جمعه، دی ۰۶، ۱۳۹۲

بیاموزیم که شنونده‌ی خوبی باشیم

برای اینکه بتوانیم نقشی مفید در یک گفت‌وگوی سازنده ایفا کنیم، نیازی نیست حتماً سخنور خوبی باشیم. خوب سخن گفتن، اولویت در سازمان‌دادن گفت‌وگویی بانشاط و مثبت با افراد نیست. سخنوری، تنها به گفت‌وگو کمک می‌کند؛ اما آن ‌را نمی‌سازد.

برای اینکه عضوی سازنده در یک گفت‌وگو باشیم، بایستی نخست برای این پرسش کانونی پاسخی بیابیم که چرا افراد برای گفت‌وگو به نزد ما می‌آیند؟‌ آیا می‌آیند تا از ما مشاوره‌ بگیرند؟ نیازمند نصایح ما هستند؟ دلشان برای هم‌کلامی با ما تنگ شده است؟ می‌خواهند اخبار جدید را از ما بشنوند؟ آمده‌اند تا وقت خود را با سخنان ما پر کنند؟ همه‌ این‌ دلایل و موارد دیگری از این دست در مواقعی خاص علت گردآمدن افراد در یک گفت‌وگو با ما می‌تواند باشد؛ اما ریشه‌ پاگیری گفت‌وگوها و هم‌نشینی‌ها را بایستی در جای دیگری سراغ کرد.

انسان تشنه‌ شنیده‌شدن است. در جهانی که گسترش شبکه‌های اجتماعی و اتاق‌های اینترنتی و گرفتاری‌های روزمره هر روز روابط انسانی را کمرنگ‌تر و انسان را تنها‌تر می‌کند، نفس شنیده‌شدن دوچندان اهمیت می‌یابد. انسان به کجا می‌تواند سخن دل خویش برد؟ این همان نکته‌ ظریفی است که بایستی بر آن تمرکز کرد و بر بنیادش، گفت‌وگویی سازنده را شالوده ریخت.

انسان‌ها در اکثر اوقات پیش ما می‌آیند تا شنونده‌شان باشیم. می‌خواهند وقتی به ما حرف می‌زنند، چشم در چشمشان بدوزیم و با تایید آرام سر و لبخندی فروتنانه بر لب، رشته‌ عاطفی‌شان را به‌ ما گره بزنند. انسان‌ها نمی‌آیند که ایرادگیری شوند؛ نمی‌آیند که مورد انتقاد یا سرزنشی آشکار یا نهفته قرار گیرند؛ نمی‌آیند که با بازگویی سرشکستگی‌ها و خطاهایشان از سوی ما، مشکلشان تشدید شود و در خود فرو روند. آن‌ها می‌آیند تا خود را بیرون بریزند و سبک شوند. از این روست که منطق در گفت‌وگو هر چقدر مهم است؛ اما "همدلی" جایگاهی بس والاتر دارد. انسان‌ها برای ایجاد حس همدلی به گفت‌وگو می‌نشینند. وقتی باعلاقه و همدلانه به آن‌ها گوش فرا دهیم و با دردشان همدردی و با شادی‌شان شادی کنیم، رسم گفت‌وگوگری را بجا آورده‌ایم. در شنوندگی بایستی مهارت یافت؛ بیش از حتی سخنوری. گفت‌وگوگر خوب، کسی است که قبل از هر چیز، رسم شنیدن بداند.

*این یادداشت در شماره‌ی 324 (سوم دی‌ماه 92) در بخش فرهنگ و هنر روزنامه‌ی قانون منتشر شده است.

:: یادداشت‌های من‌را در فیسبوک پی بگیرید: [این‌جا]

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به تفاوت ساختاری جمعیت با جامعه

"ازکامیونیتی‌های موفق در کانادا بیاموزیم!" به قلم دکتر محمد تاج‌دولتی (سلام تورنتو: شماره‌ی 652، پنج دسامبر) یادداشتی آسیب‌شناسانه است که نکات تامل‌برانگیزی در درون خود دارد. بهانه‌ی این یادداشت، حضور جاستین ترودو در جمع کانون یهودیان است و خود متن نیز بر اساس مقایسه‌ی جامعه‌ی یهودی تورنتو با جامعه‌ی ایرانی شالوده ریخته شده است. مشکل اما این‌جاست که این یادداشت فقط به برشمردن تعدادی از گرفتاری‌های ماهیتی جامعه‌‌ی ایرانی بسنده می‌کند و هیچ راهِ حلی ارائه نمی‌دهد! شاید نویسنده ارائه‌ی راهِ حل را وظیفه‌ی خود نداند؟ بحث اما این‌جاست که دیدن بیماری بدون این‌که درمانی برای آن‌ها ارائه شود، نه‌تنها کمکی به بهبود بیمار نمی‌کند، بل‌که گاه غیر مستقیم وجودِ راه‌های بهبود را نیز نادیده می‌گیرد.

جامعه چیست؟
هنگامی که سخن از "جامعه" به‌میان می‌آید، نخستین پرسشی که در ذهن می‌درخشد این است که "جامعه واقعاً چیست"؟ به‌عبارتی، برای این‌که درکی پدیدارشناسانه از این لغت یا مفهوم داشته باشیم،‌ باید تعریفی از آن به‌دست دهیم. این تعریف بسته به نوع گفتمانی که در آن حضور دارد، می‌تواند پیچیده و یا ساده باشد، اما به هر حال شاخصه‌هایی را رونمایی می‌کند که برای فهم پایه‌ریزی یک جامعه ضروری هستند.
جامعه در ساده‌ترین گفتار، متشکل از جمعی از انسان‌ها است که بر اساس تعلقات ملی، هویتی، تاریخی، فرهنگی، دینی، فکری، معرفت‌شناسی، استانداردهای کیفیتی، روانشناسی و آرزوها، یا تعدادی از این عناصر، حال با شدت و ضعف‌هایی، از لحاظ فیزیکی یا ذهنی در کنار هم زندگی کنند. این عناصر، وقتی در هم قفل شوند، این تعداد افراد را کنار هم در شکل جامعه نگه می‌دارند و تعریف می‌کنند. از روی همین عناصر است که این تعداد افراد خود را به شکل یک مجموعه نام‌گذاری می‌کنند: جامعه‌ی یهودیان، جامعه‌‌ی ایرانیان، جامعه‌ی... حال بسته به موضوع تحقیق، این جامعه را می‌شود در شکل یک کل دید، یا به زیرمجموعه‌هایی تقسیم کرد.
 
