چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۷

تصویر هشت: دراماکویین!*

یک داستانک نوشته مجید زهری

گرم سلام کرد و گفت اسمش نادر است و با زنش مشکل دارد! با گفتن همین یک جمله، من را به اعماق زندگی خصوصی‎اش پرتاب کرد
- "بیست سال در امارات مهندسی می‎کردم ولی ناکس ها حقم را خوردند. رو همین حساب مجبور شدم بیام اینجا! خلاصه این چیزی که الان می‎بینی من نیستم!"
- "خیر قربان، اصلاً قصد قضاوت نداشتم!"
- "اینجا آقا کشور زن‎هاست. من و شما ول معطلیم! باور می‎کنی من روی مبل می‎خوابم؟"
- "چرا آخه؟"
- "زنم اون یکی اتاق خواب را داده به پسر لندهورم که هر چی پول پاش ریختم درس نخوند. رو تخت خودشم راهم نمیده. مثل خر کار می‎کنم می‎ریزم تو شیکم این دو تا آدم بیکاره، آخر سرم باید رو مبل بخوابم؛ انصافاً سزاواره؟"
- "ولی…"
- "برادرش اینا می‎خواستن بیان بازدید، با این دست‎تنگی منو فرستاد گوشت تازه گوسفند بخرم. خورشت طوری پر گوشت بود که باید اون وسط دنبال لوبیا می‎گشتی! شب هم شستن ظرف‎ها افتاد گردن من…"
- "خب اینطور که نمی‎شه زندگی کرد؟"
- "منم همینو میگم! تو این 53 سال که از عمرم می‎ره، سی سالش را جون کنده‎ام تا یک چیزی واسه‎ی خودم درست کنم که مثلاً دلم بهش خود باشه، ولی حالا افتادم به حمالی تو این فروشگاه و شدم برده‎ی دو تا موجود به درد نخور. راستی یادم رفت بهت بگم!"
- "چی رو؟"
- "یک دوستی داره این زن من که بدجور روش نفوذ داره. مدت‎ها رفت تو جلدش که اینم آخه شد شوهر که تو داری، تا این‎که بالاخره زنم را هوایی کرد که طلاقش را از من بگیره."
- "متوجه منظورت نمی‎شم؟"
- "آره، الان یکسالی می‎شه که طلاق گرفتیم."
- "طلاق گرفتین، بازم دارید با هم زندگی می کنین؟"
- "آره دیگه، اینم از شرایط زن سالاری این کشوره که به آدم تحمیل میشه!"

همین‎طور که داشتم در گیجی گفته‎های نادر پرسه می‎زدم تا یکجوری توی ذهنم معنی‎اش کنم، یک زوج میان‎سال ایرانی نزدیک شدند و نادر بلافاصله رفت به سمت‎شان و گرم سلام کرد. چند لحظه‎ای آن‎جا ایستادم و بعد که دیدم سرش حسابی گرم آنهاست خداحافظی کردم، اما انگار صدایم را اصلاً نشنید...


*شاید بهترین ترجمه برای "دراماکویین" آیینه‎ی دق باشد یا کسی که دنبال گوش و سنگ صبور می‎گردد تا از زمین و زمان شکایت کند و چیزی در این مایه‎ها.
پ ن: این داستانک از مجموعه‎ی "تصویرها" است که تا الان شماره‎شان از بیست هم گذشته است. این داستانک‎ها در پیرامون ارتباط -یا بهتر است گفت تقابل- مهاجر ایرانی اغلب جدید است با تورنتو. نه همه، اما بعضی.

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۷

اشاره‌‎ای به دو چالش‎ عمده‌ی اسرائیل

طرح "سرزمین موعود" اسراببل با دو چالش عمده روبه رو است: یکی از بیرون و دیگری از درون. نخستین چالش، ایزوله بودن اسراییل در منطقه است. اسراییل شاید تنها کشوری در جهان باشد که با هیچیک از همسایگان خود نه رابطه ‎ای مسالمت‎آمیز، که اساساْ‌ رابطه ای ندارد. ایجاد بالانس با اتکا به قوای نظامی شاید تا مرحله ای جواب بدهد، اما دوام اش همیشگی نیست.
دوم، بافت جمعیتی اسراییل است که سی درصد آن‎را اعراب تشکیل می دهند. اعراب در بدنه ی سیاسی و فرهنگ رسمی اسراییل سهم چندانی ندارند و با رشد سریع جمعیت، اسراییل را با بغرنجی داخلی مواجه خواهند کرد. 

