سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

لباس رزم روشنفکران!

یکی از صدمات جدی‌يی که روشنفکری چپ اروپایی -امثال ژان پل سارت و ميشل فوکو- به بدنه‌ی روشنفکری زدند اين بود که لباس رزم به تن‌اش کردند. آنان در واقع "عملگرايی"[1] را به روشنفکر تزريق کردند، يعنی قلم را از او گرفتند و چماق به دستش دادند! اين آسيب چنان دامن‌گير بود که روشن‌فکر امروزی نيز هنوز نتوانسته اين لباس را کامل از تن خود بکند و رسوبات اين ذهنيت را از ذهن خود بزدايد. به‌راستی چه کسی گفته روشنفکر بايد بيانيه‌ی سياسی صادر کند، بايد چريک بشود، بايد انقلاب کند؟ چرا بايد روشنفکر هميشه در تقابل با دولت باشد نه در کنار آن؟
روشنفکران ما هنوز که هنوز است در ميان دو کرانه پا-در-هوا مانده‌اند: نويسنده و پرسش‌گرند یا فعال سياسی-اجتماعی؟ تفکيک اين‌دو به منزله‌ی پاکسازی يکی از مُسری‌ترين آلوده‌گی‌های فکری در جامعه است. درست آن‌وقت است که انسان تکليف خودش را با اجتماع، تاريخ و آينده می‌فهمد.
1- "عملگرایی" به مثابه مشی و روش انقلابی.

  • اگر نخوانده‌ایدش: «مرزگذاری بين "فعّاليتِ سياسی" و "پژوهشگری"»
  • ۲۶ نظر:

    nima گفت...

    اگر فکر جامه عمل نگیره زود تر از اون چیزی که بشه فکرش رو کرد فراموش میشه

    Reza گفت...

    Aghaayeh Zohari,
    Akheh jaaleb ineh keh harvaght yeki az roshan-fekraayeh maa peydaa misheh keh bekhaad "dar kenaar-e dolat" beh kaar-e saazandegi yaa behbood-e sharaayet (hataa andaki) bepardaazeh, yeki mesleh shomaa peydaa misheh keh behesh ang-e khiaanat va saazeshkaari va mozdoori bezaneh!

    فرهنگ گفت...

    مجید عزیز! سوال من این است که این ضربه را (روشنفکری چپ اروپایی) این دسته از روشنفکران به جریان روشنفکری زدند یا آن دسته که امروز نیز همچنان می‌خواهند به همان سبک آن‌ها عمل کنند؟ اگر روشنفکری را جریانی "سیال در زمان" و "پویا در زمان خود" بدانیم، این ایراد تو را وارد نمی‌دانم.

    مجيد زهری گفت...

    نیمای عزیز!
    جامه‌ی عمل پوشاندن به فکر بحث ديگری‌ست که از قضا خیلی هم مفصل است و زياد به اين چيزی که اين‌جا گفته شده ارتباطی ندارد.

    مجيد زهری گفت...

    فرهنگ عزیز!
    هنگامی می‌شود معادله‌ی تو را قبول کرد که نقش روشنفکرانی چون سارت را در زمان خودش مثبت ارزيابی کنيم که من چنين نظری ندارم. یادآوردنی‌ست که سارت و فوکو دو تن از طرفداران "انقلاب" و "شورش خلقی"، از جمله انقلاب در ايران بودند. من نقش نظير اين‌ها را مخرّب ارزيابی می‌کنم. توجیه "تاريخی" اين اعمال را نيز برنمی‌تابم، زيرا از اساس با نگاه هرمنوتيکی در تضاد است. دنباله‌روهای اين‌ افراد نيز در جای خود مخرّب‌اند؛ کم‌تر یا بیش‌ترش مهم نيست

    نی لبک گفت...

    آقای زهری عزیز
    به نظر من ظهور و اثرگذاری هر پدیده تاریخی را باید با مطلوبیت اجتماعی آن نیز پیوند زد.به نظر شما آیا بدون وجود بستری که طالب چنین پیوندی بین روشنفکری و عملگرایی بود سارتر یا فوکو به تنهایی میتوانستند چنان و چنین تاثیر گسترده ای بر بدنه روشنفکری در جان وارد کنند؟!گرچه من خودم عملگرایی را مترادف با چماق بدست شدن یا خشونت نمی دانم و تناسبی بین باورها و ایده های روشنفکر و عمل اجتماعی را لازم میدانم.
    نظر شما را بیشتر قابل ارجاع به حوزه اندیشه و نظریه پردازی های علمی-اجتماعی و نه لزوما و تماما قابل ارجاع به روشنفکرانی میفهمم که به عنوان حلقه واسط اندیشمندان و عالمان با توده مردم هستند.

