چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

ژانر!

عجيب اصرار دارند بعضی از اهل ادبیات که لغت نامأنوس "ژانر" را فلفل‌-نمک دست‌پخت‌شان بکنند؛ واژه‌ای فرانسوی که حتا در فارسی نمی‌شود آن‌را درست تلفظّ کرد؟ ايرادی دارد اگر به جای آن "سبک"، "فرم"، "گونه"، "شاخه" و از اين دست واژه‌های "خودی" -بسته به جايگاه کلمه در متن- استفاده کنیم؟ چيزی از سوادمان کم می‌شود؟ لابد!
تاریخ استفاده از واژه‌های غربی که بار مفهومی دارند می‌رسد به دوره‌‌ی ناصرالدّين‌شاه. شايد هم کمی عقب‌تر که من اطلاعی ندارم. البته آن‌موقع زبان فارسی جايگزینی برای‌شان نداشت و خب اهل فکر چاره‌ای نداشتند. امّا امروز به نظرم وضع کمی فرق بکند...
استفاده از لغت‌های غربی در نوشته‌ها و قطارکردن نام‌ کتاب‌هایی که اغلب لای‌شان هم باز نشده پای تحقیق‌ها، نوعی فخرفروشی و تظاهر بيش نيست. يک‌جور لاپوشانی بی‌سوادی‌ست. به قول گفتنی، طرف که پای استدلالش چوبین است و قلمش زور چندانی ندارد، دست به دامن اين‌قبيل ترفندها می‌شود. ذکر منبع برای نوشته البته خوب است و حتا لازم است، امّا تکرارکردن یک منبع در سراسر نوشته از همان جنس است که عرض شد.

دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

پدر نمونه!

اين پدر فداکار دارد تمام سعی‌اش را می‌کند که فرزندش در آينده فرد مفيدی برای جامعه بشود. بايد قدر اين‌تيپ پدرها را دانست. جداً که دست‌مريزاد!

یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶

مشروطيت؛ انقلاب با جنبش؟

به جستار شما مختصر ايرادی وارد است که آن را بازمی‌گويم:

در کاربرد واژگانی که بار محتوايی سنگينی دارند، بايد دقّت کرد. به عبارتی، مشروطه را نمی‌توان هم "جنبش" و هم "انقلاب" برشمرد.
به باور اين قلم، مشروطه يک "جنبش" بود نه "انقلاب"، چرا که در مسير سال‌ها، در پی بهسازی سياسی-اجتماعی-فرهنگی ايران آن دوره بود، نه تغيیر ساختاری نظام سلطنتی. در مشروطه البته نداهای پراکنده‌ی جمهوری‌خواهانه نیز شنيده شد (بعدها از خود سردار سپه)، بدون اين‌که هيچ‌گاه فراگير شود.

می‌نويسيد: «رشد "آگاهی ملی" علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود». اين تکرار نظرگاه مارکس -در باب امر انقلاب- است، با واژگانی ديگر. بايستی پرسيد: به‌راستی کدام انقلاب در تاريخ بشر "حاصل رشد آگاهی ملّی" بوده که اين يکی باشد؟! ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه، موژيک‌ها در انقلاب روسيه يا حاشيه‌نشينان شهری و نيمچه‌روشنفکران کم‌خوانده‌ی ما در کدام "آگاهی" غرق بودند که انقلاب کردند؟‌ انقلاب حاصل به‌هم ریختن مکانيسم يک اجتماع و لاجرم انفجار در لايه‌های آن است که طبعاً ربطی به "آگاه‌شدن" اجتماع ندارد.
واقعيت اين است که مشروطه "جنبشی روشنفکرانه" بود که هيچ‌گاه به درون لايه‌های اجتماع 90% بی سواد آن دوران نفوذ نکرد. دليلی هم نداشت که نفوذ کند.

از نظری (به قول شاهرخ مسکوب و علی ميرفطروس) می‌شود رضاشاه کبیر را فرزند خلف و ميوه‌ی مشروطيت خواند. اگر جنبش مشروطه در هدفِ گسترش و تقويت پايه‌های توسعه‌ی اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی پيروز شد، ايجاد فضای باز سياسی را در دستور کار نداشت.

شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۶

در باب حقوق شهروندی

مدنیت به عرق‌خوردن و خوابيدن با اين و آن نیست. اين می‌شود حکايت همان مثل مورد علاقه‌ی من: "طرف از مسگری فقط کون‌جنباندن‌اش را بلد است"! مدنیت آدابی دارد. الفبای آن، احترام به حقوق فردی شهروندان است. مدنيت، هتاکی به حيثت افراد را برنمی‌تابد...
در جوامع مدنی، راهکاری که شهروندان را -به شکلی مسالمت‌آميز- کنار هم نگه می‌دارد، احترام به فرديت يک‌دگر است. اين "احترام" به آن معنا نیست که من و شما با وجودی که از فلان مسلک سياسی يا عقيده بدمان می‌آيد، تقيه کنيم و به آن لبخند بزنيم! مسئله، "تحمل" آن مرام و حقِ حضور دادن به آن است. یعنی، در عين اين‌که آن‌را نقد می‌کنيم و به صاحب آن مخالفت‌مان را ابراز، در پی حذف آن برنمی‌آييم. البته استثنايی هم اين‌جا هست: اگر آن مسلک به کارکرد و نظم اجتماع و سلامت جسمی و روانی شهروندان آسيب بزند، ديگر قابل تحمّل نيست و سروکارش با قانون است، چه نامش "تخلّف" است نه عقيده‌ی صرف.
در هر اجتماعی، طبعاً عقايد و کسانی هستند که ما آن‌ها را نمی‌پسنديم. اگر اعتقاد به تلاشگری اجتماعی (Social Activism) داشته باشيم، خيلی ساده در مقابل آن‌ها موضع می‌گيريم. ولی موضع‌گيری ما، قواعدی دارد: زبان و ابزار برخورد ما آن‌چيزی است که "اسلوب مدنيت" در اختيارمان گذارده و مشمول تعريف مشخصی‌ست. بنابراين، در مخالفت خود تا حدّی می‌توانيم پيش برويم که اسلوب مدنيت را لگد نکرده باشيم.
هويت، شرافت و شخصيت انسان‌ها ارزشمند است. اين اصلی است که مدنيت مدرن بر آن انگشت گذارده. خط‌کشيدن روی اين اصل، قدکشيدن در مقابل شهروندی مدرن است.


پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

خوردی؟ نوش جان!

"رنجنامه"ی حسین درخشان را که خواندم دلم ریش شد برایش! آخر چقدر این بچه مظلوم است... چقدر مهربان است... چقدر شریف و دوست‌داشتنی است!!
امّا خودمانیم، انگار بالاخره یکی پیدا شد که به این فرد هرزه‌درا و به‌معنای واقعی کلمه بی‌پرنسیب یک تودهنی جانانه بزند. واقعاً موقع‌اش بود. دست‌وپنجه‌اش درد نکند!
برای خالی‌نبودن عريضه:
در زندگی واقعی که ویلان بود، در اينترنت هم آواره شد! حالا شده است هُم‌لِس به توان دو:)

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

آداب پیام‌گذاری

هنگام نشر بعضی از کامنت‌ها، مقابل دوراهی سختی خودم را می‌بينم: از یک‌سو پیام‌گذار حرفِ حساب زده است، از سوی ديگر از واژگانی سود جسته که از دایره‌ی نسبتاً تنگ اخلاقی من و خطوط قرمز اين تارنگار خارج است. واقعاً می‌مانم که چه کنم. گاه ساعتی به این بلاتکلیفی می‌گذرد و بعد، چه پاکش کنم چه منتشر، از کرده‌ی خودم پشیمان می‌شوم، چه کامل به آن مطمئن نبوده‌ام.
امروز هم دوستی بی‌نام، پیامی نهاده بود که حرفِ دل بود، امّا از آلت تناسلی زن نام برده بود که من بازتابِ چنين گويشی را در اين صفحه نمی‌پسندم. مجبور شدم پاکش کنم، امّا وجدانم اين‌قدر آزارم داد تا اين چند خط را نوشتم.
شاید هم دارم بسته عمل می‌کنم؟ نمی‌دانم! به هر رو، قواعدی برای خودم دارم که دوست دارم دوستانم رعایت کنند تا یک‌وقت عکس‌العملم موجب رنجش‌شان نشود.
انگار روزنامه‌ی شرق را بسته‌اند. خب ببندند! بايد بنشينيم عزا بگيريم؟ یک روزنامه نیمه حکومتی چه ارزشی دارد؟ کشوری که جرايد صد سال پيش‌اش (دوره‌ی مشروطه تا رضاشاه) پرمحتواتر و بازتر از امروزِ روزش باشد، همان بهتر که روزنامه نداشته باشد.