جامعه یا جمعیت؟
صرفاً جمع‌شدن تعدادی انسان در کنار هم به جمع‌شان هویت "جامعه" نمی‌دهد. هر جامعه نیازمند شاخصه‌هایی است که با یک‌دیگر همسو هستند و چون قطعات یک پازل، با قفل‌شدن در کنار هم به ساخت تصویر کلی می‌انجامند. نوع چینش این عناصر اما، بسته به تعریف خاصی که ما از جامعه داریم، اغلب فرق می‌کند. مثلاً هنگامی که سخن از "جامعه‌ی مسلمانان کانادا" به‌میان می‌آید، داربست این جامعه دین اسلام است، اما وقتی گفته می‌شود جامعه‌ی ریچموندهیل، مسئله‌ی دین به‌کنار می‌رود و حضور در جغرافیا زیر نظر شهرداری ریچموندهیل با سلسله‌مراتب اداری و بروکراتیک مد نظر قرار می‌گیرد.

حضور نهادها و انجمن‌ها
از عوامل تشکیل‌دهنده‌ی هر جامعه‌ای در هر شکل با هر میزان، "نهاد" است. ایجاد نهاد، یکی از عواملی است که سطح یک جمعیت را به مرتبه‌ی جامعه برمی‌کشد. پرسش اما این است که چه ضرورتی باعث تشکیل یک نهاد یا انجمن می‌شود؟‌ لازم به توضیح است که تنها با ایجاد یک نهاد یا انجمن، نمی‌شود جامعه‌ای پایه‌ریزی کرد. یک نهاد می‌تواند فراجامعه‌ای باشد: مثلاً انجمن نویسندگان به زبان انگلیسی، یا گروه نوازندگان پیانو یا الخ. تنها نهادی می‌تواند سنگ بنای یک جامعه شود یا لااقل به نطفه‌بستن آن کمک کند که بر اساس "تعلقات مشترک و بنیادی" آن جمعیت شکل گرفته باشد. 

شالوده‌ریزی جامعه
گفتن از "تعلقات مشترک" یادآور این نکته‌ی کلیدی است که ساخت یک جامعه بدون اشتراکات ممکن نیست. از این رو، یک جامعه بر اشتراکات اعضای خود متمرکز است و از عمده‌کردن اختلافات می‌پرهیزد. فقدان چنین رویکردی، یکی از گرفتاری‌های عمده‌ی ایرانیان تورنتو است. مشکل این است که ما بیش از آن‌که به شناسایی اشتراکات فکری و ریشه‌ای خود بپردازیم و آن‌ها را وسیع کنیم، بر اختلافات دقت داریم و همین امر به تولید شکاف‌های متعدد و چند-شاخه-شدن ایرانیان دامن زده است. ما در مقام نقاد، همیشه معترفیم که نهادی جدی برای حضور اجتماعی نداریم، اما توجه نمی‌کنیم که ساخت هر نهادی مستلزم همفکری و همدلی شماری از افراد است و بدون پی، هیچ ساختمانی ساخته نمی‌شود.
آن‌چه بسیاری از ما را گرد هم می‌آورد، تعلقات مشترک سیاسی است. اما بایستی توجه کرد که تعلقات سیاسی به هیچ وجه مصالح خوبی برای ساخت یک جامعه نیست، زیرا جامعه‌ای سالم و پویا لازم است که مجتمعی از تفکرات گوناگون سیاسی باشد. در تعریف مدرن از ملت، باورمندی به دین خاصی نیز محوریت در پی‌ریزی یک جامعه نمی‌تواند باشد.

 چه باید کرد؟
برای این‌که در وضع فعلی تغییری ایجاد شود، لازم است نخست به ضرورت این تغییر پی برد. ممکن است برای بعضی همین وضع ایده‌آل باشد که یقیناً مخاطب این یادداشت آن‌ها نیستند! برای این‌که ایرانیان در جامعه‌ی تورنتو به شکل جامعه‌ای واحد و با هویت و وزن درآیند، بایستی ابتدا ایرانی‌بودن خود را به‌رسمیت بشناسند و به آن مفتخر باشند. نمی‌شود تفکر فناتیک قومی داشت و ضمناً‌ خود را عضوی از یک ملت دانست. لازم است زبان فارسی را زبان اصلی و هویتی ایرانیان بدانند و هر کس ساز خودش را نزند. در کنارش، بر دیگر اشتراکات تاکید شود، مثل جشن‌های ملی، افتخارات تاریخی، برجستگی‌های هویتی و الا آخر. هر یک از این اشتراکات باید پایه‌ای بشود برای نشستن کنار هم. نیز لازم است که ایران در نظامی سیاسی تعریف نشود. نظام‌ها می‌آیند و می‌روند و ایران متسحکم برجا می‌ماند. ارمنی‌ها بیش از یک قرن در اقصا نقاط ایران زندگی کردند و هویت و زبان خود را به‌خوبی حفظ کردند و همیشه نیز احترام داشته‌اند. ما به جای این‌که ذره‌بین دست بگیریم و همدیگر را قضاوت کنیم و دنبال اختلافات بگردیم، بهتر است با همان شور اشتراکات را بین خود کشف و عمده کنیم. اختلافات همیشه و بین همه‌ی ملیت‌ها وجود دارد، اما با انعطاف‌پذیری می‌شود آن‌ها را کنار زد و حل‌شان کرد. اختلاف در دیدگاه که اصولاً بسیار مفید است و باعث ارتقای فکر می‌شود. اهمیت‌دادن به تفاوت‌ها خوب است به شرطی که مسئله‌ی عمده‌ی ما نشود و اشتراکات را کمرنگ نکند.

توضیح:
 این یادداشت در نشریه‌ی سلام تورنتو (شماره‌ی 653، دوازده دسامبر 2013) منتشر شده است. [پیوند]
:: این نویسنده را در فیسبوک پی بگیرید: [این‌جا]


سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

الیس مونرو، برنده‌ی نوبل ادبیات 2013

نوبل ادبیات امسال به الیس مونرو، داستان‌نویس 82 ساله‌ شهیر کانادایی تعلق گرفت. می‌توان با قاطعیت گفت که این نویسنده از جمله برندگان این جایزه است که صرفاً به‌ خاطر غنای ادبی و شایستگی‌هایش انتخاب شده و نه بر اساس ملاحظات سیاسی یا حقوق بشری.

