یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

وبلاگ را همان که هست ببينیم

1- وبلاگ‌نویسی بی‌شباهت به استمناکردن نیست؛ فرد وقتی چيزی گيرش نمی‌آید، آستينی بالا می‌زند و دست‌به‌دامان دست‌های مبارک می‌شود! و امّا توجه داشته‌ باشيم که استمنا هم -به هر حال- کاربرد و ارزش ويژه‌ی خودش را دارد.
به تجربه‌ دریافته‌ام که انسان موقعی وبلاگ می‌نويسد که کار مهم‌تری برای انجام نداشته باشد. به همین خاطر، وبلاگ‌نويسی نوعی "مشغوليت" است نه "کار". حال حسابش را بکنید: اگر "مشغوليت" به "کار" تبديل شود، فاجعه است که دارد محکم به در خانه‌ی آدم می‌کوبد!

2- با وبلاگ می‌شود وقت گذراند، فکر و انديشه را بازتاباند، تفريح یا حتّا دعوا کرد، امّا قطعاً به درد انقلاب‌کردن نمی‌خورد! توقع زيادی‌ داشتن از وبلاگ معضلی است که در گوشه‌گوشه‌ی این شهر شيشه‌ای به چشم می‌خورد. این مشکل از بی‌توجهی به حدودِ تأثير و ظرفيت و کلاً عدم شناخت از پدیده‌ی وبلاگ سرچشمه می‌گیرد. دليلش البته نادانی فرد نيست؛ فرد وقتی دست خودش را خالی می‌بيند، به چيزی پناه می‌برد و به آن دل می‌بندد و از آن -در ذهن خود- "چيز"ی می‌سازد که با واقعيت ماهيتی آن هيچ نمی‌خواند. همين است که بعضی از بلاگرها به وبلاگ‌ خاصيت‌هایی را نسبت می‌دهند که اصلاً‌ در دايره‌ی وبلاگ نمی‌گنجد و همين است که زندگی پای آن می‌گذارند و می‌گذرانند.

3- وبلاگ از لحاظ ماهيت يک "شتر-گاو-پلنگ" است. مثلاً وبلاگ رسانه‌ای است که هيچ‌وقت نمی‌تواند وزن یک رسانه‌ی واقعی را داشته باشد. وبلاگ‌ها می‌توانند دور هم بنشينند و شبکه یا باشگاه ایجاد کنند (که کرده‌اند)، امّا پراکندگی و بی‌مرزی ذاتی وبلاگ -و گاه ناشناخته‌گی بلاگر- این امکان را نمی‌دهد که بلاگر به نقش یک عضو شناخته‌شده‌ی شبکه یا باشگاه درآید. از این رو، چنين اعتباری نیز برای وبلاگ نمی‌توان قائل شد.

4- می‌شود پيکان را نوسازی کرد یا که اصلاً فروخت و ماشين بهتری خريد، مثلاً بنز، امّا اين‌که توقع داشته باشيم بنز مثل بوئينگ 747 مسافر بزند و پرواز کند ديگر از آن حرف‌هاست!

از این دست سخن بسيار می‌شود راند؛ کوتاه این‌که: شناخت ظرفيت وبلاگ کمک می‌کند که به جای خیال‌بافی‌های ناکجاآبادی، قد آن را همان اندازه که هست ببينيم.

شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴

تقدیم به سردمدار و ميدان‌دار جميع آشوب‌ها: [+]
امروز خواستم هوای سری عوض کنم، سری زدم به وبلاگ‌شهر، امّا به دقيقه نکشيده بود که فلنگ را بستم و خلاصه دنده‌عقب دِ درّو! چشم‌تان روز بد نبيند؛ چه آشوبی بود آن‌جا: لنگه‌دمپايی بود که سمت هم پرت می‌کردند، يکی از آن بالا سطل زباله‌اش را روی سر رهگذرهای بدبختِ از همه‌جا بی‌خبر خالی می‌کرد، آن ديگری ماش ريخته بود توی دهانش با لوله‌خودکار می‌زد توی چشم بچه‌های مردم، آن يکی زنگ در خانه‌ها را می‌زد و در می‌رفت، يکی لاستيک ماشين و راننده‌اش را با هم پنچر می‌کرد، بعضی‌ها هم به ياد انقلاب بزرگ ملّت ايران کُک‌تل‌مولوتوف می‌انداختند توی حيات (با "ط" بخوانيد) ملّت... يک بابایی هم آن‌طرف‌تر، از عشق آرتيست‌بازی، داشت نقش "ديوار" را در فيلم بهروز وثوقی بازی می‌کرد که جماعت بشاشند رويش! خلاصه که خر تو الاغی بود آن‌جا...
امّا خودمانيم،‌ توی راه برگشت، همين که قدم‌هايم را تند کرده بودم و هی سر برمی‌گرداندم و نگاه می‌کردم به "ميدان جنگ"، يک‌جورهایی ته دل خوش‌خوشانم می‌شد. يعنی چطوری بگويم: اين وبلاگ‌شهر -یا وبلاگ‌ستان یا وبلاگ‌آباد یا هر کوفت ديگری که هست... يا به قول اين رفيق‌مان «برره مجازی»- بی زد و خورد بی‌مزه‌ است؛ کتک‌کاری اصلاً نمک و فلفل این خراب‌آباد است. يعنی همين خر تو الاغی‌اش است که بهش جذابيت می‌دهد و آدم را می‌کشد به سمت‌اش. خلاصه که زندگی بی هيجان فطير است!
...دوستان متشکريم!

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

یادی از آن دوران...

راهکار دختربازی در دوران ما –وقتی مثلاً پانزده-شانزده‌ساله بودیم- اين بود که دم تعطيلی مدارس یا موقع امتحانات ثلث‌ها، می‌رفتیم نزديک مدرسه‌ی دخترانه محل (یا جاهای ديگر) می‌پلکيديم و کشيک می‌داديم. بعد وقتی دختری را که از قبل نشان کرده‌ بوديم پيدايش می‌شد، دنبالش –با حفظ فاصله- راه می‌افتاديم تا برود به جایی خلوت‌تر. آن‌وقت نامه‌ای را که برايش نوشته بودیم یا می‌دادیم به دستش، یا اگر کم‌رو بوديم، می‌انداختیم سر راهش. دختر هم اگر خوشش می‌آمد از ما برش می‌داشت، اگر هم نه لگدش می‌کرد و می‌گذشت! بزرگ‌تر که شدیم، "شماره‌دادن" –و گاهی گرفتن- هم به برنامه اضافه شد. ديگر چندان لازم نبود که کسی را از قبل نشان کنيم؛ همین که می‌رفتیم اطراف مدرسه و کسی چشم‌مان را می‌گرفت، پر می‌کشيدیم به سویش!
حالا چرا سر دل را باز کردم و این‌ها را ريختم بيرون؟ القصه، ديروز در جمع کوچکی حضور داشتم که ایرانی‌اش فقط من بودم. جمع بین سی و خورده‌ای تا چهل و خورده‌ای سن داشت. همگی داشتيم تجربيات "تين‌ایجری‌"مان را برای هم تعریف می‌کردیم. نوبت به من که رسيد، داستان بالا را –به همراه چند مثال و تجربه- برای‌شان بازگو کردم. در همین حين بود که ديدم دارد روی سر حضّار محترم دو تا شاخ تيز سبز می‌شود، آخر فکر نمی‌کردند که در ايران هم بعله!
- «واااووو! چقدر نوجوانی شما رويایی و کلاسيک بوده! خوش به حالت مجيد»!
اگر سر و کارتان به گشت‌های ثارالله -که توی لندکروزهای 4WD (به قول رفقا: چهار ولگرد ديوث!) -که در کوچه‌پس‌کوچه‌ها جولان می‌دادند تا طعمه‌ای گيرشان بياید و لت‌وپارش کنند- می‌افتاد، صحنه البته "کلاسيک‌تر" می‌شد!

آدم در تورنتو دنیای متفاوت انسان‌های متفاوت را تجربه می‌کند. این‌جا هفتاد و دو ملّت را در خود جا داده. داشتن دوستانی از ديگر مليّت‌ها و نژادها غنيمتی‌ست برای آموختن و به شراکت گذاشتن آن‌چه بر ما رفته است...