دوستی -که تا بخواهيد طبع طنز دارد- آمده وضعیت روزنامه‌نگاری ايران را با آلمان مقايسه کرده و گفته است اگر چنين حادثه‌ای در آلمان اتفاق می‌افتاد، جامعه چنين و چنان می‌کرد. آخر قربانت گردم! مقایسه باید بستر مشترک و يک‌جور پایه‌ای داشته باشد یا نه؟ همین‌طور الله‌بختکی که نمی‌شود دوتا چيز را کنار هم گذاشت و سنجيد! جامعه‌ای جهانِ سوّمی در قعر دوزخ چه ربطی به يکی از پيشروترین ممالک جهان دارد؟
وقتی که واقعيت را به خاطر "حس تحقير" مخفی کنيم و در تخيل‌مان روی وضع موجود سرخ‌آب-سفيدآب بمالیم که ترکيب کريه‌اش را کسی نبيند، گند کار که از يک‌گوشه دربياید، آن‌وقت است که دست‌وپای‌مان را بدجور گم می‌کنیم. ولی متوجه نيستيم که بخش عمده‌ی تقصير گردن خودمان است که همه‌اش به خودمان و ديگران دروغ گفته‌ایم و گنداب را بوستان نشان داده‌ایم. مرداب مگر با دوتا نيلوفر گلستان می‌شود؟

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

مشاهده‌ی من از سنگسار (و اعدام)

سال 67 بود. ماه‌اش يادم نيست. رفته بودیم دیدن اقوام به گوهردشت. با مادرم زدیم بیرون تا قدمی بزنيم. هوا تا دل‌تان بخواهد مطبوع و سرخوش بود!
در يکی از خيابان‌های شماره‌ای آن‌جا، در خرابه‌ای، جمعيت انبوهی حاضر بود، طوری که می‌شد از دور آن‌را ديد. صدا هم بود: فريادهای مردی که به خطابه می‌ماند. مثل هر آدمی، کنجکاو شديم که بفهمیم قضيه چيست. راهی شديم.
تريبونی ساخته بودند و مردی ميان‌سال، با ته‌ريشی کوتاه، پشت آن، با کلماتی خشن و آتشين، از جنايت‌های دو همدست می‌گفت: يک زن شوهردار ميان‌سال، و يک پسر خيلی جوان (حدوداً بيست ساله). می‌گفت که اين‌ها با هم رابطه‌ی جنسی داشته‌اند و بعد که وجود شوهر را -برای ادامه‌ی ارتباط‌شان- مزاحم می‌بينند، او را می‌کشند و می‌برند جاده‌ی چالوس آتش‌اش می‌زنند تا کسی هويت‌اش را تشخيص ندهد. می‌گفت: "من جرم اين‌ها را برای شما مردم می‌گویم که يک‌وقت فکر نکنيد بی‌گناه می‌کشيم‌شان"!(نقل به مضمون) تازه دوزاری‌مان افتاد که با پای خود آمده‌ايم به تماشای "ضيافت مرگ". گاهی کنجکاوی برای انسان خيلی گران تمام می‌شود!
به جمعيت هر لحظه افزوده می‌شد. سيل آدميزاد بود که می‌آمد. خرابه که هيچ، خيابان هم ديگر پر شده بود. ما خودمان را در ميان ازدحامی می‌ديديم که هيچ راه گريزی از آن نبود. بدتر از آن، به‌جبر، جايی قرار گرفته‌ بودیم که به "کانون جنايت" خيلی نزديک بود.