    نی لبک گفت...

    نکته ای را لازم میدانم یادآوری کنم و آن لزوم تدقیق مفهوم تاریخی روشنفکر در ایران است.موضع و رهیافت مسلط در روشنفکری ایران نه نقد و بهتر کردن وضعیت موجود بل که همواره نفی و برهم زدن وضعیت موجود به نحوی آنارشیک بوده است؛ او مدام ویران کرده است به جای آباد کردن.
    مفهوم و نهاد دولت نیز از جمله مصادیق نفی در سیر روشنفکری ایران است.

    آرش گفت...

    با احترام مخالف. دفعه قبل هم گفتم جرا... ولی شما به آن جواب ندادید!
    شما یک پژوهشگر را با یک ربات یکی تصور میکنید.

    اینم از دکتر ملکیان امروز خوندم بی ربظ نیست:

    دل نگران چه هستی ؟


    ... من نه دل نگران سنّتم ، نه دل نگران تجدّد ، نه دل نگران تمدّن ، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل . من دل نگران انسانهاي گوشت خون داريم که مي آيند ، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که:

    اولا انسانها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند ، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند،

    ثانيا هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند، و


    ثالثا هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند.

    و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند ، از دين گرفته تا علم ، فلسفه ، هنر ، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر.

    مصطفی ملکیان

    آرش گفت...

    کامنت قبلی من:

    سلام دوستان عزیز! ضمن تشکر از مقاله
    ژرف شما بد نیست به این نکته هم اشاره ای داشته باشیم که یک پژوهشگر هم یک انسان است و باید زندگی کند. و هر چه ژرف اندیش تر، بیشتر می خواهد حاصل مطالعاتش را در عمل ببیند و تجربه کند، وگرنه یک روبات است برای تولید مقاله و گزارش تحقيق در کتابخانه ها. چرا می خواهيم حق زندگی کردن را از يک پزوهشگر بگيريم؟

    Daniel گفت...

    مجید عزیز
    توجه شما به نوشته کوتاه من مایه مباهات من شد.

    در مورد قرار گرفتن روشنفکری در جبهه دولت ،یا به عبارتی در کنار بلوک قدرت و نه روبروی اش،با اجازه اشکالی را وارد می دانم.
    روشنفکری همان قدر دچار اشتباه می شود وقتی که مثل شاخه فکری چپ های خط امامی وارد قدرت می شود که زمانی که نقش اپوزیسون را برای قدرت بازی کند.

    به گمانم اگر حزب مشارکت آزادی بیشتری به شاخه فکری اش می داد(مثلا امثال عبدی به صرف «دگر اندیشی» به غضب دچار نمی شدند، این جبهه بسیار موفق تر عمل می کرد) شاید مثالم مناسب نباشد اما می تواند احتمالا مفهومی که در نظر دارم را برساند.
    روشنفکری به نظرم اصلا وظیفه اش معلمی مردم نیست، تمشیت امور مردم همان کاری ست که دقیقا در میثاق های دولت-ملت به عهده دولت گذاشته شده است.
    روشنفکری در دید من می بایست که هم واره منتقد باقی بماند، اگر کسی وارد بلوک قدرت شد ،خود به خود از این لقب عزل می شود،وظیفه روشنفکری به قول سروش پل زدن بروی مشکلات جامعه است،اما نه با مشارکت در قدرت.آن هم در ساخت های فاسد سیاسی چون حکومت جمهوری اسلامی
    تا نظر شما چه باشد

    با احترام

    al&... گفت...

    جناب زهري عزيز قياستان بين فوكو و سارتر و روشنفكرهاي مدل وطني بسي مع الفارق و ظلم در حق سنت روشنفكري غربي بود ، هر چند انتقادي هم كه از اين دو متفكر غربي كرديد منوط به تعريف روشنفكر و كاركردهاي آنست كه بحثي ست مفصل ومناقشه برانگيز كه شما در نيم خط سر وته آنراهم آورديد

    مجيد زهری گفت...

