پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

اشاره‌ای به "نگاه ماه"

نگاه ماه مجموعه‌ی شش قصه -به دو زبان فارسی و سوئدی- از حميرا طاری است که در فاصله‌ی پاييز 2001 تا بهار 2003 نگاشته شده‌اند. در اين مجموعه چند قصه هست به معنای واقعی کلمه "قصه". يکی-دو بی‌دقتی جزئی نيز در قصه‌ها ديده می‌شود که البته به اصل کار صدمه‌ای نمی‌زند.
از چند ماه پيش که اين کتاب به دستم رسيد و خواندم‌اش، به نظرم آمد که دينی دارم به آن. به همين لحاظ، در اولين فرصت معرفی دقیقی از آن می‌نویسم که اگر نويسنده خواست، در چاپ‌های بعدی از آن استفاده کند. فعلاً برای آن‌که بی‌اشاره رد نشويم، چند يافته از درون کتاب را فهرست‌وار ذکر می‌کنم. اين نقطه‌نظرات را طبق عادت، در پايان هر قصه نوشته‌ بودم.

تشريح، در کوتاه‌ترين شکل:
- نگاه ماه -که داستان اصلی کتاب است-، داستانی‌ست نوستالژيک و اجتماعی. بیش‌تر برای کسانی جذاب است که در امور تربيتی دستی دارند.
- سوپرمارکت يک "روان‌داستان" است که زمينه‌ی رئال دارد. اين وجه تمايز کارهای حميرا طاری با ديگران است که توضيح خواهم داد. داستان، حکايت ورشکسته‌گی بعضی مهاجران را به نمايش می‌گذارد. شخصيت‌پردازی‌هایش من‌را به یاد کارهای تنسی ويليامز می‌اندازد، چون همه‌ی شخصيت‌ها به نحوی مسئله دارند!
- چشمان خاکستری شايد تکنيکی‌ترين داستان اين مجموعه باشد. داستان در دو زمان می‌گذرد.
- ماه بانو داستان "تکرار سرنوشت" است.
- اساس صدای شب "توهّم" است.
- نگاه کلاغ‌ها تا حدّی ضد مرد است! از لحاظ ساخت و پردازش کاری‌ست به‌غايت زيبا. يکی-دو خطای جزئی نيز دارد که مهم نيست.

در باره‌ی داستان‌ها:
- بستر تمامی قصه‌ها در شهر نویسنده يوتوبوری در جنوب غربی سوئد شکل گرفته است. نويسنده -بر خلاف بسياری از نويسندگان خارج از کشور که هنوز در کوچه‌های کاه‌گلی کودکی‌شان سير می‌کنند- تلاش کرده مکان زندگی خود را به تصوير بکشد و درون قصه‌ها زندگی کند.
- داستان‌ها عموماً توضیح روابط اجتماعی و عاطفی زن و مرد مهاجر است. در اين داستان‌ها، بيش‌تر زن در جايگاه ستم‌دیده می‌نشیند و مرد ستمگر. ناگفته نگذارم که ارزشگذاری انسانی بر جنسيت‌ها، سياقی جزم‌گرايانه يا فمينيستی ندارد و بيش‌تر عينی‌ است.
- بر حسب توضیح بالا، کتاب در زمره‌ی "ادبيات مهاجرت" طبقه‌بندی می‌شود.
- فضای داستان‌ها شهری و نوع روابط شهرنشينی است. اين مزيت عمده‌ی کتاب است.
- عناصر "حيوان" و "طبيعت" با دقت در داستان‌ها به‌کار گرفته شده‌اند. از حيوان به مثابه "نشانه‌ی پيش‌بينی" (Foreshadowing) و انعکاس احساس آنی شخصيت‌ها استفاده شده است.
- از شيوه‌ی تصويرسازی و استفاده از رنگ و صدا سخت نيست که بفهميم نويسنده سينما خوانده است!
- "توهم" ديگر عنصری‌ست که در بعضی از قصه‌ها -مثل سوپر مارکت و صدای شب- ديده می‌شود، امّا وجه تمايز اين به‌کارگیری با غالب کارهای ديگر در اين عرصه اين است که توهّم با تصويرسازی سينمايی (رئال) درهم آميخته شده، در صورتی که داستان‌هایی که اساس‌شان توّهم است (مثل بوف کور)، "داستان‌ تصوير" نيستند و غالباً با ذهن در ارتباط‌اند تا با ديده؛ در اين‌گونه داستان‌ها، اشيا و انسان و حيوان، ابعاد و حس واقعی ندارند و ساخته‌ی خواست و ذهن نويسنده‌اند، درست خلاف آن‌چه در اين مجموعه می‌بينيم.
- ايجاز و دوری از پُرگويی، قصه‌ها را از بسياری از کارهای نويسندگان ايرانی متمايز کرده است.
- زبان کتاب سليس و آرام است، در عين اين‌که شگردهای بيانی در داستان‌ها کم نيست.

چند برداشت و توصيه:
- ناشر برای اين کتاب تبليغ چندانی نکرده است. اين مجموعه لايق معرفی و تشويق است.
- کتاب لازم است دوباره ويراستاری شود. نقطه‌گذاری‌ها و بعضی از پاراگراف‌سازی‌ها ايراد دارد.
- توصيه‌ می‌کنم که چاپ بعدی کتاب در ايران انجام شود. گمان نمی‌کنم انتشار اين مجموعه با محدوديتی در ايران روبه‌رو شود. اين کار کمک می‌کند که خواننده‌ی ايرانی، با فرمی از ادبیات که "ادبيات مهاجرت"‌اش خوانند، بهتر آشنا شود.