دو نگاه به عشق: نقد تطبیقی نگره سعیدی سیرجانی با رضا براهنی

اين نقد با نگاهی روانشناختی-طبّی به شعر دشنه‌ی رضا براهنی می‌نگرد، به جز پاراگراف آخر که عناصر شعری آن‌را به سنجش می‌کشد. از زاويه‌ی ديگری نيز امّا می‌شود به اين‌گونه اشعار نگريست: زاويه‌ی "فرهنگی-اجتماعی".
کاری که سعيدی سيرجانی در سيمای دو زن می‌کند، نقد تطبيقی دو اثر از يک شاعر است: ليلی و مجنون و شيرين و فرهاد از نظامی گنجوی. اگر هنرمندی شاعر و بازنمود و تشريح آن توسط سيرجانی در اين است که عشق را همان‌طور که در بستر فرهنگی مشخص خود روئيده نشان می‌دهند
بر اساس سنجش جانمايه‌دار سيرجانی، هنرمندی نظامی در اين است که عشق را از بستر فرهنگی-اجتماعی آن جدا نمی‌کند و دقيقاً با عناصر بومی خود به‌تصوير می‌کشد. يعنی هر چند اين‌دو اثر نظامی از لحاظ تخيل و ايده‌آل رمانتيک هستند، امّا از لحاظ عناصر شعری و رخدادهای طبيعی پا در واقع‌گرايی دارند. بنابراين، سرگذشت دو زوج عاشق در دو ديار -یکی عرب و ديگری ايرانی (شمال ايران)-، طبعاً به دوگونه‌ی متفاوت است؛ داستان عشق‌شان نيز در دو راه گوناگون رخ می‌دهد؛ سرانجام این‌دو عشق نيز باز وابسته‌ی کاملی است به همان شرايط.
در باره‌ی "روان نثر" و "تنيدگی فکر و زبان" امروز ما همه می‌دانيم که بر خلاف ادعای مارکسيست‌ها، زبان صرفاً "وسيله‌ی ارتباطی" نيست، بل‌که اساساً ساختمان فکر انسان در بستر زبان شکل می‌گيرد. به عبارتی، واژه نه تنها کوچک‌ترین واحد متن، بل‌که خشتی از ساختمان فکر است. اين خود يکی از دلايل گوناگونی فکر در آدميان است. در مقابل، به‌کار‌گيری زبان ويترينی است که درونمایه فکر و روان انسان را به نمايش می‌گذارد... و اين نوعی آميخته‌گی و ارتباط دوطرفه است.

بر اساس توضیحات بالا، اگر رضا براهنی مدعی می‌شود که جمله يا مصرع «به قصد كشت می‌زنم بلند نوک دشنه را به خود» "عاشقانه" است، به اين دليل است که باور دارد عشق همين است! در واقع شعر که جوششی درونی‌ست، چنين از روان "شاعر" جاری می‌شود و پرده برمی دارد.

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴

2006

Happy New Year!
So, happy new year folks! I wish you all the best in this new year! Hopefully the things gonna be all right for every one of us in 2006. Let see!

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴

عنوانش را خودت بگذار!

من اصلاً قصد و حوصله‌ی بررسی قضيه‌ی رخوت، یا چه‌می‌دانم شدّت و حدّت در وبلاگشهر را ندارم. اين را گفتم تا از یادداشت قبلی یک‌وقت برداشت نشود که چنين خیالی دارم. البته این به آن معنا نیست که حالا دنیا معطل مانده که مثلاً یکی مثل من آستین بالا بزند!
این‌جا هم مثل بقیه‌ی جاها یک‌موقع آشوب است، يک موقع گُر گرفته، يک وقت گَر شده، وقت ديگر سوت و کور است و خلاصه هر روز یک سازی می‌زند. در کل اهمیتی هم ندارد. خلاصه که وبلاگ برای آدم‌هایی‌ست که انگيزه‌ی نوشتن دارند (حالا بلدند بنويسند یا بلد نيستند مهم نيست؛ نمره که نمی‌دهند!) و یک‌جورهایی هم دوست دارند با جماعت رابطه برقرار کنند. یعنی خودشان را ابراز کنند و خودی نشان بدهند (منظورم البته مثبت است).
طرف دارد منفجر می‌شود؛ خودش را می‌خواهد خالی کند؛ وبلاگ می‌نویسد. طرف مثل ارشميدس می‌خواهد "کشف‌"اش را جار بزند؛ رو می‌آورد به وبلاگ. کس دیگر تنهاست، آن‌ديگری می‌خواهد جنس مخالف تور بزند، کس دیگر آلوده‌ی فرسایش دنیای سیاست است، آن‌دیگری بدبختِ آوارگی در جایی‌ست، حال فرق نمی‌کند دنیای واقعی باشد یا مجازی، یکی هست که در دنیای واقعی توی سرش زده‌اند، حالا این‌جا می‌خواهد تنبان ملّت را بدرد... همه‌ وبلاگ می‌زنند. تعدادی هم اندوخته‌ای فکری دارند و می‌خواهند تقسیم‌اش کنند با جماعت... این‌ دسته البته زود دم‌شان را می‌گذارند روی کول‌شان و از همان راهی که آمده‌اند دنده‌عقب برمی‌گردند و خودمانی‌اش این‌که می‌زنند به چاک معرفت، چون سخت نیست که بفهمند وبلاگ‌شهر جای تولید و عرضه‌ی اندیشه‌ی جدّی و منسجم نیست.(شاید هم هست و ما نمی‌دانیم؟!)
آدم، آدمی که تا حدّی شعور دارد، در وبلاگش مرتب در حال تمرین راه‌وروش‌های مختلف است. یک موقع حرف‌های جدّی می‌زند، يک‌وقت تند می‌شود، وقت ديگر طنازی می‌کند... و خلاصه نواهای مختلف ساز می‌کند تا ببیند کدامش بهتر می‌رقصاند. یک‌موقع هم هست که این نواها به‌جای رقصاندن، ملّت را به گریه می‌اندازد! خلاصه همین است که هست. آدمیزاد که نفس می‌کشد و دست و پا می‌زند، دنبال راهی است برای "گفتن". این جماعتی هم که به وبلاگنویس مشهورند، دارند بالاخره می‌گویند ديگر؛ حالا چه می‌گویند بماند!
خلاصه که کريسمس مبارک!