    نی‌لبک عزیز می‌نويسی:‌ «به نظر من ظهور و اثرگذاری هر پدیده تاریخی را باید با مطلوبیت اجتماعی آن نیز پیوند زد».
    بله درست است، امّا اين کرده‌ی غلط روشنفکران آن‌دوره چون سارت را توجيه نمی‌کند. اين استدلال به اين می‌ماند که بگوييم "بچه‌ی فلانی معتاد شد، چون يک‌جورهايی به اعتياد کشش داشت و زمينه برای معتادشدن مهيا بود"! جای علت و معلول را عوض نکنيم، بهتر مسائل را می‌شود تحلیل کرد. من دارم مستقيماً راجع‌به بدی اعتياد حرف می‌زنم نه کشش فلانی.

    و بعد می‌گويی: «من خودم عملگرایی را مترادف با چماق بدست شدن یا خشونت نمی‌دانم و تناسبی بین باورها و ایده های روشنفکر و عمل اجتماعی را لازم می‌دانم».
    من اصلاً چنين حرفی نزده‌ام. من دارم چيز ديگری را نشانی می‌دهم. اگر معنی "عملگرایی" نزد روشنفکران قبل از انقلاب را ندانيم، ديگر توضیح من هم دردی را دوا نمی‌کند.
    عملگرایی نزد آن روشنفکران "روش انقلابی و قهری" بود. عنوان و تمام نوشته‌ی من نيز دال بر توضیح همين يک جمله است که "چرا به جای قلم، لباس رزم تن روشنفکر کردند". آن‌چه من می‌گویم با آن‌چه شما برداشت کرده‌ای فرق دارد.

    در آخر، روشنفکر را «حلقه واسط اندیشمندان و عالمان با توده مردم» تعریف کرده‌ای. اين تعریف از کجا آمده و کجا مصداق دارد؟ عالم کيست؟ چه کسی گفته عالم برای مردم پیام دارد؟ عالم باید برود در آزمایشگاه و بیمارستان و کارخانه کار کند. به عالم چه ربطی دارد در باره‌ی علوم انسانی نظر بدهد؟
    روشنفکر واسطه‌ی هيچ‌کس نيست. کار روشنفکر واسطه‌گری نيست، و الا می‌شد معلم اخلاق جامعه، چيزی در حد آخوند محله! کار روشنفکر چند و چون کردن در مسائل فکری جامعه و ديدن ظرايف و بازتاب اين ظرايف است. کار روشنفکر، مقايسه‌ی تطبيقی بين جامعه‌ی خود و ديگر جوامع، به قصد ديدن کمی و کاستی‌هاست.

    يک توضيح کوچک هم بدهم که در مقاله‌ی "اليس مونرو" هم مورد اشاره قرار داده بودم: "سارت" درست است نه "سارتر". سارتر در واقع برگردان مستقیم اسم اوست، در صورتی که در زبان فرانسه، حرف آخر خوانده نمی‌شود! اين‌هم يکی ديگر از بدآموزی‌های ترجمه‌های غلط روشنفکران گوِژ آن‌دوران.

    مجيد زهری گفت...

    آرش عزيز!
    با احترام به شما و نظر آقای ملکيان، من کم‌ترين ارزشی برای اين "شعارها" که از ايشان نقل کرده‌اید قائل نيستم. اين‌ها چيزی است در حدّ شعارهای "بچه‌گول‌زن" نه بيش. به واقع کسی که دل‌نگران تمدّن و فرهنگ انسانی -که دست‌آورد بشر در طول اعصار است- نيست، عملاً نمی‌تواند دل‌نگران خود انسان هم باشد، زيرا انسانی که در ذهن برای خود ساخته با انسان واقعی فرسنگ‌ها فاصله و تفاوت دارد.

    توضيح دوّم شما را تا حدودی می‌پسندم، البته بايد سر فرصت در مورد آن بيش‌تر حرف بزنيم.

    مجيد زهری گفت...

    دانيل عزيز!
    چرا تا حرف از روشنفکری می‌شود می‌روی سراغ "مشارکت" و فلان حزب دولتی؟
    به قول شاعر: من از بهر حسين در اضطرابم
    تو از باقر کچل می‌دی جوابم؟
    (البته محض مزاح بود!)