نظر سليقه‌ای:
- من حميرا طاری را شاعری اجتماعی-سياسی می‌شناختم، اما ديدم که او از آزمون قصه‌نويسی نيز با سربلندی بيرون آمد.
- در چند جا می‌شود رد نويسنده را در داستان‌ها گرفت و او را در کالبد يکی از شخصيت‌های داستان ديد. اين را از روی شناخت شخصی‌ام از نويسنده می‌گویم.
- سوپرمارکت و نگاه‌ کلاغ‌ها بيش از بقيه‌ی داستان‌ها نظرم را جلب کردند.

شناسه: طاری، حميرا. نگاه ماه. چاپ نخست. سوئد: نشر نينا، سپتامبر 2003.

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

لباس رزم روشنفکران!

یکی از صدمات جدی‌ای که روشنفکری چپ اروپایی -امثال ژان پل سارت و ميشل فوکو- به بدنه‌ی روشنفکری زدند اين بود که لباس رزم به تن‌اش کردند. آنان در واقع "کنشگری انقلابی"[1] را به روشنفکر تزريق کردند، يعنی قلم را از او گرفتند و چماق به دستش دادند! اين آسيب چنان دامن‌گير بود که روشن‌فکر امروزی نيز هنوز نتوانسته اين لباس را کامل از تن خود بکند و رسوبات اين ذهنيت را از ذهن خود بزدايد. به‌راستی چه کسی گفته روشنفکر بايد چريک بشود؟ چرا بايد روشنفکر هميشه در تقابل با دولت باشد نه در کنار آن، بویژه در دوره شاه که کشور در حال توسعه بود؟
روشنفکران ما هنوز که هنوز است در ميان دو کرانه پا-در-هوا مانده‌اند: نويسنده و پرسش‌گرند یا فعال سياسی-اجتماعی؟ تفکيک اين‌دو به منزله‌ی پاکسازی يکی از مُسری‌ترين آلوده‌گی‌های فکری در جامعه است. درست آن‌وقت است که انسان تکليف خودش را با اجتماع، تاريخ و آينده می‌فهمد.
1- "عملگرایی" به مثابه مشی و روش انقلابی.

پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴

چالش بين لائيک‌ها و مذهبيون

من اصلاً معتقد به تعامل و داد و سِتَد فکری بين لائيک‌ها و مذهبی‌ها نيستم. اين کار نه فايده دارد، نه ممکن است. چالش بی‌وقفه و همه‌جانبه بين اين‌دو گروه کاملاً ناگزير است و اصلاً باعث شادابی فکری جامعه می‌شود. در فرانسه مارکسيست‌ها با ليبرال‌ها در جدالی هميشه‌گی به‌سر می‌برند؛ در آمريکا محافظه‌کاران و ليبرال‌ها تمام مدّت در رقابت‌اند... آن‌چه بايد در ايران امروز، روشنفکران لائيک و مذهبی در پی‌اش باشند، در واقع "همزيستی مسالمت‌‌آميز" است نه چيز ديگر.
اصولاً "روشنفکران مذهبی"* چيزی ندارند که به سکولارها و لائيک‌ها عرضه کنند. آن‌ راهی را که آن‌ها می‌خواهند بروند، لائيک‌ها سال‌هاست که پيموده‌اند. در ثانی، وقتی تمام تريبون‌های رسمی کشور در دست مذهبيون است، حتا اگر اين‌دو می‌خواستند، باز توازن لازم برای تعامل فکری بين‌شان مهيّا نمی‌گشت؛ تبادل آرا نياز به برابری سطح و شرايط دارد.

اينک پرسش اين‌جاست که با تمام اين تفاصيل، آيا باز بايد تلاش فکری مذهبيون را به فال نيک گرفت يا نه؟ من شخصاً در اين کار پُرفايده می‌بينم. دليل فراوان است؛ در اين‌جا تنها به دو نمونه بسنده می‌کنم که خود کفايت می‌کند: نخستين دليل اين است که انسان مذهبی زبان روشنفکر مذهبی را به‌تر می‌فهمد. فاصله بين اين‌دو به مراتب کم‌تر از فرد مذهبی با روشنفکر لائيک است. چنين است که روشنفکر مذهبی در جامعه نقش می‌يابد، چرا که بین همپالگی های خودش خاستگاه اجتماعی دارد. برای مثال، باور دارم کسانی که در حوزه‌ های علميه تلمّذ کرده‌اند (آخوندهای سابق)، واجد شرايط‌ترین افراد برای متحوّل‌ کردن حوزه‌های علميه هستند. ديگر دليل اين است که ايجاد تحوّل در دين وظيفه‌ای‌ست بيش‌تر بر دوش روشنفکر مذهبی تا لائیک. لائيک‌ها بر آن قولی که به آن معتقدند هستند؛ اين امّا روشنفکران مذهبی‌اند که نوشدن دين را لازمه‌ی حرکت با زمان می‌دانند و ايستايی دين را به ضرر خود آن. برای اين لازمه، لازم است که تلاش کنند و اين رسالتی‌ست بر دوش خود آن‌ها، و مسئله ما لایئیک ها نیست.
نتيجه اين‌که اگر هدف را درست بشناسيم، بدون هرزروی، مستقيم به سوی آن خواهيم رفت. هدف به باور من، "همزيستی‌" است نه "تعامل فکری". ما چه بخواهیم چه نخواهیم، در یک جامعه با باورهای مختلف زندگی می کنیم و همزیست هستیم. مثال اين‌که اگر آدمی چون من چنين راديکال با "روشنفکر تاریک اندیش مذهبی" برخورد می‌ کند، در واقع سنّت فکری جامعه‌ای مدرن را به‌جا می‌ آورد که آن "چالش بين افکار" به‌علاوه‌ی "به رسميت‌شناختن مخالف" است.
* اساساً مذهبیون را روشنفکر نمی دانم و این نامی است که بر خود گذاشته اند و به غلط باب شده!