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

رخوت در وبلاگستان و باقی قضایا

عرض شود این بحث "رخوت در وبلاگستان" و از این حرف‌ها، از آن بحث‌هایی‌ست که کک به تنبان من می‌اندازد برای شرکت در آن، اما در کنارش، حال و حوصله می‌خواهد که بنشینی و هر چه در این باره نوشته شده را بخوانی و بفهمی چه گذشته. تازه بعدش باید فکرت را مرتب کنی و برداشت‌ها و باورهایت را سامان بدهی تا بشود عرضه‌شان کرد. بعد هم تایپ نوشته و ويرايش‌اش و باقی بدبختی‌های نوشتن... از آن طرف، از آن‌جا که این‌جانب بنده خودم از جمله "رخوتيون" هستم، این حق را برای خودم محفوظ می‌دارم که دلایلم را بگویم، اما بدبختی اين‌جاست که خودم هم از این دلایل به‌طور دقیق آگاه نیستم! رخوت که به جان آدم افتاد و انگيزه‌اش را کُشت، دیگر لزومی ندارد که پيه‌سوز دست گرفت و دنبال دلایل ماجرا گشت.
خلاصه همین است ديگر؛ گاهی امکانش را داری و سرِ دماغی و چيزکی می‌نويسی، گاهی هم چرخ انگيزه‌ات پنچر است و يک‌جورهایی نوشتن‌ات نمی‌آید...
در این باره هزار و یک حرف و حديث هست برای گفتن؛ نمونه‌ی نقدش: طرز تلقی جامعه‌ی ما از "شبکه" عميقاً اخلاقی (سنتی) است و اصولاً مفهوم جامعه‌شناختی آن را نمی‌دانیم و به همين خاطر به جای پذيرش آن، در مقابل‌اش موضع می‌گیريم. نزد ما، جمع‌شدن عدّه‌ای وبلاگ‌نويس در حلقه‌ای مجازی و ارتباط آن‌ها به "مافيا" تعبير می‌شود؛ تفسير ما از بده‌بستان آن‌ها، "نان‌قرض‌دادن" است! همین شده که کسی جرئت نمی‌کند نسبت به ديگری اظهار علاقه کند، چون می‌ترسد فردا بگویند که شده "نوچه‌"ی طرف. خلاصه مسئله‌ی ما دست‌وپازدن در زنجير سنت و اخلاقی است که ديگر در دنیای مدنی -که پایه‌اش ارتباط قاعده‌مند است- پذيرفتنی نیست و کارکردش فقط ایستایی، فرسایش و چرخيدن دور خود است.
حوصله‌اش بود، باز هم در این باره می‌نویسم.

