های ديگری را به روی مخاطبين تشنه‌ی آگاهی بگشايند. به گمانم تا يکی-دو ماه ديگر کتاب‌ها را بشود از کتاب‌فروشی‌ها تهيه کرد.

  • بخشی از فصل مربوط به ناصرخسرو: «ناصرخسرو قباديانی: صدای طغيان، تنهايی و تبعيد»

  • معرفی ملاحظاتی در تاريخ ايران به قلم مجيد زهری: [+]
  • یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳

    امی تن، نويسنده‌ی نسل دوّم مهاجر


    شنيده‌ام که در ايران چند قصه از نويسنده‌ی آمريکايی امی تن (Amy Tan) ترجمه و منتشر شده است. به‌شخصه معتقدم -در عالم هنر- کم‌تر کسی توانايی امی تن در به‌تصويرکشيدن روابط خانوادگی نسل دوّم مهاجر را داشته است. امی تن استاد تجزيه-تحليل روابط و تفاوت‌های کودک باليده در خارج (Middle Ground) با والدين خارجی مهاجر او است. اين اختلاف‌ها البته ناگزير هستند و نيازمند بازشدن.
    از آن‌جا که امی تن خود از خانواده‌ای چينی و مهاجر برخاسته، به‌واقع داستان‌های خود را زندگی کرده است. در مجموعه‌ی چند قصه‌ای که از انگليسی برگردانده‌ام، يکی نيز از امی تن گنجانده‌ام به اسم دو گونه (Two Kinds). خواندن داستان‌های او را به‌ويژه به ايرانيان رشديافته در خارج از کشور و والدين آن‌ها پيشنهاد می‌کنم، بویژه کتاب زیبای The Joy Luck Club.

    مشخصات امی تن:
    متولد 19 فوريه 1952 در اوکلند، ايالت کاليفرنيا. دانش‌آموخته‌ی زبان‌شناسی از دانشگاه سن‌خوزه. نخستين شغل: گفتاردرمانی کودکان. در 1974 با لو دِ متی (Louis DeMattei) ازدواج کرده. نويسنده‌ی: The Joy Luck Club که فيلمی هم از روی آن ساخته شده، The Kitchen God's Wife، The Hundred Secret Senses و The Bonesetter's Daugther.



  • امی تن و مادرش: [+]


  • امی تن و همسرش: [+]


  • همه‌چيز درباره‌ی امی تن: [+]
  • جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

    بزرگ‌ترين متفکر آمريکا!

    تازه که آمده بودم کانادا، توی کلاس زبان با يک دختر آفريقايی از اهالی کنگو آشنا شدم. دختر مهربانی بود. دقيق يادم هست که چه سئوالی باعث آشنايی ما شد: "با هيجان، از او در باره‌ی شاعر بزرگ کشورشان امه سه‌زر پرسيدم". راستش وقتی که گفت تا به حال اسمش را هم نشنيده، يکّه خوردم! گفتم عجب آدم بی‌ذوقی است که شاعر بزرگ کشور خودش را هم نمی‌شناسد! البته او بعد از چند روز جستجو به من گفت که نام امه سه‌زر را نه در زمره‌ی "شعرا"ی کشورش (حالا بزرگش پيش‌کش!) بل‌که در ميان کارمندان محلی مستعمراتی‌ها يافته است! آن‌جا بود که به يکی از فريب‌کاری‌های علی شريعتی و شرکا پی بردم.
    زنده‌ياد احمد شاملو از ميان صدوبيست‌وچهارهزار پيغمبر آمريکايی، حضرت جرجيس، يعنی جناب لنگستون هيوز را کشف کرده بود. ايشان نيز مدعی بودند که لنگستون هيوز يکی از "برجسته‌ترين و مبارزترين شعرای آمريکا است" در صورتی که واقعيت می‌گويد اين زبان‌بسته يک ستاره هم در آسمان ادب و هنر آمريکا ندارد!
    حضرت فرانتس فانون و "صورتک‌های سفيدش" را هم که همه يادمان هست؟ آن قهرمان مبارزه و آن "نويسنده‌ی بسيار برجسته" را می‌گويم که کتاب‌هايش ورق زر روشنفکران سرخ و سیاه انقلابی‌مان شده بود؟!

