اخیرا کتابی به تورنتو رسیده با عنوان روانشناسی مهاجرت - سفرنامه اونور آب نوشتهی پرویز رجبی. هر چند این کتاب بینکته و حرف حساب نیست، اما در مجموع و به باور من، مجموعهای است از لودهگی و صدور احکام کلی و خاماندیشانه. در نخستین فرصت، با آوردن فرازهایی از کتاب، نگاهی اجمالی به آن خواهم داشت.
شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶
پنجشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۶
اشارهای به ماهیت حجاب، در پاسخ به یک نظر
پای یادداشت "دو موضوع و ایستار مشخص اهل فکر"، خوانندهای پیامی نهاده که شاید نظرگاهی عام و مثال "جبههگیری" عدهی کثیری در قبال مسئلهی حجاب باشد، به همین لحاظ پاسخ میطلبد. متن پیام را میآورم، به اضافهی دیدگاهم به پیوستاش:
موضوعی که پیامگذار به آن بیتوجهی کرده است این است که اصولا حجاب در نفس خود یک "انتخاب" نیست، بلکه "تحمیل" است. به عبارتی، قبل از آنکه انتخابی در کار باشد و زن به درک درستی از حجاب برسد، حجاب از سوی فرهنگ جامعه-خانواده یا ارکان حکومت به او تحمیل شده است. وقتی که در مرحلهی کار انجامشده قرار گرفتی، دیگر بازگشت تا بخواهی سخت است!
اینکه روشنفکران در جوامع اسلامی به نقد حجاب نمیپردازند و اصولا کسی در مخالفت صدایش درنمیآید به خاطر این خیال باطل نیست که «اصولن در زندگي اجتماعي حجاب يك هنجار بر مبناي خواست عمومي به حساب ميآيد»، بل به این دلیل واقعبینانه است که کسی جرئت نمیکند چیزی بگوید یا بنویسند! وقتی اقتدار دولت یا دین طرزی از پوشش را به فرد تحمیل میکند، نامش دیگر هنجار نیست؛ ناهنجاری است.
بیتوجهی به مفاهیم فرهنگی-اجتماعی گاه به آنجا میرسد و چنان اوج میگیرد که بعضی "حجاب" را به "پوشش" تقلیل میدهند! تقلیلگرایی از این بیشتر؟ در نشانهشناسی، حجاب نماینده و نماد گونهای تفکر مذهبی (اسلامی) برای زنان است. پس فقط پوشش و دیزاین نیست، سمبل نوعی باور و هویت دینی است. مردان پیرو فرهنگ بشری لباس میپوشند، اما تعداد اندکی از زنان مسلمان روسری و چادر بهسر میکنند، تا موی خود را از نامحرم بپوشانند، تا نشان دهند مسلمان واقعیاند. بین پوشش صرف و حجاب اسلامی فرق ماهیتی از زمین تا آسمان است.
به باور من، نگاه نسبی به مسئلهی حجاب چیزی جز فرار از فهم مغزهی موضوع و پاسخگویی به آن نیست. در جامعهای که رو به جهانیشدن میرود، دیگر چیزی به نام "چهاردیواری، اختیاری" معنایی ندارد. انسانها به جامعهی انسانی ملزم و پاسخگو هستند. انسان شاید آزاد باشد که خیلی از کارها را بکند، اما این دلیل نمیشود که مهر تایید همگان را پای عملش داشته باشد. به ظن من، در اصول هر باور و عملی قابل احترام نیست. نه تنها این، که بعضی از رفتارها -در عین اینکه از لحاظ قانون منعی ندارند- مشمئزکننده و بهغایت آزاردهندهاند. کسی که به سر و سینهاش میکوبد و با عربدههایش در شبهای مصیبت و عزا هنجارهای صوتی جامعه را میشکند، جز خودآزاری و آزار روان جمعی کاری نمیکند. پس این فلسفهی نسبی فرهنگها که "همهی باورها محترماند"، دیگر نخنماتر از آن است که احترامی برانگیزد.