اليس مونرو استاد به‌تصويرکشيدن ارتباطات انسانی از جمله شهرک‌نشينی، تحصيل، ازدواج، طلاق، درگيری‌‌های خانوادگی و اجتماعی، مسائل مربوط به مهاجرت و ديگر نقاط واقعی زندگی در محيطی بومی ‌در آمريکای شمالی است. بنابراين کارهایش را می‌توان روايت ادبی از تاریخ و اجتماع اين منطقه دانست. با این حال، خواننده در هر کجای کره‌ خاک که بزید، می‌تواند با داستان‌های او ارتباط برقرار کند.
خلاقیت ویژه‌ الیس مونرو، طرح پرسش‌هایی کانونی در کوتاه‌ترین شکل ممکن است: زندگی منطقه‌ای/شهرکی چیست؟ مادربودن به چه معناست؟ زن بودن چگونه است؟ کانادایی یعنی چه؟ مرزهای عشق کجاست؟ خیانت چیست؟ تسلیم چیست؟ در بطن داستان‌های کوتاه این نویسنده –که همگی بستری اجتماعی دارند- با شرایط روانی و مادی انسان در ارتباط و جدال با این پرسش‌ها آشنا می‌شویم. جالب توجه اینجاست که نویسنده برش‌هایی تاثیرگذار و عمیق از زندگی شهروند آمریکای شمالی را با ظرافت تمام،‌ اما با دوری از پیچیدگی‌های زبانی بیان می‌کند که این‌ سیاق، کار قلمی‌او را از نویسندگان نسل پست مدرن یا آثار روان‌نگر یا نگاشته در فرم «جریان سیال ذهن» به‌کل متفاوت می‌کند.
شخصیت‌های‌ داستانی الیس مونرو آدم‌هایی هستند از بطن اجتماع، اما نه از اعماقش. داستان‌های او ارادتی به فقرگرایی یا ایدئولوژی‌ها و «ایسم»های رنگارنگ ندارند و در آن‌ها، انسان‌ها در عین درگیری با رنج‌ها و مصائب زندگی، طعم خوشبختی را نیز می‌چشند. الیس مونرو نویسنده‌ای است که هیچ‌گاه تسلیم مدهای روز ادبی نشد و در تمام کارهایش تلاش کرد تا تصویری امیدوار و واقع‌گرایانه از انسان ارائه دهد.
اليس مونرو را بايستی يکی از پيروان مکتب «ادبيات تصوير» نیز دانست که شاخصه‌ ادبيات آمريکایی است. در اين نوع ادبيات، بيش از آنکه به مسائل صرفاً روان‌شناختی يا تکنيک‌های زبانی و شگردهای بيانی توجه شود (مثل ادبيات فرانسوی یا آمريکای جنوبی یا پیروان آنها در ایران خودمان)، ارتباطات انسانی را با دقت نقاشی می‌کند و به تصوير می‌کشد. او به دست شخصیت دوربین میدهد تا از زاویه نگاه خود محیط را نشان دهد. به همين لحاظ، اين نوع ادبيات پایه‌ای است برای نمايش و سينما. دقت در تحليل لحظات و بازنمايی موقعیت‌های فرد در اجتماع نيز شاخصه‌ ديگری از کار مونرو است که به این نوع ادبیات شاید بشود گفت «داستان موقعيت».
آثار الیس مونرو جوایز جهانی متعددی را به خود اختصاص داده‌ است. از جمله این آثار می‌شود به این عنوان‌ها اشاره کرد: «رقص سایه‌های خوشحال»، «زندگی دختران و زنان»، «چیزی که منظورم بود به شما بگویم»، «فکر می‌کنی کی هستی؟»، «ماه‌های ژوپیتر»، «پیشرفت عشق»، «دوست جوانی‌هایم»، «اسرار فاش‌شده»، «عشق زن خوب»، «نفرت، دوستی، معاشقه، عاشقی، ازدواج»، «گریزپا»، «دورنمای کسل راک»، «خوشحالی بسیار» و «زندگی عزیز».
نکته: اگر اشتباه نکنم، او نخستین نویسنده داستان کوتاه است که نوبل می گیرد.

× این یادداشت در شماره‌ی 270 روزنامه‌ی قانون (سه‌شنبه ۲۳ مهر 92) زیر عنوان "نوبلی شایسته‌ ادبیات" منتشر شد: [پیوند]

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

سه مولفه‌ی اصلی برای انجام طرح‌های جدی

برای انجام هر حرکت و طرح جدی در حوزه‌ی اجتماع یا چارچوب زندگی شخصی، رعایت سه مولفه الزامی است. این سه مولفه عبارتند از "هدف، برنامه و آینده‌نگری".
مثالی ساده شاید درک موضوع را ساده‌تر کند. کسی اگر می‌خواهد در رشته‌‌ای تحصیل کند، اول باید مشخص کند که کدام رشته است. این می‌شود هدف‌گذاری: انتخاب رشته و گرفتن مدرک در آن. هدف باید کاملاً مشخص و شفاف باشد. مثلاً نمی‌شود ده رشته را در سر داشت و بین انتخاب یکی از این ده رشته سرگردان بود!
بعد باید برای رسیدن به این هدف طرح و برنامه داشت. باید مشخص کرد که هزینه‌ی دوران تحصیل چگونه تامین می‌شود. در چه مدت تحصیل تمام می‌شود و برای این‌ کار، چگونه و چه مقدار باید درس خواند. باید در کدام دانشکده درس خواند... و الا آخر. این‌ها همه زیرمجموعه‌ی "برنامه" هستند. و اما قبل از همه‌ی این‌ها، باید آینده‌نگری داشت.
آینده‌نگری و بینش اجرایی به این معنی است که خواندن این رشته ما را به کجا می‌رساند. مثلاً اگر می‌خواهیم جامعه‌شناسی بخوانیم، دلیل ما دقیقاً چیست؟ آیا به‌خاطر علاقه‌ی فردی است؟ به‌دست‌آوردن وجهه‌ی اجتماعی است؟ برای دست‌یابی به شغل یا جایگاهی خاص است؟ آیا به‌خاطر این است که دوست دختر/دوست پسرمان دارد این رشته را می‌خواند و ما نیز می‌خواهیم کنار دست او باشیم؟ به‌خاطر مد روز است؟ و دلایلی از این دست. مولفه‌ی "آینده‌‌نگری به‌واقع تشریح درونی هدف است و در انتها این‌دو در کنار هم معنی پیدا می‌کنند.
بدون هر یک از این مولفه‌ها، انجام حرکتی جدی ناممکن است.