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۹۷

اشاره‎ای به باخت کاندیداهای ایرانی در انتخابات شورای شهر ریچموند هیل

در این نوشته، قصد من تحلیل موشکافانه‎ی باخت یا ارائه‎ی راهکار برای برد آتی کاندیداهای ایرانی نیست. من فکر می‎کنم به عنوان کسی که به یکی از کاندیداهای غیر ایرانی مشاوره داده و کمک مستمر کرده تا در جدی‎ترین رقابت انتخاباتی بین همه‎ی مناطق (منطقه پنج ریچموند هیل) برنده‎ی سنگین انتخابات باشد، مشاهدات و تجربیاتی دارم که شاید بتواند به درد کسی بخورد.
من این‎جا فقط به انتخابات ریچموند هیل می‎پردازم، اما به تبع آن، احتمالاً آن‎چه در تورنتو گذشته، فرق محتوایی چندانی با ریچموند هیل نداشته باشد. البته آن‎چه این‎جا فهرست می‎کنم، به‎طور کلی شامل همه‎ی کاندیداها نمی‎شود.
از دید من، مشکل کانونی کاندیداهای ایرانی را می‎توان چنین برشمرد:

1- نداشتن رابطه‎ی نزدیک با اهالی محل و تجربه‎ی مستقیم با بدنه‎ی اجتماع
2- ورود به رقابت به عنوان یک "ایرانی" نه کانادایی
3- بی‎تجربه‎گی در ساختار و امور سیاسی شهرداری ریچموند هیل
4- دست کم گرفتن حریف و نداشتن برنامه‎ی رقابتی منسجم
5- نداشتن مدیر و مشاور مجرب انتخاباتی - این‎را من از چرخش‎های عجیب کاندیداها متوجه شدم.
6- پرداختن به نقاط ضعف حریف، به جای پرداختن به نقاط قوت خود
7- سیستم تبلیغاتی غیر کارآمد، شلوغ و تقلیدی، به‎ویژه در رسانه‎ی اجتماعی
8- شناخت ضعیف از بافت بومی، علاقمندی‎ها، دغدغه‎ها، خواست‎ها و روانشناسی ساکنان منطقه‎ای که می‎خواهند در آن انتخاب شوند.
9- مطالعه‎نکردن نقاط رای‎خیز - سرمایه‎گذاری‎نکردن روی رای‎دهندگان کلیدی
10-  ضعف جدی در عبور از بحران و مواجهه با حریف 
11- غیر متمرکز بودن و نبود کار تیمی حرفه‎ای - این سرآسیمه‎گی و آشفته‎گی هر روز بیش‎تر به چشم می‎خورد.
12- استفاده‎ی بیش از حد از روابط، به جای اتکا به رای‎دهنده‎گان‎
13- نزدیکی به نهادهایی که برای آن‎ها هزینه‎ساز بود (بعضی های شان)

شاید تنها چند مورد از این موارد بتواند جلوی ورود یک کاندیدا به شورای شهر را بگیرد. من می توانم راجع به هر یک از این موارد چند پاراگراف بنویسم، ولی خود این سربرگ ها به حد کافی گویا هستند.
کسانی که من در این انتخابات دیدم، برداشتی زیربنایی از موضوع انتخابات نداشتند و کل قضیه را سرسری گرفته بودند. فکر می‎کردند با چند تا عکس گرفتن با افراد سرشناس، یارگیری‎های تاکتیکی-سیاسی (که اغلب غلط بود) و پرکردن خیابان‎ها با پلاکاردهایی که هر روز بر تعداد و ابعادشان افزوده می‎شد، می‎توانستند نتیجه را به نفع خود عوض کنند! انگیزه خیلی مهم است، اما برای برد در انتخابات کافی نیست!
کسی اگر می‎خواهد در انتخابات بعدی کاندید شود، حتماً باید کارش را از همین امروز - و از روی برنامه‎ای منسجم - شروع کند. لازم است از کسانی که در انتخابات برده‎اند درخواست مشاوره کند و از آن‎ها بیاموزد. گرفتن مشاوره از کسانی که تنها دستی از دور در آتش دارند عایدی‎ای جز بدآموزی و شکستی دیگر ندارد.
به باور من، باخت در انتخابات چیزی بیش از کسب تجربه برای بردهای آتی نیست. شخصی‎نگرفتن مسئله‎ی باخت و فائق‎آمدن بر تبعات عاطفی آن، نخستین قدم است برای برد در انتخابات بعدی.