...در باب حجاب معتقدم اتفاقن كه فقط واژهي "احترام" است كه برازندهاش ميشود. ايني كه ميگوييد نشانهي ذهنيتي قشري، از نگاه شما كدام رفتار فرهنگي هست كه نشانهي ذهنيتي قشري نباشد؟ انتخاب اين كه روسري سر كنيم، فقط مانتو بپوشيم، تاپ و شلوار بپوشيم، يا با دامن كوتاه يا حتا بيدامن كوتاه بگرديم همه از سوي جامعه يا حكومت يا دين هنجار يا ناهنجار تلقي ميشوند و اصولن در زندگي اجتماعي حجاب يك هنجار بر مبناي خواست عمومي به حساب ميآيد. اينكه در مملكت ما چيزي بهغير از خواست عمومي تحميل شده، بله، تحمل ميشود، اما اصل حجاب مثل هر هنجار ديگري، تا زماني كه مخل حقوق ديگران نباشد (كه نيست) كاملن قابل احترام است و هيچ دليلي براي تنزل زن به حساب نميآيد، چراكه مرد هم حجاب دارد، چون لباس دارد. ميخواهم بگويم هيچ تفاوت ماهوي در روسري و سوتين وجود ندارد، بجز نگاه جامعه. اگر منظورتان ايران بود، بله، حجاب ِ دستوري قابل تحمل است، اگر نفس حجاب را ميگوييد، ازهركجا كه بيايد، شخصي، و قابل احترام است، چون نسبي است.در دنیای امروز -که هر روز جهانیتر میشود-، بسیاری از خصوصیات رفتاری ما، از شکل قشری/قومی/منطقهای بهدر آمده، به مسیری فرامنطقهای و گاه جهانی تغییر جهت داده و میدهد. امروز طبعا آنکسانی نیز که کمترین اهمیتی به محیط زیست گلوبال نمیدهند، خوب میدانند که ایجاد تاسیسات اتمی خطری بالقوه است برای سلامت کرهی خاک و مردمش. این یعنی فرهنگ جهانی... و فرهنگ بشر هر روز جهانیتر میشود. کسانی نیز که از ترس تغییر به فاندامنتالیسم پناه بردهاند، دیر یا زود درک میکنند یا "درکانده میشوند" که این تغییر اجباری است.
موضوعی که پیامگذار به آن بیتوجهی کرده است این است که اصولا حجاب در نفس خود یک "انتخاب" نیست، بلکه "تحمیل" است. به عبارتی، قبل از آنکه انتخابی در کار باشد و زن به درک درستی از حجاب برسد، حجاب از سوی فرهنگ جامعه-خانواده یا ارکان حکومت به او تحمیل شده است. وقتی که در مرحلهی کار انجامشده قرار گرفتی، دیگر بازگشت تا بخواهی سخت است!
اینکه روشنفکران در جوامع اسلامی به نقد حجاب نمیپردازند و اصولا کسی در مخالفت صدایش درنمیآید به خاطر این خیال باطل نیست که «اصولن در زندگي اجتماعي حجاب يك هنجار بر مبناي خواست عمومي به حساب ميآيد»، بل به این دلیل واقعبینانه است که کسی جرئت نمیکند چیزی بگوید یا بنویسند! وقتی اقتدار دولت یا دین طرزی از پوشش را به فرد تحمیل میکند، نامش دیگر هنجار نیست؛ ناهنجاری است.
بیتوجهی به مفاهیم فرهنگی-اجتماعی گاه به آنجا میرسد و چنان اوج میگیرد که بعضی "حجاب" را به "پوشش" تقلیل میدهند! تقلیلگرایی از این بیشتر؟ در نشانهشناسی، حجاب نماینده و نماد گونهای تفکر مذهبی (اسلامی) برای زنان است. پس فقط پوشش و دیزاین نیست، سمبل نوعی باور و هویت دینی است. مردان پیرو فرهنگ بشری لباس میپوشند، اما تعداد اندکی از زنان مسلمان روسری و چادر بهسر میکنند، تا موی خود را از نامحرم بپوشانند، تا نشان دهند مسلمان واقعیاند. بین پوشش صرف و حجاب اسلامی فرق ماهیتی از زمین تا آسمان است.
به باور من، نگاه نسبی به مسئلهی حجاب چیزی جز فرار از فهم مغزهی موضوع و پاسخگویی به آن نیست. در جامعهای که رو به جهانیشدن میرود، دیگر چیزی به نام "چهاردیواری، اختیاری" معنایی ندارد. انسانها به جامعهی انسانی ملزم و پاسخگو هستند. انسان شاید آزاد باشد که خیلی از کارها را بکند، اما این دلیل نمیشود که مهر تایید همگان را پای عملش داشته باشد. به ظن من، در اصول هر باور و عملی قابل احترام نیست. نه تنها این، که بعضی از رفتارها -در عین اینکه از لحاظ قانون منعی ندارند- مشمئزکننده و بهغایت آزاردهندهاند. کسی که به سر و سینهاش میکوبد و با عربدههایش در شبهای مصیبت و عزا هنجارهای صوتی جامعه را میشکند، جز خودآزاری و آزار روان جمعی کاری نمیکند. پس این فلسفهی نسبی فرهنگها که "همهی باورها محترماند"، دیگر نخنماتر از آن است که احترامی برانگیزد.
سهشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶
حمایت گوگل از فارسی
گوگول از قضا، رسما شروع کرده به پشتیبانی از زبان فارسی. یعنی درستترش این است که هر کار کرد، نتوانست از پشت این کار شانه خالی کند. به شکرانه، بلاگر هم دیگر زبان-فارسی-دار شد. خب دستاش طلا!