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

درباره‌ی "سنگام" از مهرنوش مزارعی


سنگام اثر مهرنوش مزارعی نخستین قصه‌ از مجموعه داستان غریبهای در اتاق من* است که در فرم روایی-خاطرهنویسی با ملاط سمبلیزم نوشته شده است. این قصه را دو شخصیت می‌سازند، دو همکار، دو زن، یکی ایرانی و ديگری هندی که اولی حکایت دومی بازمی‌گوید. زن هندی (شالپا) شوهرش را از دست داده و با خاطره‌ی او -شاید بهتر است گفت در خاطره‌ی او- زندگی می‌کند. اتاق کار او پر است از عکس‌های شوهر سابقش و هر چه می‌گوید در داِیره‌ی خاطرات مشترک‌شان می‌گذرد. سپس زن با مردی دیگر آشنا می‌شود و مرد نو جایگزین قبلی می‌شود.
نویسنده با بهره گرفتن از نام و مضمون فیلم هندی سنگام -که خود انتخابی تمثیلی است و در آن زنی در بین عشق دو مرد گیر می‌کند و جبر زندگی سرنوشت او را رقم می‌زند- به عصر حاضر و دنیای مدرن و ماشین (آمریکا) وارد می‌شود و این‌بار زنی کارمند و تحصیل‌کرده با ظاهری مستقل را در همان قالب بازسازی می‌کند. در آخر، با کمک‌گرفتن از سمبلیزم، مثلاً سنگ سیاه بار که سمبل سنگ قبر است («تصویر محوی از سان‌جی بر سنگِ سیاهِ بار افتاده بود») و همبسترشدن خیالی راوی با شوهر مرده‌ی زن هندی که در واقع "همبستری وداع" یا "آخرین بوسه" است یا نوشیدن شراب در جام‌های خیلی مخصوص شوهر (گذشتن از مرز ممنوع و خط قرمز او)، آخرین سنگر حیات ذهنی او را می‌شکند.
تصویری که از شخصیت زن هندی در داستان ارائه می‌شود، تصویر "زن بی‌اختیار" است. شوهر هر چند مرده است، اما در جای‌جای داستان چون روحی سرگردان حضوری سلطه‌گر دارد. سانجی نماد فرهنگ سلطه‌گر و شالپا ضلع دیگر معادله و در واقع نماد سلطه‌پذیری و تابعیت است. پیرو باور به تناسخ، این فرهنگ از کالبدی به کالبدی دیگر روان است و چون موضوعی درونی است، مکان و موقعیت چندان تاثیری در تبلور آن ندارد. از این رو، هندی‌بودن شالپا و حضورش در مسیر تناسخ، خود نمودی دیگر از سمبلیزم در این داستان است.
سنگام حکایت بازتولید ذهنیت جبرگرا و زن سنتی در مناسبات دنیای مدرن است. علاوه بر آن، نشان می‌دهد که سیطره‌ی فرهنگ چگونه می‌تواند انسان‌ها را در هر موقعیتی که باشند از اختیار تهی کند: سیطره‌ی فرهنگ چون موضوعی درونی و روان‌شناختی، جایگاه زن و مرد و موقعیت‌شان را در قبال یک‌دیگر تعیین می‌کند و تعریف هر یک را تنها در این چارچوب ممکن می‌سازد.

*شناسه:
مزارعی، مهرنوش؛ غریبهای در اتاق من. تهران: آهنگ دیگر، 1382.

برداشت من
با مهرنوش مزارعی با قصه‌ی یک فیلم خوب آشنا شدم که در فصلنامه‌ی "باران" منتشر شده بود. زبان بی‌پروا و شعور نویسندگی‌اش نظرم را گرفت. با خواندن سه مجموعه‌ی خاکستری، غرِيبه‌ای در اتاق من و کلارا و من دریافتم که علاوه بر این‌دو خصلت ادبی، ایجاز و آزمودن فرم‌های گوناگون نیز پایه‌های دیگری از کار او هستند.
فردا ساعت 5 تا شش (به وقت شرق کانادا) با او گفت‌وگوی رادیویی دارم که می‌شود از طریق اینترنت آن را شنید.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۸۴

گفت‌وگوی راديویی با مهرنوش مزارعی

میهمان اين هفته‌ی برنامه‌ی رادیویی‌ام قصه‌نویس ارجمند، مهرنوش مزارعی خواهد بود. دنیای قصه‌های مزارعی –تا آن‌جا که از سه‌ مجموعه‌قصه‌اش دریافته‌ام- دنیایی زنانه و مدرن است. شاید همین نگاه جهانی و پس‌زننده‌ی فکر سنتی و ایلی کار او را از خیلی‌ها متمایز کند.
زبان قصه‌های او بی‌پرواست و از پیچیدگی‌های تصنعی به‌دور. در کنارش، در اغلب داستان‌ها روایت را تمام و کمال در اختیار خواننده نمی‌گذارد و به این شکل او را به تفکر در بطن قصه و نتیجه‌گیری شخصی وامی‌دارد.
در باره‌ی همه‌ی این مطالب در "شهر در شهر" گپ خواهیم زد.