    اين‌که روشنفکر، فردی در تقابل با حکومت تعريف شده است، برمی‌گردد به تعريف استالينيستی حزب توده از روشنفکری که شوربختانه هنوز اثرات آن در جامعه‌ی روشنفکری ما پابرجا مانده است. روشنفکر -به‌واقع- می‌تواند درون یا بيرون از حکومت باشد و اين امر نه از ارزش او می‌کاهد و نه بر آن می‌افزايد.

    پاراگراف آخر پيام تو زيباست، امّا دقيق نيست. روشنفکر باید منتقد باشد، قبول، اما چرا نبايد از توان خود در بدنه‌ی حکومت به نفع مردم استفاده کند؟ پرسش اين‌جاست که چرا باید بين روشنفکری و دولت هميشه فاصله و جدال باشد؟ چرا باید روشنفکران دولت را -در هر فرمی که هست- طرد کنند؟ چرا نباید در آن مشارکت کنند؟ آیا اگر اين سد کاذب و واپسمانده را بين دولت و روشنفکر برداريم، اوضاع بهتر نمی‌شود؟

    مجيد زهری گفت...

    علی عزيز!
    من روشنفکر ايرانی را با غربی مقايسه نکرده‌ام؛ من اثرات سوء روشنفکر مارکسيست غربی بر بدنه‌ی روشنفکری ايران را خاطرنشان کرده‌ام. اين‌دو با هم فرق دارند.
    در باب اين‌که نمی‌شود سر و ته اين موضوع "مناقشه‌برانگيز" را در يک يادداشت وبلاگی هم آورد شکی نيست و چنين ادعايی هم در بين نبوده. به گمانم توقع تو از يادداشت‌های اين وبلاگ کمی بالاست:) (اين هم محض مزاح، با يک شکلک در آخرش)

    از همه‌ی دوستانی که با نظرات ژرف‌شان باعث ارتقای سطح بحث و اين نوشتار شدند و می‌شوند، سپاسگزاری می‌کنم.

    ناشناس گفت...

    انقدر اظهار فضل الکی نکن جناب زهری

    سارتر در زبان فرانسه هم همان سارتر تلفظ می شه. اگر هم بخوای خیلی دقيق باشی سختخ (با ت ساکن) تلفظ می شه

    اصلاً اينطور نيست که در فرانسه حرف آخر رو نمی خونند. حرف با صدا رو پشت حرف بی صدا می خونند

    پس لطف کن با اين اعتماد به نفس بدآموزی نکن

    Iraj Seyf گفت...

    جناب زهری: به گمان من دونکته در این مقاله کوتاه شما هست. یکی همان سنت مرضیه ما که همه بدی ها و کسری های مان را به حساب دیگران می ریزیم و این جا هم شما سارترو فوکو را مقصر می دانید. دوم این که شما از بررسی ساختار حکومت و سیاست در ایران شانه خالی می کنید. چه به دوره رژیم پیشین و چه در دوره این حضرات روشنفکرانی که به قول شما با حکومت بودند چه دسته گلی به سر مملکت زدند! از قدیمی ها برایت مثال جناب نراقی و زنده یاد هویدا را می زنم و از این حضرات نیز کسانی چون سروش ومهندس سحابی را. نه دوست عزیز مشکل ما بسیار جدی تر از آن است که با دو تا بدو بیراه به روشنفکران غربی حل وفصل شود. در ضمن باور کنید جناب زهری قبل از رسیدن مارکسیس( توده ای و غیر توده ای اش) به ایران ما هزار و یک درد بی درمان داشته ایم. شما هم با تخفیف قضیه به فلان تعریف توده ای روشنگری نمی کنید. بر طبل همین کج فهمی مان ا زخودمان می دمید. موفق باشید.

    علی گفت...

    جناب زهری اینکه توقع من از این صفحه زیادست البته که گزافه نیست و به حق است. اما توضیحتان از متن یادداشتتان مستفاد نمیشود . به نظرم بعد از بدنه روشنفکری باید ایرانیش را اضافه می کردی تا آنچه میخواهی به خواننده ات منتقل شود.

    n گفت...

    در اسم روشنفکر
    و در عمل!!!!!

    ابله گفت...

    من هرگز نمي توانم با کلمه روشن فکر و لمپن کنار بيايم و هرگز نوانستم مرز انسانها را در هر سطحي کشف کنم چه برسد به اين که در برابر نوشته هاي شما جرعت نظر دادن داشته باشم

    مجيد زهری گفت...