فیسبوک این قلم:
https://www.facebook.com/majid.zohari.56

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای گذرا به کتاب "ثروت خانوادگی"


کتاب ثروت خانوادگی نوشته‌ی جیمز هیوز جونیور، تلاشی پدیدارشناسانه است در فرمول‌بندی مفهوم "میراث". در این کتاب،‌ ثروت به سه بخش اصلی "سرمایه‌ی انسانی"، "معلومات انسانی" و "پول" تقسیم می‌شود. این سه بخش در یک قالب و تنیده در یکدیگر محتوای ثروت را می‌سازند. بر خلاف نظر عامه که ثروت را با پول یکی می‌گیرد، بدون هر یک از این سه مورد،‌ کار ساخت میراث لنگ می‌ماند.
این کتاب، اصول ساخت شجره در یک خانواده را شرح می‌دهد. موضوع این کتاب، بیش از آ‌ن‌که در دایره‌ی ثروت‌اندوزی خلاصه شود، به فهمی عمیق از مفهوم میراث در زمینه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، تاریخی و الخ کمک می‌کند و اهمیت بی‌بدیل آن‌را نمایان می‌سازد. از این روست که برای فهمی فلسفی و عقل‌گرایانه از "میراث"، خواندن این کتاب یک باید است. ما با خواندن این کتاب متوجه می‌شویم که چرا در اروپا خانواده‌هایی با چند صد سال پیشینه حضور دارند و رکن سلطنت در جایگاه سمبل میراث، چرا و چگونه حراست می‌شود.
این کتاب آموزشی را نویسنده برای تدریس به خانواده‌های ثروتمند و کورپوریشنهای آمریکایی و بینلمللی تالیف کرده است.

شناسه:
Hughes Jr., James E.; Family Wealth: Keeping It in the Family: How Family Members and Their Advisers Preserve Human, Intellectual, and Financial Assets for Generations; New York: Bloomberg Press; 2004.

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۲

استاندارد و شاخص ما برای زندگی

هر شخصی با استانداردهایی که برای خودش تعیین کرده تعریف می‌شود: استانداردهای رفتاری، ظاهری، معاشرتی و غیره. همه‌ی این استانداردها در درون انسان فعال هستند.

 کسی که اعتقاد راسخ دارد باید سر وقت سر کار و قرارهایش برود، طبیعتاً همین کار را هم می‌کند، برای این‌که "سر-وقت-بودن" برای او تبدیل به یک خصلت و در ضمیر او نهادینه شده است. کسی که بددهان نیست، به‌ پیروی از اصول تربیتی خود نمی‌تواند فحاشی کند. آدم بددهان در مقابل، هر چقدر به خودش فشار بیاورد نمی‌تواند ادای آدم مودب را دربیاورد! انسانی که به سلامت بدنی خود اهمیت می‌دهد،‌ ورزش را مثل خوردن صبحانه در برنامه‌ی روزانه‌اش گنجانده است. در مقابل،‌ آدمی چاق یا بدفرم،‌ به سلامت جسمی خود بی‌اعتناست.


کسی که ادکلن به خودش می‌زند و سرووضع و ظاهری آراسته دارد یا کسی که برعکس از سر و رویش گند می‌ریزد و ژولیده و بدپوش است، هر دو بر اساس شاخص‌های درونی خود عمل می‌کنند. ظاهر هر کس بسته به این است که چطور ساعت استانداردش کوک شده باشد.


هر فردی از چیزی "احساس مهم‌بودن" به‌دست می‌آورد. آدمی نیکوکار، از خیرات مالش احساسات خود را آبیاری می‌کند و یک چاقوکش، از به‌رخ‌کشیدن خاطرات شکم‌درانی‌اش. هر کاری که می‌کنیم، برای ارضای درون خود است و شاخصه‌ی این رضایت همان استاندارد ماست.


می‌گویند کسی که با نه نفر آدم بی‌‌مسئولیت و بی‌برنامه همراه بشود، خودش حتماً به دهمی تبدیل خواهد شد!‌ آدمی نیز که با افراد سالم معاشرت می‌کند، راه زندگی‌اش را سلامت طی خواهد کرد. وقتی با افراد موفق در کسب یا آدم‌های مثبت و آینده‌بین رابطه داشته باشیم، موتور موفقیت درونی ما نیز خود-به-خود به حرکت خواهد افتاد. در مقابل، آدم‌های منفی و کسل و ناموفق و ناکارآمد اطراف ما،‌ سدی جدی خواهند بود در پیشرفت ما به جلو. محیط انسان در این حد تاثیرگذار است. اطرافیان انسان آیینه‌ی تمام‌نمای جنس و خصلت معاشرتی و خواسته‌های اجتماعی و کلاً استانداردی هستند که او برای خودش گذارده  یا  تحت تاثیر دیگران برایش گذارده‌اند.
اطرافیان ما، سند گویای تصویر درون و هویت ناپیدای ما هستند. شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم،‌ محصول مستقیم ساختمان فکری ما است. ما افکارمان را زندگی می‌کنیم، بدون این‌که اغلب خود متوجه‌اش باشیم. چنین است راه شناسایی استاندارد یک فرد.



آدم‌های از درون پر و غنی، هیچ‌وقت ذهن‌شان درگیر فرد نیست. آدم‌هایی که تمام مدت از دیگران حرف می‌زنند و عمده‌ درگیری ذهنی‌شان "افراد" است، به حقارت ذهنی دچارند که احساسی خودویرانگر است! این خصلت‌های "انتخابی" برمی‌گردد به این‌که خود فرد تا چه حد توانسته درون خودش را با موضوعات مهم‌تر از مسائل شخصی دیگران سیراب کند؛ برمی‌گردد به این‌که تا چه حد توانسته رشد کند و از مشکلاتش بزرگ‌تر شود... و برمی‌گردد به این‌که تا چه حد روی رفتار و افکار خودش کار کرده است و رشدشان داده است. انسان برای رفتار خود استانداردهایی دارد.

برای زندگی‌ای موفق، بایستی استانداردمان را هر روز ارتقا بدهیم و عقربه‌های ذهن‌مان را نیز با آن استاندارد تنظیم کنیم و باور به آن را درون خود بپروریم و نهادینه سازیم.