اما خودمانیم: آدم وقتی میبیند میکروسکپیترین زبانها را حمایت میکنند و آنوقت زبان ما را به فلانشان هم نمیگیرند، یکجایش درد میگیرد. یعنی بهتر است بگویم یکجایش میسوزد. خب بگذار بسوزد! در عوض ما همین روزها بمب-اتمی-دار میشویم. این به آن در!
اما خودمانیم: آدم وقتی میبیند میکروسکپیترین زبانها را حمایت میکنند و آنوقت زبان ما را به فلانشان هم نمیگیرند، یکجایش درد میگیرد. یعنی بهتر است بگویم یکجایش میسوزد. خب بگذار بسوزد! در عوض ما همین روزها بمب-اتمی-دار میشویم. این به آن در!
از فرمایشات گههربار اخیر نمایندهی امام در لندن:
این را خمینی بزرگ هم به شکلی قشنگ در جملهی تاریخیاش که «جنگ برای ایران نعمت است» گفته بود و آدم هر چه بیشتر لاکلاو و فوکو میخواند بیشتر میفهمد چطور این پیرمرد توانست دنیا را با گفتمان یگانهاش بلرزاند. [+]
این فرد با یکهمچین اراجیف آزاردهندهای که همهروزه بههم میبافد و به خورد ملت میدهد، مثل نشادوری است که اول به آن فلفل بزنند، بعد تا ته فرویش کنند به ماتحت وبلاگشهر فارسی! اگر قرار باشد در تاریخ کوتاه پدیدهی "وبلاگ فارسی" نقشی برای این فرد قایل شویم، چیزی میشود در حد همان که نوشتم.
این را خمینی بزرگ هم به شکلی قشنگ در جملهی تاریخیاش که «جنگ برای ایران نعمت است» گفته بود و آدم هر چه بیشتر لاکلاو و فوکو میخواند بیشتر میفهمد چطور این پیرمرد توانست دنیا را با گفتمان یگانهاش بلرزاند. [+]
این فرد با یکهمچین اراجیف آزاردهندهای که همهروزه بههم میبافد و به خورد ملت میدهد، مثل نشادوری است که اول به آن فلفل بزنند، بعد تا ته فرویش کنند به ماتحت وبلاگشهر فارسی! اگر قرار باشد در تاریخ کوتاه پدیدهی "وبلاگ فارسی" نقشی برای این فرد قایل شویم، چیزی میشود در حد همان که نوشتم.
دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶
من فکر میکنم بهتر است بحث و جدل راجع به مسئلهی اعدام را به همان مردم درون مرز بسپاریم، برای اینکه موضوع زندگی روزمرهی من و تو نیست. بر حسب شرایط جغرافیایی و فرهنگی، ما بهتر است در مسائل محل زندگی خودمان دقیق شویم.
به هر رو، اگر در یاد داشته باشی، نزدیک به سه سال پیش بود که آغازگر بحثی در همین باره بودم و نظرات و جدلهای ذهنیام را در یادداشتی -و پیامهایش- شرح دادم.
به هر رو، اگر در یاد داشته باشی، نزدیک به سه سال پیش بود که آغازگر بحثی در همین باره بودم و نظرات و جدلهای ذهنیام را در یادداشتی -و پیامهایش- شرح دادم.
چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶
معجونی از خریت و درماندهگی!
"خریت" از آن دردهایی است که درمانی ندارد. نگردید، نیست! به جان حسین درخشان راست میگویم! "درماندهگی" هم البته درد بدی است. آدم درمانده گاهی طوری دستوپا میزند که اگر چهار دستوپایش را بهموقع نگیری، سر خودش بلا میآورد که هیچ، ممکن است یکوقت با آن جفتکپرانی و شلنگ-تختهی ناهنجار، بزند دیوار آجری خانه را هم بریزد روی سر اهالیاش. اما خب شاید بشود اینیکی را با کمی پول روبهراه کرد. حالا حساب کنید بیمار مبتلا به خریتی را که درمانده هم باشد. به قول شاعر: چه شود...
در دولتسرای هودر (حسین درخشان) چشمم به جمال لینکی نورانی شد با این ترکیب نخراشیده: "در صورت درگیری، آمریکا توان مقاومت دربرابر قایقهای ایرانی را ندارد؛ نیویورک تایمز". اگر قرار باشد با حرفی که خیلی خارج قاعده است مرغ پخته به خنده بیافتد، باور کنید با این یکی بلند میشود برک دنس میرقصد!
فرد مفتخر به صفت خریت، اغلب موجب خندهی دیگران است. گاهی خریتاش که عود میکند، از خنده طوفان راه میاندازد و از چشم مردم اشک. ولی یکموقع هست که این خصوصیت نامبرده طوری میزند بالا و شدت میگیرد که هر که از صد کیلومتریاش رد شود را هم شوکه میکند. در موارد خیلی استثنایی که از این هم رد کند، آدم دیگر میماند که بخندد، یا شوکه شود!