    اين روزها که "رفقا" دست در دست "برادران" در تشييع جنازه‌ی سوزان سونتاک شرکت کرده‌اند و با وجودی که تشييع‌جنازه تمام شده دل از قبرستان و گريه و زاری نمی‌کنند، به ياد موارد بالا افتادم! همان واژه‌ها را می‌شنوم که در مدح و ثنای حضرات بالايی می‌شنيدم: «بزرگ‌ترين متفکر، بزرگ‌ترين روشن‌فکر...» و اين يکی از همه مضحک‌تر است: «قهرمان زندگی (تا ديروز "شهادت" مد بود، حالا "زندگی‌کردن" رو بورس است!) و ... کذا»!
    امّا در تمام اين شخصيت‌ها که کمی باريک شويم، می‌بينيم که قضيه اصلاً بر سر خلاقيت‌های ادبی آن‌ها نبوده و نيست، بل‌که دليلِ دستچين‌شدن‌شان، صرفاً مواضع سياسی-ايدئولوژيک آن‌ها و بيش‌تر، مواضع سياسی-ايدئولوژيک کسانی بوده که آن‌ها را به ملت به عنوان "اديب و متفکر" قالب کرده بودند. در سه مورد نخست، سياه‌پوست‌بودن و در مورد بخصوص فانون و هيوز، دشمنی‌شان با آمريکا و سفيدپوست‌های به‌اصطلاح "نژادپرست" يا "امپرياليست" يا چه می‌دانم "اشرافی" بوده که دهان شريعتی و شاملو و امثالهم را آب انداخته و ايشان را به سمت‌شان کشانده بود و هم‌امروز، در مورد آنارشيستی به نام سوزان سونتاک -که من نمی‌دانم کجا و چه وقت و از سوی که به مقام "بزرگ‌ترين متفکر آمريکا" نائل آمده(!)- طرفداری‌های او از تروريست‌های بانی يازده سپتامبر و مخالفتش با سياست‌های آمريکا وی را به قهرمان روشنفکران جهان سوّمی بدل کرده است. بحث بر سر کيفيت‌های احتمالی اين چند نفر نيست، بل‌که دانستن اين واقعيت است که هرکس که چپ بزند و با سياست آمريکا مخالفت کند، می‌شود عزيزدردانه‌ی اين حضرات و بلافاصله زير علم‌اش صف می‌کشند و سينه می‌زنند. داستان فکاهی-تراژيک اين افراد آن‌جا به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد که دم از علاقه‌مندی به يکی از به‌اصطلاح "بزرگ‌ترين متفکران آمريکايی" می‌زنند، در صورتی که در دنيای واقعی، سايه‌ی هر چه آمريکايی هست -بی‌سواد و باسواد فرقی نمی‌کند- را با تير می‌زنند! اصلاً اين‌ها به واژه‌ی "آمريکا" آلرژی دارند و با شنيدن‌اش فوراً کهير می‌زنند! بخش فارسی بی بی سی که بی‌شباهت به دانشگاه امام صادق نيست هم در اين ميان -چون هميشه- تبليغات‌چی اين جمع شده است.
    اين تازه چند مورد کوچک بود که برشمردم؛ کل تاريخ صدساله‌ی ما را با همين جعل و حقه‌بازی‌ها بافته‌اند! هر چه انسان شريف و خدمت‌گزار بوده به خائن، و هرچه آدم شر بوده به قهرمان تبديل کرده‌اند؛ ملّت نيز طوطی‌وار پذيرفته‌اند و اين جفنگيات -خدشه‌ناپذير- چون وحی منزل توی کله‌شان لانه کرده است. در واقع به جای اين‌که تاريخ معاصر به مردم ما چيزی بی‌آموزد، فقط آنان را برانگيخته می‌کند و باعث اختلاف‌شان می‌شود، چرا که درون‌مايه‌اش واقعی نيست. اميد دارم دوستانی که اهل انديشه‌اند و شناسنامه‌ی سياسی مستقلی دارند، قبل از افتادن در اين موج‌های ايدئولوژيک و فريادکشيدن نام شخصيت‌هايی که از آن‌ها اصولاً شناخت دقيقی ندارند، کمی بررسی کنند و در اصل موضوع بيش‌تر بی‌انديشند تا نشوند دنباله‌رو و سياه‌لشکر عدّه‌ای سودجو.

    سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

    ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها

    به هنگام نقد هر انديشه‌ای‌، يکی از کليدی‌ترين نکاتی که می‌بايستی مورد توجه قرار گيرد، دورانی است که آن انديشه به آن تعلق دارد. اشتباه نشود: منظورم از "دوران"، تقويم نيست بل‌که "ارزشگذاری تاريخی" است. ما به عنوان خواننده يا منتقد، می‌بايستی نخست ماهيت کار پژوهشگران را با معيار جهان مدرن بسنجيم و طبقه‌بندی کنيم و ببينيم که چشمداشت آن پژوهشگر رفتن به آينده و رشد است يا بازگشت به گذشته و پسرفت. برای نمونه، انديشه‌ی دکتر آرامش دوستدار را هرطور برانداز کنيم و با هر شيوه‌ای به سنجش گيريم -چه موافق و چه مخالف-، کتمان نتوانيم کرد که متعلق به عصر حاضر است. او با متد، ابزار و خرد امروزی جهان پيرامونی را می‌سنجد و همپای انسان مدرن امروزی گام می‌زند و زندگی می‌کند. در مقابل، ابزار فکری و انديشه‌ی دکتر عبدالکريم سروش از لحاظ ماهيتی متعلق به بخش عقب‌مانده‌ی جامعه‌ی بشری است و آن‌چه می‌گويد در بخش مدرن جهان نه کاربردی دارد، نه هيچ عينيتی می‌يابد و نه انسان مدرن به آن وقعی می‌نهد و بنابراين، متعلق به دنيای مدرن -يعنی سرسلسله‌ی تاريخ (زمان تاريخی) معاصر- نيست. مثال ساده‌ای بزنم: شما ممکن است همسايه‌ای را که اغلب موزيک‌اش را بلند می‌کند تحمل کنيد، اما محال است همسايه‌ای را که در مجتمع آپارتمانی گوسفند نگه می‌دارد، يا می‌خواهد به جای گاز، از اجاق چوب‌سوز برای غذا پختن استفاده کند تحمل کنيد، برای اين‌که او به دهات تعلق دارد نه مجتمع شهری.
    فردی چون عبدالکریم سروش که با پشتوانه‌ی گذشته به جنگ حال می‌رود و با اين ابزار قصدش تأثيرگذاری بر آينده است، به واقع حتا به ايستايی جهان هم قانع نيست، چه ايده‌آل او در گذشته تحقق يافته است! او جهان معاصر را نمی‌پسندد، به اين دليل ساده که جهان گذشته را می‌پسندد و در آن حال‌وهوا سير می‌کند، حال اين جهان گذشته ممکن است خيالی يا واقعی باشد (که اغلب خيالی و "مدينه فاضله" است). امّا هدف پژوهشگری چون آرامش دوستدار، عبور از گذشته و رسيدن به آينده‌ای متفاوت با گذشته است. بنابراين، نقد امثال من بر انديشه‌ی آرامش دوستدار، تا حدود زيادی متدولوژيک است و نه ماهيتی، ولی نقد بر انديشه‌ی عبدالکريم سروش، جلال آل احمد يا علی شريعتی و امثالهم، بنيادی و ماهيتی است.
    اين شايد بزرگ‌ترين کيفيت انديشه‌ورز باشد که در زمان معاصر به‌سر برد و بزرگترين کيفيت خواننده، که بتواند "تعلق تاريخی-زمانی" پژوهش‌گران را تشخيص بدهد.

    پی‌نوشت Dec 30, 2004:
    در قسمت پيامگير، خواننده‌ای به نام آقای حسنعلی نمازی به نکته‌ی درخور توجهی اشاره کرده‌اند که جا دارد به آن پرداخته شود. از آن‌جا که کامنت‌ها به‌طور اتوماتيک پس از مدّتی پاک می‌شوند، اين نظر را به همراه توضيحی که بر آن نگاشته‌ام به اين جا منتقل می‌کنم:
    حسنعلی نمازی: اصل تعلق انديشه به دوران خاص هم مطلب مهمي است. چگونه ميتوان اين مسئله را در هنگام شنيدن يک فکر و زماني که آن فکر به اصطلاح تازه است تشخيص داد؟ و بفرض تشخيص ، عکس العمل صحيح در قبال افکاري که تاريخ انقضا دارند چيست ؟ بعبارت ديگر ، اگر بنده نوعي و ديگر امثال بنده در سال ۱۳۵۷ تشخيص ميداديم که مطالب علي شريعتي تاريخ انقضا دارند ، الا بي تفاوتي و شانه بالا انداختن ، حرکت معقول ديگري در قبال اين تفکرات موجود بود؟ البته بحث تاريخ انقضا و ارتباط آن با خرد و حکمت هم خود مقوله ديگري است.