اعدام
اوّل جوان را آوردند. آن‌ جوانی که من ديدم، قبل از اعدام مرده بود! جنازه‌ای بود متحرک که جهيدن خون زير پوستش نمی‌ديدی. ايستاد پای چوبه. چند پاسدار که هنگام ايراد کيفرخواست، با سرعت در حال علم‌کردن بساط "ضيافت" بودند، زودی طناب را انداختند به گردنش. آن‌زمان مثل امروز نبود که برای شناخته‌نشدن کيسه بکشند سرشان؛ اعدام‌کردن افتخاری بود اجتماعی و در واقع اجرای فريضه‌ای دينی بود. تيک‌تاک لحظات پايانی را می‌شنيدی. قلبم داشت در سينه می‌ترکيد و چشم‌هام داشت از حدقه بيرون می‌زد. من و مادر دست هم را محکم چسبيده بوديم. آخر ما آن‌جا چه‌کار می‌کردیم؟!
ناگهان صدای حاکم شرع -خطاب به خانواده‌ی مقتول- بلند شد: "برای دفعه‌ی آخر، پدر مجرم طلب بخشش کرده و حاضر است هر مبلغ که خونبها باشد، بپردازد".(نقل به مضمون) آن‌طور که از قرائن پيدا بود، پسرک از خانواده‌ی متمولی بود و مردم می‌گفتند پدرش بازاری، متدیّن و از حاميان مسجد گوهردشت است. خلاصه که خانواده‌ی مقتول قبول نکردند. نه اين، که برادر مقتول خود شخصاً چارپايه را از زير پای پسرک کشيد... و جانی فرو ریخت.
وقتی که به‌دار شد، از ازدحام، مخلوطی می‌شنيدی از الله‌واکبر و عربده‌هايی پرناسزا که به سوی "اين جنايتکار زناکار" پرتاب می‌شد. هوا سنگين و آلوده بود.
پسر بالای دار، کم‌ترین تکانی نخورد. فقط پوستش رفته‌رفته تيره شد. دست‌هايش از پشت بسته بود و گردنش کج... و کج ماند. یکی از انگشت‌هایش می‌زد؛ فقط چندباری. شلوارش خيس شده بود. تنش تاب نداشت که سَرِ نگه‌داشتن جان بجنگد؛ به سرعت و راحتی جان‌باخت.
از مردنش مطمئن که شدند، او را پايین کشيدند. باز فريادهای الله‌واکبر و ناسزا بلند شد. اين‌قدر ادامه يافت که حاکم شرع صدايش درآمد و مردم را به سکوت دعوت کرد. آخر وقت تنگ بود!

سنگسار
زن را در ملافه -يا کفن- سفيدی پيچيده بودند و دو مرد او را بر زمين می‌کشيدند. در اسلام، دست‌زدن به تن زن نامحرم حرام است، امّا اگر جداره‌ای روی تن باشد، مانعی ندارد. امّا چه فرق می‌کرد؛ جنازه با زنی که لب پرتگاه سنگسار است چه فرقی دارد؟
زن را در چاله‌ای که از قبل مهيّا شده بود فرو کردند و دورش خاک ريختند. همه‌ی اين‌ها چند لحظه بيش‌تر طول نکشید. از بدو ورود زن به صحنه، موج تنفر بود که به چارديواری "ضيافت مرگ" می‌کوبید و چنان فضا را انباشته بود، که بين واقعيت و سرسام، مرزی نمی‌ديدی. دقايق کوتاهی باز به سخنان حاکم شرع گذشت. در اين ميان می‌ديدی که مردم پيش‌دستی کرده، قبل از فرمان، در حال جمع‌کردن سنگ هستند!
دستور آمد که بزنيد! پرواز کلمه هنوز به مردم نرسيده بود که سنگ اوّل -چرخان- به شقيقه‌ی زن نشست. سرخی، به آرامی بر سطح سفيد کفن پهن شد. مردم، مثل کوسه‌ای که خون ببيند، هيجان‌زده و هيستريک، با دهان‌هايی کف کرده، نفرین‌کنان و ناسزاگويان، در مسابقه‌ی هدف‌گيری از هم پيشی می‌گرفتند. تا به‌حال چنين همکاری‌ خشونتبار و يکرنگی‌ای در مردم نديده بودم!
زن با همان چند سنگ اوّل جان داد و راحت شد. امّا مگر مردم پر از نفرت ول‌کن بودند؟ مگر زن شوهردار زناکار حق زندگی دارد؟! برای توده نادان، انتقام فرصتی‌ست که باید غنيمت شمردش...

هر طور بود، خودمان را از کانون جنايت جمعی بيرون کشيديم. مادرم به‌آرامی گريه می‌کرد؛ من ماتم برده بود و هيچ‌جور نمی‌توانستم ذهن بهت‌زده‌ام را منظم کنم. سهمگينی فضای خشونت و جنون، چيزی از اعتماد به نفس‌ در ما باقی نگذاشته بود. از درون فرو ريخته بوديم. پاهای‌مان داشت ما را هر جا که خودش می‌خواست می‌برد. تا خانه هيچ به هم نگفتيم. در خانه هم هيچ نگفتيم. فوراً از اقوام خداحافظی کرديم و برگشتيم تهران، با کوله‌باری از خاطره؛ خاطره‌ای که پس از هژده سال، هم‌چنان کابوس شب‌های‌مان است.