ضمنا با کلمات آلاگارسون و اتوکشیده هم میشود ناسزا گفت. مثلا به همین تیتر درخشانپز که خدمتتان نقل شد دقت کنید، دستگیرتان میشود که چه عرض میکنم. حالا حساب کنید زبانبسته آمریکا چه میکشد از اینهمه توهین!
خلاصه ببخشید اگر پرحرفی شد! دیگر دست خودتان است که بگذاریدش به پای زیاد خندیدن من، یا شوکهشدن، یا چیزی فرای اینها!
در دولتسرای هودر (حسین درخشان) چشمم به جمال لینکی نورانی شد با این ترکیب نخراشیده: "در صورت درگیری، آمریکا توان مقاومت دربرابر قایقهای ایرانی را ندارد؛ نیویورک تایمز". اگر قرار باشد با حرفی که خیلی خارج قاعده است مرغ پخته به خنده بیافتد، باور کنید با این یکی بلند میشود برک دنس میرقصد!
فرد مفتخر به صفت خریت، اغلب موجب خندهی دیگران است. گاهی خریتاش که عود میکند، از خنده طوفان راه میاندازد و از چشم مردم اشک. ولی یکموقع هست که این خصوصیت نامبرده طوری میزند بالا و شدت میگیرد که هر که از صد کیلومتریاش رد شود را هم شوکه میکند. در موارد خیلی استثنایی که از این هم رد کند، آدم دیگر میماند که بخندد، یا شوکه شود!
ضمنا با کلمات آلاگارسون و اتوکشیده هم میشود ناسزا گفت. مثلا به همین تیتر درخشانپز که خدمتتان نقل شد دقت کنید، دستگیرتان میشود که چه عرض میکنم. حالا حساب کنید زبانبسته آمریکا چه میکشد از اینهمه توهین!
خلاصه ببخشید اگر پرحرفی شد! دیگر دست خودتان است که بگذاریدش به پای زیاد خندیدن من، یا شوکهشدن، یا چیزی فرای اینها!
یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶
دو موضوع و ایستار مشخص اهل فکر
من فکر میکنم اهل قلم ایرانی، همهشان، در مقابل دو موضوع مشخص بایستی موضع خودشان را روشن کنند: حجاب اسلامی و انقلاب اسلامی. این موضوعها طوری در مرکز حوزهی روشنفکری ما قرار گرفتهاند، که هیچجور نمیشود دورشان زد و بیاشارهای فلنگ را بست! حکایت این است که ما ايرانیها هر چقدر بر سر توافق گروهی با هم چانه بزنیم، اگر بر سر این دو موضوع اتفاق نظر نداشته باشیم، هر چه ببافیم بلافاصله رشته میشود. بهواقع بیتفاوتی به ائتلاف بر سر اساس ایندو موضوع، نشستهای ساده را نیز بین ما مردم ناممکن میکند، چه رسد به دوستیهای عمیق و همکاریهای ریشهای.
حجاب اسلامی
حجاب اسلامی از لحاظ تفکر سکولار و لائيک قابل احترام نیست، اما در شرایط فعلی قابل تحمل است. گاهی البته "تحمل" را با "احترام" اشتباه میگیریم و ناشیانه واژهی دوم را به جای اولی بهکار میبریم. حجاب چون نشانهی ذهنیتی قشری است، چون کارکرد آن از بالا و از سوی خانواده/جامعه/حکومت/دین برای زن مشخص شده به او تحمیل میشود، چون جلوی تحرک و حضور واقعی زنان در جامعه را میگیرد و آنها را در زندان میکند، چون مقام زن را به موجود دست دوم و کارخانهی تولید بچه نزول میدهد، چون اتمسفر باز جامعه را با مرزبندی و پوششی غیر لازم لکهدار میکند، قابل احترام نیست. ولی آیا اگر کسی حجاب داشت، باید روسری از سرش کشید؟ این مصداق از آن سوی بام افتادن و بیحرمتی به حق انتخاب انسانهاست. پس بهتکرار: حجاب را میشود تحمل کرد، ولی آنرا نباید محترم شمرد، چه این خود ترویج آن است. اما باید به انسان -هم زن و هم مرد- آموزش داد تا خود بیاندیشد و تصمیم بگیرد.
انقلاب اسلامی
انقلاب یا بهتر است گفت "شورش 57" را میشود از نتایجاش ارزیابی کرد. نتیجهی انقلاب، از جنگ هشتساله و ويرانی و کشتار، فرار مغزها و ثروت ملی و انسانی، تا آسیب روانی جمعی و پرتاب ایران به دههها قبل، چیزی نبوده است. آن شعار استقلال که با انقلاب آمد، پیآمدی جز وابستگی تمامعیار ایران نداشت. ایران امروز در صحنهی جهانی کمترین آبرویی ندارد، ایرانی نیز بههمچنین.