:: در همین رابطه:  "زدودن اضافه‌وزن در دو حرکت"

:: این مقاله در نشریه‌ی "قانون" (داخل کشور) منتشر گردید. لینک: [+]

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۲

چرا باید از گذشته‌ی خود گذشت؟

گاه می‌شود که ذهن ما به موضوع یا حادثه‌ای در گذشته گره می‌خورد. ذهن ما در یک خودخوری دائم، گاه و بی‌گاه در کلنجار با آن موضوع یا حادثه است: آن‌را می‌کاود و از هر سو ورانداز می‌کند و افسوس می‌خورد و باز می‌کاود و ... همه‌ چیز از نو!

کسانی که در چرایی انقلاب اسلامی گیر کرده‌اند و نمی‌توانند از آن سر-در-بیاورند؛ کسانی که بعد از سال‌ها طلاق، نتوانسته‌اند با واقعیت جدایی کنار بیایند و "شکست" روی دوش‌شان هماره سنگینی می‌کند؛ مهاجرینی که در فراغ وطن می‌سوزند یا آنان که در وطن خود داغدار زندگی از دست شده‌ی خویش‌اند و راهی به تغییر نمی‌بینند... و این فهرست هم‌چنان ادامه دارد.

در زندگی همه‌ی ما این گسل‌ها وجود دارد. بعضی آن‌را چون بخشی از زندگی یا سرنوشت پذیرفته‌ایم و بعضی‌مان اما، با آن ترک برداشته‌ایم. واقعیت این است که پذیرش آن‌چه اتفاق افتاده و کنارآمدن با پیامدهای آن و تنها این کار، ما را وارد مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی می‌کند. بدون این پذیرش، پای ما به گذشته میخ شده است.

کنارآمدن با گذشته رادمردی می‌خواهد. بایستی شجاعت اخلاقی و گذشت داشت. باید بخشید. بخشش اصلی اما متوجه خود ماست: ما نخست خود را به عنوان نقش اصلی این نمایش می‌بخشیم و بعد دیگر بانیان و هنرپیشه‌گان و ناظران نمایش را. آن‌وقت است که از دست‌وپا زدن در باتلاق گذشته رها می‌شویم و به فضای باز آینده پرمی‌کشیم.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

به مناسبت چهارم امرداد: اشاره‌ای به کشف حجاب

انتقادی که بعضی به رضاشاه بزرگ وارد می‌کنند، کشف حجاب اجباری است! این افراد چنین مطرح می‌کنند که "انسان بایستی در انتخاب پوشش خود اختیار داشته باشد" و به این بهانه،‌ حرکت رضاشاه را ظالمانه ارزیابی می‌کنند. این نظرگاه گذشته از آن‌که بی‌ربط است و برای آن زمان و آن حرکت موضوعیتی ندارد، علاوه بر آن‌که با استفاده از ابزار مدنیتِ لیبرال به جنگ با دست‌آورد آن (حقوق زنان) می‌رود،‌ با روح زمان و نیز پدیدارشناسی حجاب نیز سخت بیگانه است!

حجاب یک شیوه‌ی پوششی (Fashion) نیست که زنان در انتخابش آزاد باشند؛ حجاب تبلور طرز فکری قشری-مذهبی است با پشتوانه‌ای تاریخی و صد البته سرکوبگر، که به شکلی سیستماتیک (قانونی یا ضمنی؛ قراردادهای اجتماعی و فشار جامعه‌ی مردسالار) به زنان تحمیل شده است. در حوزه‌ی مسائل تربیتی، در خانواده‌ها و جوامع قشری، ذهن کودک را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند و برایش پارادایم می‌سازند که زندگی بدون حجاب را نتواند اصلاً تصور کند! این کودک وقتی بزرگ شد،‌ همین سنت غلط را به کودک خودش انتقال می‌دهد و این سیر باطل ادامه پیدا می‌کند. در این معادله،‌ تنها چیزی که جایش خالی است، موضوع "انتخاب" است.

پی‌نوشت:
 به عوامل بازدارنده‌ای چون حجاب در اصطلاح می‌گویند Terror Barrier: جداره‌ای‌ست که گرد انسان می‌پیچد و ارتباط او و جهان آزاد پیرامون را ناممکن می‌سازد. دنیای درون این جداره کوچک است و تاریک و محدود. هر گونه مانوری در آن ناممکن است، چه انسان زندانیِ این جداره‌ی ناپیداست و مرزهای حرکت او از قبل تعیین شده است. تنها راه پیشروی در زندگی برای چنین انسانی، شکستن این دیواره است. وقتی منفذی در آن ایجاد شد و از آن گذشت، محال است که به وضعیت قبلی خود بازگردد. راه عبور از جهان بسته‌ی تاریک به دنیای روشنِ آزاد به کوتاهی عبور از یک منفذ است،‌ اما برداشتن همین یک قدم کاری‌ست کارستان. کشف حجاب را می‌شود به این تمثیل مانند کرد.

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۹۲

دوستی (22)

دیشب دوستی آمده بود برای مشورت. می‌گفت "بالاخره به این نتیجه رسیده که رابطه‌اش با همسرش دیگر معنی‌اش را از دست داده و بهتر است از هم جدا شوند".  با شناخت قبلی‌ای که از کیفیت این رابطه داشتم، به او برای این نتیجه‌گیری عاقلانه تبریک گفتم. حرف از دهانم درنیامده، چندان شگفت‌زده شد و برافروخت که یادش رفت این او بوده که برای مشورت پیش من آمده، نه من پیش او! بعضی از آدم‌ها پیش تو نمی‌آیند که نظرت را بشنوند؛ می‌آیند آن‌چیزی را که دوست دارند از زبان تو بشنوند. خصوصاً وقتی پای قضیه‌ی طلاق و از این قبیل وسط می‌آید، افراد با تبدیل خود به قربانی، می‌آیند تا برای‌شان دل بسوزانی و از این کار برحذرشان داری... واقعاً‌ چند درصد از افراد به دیدگاه صادقانه‌ی من و شما اهمیت می‌دهند؟