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

دو آگاهی راديویی

1- شنبه بین ساعت شش و هفت (به وقت تورنتو)، تورج نگهبان در راديو ايران-تورنتو حضور به‌هم خواهد رساند و در گفت‌وگویی زنده شرکت خواهد جست. برنامه را می‌توانید از طريق اينترنت گوش کنيد.
ضمناً اگر ساکن تورنتو هستيد می‌توانید همان شب در رستوران "پاتوق" با او ساعتی بنشينيد و گپی بزنيد. من هم سعی می‌کنم فرصت ديدار با این ترانه‌سرای فرهيخته را از دست ندهم.
2- يکشنبه در برنامه‌ی "شهر در شهر"، من و شيما کلباسی، نويسنده و شاعر و همسايه‌ی وبلاگی‌مان گفت‌وگوی تلفنی خواهیم داشت. شيما قرار است -ضمن گفتن از سوابق فرهنگی و نظرگاهش راجع‌به دنيای وبلاگ‌ها- قطعه‌شعری از کارهايش را نيز بخواند.
در اين دو برنامه، با ما همسفر شويد!

پ.ن: ضمناً باخبر شدم که ساعت یک تا دو ظهر نيز ايشان در راديو خواهند بود.

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

مختصر، در معرفی "يا مرگ يا تجدّد"

یا مرگ یا تجدّد - ماشاالله آجودانیيا مرگ يا تجدّد*، آخرين اثر منتشرشده از ماشاالله آجودانی، تورّقی‌ست تحليلی در پاگيری و تحوّل ادبيات در دوران مشروطه. آن‌طور که در عنوان فرعی کتاب آمده، اين دفترِ، «دفتری در شعر و ادب مشروطه» است. کتاب از چهار فصل و نه بخش تشکيل می‌شود. خواننده از خلال مقالات کتاب -که «به‌مرور و طی 18 سال گذشته در ايران و خارج از ايران منتشر شده‌اند»[1]- با ارتباط تنگاتنگ و رشد موازی ادب و سياست (تفکر، فضا، نظام... سياسی) آشنا می‌شود. از لحاظ تاريخی، کتاب، نقطه‌ی آغازين ادبيات مشروطه را «25 سال آخر حکومت ناصری»[2] برمی‌شمرد. در فصلی که به "نوآوری در ادبيات مشروطه" پرداخته می‌شود، با اشاره به «یکی از ويژگی‌های تحوّل ادبيات مشروطه»[3] که «اختصار و سادگی بيش از حد زبان اين ادبيات»[4] است، رستم‌التواريخ را طليعه‌ی چنين تحوّلی می‌نامد. گذشته از آقاخان کرمانی که در کتاب «برجسته‌ترين تدوين‌کننده‌ی ناسيوناليسم ايرانی»[5] نام گرفته، به رجال سياسی چون مستشارالدّوله و ديگر اهل فکر خطّ سير مشروطه چون آخوندزاده، طالبوف، ملکم، زين‌العابدين مراغه‌ای، عشقی، قزوينی و... -و نقش نوآور آنان- نيز اشاره می‌شود. اين کتاب را می‌شود ضميمه‌ای بر ديگر تحقيق نويسنده، مشروطه‌ی ایرانی، دانست.

*شناسه:
آجودانی، ماشاالله. يا مرگ يا تجدّد. تهران: اختران، تابستان 1382، 300 صفحه.

توضيحات:
1- برگ نخست پيش‌گفتار.
2- ص 53.
3 و 4- ص 87.
5- ص 121.