    مجيد زهری: این‌جا دو مطلب بايد از هم تفکيک شوند:
    يکی همان که می‌گوييد، يعنی «تعلق انديشه به دورانی خاص» که البته مبنای نوشته‌ی من نيست. آن ديگری آن دورانی است که انديشه‌ورز "از لحاظ فکری" در آن زندگی می‌کند (اين دوران ربطی به "زمان تقويمی" ندارد) و برای آن دوران انديشه توليد می‌کند و انديشه‌اش فقط به درد مردم متعلق به همان دوران می‌خورد. توجه داشته باشيد که بسياری از کشورهای عقب‌مانده‌ی جهان، همين امروز، حتا از قرن هيژدهم-نوزدهم آلمان هم عقب‌تر هستند و مثلاً حرف‌های کانت و امثالش کم‌ترين جايی در جهان‌شان ندارد. ما در دنيايی عميقاً نامتوازن زندگی می‌کنيم، و امّا در همين دنيای نامتوازن، شروط و قواعدی پايه‌ريزی شده است که در حکم "مبنا"، ملّت‌ها و انديشه‌ها را -از لحاظ سطح رشد- طبقه‌بندی می‌کند.
    حال معيار برای سنجش تاريخی (سطح توسعه) جوامع چيست؟ مبنا، همانا کشورهای رشديافته‌ی غربی هستند. ممکن است در کوه‌های کليمانجارو، قبايلی باشند که با آسودگی و آرامش خيال زندگی کنند، امّا اين آسودگی در زندگی، معيار سنجش تاريخی (توسعه‌يافتگی) آن‌ها نيست. اين مردم "عقب‌مانده" نام می‌گيرند، زيرا با معيار توسعه‌ی غربی -که همانا سطح رشد جوامع غربی است- سنجيده می‌شوند. اين‌که در جهان به بعضی از کشورها "پيشرفته" و به بعضی "در حال توسعه" و به بعضی ديگر "عقب‌مانده" می‌گويند، دقيقاً بر اساس همين معيار است. حتا از لحاظ جغرافيايی نيز جهان با مبنای اروپايی تقسيم‌بندی شده است و برای نمونه، خاور دور و خاور ميانه، بر اساس موقعيت جغرافيايی‌شان با اروپا نام‌گذاری شده‌اند. حال در تثبيت اين معيارها تا چه حد اصل عدالت رعايت شده بحث ديگری‌ست، ولی چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين واقعيت جاری جهان ما است. پس، خط‌کش سنجش توسعه در جهان مشخص است: معيار کشورهای غربی.
    حال، وقتی نگاه دو فيلسوف را به جهان پيرامونی، با همان معياری که ذکر شد می‌سنجيم، به نتيجه‌ای می‌رسيم که من در اين يادداشت رسيده‌ام.

    دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

    پرسش و پاسخ: نقد جواد طباطبايی بر آرامش دوستدار؟

    بخش نخست
    کودک ايران اين پرسش را با من مطرح کرده و خواسته است که در وبلاگ به او پاسخ بدهم:
    جناب زهری:
    با سپاس فراوان از ارایه دو لینک بسیار بامحتوایی که در بلاگ مطرح نمودید:
    1— مقدمه کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی اثر استاد آرامش دوستدار
    2— نقش گسترده دین در حیات جامعه ایران از گفتگوی نشریه تلاش با دکتر طباطبایی
    مطلبی که خواستم با شما درمیان گذارم نقدی بوده از آقای طباطبایی به اثر استاد آرامش دوستدار که من را وادار به بازخوانی این دو اثر نمود اما همچنان بر گره های من افزوده شد.
    خواستم نظر شما را در خصوص انتقادات آقای طباطبایی بدانم؟
    اول اجازه دهید برداشت خودم از کتاب ایشان را ارایه دهم:
    نخست آنکه متاسفم پس از چند سال از نشر این اثر زیبا این لحظه توانستم آن را مطالعه نمایم آن هم در حد مقدمه کتاب و نه همه آن و این بیش از پیش حاکی از فقر فرهنگی مایی که در درون مرز هستیم است و ممنون میشوم اگر شما میتوانید کمکی به من نمایید تا از هر طریق بتوانم این اثر را در درون مرز تهیه نمایم.
    برگردیم به اصل مطلب:
    انتقاداتی که آقای طباطبایی به این اثر داشتند از لحاظ نحوه نگرش ایشان به تاریخ اندیشه سیاسی که به قول ایشان تخصص ایشان است شاید درست باشد اما اینکه به کلیت این اثر حمله نموده و در چندین مورد این کار را نموده اند از دید من نمیتواند درست باشد و آن نادیده گرفتن سیر بنیان فکن دین در تاریخ ایران میباشد که از هر نظر که به آن نگریسته شود آثار مخرب آن اصلی ترین عامل عقب ماندگی ایران میباشد.
    خواستم اگر امکان دارد در خصوص علت این انتقادات آقای طباطبایی از شما توضیح بخواهم که این انتقادات با توجه به اینکه خود آقای طباطبایی نیز نسبت به دین دیدگاه انتقادی دارند از چه سرچشمه میگیرد؟
    البته نحوه برداشت من از این دو نوشته متاسفانه محدود به خواندن مقدمه کتاب استاد دوستدار میباشد و شاید در اثر خواندن همه آن کتاب به شناخت کاملتری از آن میرسیدم.
    البته از چند دوست در داخل کشور نیز در خصوص کارهای قبلی آقای دوستدار سوالاتی را نیز کردم اما متاسفانه هیچ کس از ایشان شناختی نداشتند که بر ابهامات من افزودند.
    ممنون میشوم در این مورد به ذهن آشفته من یاری رسانید.
    يادآوری:
    دکتر طباطبايی در گفت‌وگوی بلند خود، به اقتضای تنوع پرسش‌ها، به مسائل گوناگونی اشاره می‌کند که هر يک می‌تواند در جای خود پايه‌ی بحث مفصلی باشد. بنابراين از اين گفت‌وگو تنها می‌شود به سرخط انديشه‌ی او پی برد نه بيش‌تر. همچنين شخصاً معتقدم برای نظردادن راجع به کارنامه‌ی ارباب انديشه، بهتر است مجموعه‌آثارشان را بخوانيم و در آن بی‌انديشيم، و الا با مرور تنها تکه‌ای از آن مجموعه، به شناخت دقيقی از بن مايه‌ی فکری و آن‌چه در صدد ارائه‌اش بوده‌اند نخواهيم رسيد. حال که از من نظر شخصی‌ام را جويا شده‌ای، دوست‌تر دارم که اين نوشته را چون گپی دوستانه بپذيری تا نظری کارشناسانه.

