چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

حضور در جمع، یک‌جور استعداد خاص می‌خواهد. یعنی که بروی در میان عدّه‌ای (مثلاً کلاس) و باهاشان جور بشوی. آن‌جا که هستی، احساس خوبی داشته باشی. بتوانی ارتباطی دوطرفه‌ برقرار کنی. هم تحمّل دیگران را داشته باشی، هم رفتاری از خودت نشان بدهی که دیگران بتوانند تو را تحمّل کنند. خلاصه باید آدم اجتماعی باشی.
برای من این‌طوربودن سخت است. من آدمِ جمع‌های کوچک‌ام. در ازدحام احساس خفگی می‌کنم؛ گاهی هم غریبی. در شلوغی یک‌جورهایی معذب‌ام. دوست دارم اطرافیانم را خود انتخاب کنم و آزادی عمل داشته باشم...

با این کمبود وقت و حجم سنگین کار، دو روز کلاس هم به برنامه‌ی هفته‌گی‌ام اضافه شده! حالا بماند که چه کلاسی‌ست. نه حوصله‌ی کلاس را دارم، نه گپ‌وگفت با همکلاسی‌ها را. عجیب خسته‌ام می‌کند. با این حال، لازم است که فعلاً ادامه‌اش بدهم. تحمّل آدم‌های جديد را ندارم. آشنایی‌ها، روال زندگی‌ام را از مدار خارج می‌کند.
خلاصه کسی اطراف نبود، گفتم این‌ها را به شما بگویم. می‌دانم که پیش خودتان می‌ماند!

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

از عمده‌مشکلات من!

نمی‌دانم چرا هر چقدر سعی می‌کنم، دلم برای ايران اسلامی تنگ نمی‌شود! جداً می‌گویم به جان شما! بارها شده به‌یاد کوچه‌ای، پارکی، محله‌ای... افتاده‌ام، امّا به دقيقه نکشیده، خاطره‌ی بدی از سرکوب در همان کوچه، پارک یا محله در ضمير من نقش بسته و فاتحه‌ی آن "ياد" را بلافاصله خوانده است. مخصوصاً وقتی بعد از ماهی-سالی گذرم به یکی از تجمع‌های ايرانی‌ها می‌افتد، همه‌ی آن برگ‌های سیاه شروع می‌کنند به رژه‌رفتن از جلوی چشم‌هام. این‌قدر هم تصاویرشان واضح و شفاف است که مانده‌ام ذهن من با چه دوربینی از آن‌ها فیلمبرداری کرده!
مشکل دیگر من این است که خودم را هم بکشم، نمی‌توانم به مردمی که آخوند را در ماه می بینند افتخار کنم! اصلاً در این مورد بخصوص، افتخار را سال‌هاست شوهر داده‌ام، رفته است پی کارش!
با تمام این تفاصیل، مانده‌ام آن عشق به میهن چیست که در عمیق من هم‌چنان زنده است و من را به سوی آن کهنه‌دیار می‌کشد...
خیلی بد است که اتاق خواب آدم چسبیده باشد به اتاق خواب یک زوج جوانِ از حال مجردها بی‌خبر! در این صورت، بهتر است شنبه‌شب برود خانه‌ی دوست و آشنا بخوابد.

پ.ن: یاد یکی از طنزنوشته‌های نشریه نیمروز افتادم که بازنویسی‌اش می‌کنم:
یکی از رزمندگان اسلام که چند ماهی در جبهه‌های حق علیه باطل مشغول حرب با صدامیان کافر بوده، بالاخره مرخصی می‌گیرد و می‌آید خانه و خلاصه می‌خواهد همان شب با حاجیه خانم سنگ تمام بگذارد! مشغول که می‌شوند، همين که صدای آخ و اوخ خانم بلند می‌شود، همسایه می‌کوبد به دیوار و می‌گوید: "باز امشب هم شروع کردی!"

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

حضور نویسنده برای خودش یا برای سرویس‌دهی به ما؟!