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

از خواص اجتماعی وبلاگ فارسی

در غرب، هر چه معضل است به مردم نشان می‌دهند تا ايشان آگاه شوند و راه حل مقابله با این معضلات را بیاندیشند و بيابند. در ايران اما تمام معضلات را قايم می‌کنند تا مبادا چشم "نامحرم" به آن‌ها بيافتد! وبلاگ باعث شده است که مردم ظريف‌ترين و خصوصی‌ترين نقاط ذهن خود را به نمايش بگذارند؛ باعث شده است که مردم از ناخودآگاه و روان هم سر در بياورند. وبلاگ اين امکان را به ايرانیان داده است که متوجه شوند در زير پوست شهر چه می‌گذرد.
آن‌چه می‌بينیم، چه بد و چه خوب، واقعيت‌های درونی ايرانيان است. به‌جای ابراز انزجار و فرار از صحنه، بايستی معضلات را شناخت و برای حل آن‌ها راهی انديشيد.

Summary: In the western world, the media and academies mention most of the social issues and problems that improves people's knowledges. In Iran, they hide them avoiding of being publicated! Persian Weblog helps out knowing what is behind the mask.

سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴

در باره‌ی "غرض‌ورزی"

اسباب غرض نيست هيچ جز غرض!

"غرض‌ورزی" دليل نمی‌خواهد، زيرا مسئله‌ای‌ "غريزی" و "حسّی" است؛ انعکاس درون است نه حاصل فکر. به همين لحاظ، با ابزار منطق و در چارچوب‌های عقلی نمی‌شود علل رفتاری غرض‌ورزانه را در شخص ريشه‌یابی کرد. در اين‌که چرا کسی غرض می‌ورزد می‌شود چند و چون کرد، امّا ترديد نيست که قريب‌به‌اتفاق يافته‌هامان پا در روان آن شخص خواهند داشت نه در منطقش. برای همين، آن‌چه او برای توجيه غرض‌ورزی خود می‌آورد ربطی به دلیل و انگيزه‌ی واقعی عمل او ندارد و در واقع دارد چيزی را پنهان می‌کند (شايد هم خودش نداند). منطق انسان غرض‌ورز را روانش می‌سازد نه عقلش. از آن‌جا که عکس‌العمل‌های او تابع "حس" اوست نه عقلش، با معيارهای عقلی نمی‌شود عمل او را حلاجی کرد و فهميد؛ بايد در لالوهای روان و پيشينه‌ی روحی او کاوش کرد.
تمامی لحظات انسان غرض‌ورز در انتظار فرصتِ‌ "انتقام‌گیری" سپری می‌شود؛ انتقام برای او امری مقدّس است. آتش کين در انسان غرض‌ورز خاموش نيست، بل‌که از آن‌جا که "زير خاکستر است"، ما آن‌را نمی‌بينيم؛ شعله‌کشيدن اين آتش محتاج جرقه‌ای‌ست که اين جرقه‌ اغلب "موفقيت" ديگران است. چنين است که من و شما بارها شاهد بوده‌ایم که يک‌دفعه از چند سمت -و همه‌شان با هم- به سمت‌مان يورش آورده‌اند و سپس به خود گفته‌ایم: انگار همه‌ی بلاهای دنيا منتظر ايستاده بودند تا یک‌جا روی سرمان هوار شوند!
انسان غرض‌ورز دچار "فوران احساسات" است؛ به آنی عشق می‌ورزد و در لحظه‌ای آن عشق به تنفر بدل می‌شود؛ کسی را به‌ترين دوست خود می‌نامد و چند لحظه‌ی بعد او را دور می‌اندازد؛ او تعادل اخلاقی ندارد. موفقيت افراد، انسان‌ غرض‌ورز را ناراحت می‌کند. حتماً لازم نيست که جايزه‌ی نوبل بگيريد که او با شما دشمن شود؛ داشتن يک وبلاگ نسبتاً موفق که يادداشت‌هایش مورد توجه ديگران قرار گيرد و باعث عکس‌العمل‌های قلمی آن‌ها شود، یا کامنت‌های محبت‌آمیز ديگران خودش "انگيزه‌ای" قوی به او می‌دهد که شما را دشمن بدارد. تأثيرگذاری شما در بين وبلاگ‌نويسان يا حلقه‌ی دوستان خودتان نيز غرض‌ورز داستان ما را سخت می‌آزارد. بنابراين، اگر خواستيد کاری را سامان دهيد و به‌‌يکباره عدّه‌ای به‌طور "هماهنگ" مشغول سنگ‌اندازی به سوی شما شدند، از هماهنگی غرض‌‌آلود آنان يکّه نخوريد.
غرض‌ورزی می‌تواند بستری فراهم کند که تعدادی آدم را به خاطر "حس مشترک" در کنار هم -و البته در مقابل شما- قرار دهد؛ آنان حتّا بدون هماهنگی فيزيکی و فقط تحت يک‌نوع "هماهنگی ضمنی" و غريزی در صف مقابل شما به شکلی متحد قرار می‌گيرند، به شما حمله‌ور می‌شوند و به کم‌تر از حذف شما نيز قانع نخواهند شد. انسان غرض‌ورز عميقاً معتقد است که "دشمن دشمن من، دوست من است"؛ او فرزند بدبينی، تئوری توطئه و آسيب‌های اجتماعی‌ست. اين است خاصيت غرض‌ورزی و حکايت آدم‌های غرض ورز...

شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

مغزه‌شکافی یادداشت پیشين

به نظرم دوستان پیام‌گذار آن‌طور که بايد پيام يادداشت حکايت سخنان "منسوب" به ملکيان! را نگرفته‌اند و دچار بدفهمی شده‌اند. حرف من این نیست که کسی به گزارش مسعود برجیان اطمينان کند يا نکند. من معلم اخلاق کسی نيستم که او را به خاطر این کار توبيخ کنم یا اگر به گزارش اعتماد کرد، قدردان‌اش باشم! واقعيت اين است که هر کس بر اساس شناخت خود نسبت به ديگران به آنان اعتماد می‌کند یا بی‌اعتمادی نشان می‌دهد و به همين لحاظ، به برداشت‌های شخصی احترام بايد گذاشت. حرف من در آن‌جا چیز دیگری بوده است.
تجدّد یک شی خارجی نیست که بخریم و بیاوریم‌اش! تجدّد در عرصه‌های مختلف پامی‌گیرد، ريشه می‌دواند و رشد می‌کند. يعنی يک پروسه است؛ يک پروژه تمام‌عيار و به‌هم‌پيوسته است. يکی از اين عرصه‌ها که بايد متجدّد شود "زبان" است. پالودن زبان از زنگارهای واپسمانده‌گی راه تجدّد است. لازم است برخوردهای زبانی ضدّ تجدّد را در گفتارها رد گرفت و نشان داد. هر متن به مثابه آزمایشگاهی‌ست که هزار چيز دارد برای کشف.
کسی وقتی می‌گوید "سخنان منسوب به فلان کس"، شايد قصد توهين به گزارشگر را نداشته باشد، امّا ناخودآگاه و به شکلی سنتی، بی‌اعتمادی رایج از گزارشگری را نشان می‌دهد. او می‌خواهد در همان ابتدا از خود سلب مسئوليت کند تا اگر بعداً معلوم شد جايی از گزارش نقص داشته، به پای او نوشته نشود. تأثير اين عمل، بازتوليد بی‌اعتمادی در جامعه است، زيرا ديالوگ را بر پايه‌ای از "سوءظن" بنا می‌کند. البته چنين نيست که چنين بستری از سوءظن يک‌شبه به‌وجود آمده باشد؛ تمام حرف، نشان‌دادن ناسازگاری "حس سوءظن" با امر نقّادی و حتا خواندن گزارش است. بقولی «نظريه‌ توطئه همزاد منجی‌پرستی و مهدی‌طلبی ماست» و به همين لحاظ، چنين بستری پشت به تاریخی دراز دارد. حال چه بايد کرد که فضای اعتماد ايجاد شود: من يکی را از ارائه‌ی راه حل معاف داريد!
گاه هم که سخنران خود را -به خاطر نقدها یا تهاجم قلمی ديگران- در تنگنا می‌بيند يا اين‌که حرفی زده که قرار نبوده بزند (از دهانش پريده)، مدعی می‌شود که حرف‌هايش به‌دقت گزارش نشده و به اين شکل برای خود راه فرار می‌گذارد. در بسياری از مواقع نيز واقعاً امانت در گزارش ماوقع رعايت نمی‌شود که اين هم خود امکانی‌ست. به هر رو، کل اين مجموعه بوی بی‌اعتمادی می‌دهد و من در آن يادداشت، صرفاً می‌خواستم يکی از سمبل‌های بی‌اعتمادی در زبان را نشان دهم که بدون زدودن آن راه به تجدّد نيست.

پی‌نوشت:
شايد بی‌انصافی باشد اگر بعد از همه‌ی اين بحث‌ها درباره‌ی گفته‌های مصطفا ملکيان، من نظرم را بخورم و نگويم! پس از خواندن سخنان ملکيان -بيش از هر چيز- به حال روشنفکری امروز ايران تأسف خوردم که کارش به کجا رسيده است! خلاصه کنم: چيزی که من از کليت اين گفته‌ها دستگيرم شد اين بود که مصطفا ملکيان نه زبان روشنفکری و تجدّد می‌شناسد (پرسشگری بی‌پايه و بی‌نظم، تندی و راديکاليزم را با زبان تجدّد اشتباه گرفته است)، نه از تاریخ و "نگاه تاريخی" سررشته‌ی چندانی دارد. او بيش از هر چيز، به زبان "نهی" و از-پایه-ردکردن و قطع‌کردن هر آن‌چه نمی‌پسندد مجهز است که اين البته ربطی به کار فکری نتواند داشت. شگرد ديگری که استفاده می‌کند "جدال با بزرگان" است تا از اين طريق کسب اعتبار کند. مثلاً فیلسوفی به بلندای هگل را کوچک می‌شمارد تا خود قد بکشد، يا پيشينه‌ی باستانی ايران را -با گزافه‌های نخ‌نما و از مد افتاده‌ی امثال شريعتی- فرومی‌کاهد[1] تا سابقه‌ی اسلام را برکشد. شک نباید کرد که کلی‌گویی و گزافه‌گویی از شأن انديشه‌ورزی به‌دور است. تفکر سخنان او ملغمه‌ای است از مارکسيزم، اسلاميزم و نگاه اروپامدار به تاريخ ايران. در غالب گفته‌هايش نيز ردّ آرای آرامش دوستدار و حتا ناصر پورپيرار پيدا است. به همين لحاظ، اين‌که حرف او چندان جدّی گرفته نشده را به خاطر تنک‌مايه‌گی‌ آن بايد پنداشت.
1- مصطفا ملکيان می‌گوید:‌ «يکی از بزرگ‌ترين دروغ‌هايی که ما به تاريخ گفته‌ايم اين است که ما فرهنگ و تمدن عظيمی داشته‌ايم»! اين از آن‌دست گزافه‌هايی‌ست که راه هر نوع برخورد آرا را از پيش می‌بندد و نشان می‌دهد که گوينده اصولاً باوری به گفت‌وگو ندارد.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

حکايت سخنان "منسوب" به ملکيان!