    ملاحظه‌ای در تئوری‌ آرامش دوستدار
    دکتر آرامش دوستدار سه کتاب در زمينه‌ی فلسفه منتشر کرده است: ملاحظات فلسفی در دين و علم، درخشش‌های تيره و اخيراً امتناع تفکّر در فرهنگ دينی که تکميل‌شده‌ی سلسله مقالات او در نشريه‌ی الفبا (به سردبيری غلامحسين ساعدی) است. در اين سه اثر، او نظريه‌ی خود يعنی "دين‌خويی تاريخی ايران(ايرانيان)" را مفصل به بحث می‌نشيند. اين تئوری مدعی است که فرهنگ ايران به لحاظ "دين‌خويی"ِ وخيم خود، سترون بوده و توانايی زايش هيچ نوع انديشه‌ی مستقلی را ندارد. دوستدار معتقد است که به استثنای خيام، انديشه‌ورزان ايرانی جميعاً دچار هراسی درونی -نشأت گرفته از دين‌خويی خود- بوده‌اند که اين، آنان را از توليد انديشه باز می‌داشته است. به همين دليل، هيچ‌يک از ايشان نه مولّد فکر بوده‌اند، و نه در اصطلاح "اُريجينال" و بکر و يکتا. اين توضيحات داده شد تا به مغزه‌ی تئوری دوستدار و نيز راديکاليسم بيانی او آگاه شويم.
    يکی از نقدهای اساسی بر عملکرد دوستدار اين است که برای تئوريزه‌کردن نظريه‌ای چنين برانگيزنده، موظف بوده است طی مقالات، نشست‌های آکادميک و يا سخنرانی‌هايی ابهام‌های ذهنی خوانندگان خود را مرتفع سازد يا تقليل بخشد. مسئوليت نظريه‌پرداز، سخن گفتن با مخاطبانش است، چه او که تخمی می‌کارد، اگر به عمل خود باور دارد، می‌بايستی به باليدن و بارورشدن‌اش همّت گمارد. امّا مشکل آرامش دوستدار اين است که گذشته از آن‌که او به فارسی می‌نويسد، ظاهراً به روشنگری خواننده‌ی "دين‌خوی" خود اهميتی نمی‌دهد! آرامش دوستدار تا همين چند ماه پيش، نويسنده‌ای "زيرزمينی" محسوب می‌شد، زيرا هيچ‌کس نه او را ديده بود، نه در نشستی حضور به‌هم رسانده بود، نه در جايی سخنرانی کرده بود و نه به‌جز مرحوم الفبا، در جايی نوشته بود. اين گوشه‌گيری، نه تنها از سوی مخاطب نابخشودنی‌ست، بل‌که به ضرر خود نويسنده نيز هست، چه حرفش در ميان حجم آثار منتشرشده گم می‌شود و برای مثال، وقتی کودک ايران به دنبال کتاب او می‌گردد، حتا کسی نام نويسنده را هم نشنيده است! در اين ميان، کسانی نيز فرصت می‌يابند تا با انگيزه‌ای سياسی-عقيدتی، يکّه‌تاز ميدان شده، نويسنده و آثارش را بزنند و فروکاهند.
    در مقام پاسخ‌گويی به تئوری "دين‌خويی"، می‌توان پرسيد: اگر آرامش دوستدار کار فردوسی را -برای مثال- کم‌مايه ارزيابی می‌کند، در مقابل بگويد در "اروپای زاينده و غير دين‌خو"ی هم‌عصر فردوسی، کدام اثر حتا همپايه‌ی همين شاهنامه خلق شده است؟ به جز يونان باستان -که چون عصر دايناسورها به يک‌باره ناپديد شد- به غير از دانته که من کمدی الهی او را چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ غنای هنری و انتخاب سوژه باز همسنگ شاهنامه نمی‌دانم، به‌راستی چه کسی را می‌شود در اروپا، همتراز فردوسی، بيهقی، حافظ، رازی، پورسينا، طبری، سهروردی، ناصرخسرو، عطار، ابوريحان بيرونی، خوارزمی، خيام، نظامی و ده‌ها اديب و انديشمند صاحب‌نام که ايران‌زمين به جهان هديه کرده است يافت؟ من باور دارم که حتا نظير متفکّرانی که شناسنامه‌ای عربی-اسلامی داشته‌اند -چون ابن خلدون و ابوالعلاء معری- نيز در اروپای هم‌عصر برنخاسته است. حاصل کار پژوهش‌گرانی چون دکتر علی ميرفطروس که در زمينه‌ی جنبش‌های اجتماعی ايران تحقيق می‌کنند، درست عکس نظريه‌ی دکتر آرامش دوستدار را نشان می‌دهد. مقاله‌ی نکاتی در شناخت جنبش‌های اجتماعی در ايران نمونه‌ی گويايی از اين دست است. نکته‌ی ديگری که نظر شخص من را در کارهای دوستدار به خود جلب کرده است، کم‌دانی او از شخصيت‌های تاريخی و عدم تسلط او به تاريخی است که مدعی صاحب‌نظری در آن است. همين ضعف باعث گشته که دوستدار در رخدادهای تاريخی چندان باريک نشود و فقط از آن‌ها گزاره‌هايی در جهت اثبات نظريه‌ی خود بسازد. چنين است که در اثر فلسفی‌يی که نگاهی تاريخی دارد، با انگاشت همسانی سده‌ها، گاه با پَرش‌هايی چندصدساله روبرو می‌شويم، بدون اين‌که به درون‌مايه‌ی اين چندصدسال توجهی بشود! به‌همين خاطر، بندهايی از پژوهش آرامش دوستدار، رنگ يکسونگری و بيش از آن تحقير به خود گرفته است. اگر امکانی فراهم شد، در مقاله‌ای مجزا خطاهای تاريخی سه اثر آرامش دوستدار را برخواهم شمرد.
    و امّا در حيطه‌ی نظری، آن‌چه بر من مسلم است، دوستدار بيش از هر کس تحت تأثير آموزه‌های ماکس وبر بوده است. وبر در اثر مهم خود اخلاق پروتستانی و روح سرمايه‌داری (The Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism)، هرچند نگاهی مذهبی به تاريخ ندارد، امّا به هر رو ريشه‌ی مسيحيت را به يونان باستان پيوند می‌زند و مدعی‌ می‌شود که مسيحيت -به‌ويژه پروتستانيسم- با ايجاد گونه‌ای نظم اخلاقی، بن‌مايه‌ی انديشه و بستر رشد را در اروپا فراهم کرده است. به اين طريق، وبر فرهنگ‌های باليده در مسيحيت را "دارای توان رشد، و غير را فاقد اين توان" ارزيابی می‌کند. آرامش دوستدار هرچند فيلسوفی بی‌دين است، امّا تأثير انديشه‌ی ماکس وبر بر او انکار نشدنی‌ست.
    در قسمت بعد، به مبحث "دين‌خويی" مورد نظر دوستدار بيش‌تر خواهيم پرداخت.