    احمد سيف عزيز!
    من در آغازِِیه‌ی یادداشت‌ خود آورده‌ام «يکی از صدمات»، نگفته‌ام "همه‌ی صدمات"! بنابراین، تحليل من ارتباطی به آن «سنّت مرضيه» که همه‌ چيز را به‌گردن ديگران می‌اندازد و شما برداشت کرده‌اید ندارد. در ثانی، اگر به يادداشت‌های اين وبلاگ بيش‌تر عنايت می‌داشتید، متوجه می‌شديد که من همه‌گاه، سهم داخل را در شکل‌دهی وضع فعلی، بسی بيش از خارج دانسته‌ام.

    ايراد ديگری که بر آدم‌های سياسی -از نسل قبل از من- چون شما وارد است این است تا حرف از هر چه می‌شود، آن‌را به نوعی می‌خواهيد به حکومت وقت پيوند بزنيد! در اين‌جا نيز خواسته‌اید مسئله‌ی روشنفکری را به حد حکومت برکشيد و به درون آن تعميم بدهید. توصيه‌ام اين است که دريچه‌ی تنگ سياست را رها کنيد و از زاويه‌ی باز و نسبتاً بی‌طرفانه‌تر تاريخ به رخ‌دادهای گذشته بنگريد. واقعيت تاريخی اين است که وجود چند تا روشنفکر در درون حکومت پهلوی يا جمهوری اسلامی، چندان تاثیر چشمگيری در ساختار آن نداشته است (چه منفی، چه مثبت). ساختار اين دو رژيم، هيچ‌گاه روشنفکری نبوده. و بعد، آن‌چه در دوران شاه به عنوان "روشنفکر" معرفی می‌شود، با اصل روشنفکری ارتباط چندانی ندارد. دکتر سروش و کديور و امثالهم نيز بيش از اين‌که عنصر روشنفکری در خود داشته باشند، "رفرميست" سياسی-مذهبی هستند. دکتر سحابی نيز يک سياست‌مدار صرف است که کتاب هم خوانده و عقايدی هم دارد. حرف من به تکرار مربوط به "روشنفکری" می‌شود، نه اين افراد.

    بحث ديگر، کتمان هويت روشنفکری دوران شاه است که شما به آن دست می‌زنيد. من معتقدم که اساس تفکر روشنفکری دوران شاه، مارکسيستی-اسلاميستی يا التقاطی از مارکسيسم و اسلاميزم بود. به همين لحاظ، تحليل وضع روشنفکری آن دوران فقط در همين حوزه ممکن است، نه از زاويه‌ی نظام وقت.
    موفق باشيد.
    از ديگر دوستان نظرگذار نيز سپاسگزاری می‌کنم.

    soorena گفت...

    wow! salam aghaye zoharie aziz:) bayad eteraf konam ke vaghti esmetoono tooye comment haye khodam didam injoori :D shodam! yani hayejan zade shodam:) kollan ehsase vasf napaziri bood:)) mamnoon ke be man sar zadin:)

    Daniel گفت...

    مجید عزیز
    از آنجایی که نامه مرا به فرهاد جعفری لطف کرده بودید و خوانده بودید نظر شما را به پاسخی که برایم فرستاده در وبلاگ ام جلب می کنم
    با احترام

    shahrokh گفت...

    پیام شما را هم اکنون در وبلاگم دیدم.قبلا به وبلاگتون امده بودم...خوشحالم کردید.شما مقیم اروپا هستید یا امریکا؟

    غریبه گفت...

    نمی‏شود به صرف برچسب ها زندگی کرد. مثلا نمیتوانیم بگوییم چون مثلا شما سیاسی مینویسی در مسادل اجتماعی دخالت نکن. اما میشود گفت که بهتر است نقشی را در دنیا به عهده گرفت و سعی کرد بدون بی راهه رفتن آن را به بهترین راه به اتمام رساند.
    ممنون که به من سر زده بودی. وبلاگتوتن رو به جمع ذوستانم اضافه کردم.

    پروردین گفت...

    salam.mamnun az lotfetun nesbat be man.ye moruri ru mataletun kardam . felan be khodam ejazeye ezhare nazar nemidam.bashe ta ye modat begzare.felan ye seri taghirate dige tu weblogam dadam.khoshhal misham baz ham nazaratetun ro beshnavam . dar zemn akharin ahangamo ham gozashtam baraye dustani ke mikhan khaili zud tar az moghash karaye mano beshnavan.be har hal mamnun . baraye hame chiz ...