در پیامگیر یکی از طنزنویسان وبلاگی دیدم از او گله کرده بودند که چرا بعضی وقت‌ها جدّی می‌نویسد! ایراد طرفِ ايرادگیر این مضمون بود که "من وقتی حالم گرفته است می‌آيم این‌جا که یک‌کمی بخندم و شنگول بشوم و بروم پی کارم، ولی تو با این نوشته‌ات هر چی ته‌مانده‌ی حال هم برامان باقی مانده بود گرفتی"! خودمانیم: استفاده‌ی ابزاری و سوءِ استفاده از حضور یک نویسنده مگر شاخ‌ودُم دارد؟!
بعضی به حضور دیگری تنها موقعی رسمیت می‌دهند که خواسته‌های‌شان را تأمین کند، وگرنه نباشد بهتر است. او را برای این می‌خواهند که کمبودهای‌شان را جبران کند؛ چیزهایی را که ندارند به‌شان بدهد. به نویسنده امر می‌کنند چیزی را بنویسد و در خطی بنویسند که آن‌ها را ارضا می‌کند، تو گویی نویسنده قلم دست حضرات است و تا عمر باقی‌ست، بدهکارشان! این همان نگاهی است که انسان را به حدّ یک ابزار و آلتِ دست فرومی‌کاهد...

واقعاً چه عیب دارد که حضور انسان‌ها را همان‌گونه که هستند بپذیریم؟ مگر صرف به‌دنیا‌آمدن افراد این است که به من و شما خدمت کنند؛ که دنباله‌رو ما باشند؟ چه عیب دارد که بخشی از زندگی‌مان را برای همدلی و احترام به تفاوت‌های دیگران هزینه کنیم؟
برای یک نویسنده چه چیز مهم‌تر از این است که خودش باشد؛ که آن‌چه در فکر و درونش می‌گذرد را -همان‌طور که واقعاً هست- بازتاباند؟ مگر انسان ماشین است که همه‌اش یک چیز تولید کند؟ نویسنده‌ی مستقل بسته به شرایط روحی و فکری‌اش است که می‌نویسد، نه دلبخواه آدم‌های خودخواه و همیشه‌طلبکار.

در برخورد بعضی انسان‌ها که دقیق می‌شوی، رگه‌هایی از خوی تجاوزگر و تمامیت‌خواه را در رفتار‌شان می‌بینی؛ خیلی‌هایی که در ادعا، می‌خواهند نقش آموزگار و ناصح من و شما را در زندگی بازی کنند!

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

تصویر سه

- «اه اه! خاک تو سرت که خوک می‌خوری!»
پیداکردن صاحب صدا سخت نیست. درست دوقدمی‌ام است.
تا کلمات فارسی‌اش -مثل قطب منفی آهن‌ربا- گردنم را می‌چرخاند، رویش را از تعجبِ چشم‌هام می‌دزدد و سمت دخترش صورت می‌گیرد. زنی است که عمرش پنجاه را نشانه گرفته، امّا آرایش غلیظ‌اش به سن دهن‌کجی می‌کند. بی‌پروا لباس پوشیده تا جوان‌تر بزند، ولی حضور دختر تقريباً سی‌ساله‌اش همه چيز را لو می‌دهد! رايحه‌ی عطر او که سنگینی بوی فروشگاه مواد غذایی را عقب زده، باز مانع نمی‌شود که در عبوسی چهر‌ه‌اش دقیق نشوی.
دستم که بسته‌ی Bacon را مشت کرده، همان‌جا منجمد مانده است. خودم را پیدا می‌کنم. گوشت را می‌گذارم در سبد، به اضافه‌ی تکّه‌ای Ham.
یک‌ربع بعد، در ردیف صندوق‌دارها، چند صف آن‌طرف‌تر، چپ‌چپ‌نگاه‌کردن مادر و دختر با چاشنی خودخوری و بازوبسته‌شدن اخم پیشانی، می‌گوید که هنوز حرف بر سر حرام‌خوری من است...