  • گفت‌وگو با آرامش دوستدار پيرامون آثارش (لينک‌ها از کودک ايران)
  • : [يک][دو][سه] [صدا]
  • گزارشی از جايگاه آرامش دوستدار در تاريخ معاصر، از کيواندخت قهاری
  • : [متن][صدا]
  • پای حرف‌های آرامش دوستدار
  • : [+]
  • يادداشتی از نيلوفر بيضايی با اشارات متعددی به آرای آرامش دوستدار
  • : [+]
  • گزارشی از تنها سخنرانی آرامش دوستدار
  • : [+]
  • معرفی درخشش‌های تيره، الاهه بقراط
  • : [+]

    چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۳

    چند کلمه درباره‌ی "ساختار ادبی"

    در جهان امروز اهميت فرم در نوشتارها به حدّی است که برای نمونه در فضای مطبوعاتی و دانشگاهی غرب، محال است نوشته‌ای که چارچوب‌های تثبيت شده و مشخص (علمی) را رعايت نکند جدّی گرفته ‌شود يا اقبال انتشار بيابد. به خبرها در روزنامه‌های معتبر که دقّت کنيد، جدای از محتوا، همگی يک فرم دارند؛ مقالات نيز به همين‌ شکل. در دانشگاه‌ها هيچ مقاله‌ای -حتا در حد تکليف شب- پذيرفته نمی‌شود مگر ساختار Essay در آن رعايت شده باشد. قصه‌نويسی نيز همين اندازه -و چه بسا بيش‌تر- تابع فرم است. قصه‌ی بی‌ساختار قصه نيست، "حکايت" است.
    با اين تفاصيل، ما ايرانيان هنوز نه درک درستی از ساختارگرايی ادبی[1] داريم و نه اصولاً شناختی از فرم‌های رايج نوشتاری! بعضی نيز که اين فرم‌ها را می‌شناسند، در ارائه‌شان در کارهای خود کوتاهی می‌کنند، چه می‌دانند مخاطب پيش رو شناختی از آن‌ها ندارد. اکثر رمان‌های فارسی که من ‌خوانده‌ام، از بی‌ساختاری رنج می‌برده‌اند و اغلب به "خطابه" شبيه بوده‌اند تا رمان. برای نمونه، کافه رنسانس نوشته‌ی ساسان قهرمان را که مرور می‌کردم، با اهتمام به کيفيت‌ها و نگاه انسانی نويسنده، به نظرم آمد که در دو فصل آخر، نويسنده در کالبد يک جامعه‌شناس بر سکو ايستاده و در حال ايراد خطابه است! يا گاه، بعضی نويسندگان رمان را با تز دکترای علوم سياسی اشتباه می‌گيرند و با طرح تز خود، کل رمان را به دفاع از آن اختصاص می‌دهند که نمونه اخيرش بهشت خاکستری از عطاالله مهاجرانی است. درست اين هنگام است که وقتی به داستان بلند مسيو ابراهيم و گل‌های قرآن[2] بر می‌خوريم، هرچند با درون‌مايه‌ی آن موافق نباشيم، تسلط نويسنده بر فرم داستانی را تحسين می‌کنيم.
    به احتمال قريب‌به‌يقين، سبب، بی‌دانشی نويسندگان است که رمان‌های ايرانی را از تصويرگرايی به درون‌گرايی سوق داده است، چه ايشان توان صحنه‌سازی ادبی و به تصوير کشيدن رخدادها را ندارند و به همين خاطر سعی می‌کنند با حضور در نقش ناصح يا دانای کل و گاه نظريه‌پرداز سياسی، اين خلا را جبران کنند. همين می‌شود که شخصيت‌ها، به جای شهروندان واقعی يک جامعه، به سربازان هم‌شکل يک پادگان تغيير ماهيت می‌دهند!
    من پيشنهاد می‌کنم هر نويسنده‌ای که شناخت دقيقی از فرم‌های نوشتاری علمی ندارد، حال در هر جايگاهی که هست، يک کتاب راهنما تهيه کند و بخواند و بياموزد، و درست آن وقت است که به درازگويی‌ها و خروج‌های غير تعمدی ادبی خود پی خواهد برد.