کسانی که در انقلاب شرکت کردند، قريببهاتفاقشان بین شانزده تا بیستوپنج سال سن داشتند. از این رو، اگر انقلاب اسلامی را انقلاب بچهها لقب دهیم، خطا نگفتهایم. حال پرسش کلیدی اینجاست که تا چه حد بچهها تجربه و شعور تصمیمگیری برای آیندهی ملک و ملتی را دارند؟ کدام ملتی عقلا و سیاسیون خود را بازنشست میکند و سرنوشتاش را میدهد دست یکمشت بچه؟! هر چند این "بچه ها" سیاه لشکری بیش نبودند و شورش از خارج مرزها کوک می شد!
ما آیا هیچوقت از خود پرسیدهایم که چرا یکدفعه همهی جهان، "جهان استکبار" به حمایت از انقلاب عصر حجری ایران برخاست؟ من قصد بیرونکشیدن پروندههای خاکخورده را ندارم، اما توقع بهجایم این است که لااقل انقلابیون دیروز منصف باشند و اینقدر شهامت داشته باشند که مسئوليت خطای کردهی خود را بهگردن بگیرند؟ اعتراف به اشتباه، نقطهی آغاز جبران است.
در بارهی ایندو مسئلهی ریشهای، خلاصهنویسی نمیشود کرد. با این وجود، اشاره به پارامترها و نقاط اصلی آنها، خود شاید در ذهنها جرقهای بزند و باعث فراخاندیشیدن در ظرافتها و ابعاد گوناگون آنها بشود.
توضیح حاشیهای
در بعد وسیعتر، اگر به مفاهیمی چون تاریخ ملی و سپس هویت ملی توجه کنیم، میبینیم سر در همین توافقهای جمعی دارند. به عبارتی، تاریخ ملی به معنی توافق گروهی (ملت) بر سر رخدادهای تاریخی و شخصیتهای تاریخی است. یعنی ملتی میتواند مدعی داشتن تاریخ ملی باشد، که برای مثال گروهی از آن نگوید مصدق خائن بود و گروهی قهرمان؛ عدهای انقلاب اسلامی را شاهکار آزادیخواهی ملت ایران لقب ندهند و گروهی دیگر شورش کور! رسیدن به توافق جمعی و ساختن تاریخ ملی -که چیزی جز توافق جمعی با رجوع به واقعیتهای تاریخی نیست و البته کار سادهای هم نیست و نیازمند کار فکری دامنهدار و از-خود-گذشتهگی و انصاف فراوان است- خود از ارکان هویت ملی و پاسدار آن است. اگر تاریخ ملی وجود نداشته باشد، یک ملت نهتنها نمیتواند از هویت خود دفاع کند، بلکه حتا از پس تعریف آن نیز برنمیآید.حجاب اسلامی
حجاب اسلامی از لحاظ تفکر سکولار و لائيک قابل احترام نیست، اما در شرایط فعلی قابل تحمل است. گاهی البته "تحمل" را با "احترام" اشتباه میگیریم و ناشیانه واژهی دوم را به جای اولی بهکار میبریم. حجاب چون نشانهی ذهنیتی قشری است، چون کارکرد آن از بالا و از سوی خانواده/جامعه/حکومت/دین برای زن مشخص شده به او تحمیل میشود، چون جلوی تحرک و حضور واقعی زنان در جامعه را میگیرد و آنها را در زندان میکند، چون مقام زن را به موجود دست دوم و کارخانهی تولید بچه نزول میدهد، چون اتمسفر باز جامعه را با مرزبندی و پوششی غیر لازم لکهدار میکند، قابل احترام نیست. ولی آیا اگر کسی حجاب داشت، باید روسری از سرش کشید؟ این مصداق از آن سوی بام افتادن و بیحرمتی به حق انتخاب انسانهاست. پس بهتکرار: حجاب را میشود تحمل کرد، ولی آنرا نباید محترم شمرد، چه این خود ترویج آن است. اما باید به انسان -هم زن و هم مرد- آموزش داد تا خود بیاندیشد و تصمیم بگیرد.
انقلاب اسلامی
انقلاب یا بهتر است گفت "شورش 57" را میشود از نتایجاش ارزیابی کرد. نتیجهی انقلاب، از جنگ هشتساله و ويرانی و کشتار، فرار مغزها و ثروت ملی و انسانی، تا آسیب روانی جمعی و پرتاب ایران به دههها قبل، چیزی نبوده است. آن شعار استقلال که با انقلاب آمد، پیآمدی جز وابستگی تمامعیار ایران نداشت. ایران امروز در صحنهی جهانی کمترین آبرویی ندارد، ایرانی نیز بههمچنین.