پی‌نوشت:
1- به باور من، ضعف عمده‌ی کتاب در کم‌تر پرداختن به ژورناليسم انتقادی و نيز ادبيات دراماتيک (نمايش) دوران مشروطه است. در مقابل، کتاب بيش‌تر روی شعر مشروطه تمرکز می‌کند. جا داشت که بر شاخ و برگ اين تحقيق افزوده می‌شد. نيز، نويسنده در همان چاهی سقوط می‌کند که ديگران کرده‌اند: مشروطه را جنبشی "همه‌گير" ارزيابی می‌کند که در واقع چنين نبوده است. به واقع در آن دوران، بسياری از مردم عامی ايران اصلاً از پاگيری چنين جنبشی اطلاعی نداشته‌اند و اين جنبش تنها منحصر می‌شده به بخشی از مردم پايتخت و چند نقطه‌ی ديگر؛ آن‌هايی که با حوزه‌ی انديشه و کتابت سر و کاری داشته‌اند. نه تنها مشروطه، بل‌که هيچ جنبش و انقلابی در جهان شايسته‌ی صفت "همه‌گير" نيست.
2- موضوع کتاب، مهم و گيراست. اميد که فتح بابی بشود برای کارهای جدّی‌تر.

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

لختی تأمل روی مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی

به جان هر چی مرد است، من هيچ خبر نداشتم که قدما بساط مسابقه‌ی وبلاگ‌نويسی به‌راه انداخته‌اند! انگاری از قافله‌ی جريانات وبلاگ‌شهر بدجوری پرت افتاده‌ام که البته خودمانيم، نشانه‌ی چندان بدی هم نيست:)

من نظرگاهم را در اين گفت‌وگوی وبلاگی -در حد لزوم- پرورده‌ام که هنوز هم بر آن پای می‌فشرم:
همان‌گونه که در یادداشت‌هایی چند، باورم را خاطرنشان کرده‌ام، ماهیت فردگرایانه‌ی وبلاگ‌‌ها –و نیز تعداد کثیر آن‌ها- باعث می‌شود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید همه‌جانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش می‌آید "تقسیم‌بندی" و "الگوسازی" برای وبلاگ‌شهر است که با انتخاب وبلاگ‌های برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانه‌ی وبلاگ‌شهر نیست. اصولاً زيبایی جامعه‌ی وبلاگ‌ها در چندرنگی، بی‌مرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی می‌تواند مشوّق تعدادی از وبلاگ‌نویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیش‌تری از وبلاگ‌نویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقه‌ی "بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگ‌های منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریان‌اش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگ‌شهر افتاد. کاری که بچه‌های منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیع‌نژاد –وبلاگ‌نویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیش‌تر بر سر زبان‌ها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعه‌ی وبلاگ‌شهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین می‌گویم و اتفاقاً همين همدلی‌ها و همکاری‌هاست که به "عقل جمعی" در جامعه‌ی ما شکل می‌دهد. ما در وهله‌ی اول، باید به توسعه‌ی وبلاگ‌شهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همه‌جانبه‌ی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقی‌ست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعه‌ی فرهنگی و زبانی ما...
امّا آن‌چه لازم است اضافه کرد اين است که اصولاً ما نياز چندانی نداريم که خارجيان در حوزه‌ی وبلاگ فارسی برای‌مان گزينش کنند و خوب و بد را نشان‌مان بدهند. اگر تاريخ باستان و ادبيات ما به تلاش غربيان معرفی شد، امّا وبلاگ حوزه‌ای است که ما خود به حدّ کفايت در آن تجربه و نيز صاحب‌نظر داريم.
نخستين پرسش -که خود پرسشی کافی‌ست- اين است که غربيان چگونه می‌خواهند وبلاگ‌های فارسی را بخوانند که بتوانند بعد ارزيابی‌شان کنند؟ مهم‌تر اين‌که درون‌مايه و علل وجودی و پاگيری وبلاگ فارسی با وبلاگ‌های ديگر زبان‌ها به‌غايت متفاوت است و کارکرد آن نيز. همين امر باعث می‌شود که انسان غربی نتواند به درک درستی از جامعه‌ی وبلاگ‌های فارسی برسد. بنابراين استدلال‌ها، غربيان اصولاً صلاحيت چنين کاری را ندارند و "خطّ‌دهی" آنان به ما از اساس زير سئوال است.
خلاصه اين که به‌راه‌انداختن مسابقات وبلاگی کاری از پايه عبث است.

پی‌‌نوشت:
برداشت نشود که من با منتخبين اين مسابقه مشکل دارم که ابداً چنين نيست؛ اختلاف من نه با منتخبين يا نحوه‌‌ی برگزاری مسابقه، که در واقع با اساس اين‌‌گونه مسابقات است.