نظر من این بود که این دو نفر، در عین این‌که آدم‌های بدی نیستند، روابط‌شان اما با هم به هیچ وجه محترمانه نیست و خیلی ساده می‌شود این‌را هر جا که هستند دید. حال بماند عاشقانه که اصلاً نیست. حتا وقتی با هم نیستند، کلمه‌ای راجع به هم نمی‌گویند جز شکایت. هر گفت‌وگوی ساده‌ای بین‌شان زود به جدل تبدیل می‌شود؛ انگار اصلاً حرف می‌زنند تا به دعوا ختم شود. جلوی عام و خاص همدگیر را خراب می‌کنند. آقا معتقد است که خانم عرضه‌ی هیچ کاری را ندارد و در کم‌تر موردی او را تایید می‌کند. خانم هم آقا را در کم‌تر موردی قبول دارد و مرتب قابلیت‌های مردهای دیگر را به رخ او می‌کشد. سلایق و علاقمندی‌های‌شان یکسان نیست که هیچ، شبیه هم نیست. هیچ‌یک از طرفین نیز انعطاف‌پذیری لازم را در مقابل سلیقه‌ی طرف مقابل نشان نمی‌دهد؛ پا بدهد مسخره هم می‌کند!  به قولی، شیمی‌شان در التقاط با هم تولید زهر می‌کند نه پادزهر! بدتر از همه این‌که هیچ‌یک از طرفین برای حل این‌همه اختلاف کم‌ترین تلاشی نمی‌کند و هر روز اختلاف است که روی اختلاف تلنبار می‌شود. این میان تو گویی زنجیری است که بی‌دلیل -یا به دلیلی که دیگر موضوعیت ندارد- آن‌ها را به هم دوخته است. خب بهتر است این زنجیر را پاره کرد و رها شد.

رابطه موقعی ارزشمند است که آدم‌ها با هم پیر شوند، نه این‌که همدیگر را پیر کنند! بعضی از آدم‌ها فقط انگار به این دنیا آمده‌اند تا زندگی طرف دیگرشان را تباه کنند، غافل از این‌که اولین قربانی شخص شخیص خودشان است.

یک‌موقع هست که آدم بر اثر یک "دلیل خاص مصلحت و منفعت‌طلبانه" رابطه‌ای برقرار می‌کند. این دلیل که از بین رفت یا حتا کم‌رنگ شد، رابطه دیگر موضوعیت خودش را از دست داده است و باید رویش کار کرد. رابطه را برای این‌که به دور تکرار نیافتد، باید مرتب نوسازی کرد. آدم‌هایی که در روابطی سالم حضور دارند،‌ بارها در زمان‌های مختلف با همسر خود تجدید عهد می‌کنند؛ با سالگرد ازدواج، با مسافرت، با به‌دنیا‌آمدن فرزند، با پذیرش تفاوت‌ها و عمده‌نکردن‌شان، با تمرکز بیش‌تر روی نقاط اشتراک، با...

وحشت از جدایی خودش بدترین عامل نابودکردن تمام طول زندگی است. آدم را وادار می‌کند که تمام مدت رابطه‌ی مسموم‌اش را توجیه کند. آدم در روند خردکننده‌ی فرسایش یک رابطه‌ی مضر، ضرر آن‌را مدام بازتولید می‌کند و افزایش می‌دهد. بیرون‌رفتن از چنین رابطه‌ای، مصداق بارز و کامل شجاعت است. قطعاً با تجربه‌ی قبلی و افزودن بر شعور فعلی، امکان شروع رابطه‌ای به مراتب بهتر در آینده موجود است و نباید فکر کرد که همه‌ی درها به روی آدم بسته شده‌اند.

آدم وقتی به بن بست رسید، باید برگردد و راهش را تغییر بدهد. چاره‌ی دیگری ندارد. راهِ حل‌ها برای سازش تنها تا قبل از ورود به دهانه‌ی بن‌بست کاربرد دارند؛ درون بن‌بست فقط تغییر جهت است که راهِ حل است.

رابطه بستگی دارد به استاندارد ما از کیفیت زندگی؛ نشانگر لیاقت ماست. خفه‌شدن در رابطه‌ای مسموم، در جهانی که انسان حق انتخاب دارد، هر چه هست، احترام به آزادی فردی نیست.

در بعضی مواقع دیده می‌شود که مرد سوی کار خودش است و زن هم سرش در کار خودش و باز با هم‌اند. این شیوه نیز برای خودش گاهی مصداق دارد و البته نیازمند مقادیری احترام متقابل است که در دوستان مورد بحث ما دیده نمی‌شود. برای همین، پیشنهاد من به‌عنوان یک دوست به این دوستان این بود که بیش از این روح ‌و روان یک‌دیگر را نتراشند و با جدایی مسالمت‌آمیز، به هم این امکان را بدهند که بخت خود را در جایی دیگر  بیازمایند. نظر شما در این‌گونه مواقع چیست؟ آیا حاضرید با این صراحت دوست‌تان را راهنمایی کنید، یا این‌که ترجیح می‌دهید خودتان را کنار بکشید؟ جالب است برایم که بدانم. 

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

دوستی (21)

دو مشخصه کلیدی برای دوستی و دوست‌یابی

1- همان‌گونه که در شماره‌ی (19) از همین سری یادآور شدم، دوستی در مرحله‌ی اول مسئله‌ی خوبی یا بدی افراد نیست، بل‌که مسئله‌ی هم‌جنسی افراد با هم است. آدم‌ها اگر از یک جنس باشند -با آمالی مشترک، روحیه‌ی مشترک، احساس مشترک، کلاس مشترک، الخ- یا نزدیک به هم، احتمال ماندگاری دوستی‌شان بیش‌تر است تا انسان‌های به‌اصطلاح "خوب" که درک مشترکی از مسائل هم ندارند.

اصولاً معنی عبارت "خوب‌بودن" چیست؟ چه تعریفِ دقیقی از آن در دست است؟ بخش عمده‌ی "خوب‌بودن" قراردادی و منطقه‌ای است و بخشی نیز جهان‌شمول. بخشی از تعریف خوب‌بودن بازمی‌گردد به باور جامعه از آن و اما بخشی هم هست که کاملاً فردی است. برای مثال، برای انسانی دین‌مدار، بی‌دینی شر است اما برای آدمی ناباور به دین،‌ بی‌باوری می‌تواند یک حسن قلمداد شود. این‌جا معیار "خوبی" در میان تفاوت باورها گم می‌شود.
2- نکته‌ی دیگر "موضوعیت" یک دوستی است. یک فرد می‌تواند آدم خوبی باشد و جنس‌اش نیز به ما بخورد، اما هیچ بستر و علاقه‌ای برای ایجاد رابطه با او وجود نداشته باشد. چنین آدم‌هایی را همه‌روزه در اطراف‌مان می‌بینیم و بدون سلام‌وعلیکی از کنارشان رد می‌شویم. ایجاد رابطه، "دلیل" می‌خواهد. قرار نیست همه‌ی آدم‌های هم‌جنس رفیق هم باشند! بنابراین،‌ دوستی در وهله‌ی اول پاسخ به نیازهای درونی آدمی‌ست. دوستی، مسیر سودگیری است؛ سودی معنوی و روحی و گاه مادی.