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

ريشخند مرگ

تصويری که بر پيشانی يادداشت قبلی چسبانده‌ام، بيش از باقی تصاوير اعدام‌ها بر من اثر گذاشت. بی‌حاشیه بگويم: تصاوير دیگر چيزی بيش از تکرار مکررات نبودند؛ به‌-دار-آویختن در ملأ عام در ايران ما حکايت غريب و جديدی نيست. امّا تصوير آن جوان در نوع خود يکتا بود و پيامی داشت مختص به خود.
نه جوانِ اعدامی را می‌شناسم، نه حکايتش می‌دانم و نه می‌دانم به چه کرده -يا ناکرده- به دار آويخته‌اندش؛ آن‌چه تکانم داد امّا واقعيتی بود که بايد برشمرد: به یاد ندارم که در عمرم دیده باشم کسی چنين مرگ را به مسخره گرفته باشد! جوانی پای دار، طناب به گردنش، می‌داند که لحظات پايانی را می‌گذراند و هر آن -ناغافل- زير پايش خالی خواهد شد و دردناک جان خواهد کَند... با اين حال، به خويشی، دوست يا آشنايی دست تکان می‌دهد، آن‌هم با لبخندی بر لب!
به ریشخند گرفتن مرگ ظالمانه، استقبال از مرگ نيست؛ نوعی دهن‌کجی است به آن. البته اين‌هم خودش توصيف است نه تعريف. راست‌اش، تعريفِ دقيقی از آن ندارم که با واژه در قالب جمله بريزم.

و نکته بی ربط:
استقبال از مرگ، خودجان‌ستانی است. هر چند ما انسان‌ها بدون اين‌که خود بخواهيم به اين جهان پرتاب شده‌ايم، خودکشی برای بعضی راهِ حلّی تواند بود برای رسيدن به پايانی خودخواسته*. در واقع خودکشی، رنگ‌پاشيدن است بر طرح سرنوشت؛ بريدن ريسمان جبر و تقدير آدمی‌ست. البته آن‌چه می‌گويم، نه تبليغ خودکشی، که نگاهی‌ست دگر به محتوی آن.

توضیحات
* آرتور کسلر (Arthur Koestler) نويسنده‌ی مجار که در لندن خودکشی کرد، نايب‌رئيس تشکيلاتی بود به نام Exit. اين تشکيلات، اين باور را نشر می‌داد که "آدمی چون در تولّد خويش حق انتخاب نداشته، بايستی مرگ را در کنترل خويش داشته باشد و زمان آن‌را خود شخصاً تعيین کند".

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

و سنگسار...


تقريباً همه‌ از سنگسار شنيده‌اند یا آن‌ها که دل‌اش را داشته‌اند، صحنه‌های آن را در اينترنت ديده‌اند. با این وجود، تعداد بسيار اندکی هستند که خود در صحنه حضور داشته و از نزديک شاهد سنگسار انسانی بوده‌اند. شوربختی اين‌جاست که من يکی از آن‌ها هستم!
سرنوشت اين بود که از بدشانسی یکبار مراسم سنگسار زنی را از نزديک ببينم! البته تنها اين نبود: هم‌خوابه‌ی او را نيز پس از تحمل صد ضربه تازيانه، همان‌جا به دار آويختند.

هيچ‌وقت دوست نداشته‌ام راجع به اين جنایت حکومتی با کسی حرف بزنم، چه رسد به اين‌که مکتوب‌اش کنم، ولی پس از جريان اعدام‌های اخير، ندايی از درون به من نهيب زد که شرح ماوقع -دقيقاً آن‌طور که خود نظاره کرده‌ام- را بنويسم. شايد امشب يا فردا این کار را کردم.

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

یادداشت تکان‌دهنده!

دوستی دارم که گه‌گداری اگر مطلبی دندانگير، خواندنی‌ای، چيزی به چنگ‌اش بيافتد، در زرورق مهر می‌پيچد و با ايميل حواله می‌کند. ديروز لينکی فرستاده بود و در قسمت توضیح نوشته بود: "يادداشت تکان‌دهنده"! نوشته از نيما راشدان بود. بحث محوری نوشته سر شيوع گرفتن فيلم با موبايل، موقع هم‌خوابه‌گی‌ بود و پخش آن در ناکجاآباد نت. از شما چه‌پنهان: اين موضوع مرا تکان نداد که هيچ، شگفت‌زده هم نکرد! در ملکی در قعر جهانِ سوّم که با شورش شخم زده شده و پايه‌های اخلاقی-هويتی جامعه‌اش ويران شده و نيز سکس در فرهنگ و مذهب آن تابو است، عمل جنسی طبعاً بايستی يک ناهنجاری -يا همراه با ناهنجاری- باشد. جامعه‌ی سالم جامعه‌ای‌ست که در آن ارتباط جنسی آزاد و انتخاب همبستر دلبخواه باشد؛ در غير اين صورت، بيرون‌زدن ناهنجاری جنسی امری‌ست کاملاً قابل پیش‌بينی. بنابراين، آن‌چه نيما راشدان در يادداشت احساساتی خود - با آب‌وتاب- نقل می‌کند، تنها کسانی را برمی‌انگيزد و متعجب می‌کند که در تخيل ايرانی پرورده‌اند، دهه‌ها جلوتر از ايران واقعی. اين‌گونه نوشته‌ها از قلم کسانی‌ست که باور دارند اگر ساختار سياسی ایران عوض شود، ظرف چند سال شاهد سوئيس ديگری در قلب خاورميانه خواهيم بود!