کسانی که در انقلاب شرکت کردند، قريببهاتفاقشان بین شانزده تا بیستوپنج سال سن داشتند. از این رو، اگر انقلاب اسلامی را انقلاب بچهها لقب دهیم، خطا نگفتهایم. حال پرسش کلیدی اینجاست که تا چه حد بچهها تجربه و شعور تصمیمگیری برای آیندهی ملک و ملتی را دارند؟ کدام ملتی عقلا و سیاسیون خود را بازنشست میکند و سرنوشتاش را میدهد دست یکمشت بچه؟! هر چند این "بچه ها" سیاه لشکری بیش نبودند و شورش از خارج مرزها کوک می شد!
ما آیا هیچوقت از خود پرسیدهایم که چرا یکدفعه همهی جهان، "جهان استکبار" به حمایت از انقلاب عصر حجری ایران برخاست؟ من قصد بیرونکشیدن پروندههای خاکخورده را ندارم، اما توقع بهجایم این است که لااقل انقلابیون دیروز منصف باشند و اینقدر شهامت داشته باشند که مسئوليت خطای کردهی خود را بهگردن بگیرند؟ اعتراف به اشتباه، نقطهی آغاز جبران است.
در بارهی ایندو مسئلهی ریشهای، خلاصهنویسی نمیشود کرد. با این وجود، اشاره به پارامترها و نقاط اصلی آنها، خود شاید در ذهنها جرقهای بزند و باعث فراخاندیشیدن در ظرافتها و ابعاد گوناگون آنها بشود.
سهشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶
خداحافظ زندگی خصوصی
یکی از چیزهایی که این روزها مورد دقت من بوده، کمرنگشدن هرروزهی حوزهی خصوصی انسانهاست. این حوزه را دنیای انفورماتیک ویران کرد و تهماندههایش را هم مدیا دارد دفن میکند. برای درک موضوع، کافی است کمی به عقب برگردیم تا ببینیم بسیاری از آنچه را که قبلتر در دایرهی زندگی خصوصی خود حفظ میکردیم، امروزه علنی جار میزنیم.
یکی از موضوعات جالب برای مطالعه، مراسلات است. ما وقتی نامههای هدایت به شهیدنورایی را خواندیم، تازه فهمیدیم که او را تا آنموقع درست نمیشناختهایم. نامههای فروغ به پرویز شاپور تکههای ناگفته از خصوصیات و حتا هویت آنها را برای مخاطب عیان کرد. مکاتبات قزوینی-تقیزاده فرای گفتوگوی دو دوست بود؛ پارهای بود از تاریخ نانوشتهی ما. خود ما، شاید همهی ما، هنوز تعدادی نامه و کارت تبریک را که از عزیزانمان دریافت کردهایم، در گنجه حفظ کردهایم. اصلا با مرور همین نامهها و کارتها است که نام و خاطرهی بعضی از این عزیزان را به یاد میآوریم. خاطرهنویسی نیز مشغولیت روزمرهی خیلیهایمان بوده و هست و به گفتِ سرودهی کوتاهی از من، با گشتن در برگهای آن دفترچهها -که به واقع برگهای زندگی گذشتهمان است- در کوچهپسکوچههای خاطرات خود پرسه میزنیم و چیزی نزد ما زنده میشود که دیگر نیست. آیا میشود از گذشتهها بريد؟
حکایت تصاویر نیز چیزی جز این نیست. اگر گرفتن عکس و چاپ آن با دشواریهایی همراه بود، اينقدر اما ارزش داشت که دههها در آلبوم عکسهای ما خانه کند.
امروز نامهها جایشان را به ایمیل دادهاند. اگر نامه که مینوشتیم، حس از قلم روی کاغذ میچکید و دل لابلای سطرها جاری میشد، امروز اما تایپ میکنیم و پاک میکنیم و تایپ میکنیم و... آخر سر کلمه را به ماشین میدهیم و ماشین -که خودش واسطه است- میزند روی صفحهی مونیتور و بعد بدون امضای ما، با کلیک یک دکمه، پرتابش میکند به ناکجاآباد اینترنت و از هزار دالان که نمیشناسیم عبورش میدهد و مخاطبمان -که اغلب کسی است که هرگز ندیدهایماش- نگاهی به آن میاندازد و با کلیکی از صحنهی روزگار محوش میکند. همین!
امروز دفتر خاطرات جایش را به وبلاگ داده است. اگر دیروز مینوشتیم که فقط خودمان بخوانیم، امروز اصرار داریم که همه بخوانند و تازه جلوی پای هر خوانندهی تازهرسیده فرش قرمز پهن میکنیم. بدتر از آن حرفهایی را که حتا در گذشته از نوشتنشان در دفتر صد در صد خصوصی خاطراتمان شرم داشتیم، امروز جلوی چشم جهان آویزان میکنیم.