چند روز پیش مصطفا ملکیان آمده بود به دعوت بچه‌های اصفهان حرف زده بود. بعد مسعود برجیان گزارشی از اين جلسه را گذاشت در وبلاگش. اين گزارش به بحث‌هایی دامن زد؛ به اين گزارش نقدهايی شد. من کاری به محتوای نقدها و حتا خود سخنان ملکيان ندارم؛ حرف من نوع برخورد با اين گزارش و کليت مسئله است.
منتقدین در اشارات خود گفته بودند "سخنان منسوب به ملکيان" نه سخنان ملکيان! از شخص خاصی اسم نمی‌برم؛ می‌خواهم سنت غلطی را نشان دهم که در فرهنگ ما رخنه کرده است. نمونه‌ی عينی اين سنت سياسيون فعلی ايران هستند که یک حرف را می‌زنند و يک ساعت بعد تکذيب می‌کنند و به اين شکل، "اعتماد خبری" -که در کار گزارشگری اصل است- را از بين می‌برند که برده‌اند. خيلی از مردم نيز محصول همين ضدّ فرهنگ هستند و خودشان خبر ندارند.
نقد يک گزارش نيازمند حدودی اعتماد است. يعنی اگر من به متنی اعتماد نداشته باشم، بهتر است از همان اول عطای نقد آن‌را به لقايش ببخشم و خودم را دردسر ندهم. اما حرف ديگر که بيش‌تر باید روی‌اش دقت شود اين است که جامعه بايد ياد بگيرد به روزنامه‌نگار و خبرگزار اعتماد کند. جامعه در عمل حق دارد به اين اخبار ضد و نقيضی که خود خبرگزاری‌های دولتی به او می‌دهند مشکوک باشد، اما باید ياد بگیرد که به اساس کار خبررسانی احترام بگذارد و اعتماد کند. اگر اعتماد نباشد که اصلاً وجود خبرنگار بیهوده است، اصلاً چطور می‌شود گزارش تهيه کرد؟
اين توصيه‌ای که من می‌کنم نمی‌دانم چقدر با تفکر امروز جامعه‌ی ايران فاصله دارد. اين را خود مردم داخل ايران بايد بسنجند. امّا به هر رو نوعی ايده‌آل دست‌یافتنی است؛ بخشی‌ست از فرهنگ سالم و مدنی. خلاصه که خود منتقدین و اهل فکر ما مراقب باشند که نشوند آلت فعل این ضد فرهنگ.

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

بخش پايانی گفت‌وگو با مجيد زهری

اسد علی‌محمّدی: یکی از ویژه‌گی‌های جالب وبلاگ بخش ‌نظرخواهی است. من حتا تا این‌جا پیش می‌روم که این بخش را به قلب تشبیه می‌کنم، امّا متاسفانه عده‌ای بی‌مسئولیت، با گذاشتن کامنت‌های توهین‌آمیز معضلی شده‌اند برای خیلی از بلاگرها، تا آن‌جایی‌که برخی از خیر کامنت گذشته‌اند. به‌خاطر دارم تو در چند يادداشت به این معضل پرداخته بودی. می‌خواهم موضوع را این‌جا بیش‌تر بشکافی؟
مجيد زُهَری: تا وبلاگ هست، هرزنويسی هم هست. هر پديده‌ای، معضل‌های خاص به خودش را نيز به‌همراه می‌آورد. البته مسئله‌ی هرزنويسی در جامعه‌ی وبلاگی ما مختصات ويژه‌ی خودش را دارد. يک‌پای اين عمل در اختلافات عجيب‌وغريب و ريشه‌ای است که در جامعه‌ی ما بی‌دليل يا بادليل جا خوش کرده، يکی هم به علت ناآگاهی و نوع برخورد غلط ما با اين معضل است که به آن عملاً جواز رشد و ماندگاری می‌دهد. يکی هم اين‌که بعضی‌ها هنوز بلد نيستند از تکنولوژی درست استفاده کنند و گاهی در جلد هرزنويس فرو می‌روند.
هنوز اين باور عمومی نشده که هر نوشته‌ای در بخش پيام‌گیر وبلاگ، اسمش "پيام" نيست و ممکن است "اسپم" باشد، همان‌طور که هر چه به آدرس ايمیل ما می‌رسد اسمش "نامه" نيست. بعضی از بلاگرها، پاک‌کردن ناسزاگویی و اتهام‌زنی در پيام‌گیر وبلاگ خود را نوعی سانسور تلقی می‌کنند که تلقی غلطی است. به واقع برجاماندن اين هرزنويسی به بازتوليد و پايایی آن می‌انجامد و اخلاق ارتباطی جامعه را فاسد می‌کند. در اين معادله دو سمت وجود دارد: يکی کسی که هرزنويسی می‌کند که در پشت نقاب و در تاريکی مخفی شده، و دیگری ما هستيم که او پيام‌گير وبلاگ ما را برای انجام عمل خود مورد استفاده (بخوان سوء استفاده) قرار می‌دهد. با قسمت اوّل معادله نمی‌شود با مدارا یا نصيحت برخورد کرد؛ سخت است او را متقاعد کنيم که کارش خطاست و اصولاً وی در دسترس نيست. اما طرف ديگر معادله که جامعه‌ی وبلاگ‌شهر است را می‌شود آگاه کرد که در مقابل اين سوءاستفاده‌گران بايستد و به آن‌ها مجال عرض اندام ندهد. اگر با اين معضل در سطح وبلاگ‌شهر برخوردی يکسان صورت گيرد و اين قاعده از سوی بلاگرها پذيرفته شود، تا حدّ قابل توجهی با اين معضل مبارزه شده است.[متن کامل]


  • ديگر بخش‌های همين گفت‌وگو: [نخست][دوّم]


  • Summary: This is the third part of Assad Ali Mohammadi's interview with Majid Zohari about the situation of Persian weblog in Iran's temporary culture, politics and society.

    چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

    سالگرد پدیده وبلاگ فارسی

    به مناسبت شانزدهم شهريورماه، ورود پدیده‌ی وبلاگ فارسی به پنجمین سال حیات خود
    شانزدهم شهريور ماه امسال (نهم سپتامبر) مصادف است با ورود پديده‌ی وبلاگ فارسی به پنجمین سال حیات خود. درست در روز جمعه شانزدهم شهریور 1380 بود که نخستين یادداشت به فارسی در وبلاگ سلمان نوشته و منتشر شد و به اين شکل، پدیده‌ی وبلاگ فارسی متولد گشت. سلمان جريری –نويسنده‌ی وبلاگ سلمان- که در آن زمان دانشجويی 21 ساله بود، در وبلاگ خود نوشت:[متن کامل]

    Summary: The September Seven of every year is the anniversary of Persian Weblog. This year, it goes to the fifth of its auspicious year of life. According to that, many of Persian bloggers celebrate their very own event.

    دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

    چند کلمه‌ درباره‌ی اليس مونرو

    اليس مونروچند جا ديدم که از اليس مونرو (Alice Munro / دهم جولای 1931) -نويسنده‌ی شهير و معاصر کانادايی- ياد شده بود. نمی‌دانستم که نام و کارهای او در ايران شناخته شده است. به هر حال برایم جالب بود. امّا در طرز معرفی و برداشت‌هایی که از کار مونرو شده بود خطاهايی ديدم که نشان از بدفهمی داشت. از جمله مثلاً در جايی او را با مارگارت ادوود مقايسه کرده بودند. به باور من، مارگارت ادوود بيش‌تر به خاطر فعاليت‌های اجتماعی (Activism)، آرای چپ و زبان بی‌پروای فمينيستی‌اش -که گاه جنجال‌آفرین است- شهرت دارد تا غنای هنری‌ در کارهایش، مثل آل احمد که تمام کارهايش را روی هم بگذاری، به اندازه‌ی همان دو تا کتاب بهرام صادقی ارزش ادبی ندارد! هر چند مرتبه ادبی مارگارت ادوود را با آل  احمد قیاس کردن توهینی است به ادوود.
     در مقابل، اليس مونرو استاد به‌تصويرکشيدن ارتباطات انسانی از جمله شهرک‌نشينی، تحصيل، ازدواج، طلاق، درگيری‌ و ديگر مسائل فيزيکی زندگی در محيطی بومی (نه به معنای Ethnicity) در آمريکای شمالی است، بنابراين کارهایش را می‌توان روايت ادبی از تاریخ اين منطقه دانست. اليس مونرو را بايستی يکی از پيروان مکتب "ادبيات تصوير"[1] دانست که شاخصه‌ی ادبيات آمريکایی است. در اين نوع ادبيات، بيش از آن‌که به مسائل صرفاً روان‌شناختی يا تکنيک‌های زبانی و شگردهای بيانی توجه شود (مثل ادبيات فرانسوی یا آمريکای جنوبی)، ارتباطات انسانی را با دقت نقاشی می‌کند و به تصوير می‌کشد. به همين لحاظ، اين نوع ادبيات پایه‌ای است برای نمايش و سينما. دقت در تحليل لحظات و بازنمايی موقعیت‌های فرد در اجتماع نيز شاخصه‌ی ديگری از کار مونرو است که در ايران به اين نوع ادبیات می‌گویند "داستان موقعيت".

    نکته‌ای که شايد چندان مهم به نظر نيايد تلفظ و نگارش غلط نام اين نويسنده است. نوشتن "آليس" به جای "اليس" خود نمايانگر اين واقعيت است که مترجمان کارهای او به احتمال زياد دانش کافی در زبان انگليسی نداشته‌اند. یادم هست وقتی به کانادا آمده بودم، به دنبال کارهای نويسنده‌ای می‌گشتم به نام "جان اشتاین بک"، اما هرجا که می‌رفتم کسی او را نمی‌شناخت! بعد متوجه شدم که نام او "استين بک" است نه اشتاين بک که در واقع تلفظی است آلمانی از نام او. در جاهای ديگر نيز اين خطا به‌چشم می‌خورد. مثلاً نام نويسنده‌ی پست‌مدرن آمريکایی دانلد بارتلمی را "دونالد" تلفظ می‌کنند که غلط است.
    به گمانم آن‌چه از ادبیات آمريکای شمالی در ايران ترجمه شده است شايد یک‌صدم حجم واقعی آن نباشد. ما فقط چند نمونه از اين ادبيات را می‌شناسيم، در صورتی که در عرصه‌های مختلف ادبی، کارهای آمريکایی و کانادایی شايد از بهترین‌ها باشند. مثلاً ماکسيم گورکی هر چه نوشته به فارسی برگردانده شده است، اما در ايران حتا نامی هم از راسل بنکس، تيموتی فينلدی، مارگارت لورنس، گبريل روی، آن تيلور، سينکلر راس و امثالهم برده نشده است! شايد فقط من در اين وبلاگ از آن‌ها یاد کرده باشم!
     به نظر من، ترجمه‌‌ی آثار ادبی آمريکای شمالی باعث می‌شود که اول از همه ما بدانيم خودمان در عرصه‌ی ادبيات کجا ايستاده‌ايم و نويسندگان ما اين‌قدر از کارهای خود گزافه نگويند. و بعد، کمک می‌کند که بفهميم ادبيات مدرن چيست و در تخيلات خودمان از پست‌مدرن رد نشويم!
    1- اين اصطلاح از من است.