نوشته‌ی راشدان هر چه بود، اين خاصيت را داشت که من را به جست‌وجوی چند دقيقه‌ای در اينترنت -پيرامون همان موضوع- وادارد. نتيجه: ماشين‌های جست‌وجو من را به سايت سکسی جيگر -که می‌گويند از توليدات فرهنگی حسين درخشان است (دروغ يا راست، گردن گوينده‌اش)- پرتاب کردند. در آن چندتايی از فيلم‌های پورنوی خانه‌گی بود که مرد بدون اين‌که از زن اجازه بگيرد، از او فيلم گرفته بود و بعد هم گذاشته بود روی نت. طبعاً، تصوير خود مرد در فيلم نبود. از لهجه‌ی "بازيگران" می‌شد فهميد داخل ايران‌اند. برای ما که خارج از کشوريم، تشخيص اين تفاوتِ گويشی سخت نيست.

امّا همه‌ی این مقدمه برای اشاره به اين واقعيت است که انگيزه‌ی اين‌گونه اعمال، دقيقاً پايه در فرهنگ ايران ما دارد. در فرهنگ عامه، خوابيدن با يک دختر و بعد بردن آبروی او نشانِ "زرنگی" پسر است. اصلاً پسرها کلی کوشش می‌کنند که به نتيجه برسند تا دختر را بياندازند سر زبان‌ها. هر کس نيز برای خودش ليستی دارد از آن‌ها که "تقه‌شان را زده" و هر چه ليست بلندبالاتر باشد، فرد هم لابد زرنگ‌تر است. جاهل‌ها نيز رسمی داشتند به اين ترتيب که وقتی پسربچه‌ای را بلند می‌کردند، بعد از تجاوز به او، خراشی با تيزی روی باسن‌اش می‌انداختند. اين خط چون "داغ ننگ" بر آن فلک‌زده می‌ماند تا حکايت آن دقايق پررذالت را برای آيندگان ببرد و خلاصه آن کس ديگر نتواند جايی سر بلند کند.

نشانه‌شناسی فرهنگی، ريشه‌ی اعمال عامه را برای بيننده روشن می‌کند و او را به‌جای افتادن در حجم احساسات، در مقابل پايه‌ی حرکت‌ها و رفتارها می‌نشاند تا بداند هر کرده، از کجا آب خورده.

ميان دو کرانه

به عنوان شهروند دو سرزمين، تمام مدّت ميان دو "بود" دست‌وپا می‌زنیم. "بود" نخست خاطره‌ی سرزمینی‌ست که حتّا برای لحظه‌ای گريبانم را ول نمی‌کند؛ دوّمی زيستگاهِ کنونی من است. در زيستگاهم، يادِ روزهايی که در خانه‌ی پدری بر من گذشته‌ است، گاه‌وبی‌گاه، بدون مقدمه و اغلب ناگهانی، از چهارراه ذهنم می‌گذرد و ردّی ديگر می‌گذارد. تا به حال با هيچ ابزاری نتوانسته‌ام اين ردها را -که گاه به رویا و گاه به کابوس می‌مانند- پاک کنم. نه اين، که هر روز هم بر خط‌خطی آيينه‌ای که باید نماد و جایگاه آسودگی باشد، اضافه می‌شود...
ميان دو کرانه زيستن کار هر کس نيست. امّا اجبار است؛ تحميل است. شرّی‌ست ناخواسته به گردن آدم‌هايی چون من. از آن راه گريزی نيست... لااقل کار من نیست. بايد با‌ آن کنار آمد. اين هم نمی‌شود! تنها کاری که می‌شود کرد، نوشتن آن است.
...