  • یک - دو
  • سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

    تصویر دو

    می‌خواهم پول آبجوها را بپردازم که باز فروشنده و مردی که آن‌طرف‌تر ایستاده جرّوبحث را از سر می‌گيرند؛ این‌بار عصبی‌تر. فروشنده کانادایی‌ست، میانه‌سال، مودّب اما خشمگین. چشم چپ و هر دو دستش تیک می‌زند؛ و احتمالاً پاهاش. مرد، با موهای از پشت بسته، سیاه‌چرده، تکیده و لاغر، چهل را رد کرده... و ايرانی‌ست. انگلیسی را خیلی خوب حرف می‌زند. رگ گردن مرد تسمه شده! چشم‌هاش مانده بیافتد جلوی پاش. لب‌هاش کف کرده و انگار از پس کنترل دست‌ها و ساکت‌کردن دهانش برنمی‌آید.
    فروشنده می‌گوید رأس ساعت ده، قاعده این است که می‌بندیم. کاری هم نداریم کسی در صف است یا نیست. مرد معتقد است که اگر دختر زیبای مو بلوند کانادایی بود، حتماً بهش ارفاق می‌شد و کارش را راه می‌انداخت! می‌گوید مشکل این بوده که خارجی است و لهجه دارد و به جای ک...، کی... لای پایش! فروشنده دارد خودش را می‌خورد. همین‌طور که لبش را می‌گزد، کلماتی را در دهان می‌چرخاند و مزه‌‌مزه می‌کند... ولی به‌زبان نمی‌آوردشان.
    آخرین جمله‌ی فروشنده این است: «آدم خیلی باید بدبخت باشد که برای الکل گریه کند!»
    فروشنده‌ی صندوق کناری مداخله می‌کند و به مرد می‌گوید اگر همین الآن LCBO را ترک نکند، پلیس خبر می‌کند. مرد تفی روی زمین می‌اندازد... و پشت‌اش که به ماست، ته‌مانده‌ی فحش‌هاش را می‌شود شنید...


  • یک
  • یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶


    تصویر آرمانی انسان‌گرایانه از انسان را باید شکست. علاوه بر خوبی‌هاش، منجلاب طینت آدمی را باید نشان داد تا کسی در "چندبعدی"بودن او شک نکند!

    *نقاشی: "زن"، نقش‌بسته‌ای از صادق هدایت

    جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

    تصویر يک

    درِ خانه سوارم می‌کند. ایرانی ا‌ست: کم‌تر از شصت‌سال دارد. خوشحالم که به هم‌میهنم بیزنس می‌دهم.
    سر حرف را باز می‌کند. می‌گوید بیش از 20 سال است که کاناداست. در ایران سرهنگ نیروی هوایی بوده! می‌گوید تا دیروقت رانندگی می‌کند، تا قسط خانه‌اش عقب نیافتد...
    می‌پرسد در خانه تنها هستم؟ جواب مثبت را که می‌شنود، می‌گوید خانه شخصی است، یا استیجاری؟ می‌گویم فرقش چیست؟ می‌گوید همین‌طوری پرسیدم!
    سخت نیست که بفهمم آرام می‌رود که کیلومترشمارش بیش‌تر سکّه بیاندازد. خب کاسبی است دیگر! درکش می‌کنم. کار تا آن ساعت -آن‌هم نگاه‌در‌نگاه مردم- ساده نیست.
    چند دقیقه بعد می‌پرسد خانه‌ی شما زیرزمین هم دارد؟ می‌گویم طبعاً. می‌پرسد آماده است؟ می‌گویم هنوز نه. این‌بار من می‌پرسم: «چطور مگه؟» می‌گوید: «آخر با مادرم دنبال یک زیرزمین اجاره‌ای ارزان می‌گردیم!»

    نقاشی تازه‌‌ای در سرای من

    شنبه‌ی پیش بود. داشتم می‌رفتم که دیدم کنار کوچه بساط کرده‌اند. آن میان جشنی بود از نقاشی‌های نقاشی. از همه‌رنگ و در هر سبکی بود.
    من در بساطی‌ها دنبال دو-سه‌تا چیز بیش‌تر نمی‌گردم. اوّلی‌اش طبعاً نقاشی است. طرح و نقاشی خوب زانوهام را طوری سست می‌کند که دیگر تابی نمی‌ماند برای رفتن. کنجکاوی هم البته هست؛ دلیل دیگری برای میخ‌کوب‌شدن جلوی دست‌ِ‌دوّم‌فروشی‌ها. برایم همیشه جالب بوده که بدانم سلیقه‌ی دیگران چیست؛ ديگرانی که هیچ نمی‌شناسم‌شان. دیدن پشت پرده لابد تنها برای من جذاب نیست؟ دوست دارم از راز شی‌ای که مدّت‌زمانی را در زندگی کسی زندگی کرده سر-در-بیاورم؛ شی‌ای که برای ورود به مرحله‌ی دوّم زندگی‌اش در صفِ انتظار ایستاده.