  • يکی از داستان‌های اليس مونرو: «دست‌مایه‌ها»


  • در همين رابطه: «امی تن، نويسنده‌ی نسل دوّم مهاجر»



  • یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

    دوستی‌مان برقرار...

    سه روز پیش که یادداشت "تولد" را با دلتنگی در حاشيه‌ی وبلاگ می‌نوشتم، اشک در چشم‌هایم حلقه زده بود. راست‌اش تا قبل از اين فکر نمی‌کردم فضايی مجازی به اسم وبلاگ هم بتواند چون فرزندی انسان را دلبسته‌ی خود کند. ظرِيف که بنگرید می‌بينید اين خود صفحه و چند خط نوشته در آن نيست که چنين می‌کند، بل‌که مهر دوستانی که در آن در کنار هم ساعاتی به تلاش و ارتباط گذرانده‌اند است که آن را به پاره‌ای از وجود انسان تبديل می‌کند... و کرده است. آن مهر جريانی‌ست سيال که از تک‌صفحه‌ای در اينترنت می‌آغازد و پَر می‌گيرد و خود را به اعماق وجود انسان برمی‌کشد.
    از نوشتن "تولّد" ساعتی نگذشته بود که پای آن باز مهر دوستان سرازِير گشت. به خود باليدم که عضوی از اين حلقه بوده‌ام و چنين دوستان همدلی دارم. حيفم می‌آيد اين ابراز محبت‌ها در پستوی پيام‌گير خاک بخورد؛ اين‌جا می‌آورم‌شان به‌رسم یادگار:

    آقای زهری گرامی!
    ممنون . حضور در خبرچین برای من هم فرصت مغتنمی بود. از اینکه قابل دانستید و مرا در جمع خود پذیرفتید تشکر می‌کنم.
    دخو | Homepage | 09.01.05 - 1:55 am | #

    مجید عزیز! ممنون از این همه محبت‌ات. دوران بسیار خوبی بود و امید که این دوستی‌ها ادامه داشته باشد...
    فرهنگ | Homepage | 09.01.05 - 5:47 am | #

    ای کاش، ای کاش، ای کاش...
    فرصتی بود که آمد و به خوبی به کار گرفتيم و حيف که سختی و سترگی کار وادار به ايستادن‌مان کرد. و اما با غروری کم‌نظير، چه به قول زهری عزيز، در اوج بوديم که تصميم دوستان خبرچين را چيد! هر چند در دل نخواستيم چنين کنيم که شد...
    سام الدين ضيائی | Homepage | 09.01.05 - 12:06 pm | #

    مجيد جان، شعر زيبايی گذاشتي، من هم متقابلا تشکر می‌کنم که تونستم در جمع شما دوستان خوبم باشم و اين تجربه خيلی عالی رو کسب کنم، و کسی چه می‌دونه، شايد باز دوباره به سرمون زد که کار خبرچين يا کار ديگه‌ای رو شروع کنيم!! :))
    شبنم | Homepage | 09.01.05 - 1:21 pm | #

    مجيد جان با سلام و درود
    وظيفه‌ي خود مي‌دانم از شما و تمامي دوستاني كه با صرف وقت و دقت فراوان در گزينش لينك‌ها به غنا و محبوبيت خبرچين كمك كردند و همه‌ي آنانكه فروتنانه به انتقاد پرداختند سپاسگزاري كنم.
    مسعود برجيان | Homepage | 09.01.05 - 2:15 pm | #

    چشم، فرو می‌نهم
    عطر ِ تو در چشم ِ من.
    صبح‌دمان
    شعله‌ور –
    باز تويی در نظر
    [شعر از: رضا مقصدی]
    مجیدجان! خوشحالم و سپاسگزار، که در برابر همه سختی‌ها، فشارها و انتقادهای ناروا، بردباری و متانت نشان ‌دادی تا خبرچين، در وقت و زمان خود به مقصد برسد. اگرچه عمر خبرچين کوتاه بود ولی، در همين مدّت کم، با شرکت در شادی‌ها و غم‌های بلاگرها و انعکاس آن‌ها، نشان‌داد که مرزی ميان دنيای مجازی و حقيقی نمی‌شناسد. از اين زاويه، اگر مضمون کار ما به يک معنا بذرپاشی بود، در فصل باروری و خوشه‌چينی، ارزش و اعتبار کار خبرچين به مديريت شما، روشن‌تر خواهد شد. خوشحالم که در کنار شما بودم و دست همه دوستان را به گرمی می‌فشارم.
    حسن دروِيش‌پور| Homepage | 09.01.05 - 6:09 pm | #

    مجید عزیز. من هم به نوبه‌ی خودم از زحمت‌هایی که در این مدت برای خبرچین کشیدید سپاسگزاری می‌کنم و خوشحالم که در این مدت کوتاه همراهی با شما را تجربه کردم. شاد و پیروز باشی. امیر
    امیر ملوک‌پور| 09.01.05 - 6:59 pm | #