    توضيحات:
    1- منظورم مکتب "ساختارگرايی" نيست بل‌که صرفاً نظر به تبعيت از فرم‌های پذيرفته شده‌ی آکادميک دارم.
    2- می‌شود گفت که اين داستان، درست نقطه‌ی مقابل زوربای يونانی (نوشته‌ی نيکوس کازانتزاکيس) است. زوربای يونانی نگاهی مترياليستی دارد و فرهنگ "خوش‌باشی و دم را غنيمت شمار" را تبليغ می‌کند، امّا مسيو ابراهيم... ديدگاهی موراليستی دارد و قواعد مکانيکی زندگی غربی (به ظن نويسنده از خود بیگانه و خالی از معنا و معنويت) را زير سئوال می‌برد و جهان‌بينی صوفيانه‌ی مذهبی را تجويز می‌کند. به عقيده‌ی من، هر چند در هر دو اثر نگرش ضد مدرن مشهود است (به خصوص در موسيو ابراهيم...)، امّا از لحاظ ساختار بسيار قابل توجه‌اند.



  • اصول ابتدايی مقاله‌نويسی (Essay): [+]

  • اصول ابتدايی گزارش‌نويسی (Report): [+]

  • اصول ابتدايی نقد تطبيقی (Comparison & Contrast): [+]

  • روش خلاصه‌کردن يک متن (Summary): [+][+]
  • سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳

    نتيجه‌ی رفراندوم وبلاگی

    رفراندوم وبلاگی را برداشتم. به نظرم با مجموع 138 رأی بعد از ده روز بشود به يک نتيجه‌گيری "وبلاگی" رسيد. گزينه‌ها و تعداد رأی‌ها به شرح زير بودند:
    1- به هدف تثبيت رژيم است: 25
    2- به هدف تغيير رژيم است: 16
    3- به هر حال به تثبيت رژيم کمک می‌کند: 6
    4- به انحلال رژيم تسريع می‌بخشد: 39
    5- همگام با اصلاحات حکومتی است: 6
    6- مغاير با اصلاحات حکومتی است: 8
    7- هيچ سودی ندارد: 38

    البته من خودم شاهد بودم که ظرف دو ساعت، دوازده رأی به گزينه‌ی آخر (#7) اضافه شد، حالا يا سيستم درست کار نمی‌کرده و کسی چندبار کليک کرده، يا از پروکسی‌های مختلف استفاده کرده و يا...؟ گزينه‌ی اوّل نيز ظرف همين ديروز به يک سير نجومی (+10) رسيد که احتمالاً به بلای شماره‌ی 7 دچار شده بود! با تمام اين وجود، نتيجه چنان مغشوش بود که با چند رأی بالا و پايين تفاوتی در اصل آن حاصل نمی‌شد. هرچند گزينه‌ی چهار -که گزينه‌ی انتخابی خود من هم بوده- با اقبال بيش‌تری روبرو شد، ولی در کل اختلاف نظرها به حدّی است که نمی‌شود هيچ برداشتی از زاويه‌ی ديد عمومی به‌دست داد. جالب اين‌جاست که دقيقاً همين نگاه مغشوش را در اين چند روزه، در دنيای واقعی نيز شاهد بوده‌ايم!
    در کل تجربه‌ی بدی نبود. از دوستانی که به آن لينک دادند تشکر می‌کنم.