    خانم نسبتاً جوانی آن‌جا بود؛ با شمایلی که انگار نقاشی‌اش کرده‌اند. در نقاشی‌ها که می‌گشتم، گفت خالق‌شان خانه است و اگر مایل باشم، می‌تواند صدایش کند. با خوشحالی پذیرفتم. زنی آمد: جوان، سفیدرو و بلوند، با قدّی بلندتر از معمول... که البته ظاهرش در این قضیه چندان اهمیتی ندارد و مشخصاتش را می‌نویسم که شکل روایی نوشته حفظ شود. آمد و توضیحکی داد راجع به کارهاش. اغلب‌شان البته چنگی به دل نمی‌زدند. یکی امّا چشم من را گرفت. نه خیلی، اما گرفت. من زیاد هواخواه نقاشی‌های امپرسیونیستی نیستم، ولی ترکیب رنگ‌ها شادابی‌ای داشت که به خوبی منتقل‌ می‌شد.
    قیمتش را پرسیدم. گفت: «هر چه دوست داری بده... اصلاً پیشنهاد خودت چیست؟» گفتم اهل قیمت‌گذاشتن روی کار هنری نیستم و اصولاً معتقدم اثر هنری غیر قابل قیمت‌گذاری‌ست. اثری را هم بخرم، در واقع احساسم این است که آن‌را به امانت گرفته‌ام تا در فضای خودم نگه‌اش دارم؛ روح و جسم‌اش را به قلمرو شخصی‌ام بیاورم تا هم‌نفس شویم‌. خلاصه که تصميم، تصميم آفريننده‌ی اثر است که بخواهد به چه مبلغی ودیعه بدهدش. گفت بیست دلار. گفتم قبول!
    نقاشی را زده‌ام روی دیوار و چه به رنگ سرخ تیره‌ی آن می‌آید. همین‌طور که به آن نگاه می‌کردم، این چند خط از سر قلمم چکید.

    چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

    سپاسگزاری

    من دو-ماهی دیر خبر شدم! تازه همین دیروز... به هر حال، پرداخت بدهی، حتا با تأخیر، بهتر از نپرداختن‌اش است.
    می‌خواهم به خطی، سپاسی گفته باشم به توجه و لطف خانم سما شورايی، دوست نادیده در یوتوبوری.

    پ.ن: من با یوتوبوری پیوندی دارم. حمیرا طاری می‌داند چرا. و چه چيز زيباتر از اين که شکوفه‌ی تازه‌گشوده‌ای، گلستان این پیوند را عطرافشان‌تر کند.

    دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

    گاهاً!

    بزرگ‌ترین خبطی که ابوالحسن نجفی در غلط ننويسيم مرتکب شده، و اتفاقاً در همان برگ‌های نخست، اين است که "گاهاً" غلط است، چه اسم فارسی را نبايد به تنوين عربی آراست. من می‌گويم اين دگم‌انديشی است و بس! با اين وصف، تکليف ما با مردمی که "خواهشاً" از زبان‌شان نمی‌افتد چيست؟ خلاصه که: زبانی که سراسرش التقاطی است، با اين‌گونه "فتواها" تصفيه نمی‌شود.

  • خاستگاه: [+]
  • نفرت و عشق... و نفرت

    1- "نفرت" و "عشق" دو حس اساسی آدمی‌اند. هر دو وقتی بر آدم مستولی شدند، مهارشان در حد محال است.
    2- اگر عشق برای بروز نیازمند پس‌زمینه‌(ها)ای‌ست، نفرت مثل زخمی‌ست که در هر شرایطی سر-باز-می‌کند و زود عفونی می‌شود.
    3- آدمی اسیر جدال درونیِ بی‌وقفه‌ای‌ست: خاموش‌کردن نفرت. نفرت مثل خون در شریان روان انسان می‌دود و در جست‌وجوی روزنه‌ای‌ست که بیرون بجهد. اندکی کوتاه‌آمدن ما، موجب فوران نفرت است.
    4- سوی ‌آموزه‌های مذهبی، در خفه‌کردن عشق و تأیید نفرت است. این دکترین را گاه در حاشیه و در خیلی از مواقع علنی تبلیغ می‌کنند.
    5- عشق فرزند سرزمين شجاعت است، نفرت مولود آسمان ابری ترس. این تفاوت بنیادین این دو حس بنیادی آدمی است. شجاعت می‌خواهد که انسان خويش باز کند و دل بدهد. وحشت آدمی از شنيدن ديگری، ايستاده‌گی، استقامت، مبارزه و چشم‌در‌چشم انسان‌ها دوختن، به درون می‌زند و در دل تلنبار می‌شود... و می‌شود نفرت.