امروز کنار دست هیچ بچهای نیست که دوربین دیجیتال پیدا نشود. اگر هم نداشت، موبایل که دارد! هر روز هم حافظهاش را بیشتر میکنند که عکسهای یکبارمصرف بیشتری بگیریم؛ عکسهایی که سرنوشت بیشترشان پاکشدن بعد از فقط یکبار ديدن است... محوشدن به کلیکی.
امروز در رسانههای غرب، مد روز "شوهای واقعی" است؛ نشاندادن مثلا زندگی روزمرهی یک خانواده، یا ولکردن چند جوان در یک خانه یا جنگل و فیلمگرفتن از آنها. امروز در شوهای تلویزیونی -روانشناسی، خانوادگی یا تفریحی... یا هر چه اسمش را میگذارید- شرکتکنندهگان خصوصیترین نقاط زندگیشان را فریاد میزنند و اصرار دارند که همه بدانند. جریشو را دیدهاید؟ دکتر فیل را چطور؟ و بقیهشان... اگر رژیمهای سرکوبگر مرز زندگی خصوصی انسانها را میشکنند، غولهای رسانهای و نحوهی جدید و مدرن زندگی هر چه خصوصی است را ویران میکنند. اگر روزی انسان فضای خلوتی -حال هر چقدر کوچک- برای خودش مهیا کرده بود که بهوقت لزوم به آن پناه ببرد، امروز در خلوتترین فضای ممکن هم فکر میکنی که تو را میبینند و میشنوند.
...
یکی از موضوعات جالب برای مطالعه، مراسلات است. ما وقتی نامههای هدایت به شهیدنورایی را خواندیم، تازه فهمیدیم که او را تا آنموقع درست نمیشناختهایم. نامههای فروغ به پرویز شاپور تکههای ناگفته از خصوصیات و حتا هویت آنها را برای مخاطب عیان کرد. مکاتبات قزوینی-تقیزاده فرای گفتوگوی دو دوست بود؛ پارهای بود از تاریخ نانوشتهی ما. خود ما، شاید همهی ما، هنوز تعدادی نامه و کارت تبریک را که از عزیزانمان دریافت کردهایم، در گنجه حفظ کردهایم. اصلا با مرور همین نامهها و کارتها است که نام و خاطرهی بعضی از این عزیزان را به یاد میآوریم. خاطرهنویسی نیز مشغولیت روزمرهی خیلیهایمان بوده و هست و به گفتِ سرودهی کوتاهی از من، با گشتن در برگهای آن دفترچهها -که به واقع برگهای زندگی گذشتهمان است- در کوچهپسکوچههای خاطرات خود پرسه میزنیم و چیزی نزد ما زنده میشود که دیگر نیست. آیا میشود از گذشتهها بريد؟
حکایت تصاویر نیز چیزی جز این نیست. اگر گرفتن عکس و چاپ آن با دشواریهایی همراه بود، اينقدر اما ارزش داشت که دههها در آلبوم عکسهای ما خانه کند.
امروز نامهها جایشان را به ایمیل دادهاند. اگر نامه که مینوشتیم، حس از قلم روی کاغذ میچکید و دل لابلای سطرها جاری میشد، امروز اما تایپ میکنیم و پاک میکنیم و تایپ میکنیم و... آخر سر کلمه را به ماشین میدهیم و ماشین -که خودش واسطه است- میزند روی صفحهی مونیتور و بعد بدون امضای ما، با کلیک یک دکمه، پرتابش میکند به ناکجاآباد اینترنت و از هزار دالان که نمیشناسیم عبورش میدهد و مخاطبمان -که اغلب کسی است که هرگز ندیدهایماش- نگاهی به آن میاندازد و با کلیکی از صحنهی روزگار محوش میکند. همین!
امروز دفتر خاطرات جایش را به وبلاگ داده است. اگر دیروز مینوشتیم که فقط خودمان بخوانیم، امروز اصرار داریم که همه بخوانند و تازه جلوی پای هر خوانندهی تازهرسیده فرش قرمز پهن میکنیم. بدتر از آن حرفهایی را که حتا در گذشته از نوشتنشان در دفتر صد در صد خصوصی خاطراتمان شرم داشتیم، امروز جلوی چشم جهان آویزان میکنیم.
امروز کنار دست هیچ بچهای نیست که دوربین دیجیتال پیدا نشود. اگر هم نداشت، موبایل که دارد! هر روز هم حافظهاش را بیشتر میکنند که عکسهای یکبارمصرف بیشتری بگیریم؛ عکسهایی که سرنوشت بیشترشان پاکشدن بعد از فقط یکبار ديدن است... محوشدن به کلیکی.