برای هر منظوری، طیف خاصی از افراد را به دوستی برمی‌گزینیم. دوستانی داریم که به ما بسیار نزدیک‌اند و با آن‌ها راحت درد و دل می‌کنیم. کسانی هستند که با هم ورزش می‌کنیم، و طبعاً درد و دلی بین ما رد و بدل نمی‌شود. کسانی هستند که دغدغه‌های سیاسی‌مان را با آن‌ها مطرح می‌کنیم. کسانی هستند که در محافل و بگو-بخندها با هم می‌نشینیم. بین ما با این گروه، گفت‌وگوهایی جدی و پایه وجود ندارد. دوستانی در فیس‌بوک داریم که شاید تا آخر عمر همدیگر را ملاقات نکنیم. و الا آخر... در کل، هیچ دوستی همه‌ی شاخصه‌ها را تمام‌وکمال جمع در خود ندارد. در کنارش، تمام دوستی‌ها پایه در "همدلی" دارد؛ همدلی در زمینه‌های مشترک بین دو فرد. 


پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

چند کلمه در باب نقش روشنفکر

وظیفه‌ی روشنفکر همراهی کور با نظام حاکم یا بخشی از آن نیست؛ وظیفه‌اش مخالفت کور با نظام نیز نیست (نگاه چپ)؛ نقادی صرف نیز نیست (برخلاف بعضی مکاتب اروپایی که روشنفکر را در "منتقد" تعریف می‌کنند)؛ همراهی یا مخالفت با جریان اجتماع هم ربطی به چارچوب فکری/منطقی روشنفکری ندارد. روشنفکر کارش "فقط" تبعیت از برداشت مسئولانه‌ی خودش از اوضاع است. روشنفکری که خط خود را از اجتماع بگیرد،‌ چیزی بیش از یک پوپولیست منحط نیست و نقشی ارتقایی برای جامعه ایفا نخواهد کرد.
روشنفکر بر پایه‌ی شرایط موجود خواست‌های خود را مطرح نمی‌کند، بل‌که بر اساس خواست‌هایش، شرایط موجود را تغییر می‌دهد. خواسته‌های روشنفکر اگر هماهنگ با شرایط روز باشد، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و فقط دور فرسایشی و باطل فعلی تجدید حیات خواهد یافت. روشنفکر با ساخت جهانی ذهنی،‌ به آفرینش جهانی نو در عینیت کمک می‌کند.
روشنفکر کارش افزایش توقع اجتماع از مقوله‌ی "کیفیت زندگی" است، نه تقلیل آن. کار روشنفکر بالابردن کیفیت اندیشه و اندیشیدن است. تنها با افزایش خواسته‌ها و پرورش نگرش به زندگی است که جامعه متحول می‌شود. با همسازکردن خواسته‌های یک اجتماع با شرایط روز و ایجاد بالانس بین "توقع جامعه" و "وضع موجود"، جامعه خواهد ایستاد و وضع فعلی خودش را بازتولید خواهد کرد. روشنفکر کارش افشای پلشتی یک نظام سرکوبگر است.

روشنفکر می‌تواند از آن‌ دیدگاهی که می‌پسندد الگوبرداری کند، اما قبل از انتقال آن به مخاطب بایستی آن ایده را درون دستگاه گوارش ذهن خود هضم و جذب کند. این است فرق دکلمه‌ی طوطی‌وار با انتقال فکر نو.
کار روشنفکر تبعیت از وجدان و شعور خود است، بدون خوردن نان به نرخ روز و همراهی مصلحت‌طلبانه یا منفعت‌طلبانه با جریانی خاص. این است مسئولیت روشنفکر.

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۲

آیا خواستن توانستن است یا نیست؟

نخست این ویدئو از دکتر فرهنگ هلاکویی را ببینیم که در مخالفت با "خواستن، توانستن است" و "خواستن، داشتن است" ایراد شده و بعد برسیم به نکات این یادداشت:
 
 
قصد من نقد نگاه جناب دکتر نیست، بل‌که تشویق "طور دیگر دیدن" است. آن‌چه در این ویدئو می‌بینیم، نگاهی واقع‌گراست با مثال‌هایی برای اثبات برهان ارائه‌شده در آن. مثلاً، می‌شنویم که "خواستن، توانستن نیست"، زیرا اگر مردم در لوس‌آنجلس برف ندارند، این قانون طبیعت است که باعث شده برف در آن‌جا نبارد نه خواست خود این مردم. مثال اسکیموها نیز توضیح دیگری بر تایید همین نگاه است. اما چنین برخورد کنایه‌آمیز "منطقی"، در واقع دورزدن موضوع است نه پرداخت مستقیم به اصل موضوع. مسئله این است که اگر مردمی هستند که در لس‌آنجلس برف دوست دارند، خیلی راحت می‌توانند به مناطق برف‌خیز نقل مکان کنند. این است مصداق "خواستن، توانستن است". نیازی هم به تغییر در قوانین طبیعی نیست که هیچ، انتخاب مکان زیست برای انسان خود مصداق بارز هماهنگی با طبیعت است.
 
نکته‌ی دیگر، درک مفهوم منطق از نگاه واقع‌گرا است. منطق چیزی نیست جز اتکا به داشته‌ها (تجارب و معلومات). به عبارتی، منطق در حوزه‌ی شدن جریان ندارد، زیرا قبلاً شده است. پیروی از منطق، پیروی از تجربیات و معلومات گذشتگان است و طبعاً پیروی از گذشته. واقع‌گرایی در تعریف، اتکا به قوانین تثبیت‌شده‌ی نوشته و نانوشته‌ی بشر است؛ یعنی آن چیز که اثبات شده است. با این نگرش، می‌رسیم به پرسش محوری این نوشته: "خواستن آیا توانستن است یا نیست"؟
 
خواستن بعضی مواقع می‌تواند به توانستن ختم نشود، برای این‌که انسان محدودیت امکانات و زمان دارد، اما به‌خاطر این محدودیت‌ها آیا باید از خواست خود صرف نظر کرد و فتوا داد که "خواستن، توانستن نیست"؟ چیزی که قطعی‌ست این است که بدون خواستن، توانستن ناممکن است. ساده‌تر بگوییم: شما نمی‌توانید چیزی را به‌دست بیاورید، بدون این‌که آن‌را به طریقی بخواهید.
 