    شعر زيبايی بود. من هم به نوبه خودم از زحمت‌هایی که در این مدت برای خبرچین کشیدید سپاسگزاری می‌کنم .خوشحالم که در این مدت با شما بودم. براي همه شما آورزي موفقيت دارم. موفق باشيد. به اميد روزي باز در کنار شما باشم.
    Tila | Homepage | 09.02.05 - 8:48 am | #

    نام مجيد زهري را با وبلاگ شناختم و قيافه‌اش را تا چندي پيش نيز نديده بودم. بعضي از آدم‌ها را مي‌شود از نوشته‌اشان به عمق مهرورزيشان پي برد و مي‌شود با تمام وجود به محبت‌شان رسيد. زهري از اين جمله بود و مهربانيش در نوشته‌هايش نيز هويدا بود؛ با ادب، با انصاف ، فكور، شجاع، رک‌گو (با دريده‌گو اشتباه نشود چون عده‌ائي رک‌گوئي را با زيبائي عنوان مي‌كنند و عده‌ائي ديگر دقيقا بددهن و دريده‌گو هستند) و خلاصه داراي تمامي صفاتي بود و هست كه براي اين حقير پسنديده بود.
    از اينكه درخواست مرا به عنوان عضوي از اعضاي خبرچين پذيرفتي، سپاسگزارم و اينک از اين همه محبتي كه به دوستانت و از جمله اينجانب داشتي، ممنونم.
    پاينده باشي و سرافراز
    فرزاد | Homepage | 09.02.05 - 1:53 pm | #

    درود بر مجید گرامی
    با عرض معذرت از تأخیر. دستت را می‌فشارم و تلاش و پشتکارت را می‌ستایم. در تمام مدتی که خبر چین برقرار بود واقعاً فشاری را که روی دوشت بود حس می‌کردم. از احترام و جو مثبتی که بر قرار بود لذت بردم. به امید روزهای بهتر و همکاری‌ها در ایران آزاد. از همه عزیزانی که از همکاری آن‌ها بهره بردم و نام من هم همراه آنها ثبت شد. حالا که تمام شده حیفم می‌آید. کاش من هم مثل سایرین زیاد کار می‌کردم. اما جناب زهری بهتر از هر کس می‌داند گاهی من شب‌ها تا صبح کار می‌کنم.
    عبدالقادر بلوچ | Homepage | 09.03.05 - 1:17 am | #

    درود بر مجيد عزيز،
    تشکر فراوان از همه تلاش‌هايى که در اين‌مدت کردى و لطفى که به بنده داشتى. ما که عضو کم‌کار بوديم و در مقابل جز محبت و مهر چيزى نديديم. سلامت و شادکامى همه دوستان عزيز اين جمع صميمى را آرزومندم.
    با سپاس و مهر
    پارسا | Homepage | 09.03.05 - 9:50 am | #

    سلام اقاي زهري
    اون كسي كه بايد ازش تشكر كرد خود شما هستين. ممنون از تمامي زحماتي (كه بودن هيچ چشم داشت ) براي وبلاگ‌هاي فارسي مي‌كشين. خبر چين فكر بسيار نابي بود و شما خالق اين فكر ناب هستين كه قابل ستايش. من خودم رو لايق سپاس نمي‌دونم چون تا به حال هيچ كاري نكردم بخصوص در برابر بزرگاني همچون شما.
    با تشكر و آرزوي روزهايي بهتر و پر بارتر از ديروز.
    قاصدک | Homepage | 09.03.05 - 8:51 pm | #

    چند اظهار لطف ديگر نيز از دوستان در پيام‌ها بود، امّا ترجيح دادم فقط مال بچه‌های خبرچين را اين‌جا کپی کنم تا به حرف‌ اين نوشته مربوط باشد. بدی سيستم هالو اسکن اين است که پس از چندی پيام‌ها را پاک می‌کند. همين شد که پيام‌ها را مجدّد ثبت کردم تا ضبط باشند برای دورزمانی.

    جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

    گلشيری و نثرش...

    هوشنگ گلشيریگلشيری جداً ستاره‌ای بود در آسمان ادب ما. آدم‌های تنبل که داستان‌هاش را ‌بخوانند، گیج می‌خورند و جان‌به‌لب می‌شوند، امّا اگر آدم کمی حوصله به خرج بدهد و فراز و فرودهای اصوات آن را با زبان سنجه‌ی هنری‌اش مزه‌مزه کند و بر پشت طياره‌ای که از کلام هوا می‌کند بنشيند، آن‌وقت می‌فهمد که یک "آفرین" به او بدهکار است.
    نقد که می‌نويسد، اين‌قدر مقتصد است در خرج‌کردن واژه که تو گويی برای هر يک‌اش جانش در می‌رود؛ چنان منظور را مفيد می‌رساند که اگر کلمات در دست‌اش مصالح ساختمان شود، عمارتی که از آب درمی‌آید از زيبایی، ميل همخوابه‌گی در انسان را برمی‌انگيزد! نثر گلشيری گونه‌ای اتکابه‌نفس در لالوی خود دارد که شعله‌ی پی‌گيری نوشته‌هاش را در جان و ذهن مخاطب می‌گيراند.
    جلد دوّم باغ‌در‌باغ را دست گرفته بودم رسيدم به "داش‌آکل" و برزخ کيميایی و چنان از بازی با نثر او حال آمدم که کِرم نوشتن این چند خط به تنبان‌ام افتاد!


  • انفجار بزرگ را گوش کن تا ببینی چه می‌کند با نثر!

  • بره گمشده راعی، از جدّی‌ترین کارهای ادبيات فارسی و

  • معصوم چهارم