امروز در رسانههای غرب، مد روز "شوهای واقعی" است؛ نشاندادن مثلا زندگی روزمرهی یک خانواده، یا ولکردن چند جوان در یک خانه یا جنگل و فیلمگرفتن از آنها. امروز در شوهای تلویزیونی -روانشناسی، خانوادگی یا تفریحی... یا هر چه اسمش را میگذارید- شرکتکنندهگان خصوصیترین نقاط زندگیشان را فریاد میزنند و اصرار دارند که همه بدانند. جریشو را دیدهاید؟ دکتر فیل را چطور؟ و بقیهشان... اگر رژیمهای سرکوبگر مرز زندگی خصوصی انسانها را میشکنند، غولهای رسانهای و نحوهی جدید و مدرن زندگی هر چه خصوصی است را ویران میکنند. اگر روزی انسان فضای خلوتی -حال هر چقدر کوچک- برای خودش مهیا کرده بود که بهوقت لزوم به آن پناه ببرد، امروز در خلوتترین فضای ممکن هم فکر میکنی که تو را میبینند و میشنوند.
...
دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶
دیشب فيلمی دیدم از برتولوچی، اسمش The Dreamers. فيلمی بود از سينمای مستقل که لابد خردهروشنفکرهای چپ ولو روی کرهی خاک، برایش سرودست میشکنند. تحليل و تفسيرش حالا بهکنار؛ سوال این است که واقعا این تيپ فيلمها خودشان را رقيب هاليوود میدانند؟! اینجور مواقع است که آدم باید برود از بيچاره سنگ پای قزوین اعادهی حیثيت کند!
یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶
پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶
جدلهای ذهنی در بارهی محتوی نوشتن
١- در زندگی همیشه نفرت داشتهام از اینکه چیزی بشود تکلیف و وظیفهام، حال میخواهد هر چه باشد؛ حتا میخواهد نوشتن باشد که سخت دوستاش دارم. ببینم اگر چیزی به اسم قلم قرار است هر شب خفتم را بچسبد، کنارش میگذارم... حالا شده برای مدت کوتاهی. بر اساس همین خصلت است که تا به حال نخواستهام -یا بهتر است بگویم نتوانستهام- وابستهی چیزی بشوم. یکجورهایی میشود گفت اعتیادگریزم... و چه بهتر که اینطور است.
٢- در زندگی قلمیام، هیچوقت تا به این حد مرتبهی مخاطب برایم فرو نریخته بوده. مخاطب باید بیارزد که پایش خرج کنی. کسی که میگوید برای دل خودش مینویسد، اصرار عجیبی دارد که دیگران خر فرض کند! (البته با اجازهی حضرت رولان بارت)
٣- یکسری خصوصیتهای اخلاقی هست که خاص ما ایرانیان است، مثلاْ "تواضع".
٤- قلمی که تواضع و تعارف کلیشهای ایرانی را ریشخند کند، تخصصاش دشمنتراشی است. البته باور کنید داشتن اینجور دشمنها خودش کلی کلاس برای آدم میآورد، همانطور که همراهشدن با این مردم چیزی جز سرگذشت آن چوپانی نیست که تمام زندگیاش به همنشینی با گوسفندان گذشت!
٥- موقعی میتوانیم باور کنیم بزرگ شدهایم (یا از دیگران بزرگتر شدهایم) که از گفتن علنی آن ترسی نداشته باشیم. یعنی نترسیم از گفتن اینکه مثلاْ از تو باشعورترم، فهمیدهترم، باسوادترم، بامعرفتترم، تیزهوشترم، انسانترم... و امثال اینها.
٢- در زندگی قلمیام، هیچوقت تا به این حد مرتبهی مخاطب برایم فرو نریخته بوده. مخاطب باید بیارزد که پایش خرج کنی. کسی که میگوید برای دل خودش مینویسد، اصرار عجیبی دارد که دیگران خر فرض کند! (البته با اجازهی حضرت رولان بارت)
٣- یکسری خصوصیتهای اخلاقی هست که خاص ما ایرانیان است، مثلاْ "تواضع".
٤- قلمی که تواضع و تعارف کلیشهای ایرانی را ریشخند کند، تخصصاش دشمنتراشی است. البته باور کنید داشتن اینجور دشمنها خودش کلی کلاس برای آدم میآورد، همانطور که همراهشدن با این مردم چیزی جز سرگذشت آن چوپانی نیست که تمام زندگیاش به همنشینی با گوسفندان گذشت!
٥- موقعی میتوانیم باور کنیم بزرگ شدهایم (یا از دیگران بزرگتر شدهایم) که از گفتن علنی آن ترسی نداشته باشیم. یعنی نترسیم از گفتن اینکه مثلاْ از تو باشعورترم، فهمیدهترم، باسوادترم، بامعرفتترم، تیزهوشترم، انسانترم... و امثال اینها.
اشتراک در:
پستها (Atom)