دیگر این‌که مقوله‌ی "خواستن" ریشه در حس‌های اولیه‌ی انسان دارد و در حوزه‌ی تخیل انسان شکل می‌گیرد: مجموعه‌ای از عناصر منطقی در پیوند با عناصر فرضی (تخیلی).  قبول که مصالح ساختمانی تخیل ما "داده‌ها" (معلومات، تجربیات) است، اما طعم و شاخ‌وبرگ‌های آن‌را بینش یا نوع نگرش خاص ما است که تعیین می‌کند (پارادایم*)، برای همین انسان‌هایی که حتا دقیقاً در یک محیط رشد یافته‌اند یا اعضای یک خانواده، تا حدودی متفاوت می‌اندیشند. انسان وقتی خواب می‌بیند، بر اساس آن‌چه در بیداری تجربه کرده خواب می‌بیند، اما همیشه خواب او با رخداد زمان بیداری تا حدی متفاوت است. واقعاً چرا این‌گونه است؟ این است نکته‌ای که باید روی آن تمرکز کرد.
  
 ما انسان‌ها قطعاً بایستی واقع‌گرا باشیم. اما واقع‌گرایی همان‌گونه که شرح شد، چیزی جز پیروی از تجربه و معلومات دیگران یا خود ما نیست. ما اگر طالب رشد هستیم، بهتر است آفریننده‌ی واقعیت باشیم تا پیرو آن. ما با دستمایه‌کردن تجربه/معلومات موجود، با رنگ و لعاب تخیل (خواست و نیاز درونی، آرزو، کشش درونی به داشتن و شدن) بایستی آن‌چه را که می‌خواهیم در آینده داشته باشیم، نخست در ذهن بسازیم تا آسان‌تر بتوانیم به آن برسیم. از این روست که انسان تا حد زیادی خالق آینده‌ی خود است: چه خود آن‌را بسازد، چه اختیار ساخت آن‌را به دیگری (افراد، جامعه، انواع آتوریته) بدهد. همین روند مایه‌ی این قضاوت است که انسان‌ها لایق آن‌چه دارند هستند و در واقع شرایطی که ما در آن زندگی می‌کنیم آیینه‌ی لیاقت ماست و سطح و رابطه‌ی واقع‌گرایی و تخیل ما و همراهی‌شان با هم را نشان می‌دهد.

درک واقع‌گرایانه‌ی مسائل پیرامون مفید است، اما کافی نیست. ما با پرورش خلاقیت خود، بایستی واقعیتی را تجسم کنیم که هنوز واقعیت نشده و قرار است بشود. ما باید واقعیت را آن‌گونه که قرار است بشود بنویسیم یا تجسم کنیم. ما آن‌چه را که می‌خواهیم رخ بدهد باید در ذهن بپروریم و روی ابعادش همه‌جانبه فکر کنیم و رویش تلاش جدی بگذاریم تا آفریده شود. وقتی دانش‌آموزی در سال آخر دبیرستان با جدیت می‌خواهد یک مهندس بشود و خود را مسئول یک کارگاه یا کارخانه تجسم می‌کند و این "آرزو" یک لحظه رهایش نمی‌کند، ساعت ذهن را روی آن کوک می‌کند و تمام نیروی جسمی و روحی خود را برای این تصویر ذهنی (هدف) به‌مصرف می‌رساند و بالاخره به آن می‌رسد. او زمان می‌گذارد، هزینه می‌دهد و سرانجام می‌برد. او اگر این هدف را در درون خود به شکل یک نیاز جدی نپرورد و مجذوب آن نشود، سختی راه را نخواهد پذیرفت و قطعاً به آن نخواهد رسید.

مسئله این است که در اغلب مواقع قبل از این‌که حرکت کنیم، از خیر آن می‌گذریم، چه شکست‌های دیگران و ناباوری ما به موفقیت، مانعی "واقعگرایانه" در پیش روی ما هستند و عزم ما برای حرکت در همان نطفه خفه خواهد شد. این‌قدر شکست‌های واقعی دور ما ریخته که چند تای آن برای دلسردی ما کافی است. در این حالت است که به قول جناب هلاکویی "خواستن، توانستن نیست"! اما این، آن چیزی نیست که ما دنبالش هستیم. تمرکز ما روی شکست‌های واقعی و واقعیت‌گرایی به این شکل نیست،‌ بل‌که ما روی پیروزی دیگران و پیروزی‌هایی که هنوز اتفاق نیافتاده (ذهنی) تمرکز می‌کنیم. ما اول در ذهن پیروز می‌شویم و بعد در عینیت. در حد محال یا استثنا است که ما اول در واقعیت پیروز بشویم و بعد آن‌را ذهنی بپذیریم و به آن باور بیاوریم. باور اول می‌آید و عینیت دوم.

تخیل به ما می‌گوید اگر کسی راهی را رفت و شکست خورد، لابد راه دیگری هست که هنوز آزموده نشده و این همان راهی است که باید پیمود. امیدواری همین‌گونه شکل می‌گیرد. امید بشر به بردن است و مصداق ناامیدی، باختن. ما باید از زمین خوردن نترسیم و باز برخیزیم و راه‌های دیگر را امتحان کنیم. نوباوه این‌قدر زمین می‌خورد تا بالاخره ایستادن و راه‌رفتن را یاد بگیرد و این مسیر طبیعی زندگی است. وقتی از ادیسون پرسیدند شما چرا بعد از هزار بار آزمایش و شکست از کار خود دلسرد نشدید پاسخ داد: «من هزار بار راه‌هایی را امتحان کردم که به ساخت لامپ ختم نمی‌شد تا من‌را به راهی برسانند که بتوانم لامپ را بالاخره بسازم». بنابراین شکست بخشی از راه است، نه فرجام راه. این‌جاست که می‌فهمیم "خواستن، توانستن است" و بستگی به آن‌ دارد که تا چه حد آن‌چه را که می‌خواهیم،‌ جدی و قطعی بخواهیم.

* "پارادایم" سازنده‌ی ضمیر ناخودآگاه ماست که به طرق ارثی و تربیتی در ما شکل گرفته و بستر اصلی تمامی جهت‌گیری‌ها، مسیریابی‌ها، راه‌ِ حل یابی‌ها، اعمال، سمت فکر و موضع در آدمی را تعیین می‌کند. پارادایم، شیوه‌ای است که ذهن ما برنامه‌ریزی شده و مرکز این برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه ماست که مرکز فرماندهی در انسان است.