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۶

پدیدارشناسی آدم‌های موفق: چهار شاخصه‌ی اصلی آدم‌های ناموفق

آدم‌ها را می‌شود به سه گروه عمده تقسیم کرد: آدم‌های موفق، آدم‌های بازنده یا ناموفق و نیز آدم‌هایی که سعی نکرده‌اند یا نمی‌دانند چطور باید موفق شد. اگر حد فاصل بین آدم‌های موفق با ناموفق را درنظر بگیریم، آدم‌های معمولی به ناموفق‌ها نزدیک‌ترند.

موضوع یادداشت‌های این سرا، تعریف آدم‌های موفق است و برای این کار، ناگزیر گاهی شاخصه‌هایی را نیز از گروه ناموفق‌ها برمی‌شمریم تا فهم این گروه‌بندی‌ها‌ را ساده کند. برای پدیدارشناسی این گروه، ما به چهار شاخصه‌ی بنیادی آدم‌های ناموفق اشاره می‌کنیم که بی‌توجه به جغرافیا، نژاد، زبان، سن و جنسیت، در همه‌ی آن‌ها مشترک است:

1- نارضایتی از شغل یا رابطه:
آدم‌های ناموفق -چه آن‌ها که شاغل‌اند، چه آن‌ها که گه‌گداری کاری دارند و چه آن‌ها که بی‌کارند- همگی از وضعیت شغلی خود ناراضی‌اند. آنان در روابطی حضور دارند که بیش و بیش‌تر آنان را از امید و انگیزه تهی می‌کند و روان‌شان را بی‌وقفه می‌تراشد، اما با اصراری عجیب در حفظ این روابط می‌کوشند! در هم‌نشینی، شکایت از کار و درآمد یا افراد مرتبط، عمده حرف آن‌ها را تشکیل می‌دهد. آدم‌های ناموفق، در فضای ذهنی و عینی‌ای بس ناامن از لحاظ معیشتی و ارتباطی زندگی می‌کنند که اضطراب دائم آنان پایه‌ در همین فضا دارد.

2- ناتوانی در تغییر شغل یا روابط
با وجودی که آدم‌های ناموفق از کار یا بی‌کاری یا اطرافیان خود همیشه گله‌مندند، شهامت تغییر آن‌را اما ندارند! هر روز صبح که به سر کار می‌‌روند، به خود لعنت می‌فرستند که چرا "سرنوشت"‌ برای آنان این‌گونه رقم خورده، و از همان اول هفته، در انتظار پایان هفته دهن‌دره و خودخوری می‌کنند! با هر دیدار یا تماس تلفنی با آدم‌های مرتبط، مدت‌های مدیدی عصبی، مضطرب یا ناامیدند، اما باز از ترس تنهایی و بی‌اعتمادی به قابلیت‌های ارتباطی خود، با همان افراد ارتباط خود را تجدید می‌کنند.  آنان مثل "قربانی"، بی‌اختیاری در تغییر وضعیت را اختیاری پذیرفته‌اند.

3- اعتقاد به قضا و قدر
آدم‌های ناموفق همه‌کس و همه‌چیز را مسئول نابسامانی‌های خود می‌دانند الا خود را! بی‌مسئولیتی در انتخاب سرنوشت و اطرافیان، از آنان انسان‌هایی ساخته که خود را تماماً در اختیار نوسانات محیط قرار داده‌اند، محیط و شرایطی که گرداننده‌اش کس دیگری است. از این رو، آنان معتقدند که "حق‌شان چیزی بیش از آن‌چه دارند نیست و زندگی همین است که هست"!

4- در انتظار ناجی یا معجزه!
در چنین وضعیت نا‌امنی مالی و ناامیدی فکری است که انسان ناموفق برای برون‌رفت از آن تنها به یک "معجزه" چشم دوخته؛ خواه این معجزه برنده‌شدن بلیط بخت‌آزمایی باشد،‌ یا رسیدن ارثیه و یا داستان عشقی سیندرلا! آدم‌ ناموفق، به‌جای این‌که به فکر ساختن میراثی از خود باشد، در فکر تصاحب میراث دیگران است، آن‌ هم بر اثر یک اتفاق بس نادر. او فکر می‌کند که با یک جرقه و یا قرارگرفتن یک نفر سر راهش، همه‌ی مشکلات زندگی‌اش حل خواهد شد.

راهِ حل:
موضوع این است که برای خلاصی از شغل یا رابطه‌ای که نیازمندی‌های ما را تامین نمی‌کند، خیلی ساده باید تصمیم گرفت، اراده و معلومات خود را گسترده کرد و بعد اقدام نمود. این تنها راه ممکن است. ولی هر تغییری مقادیری شجاعت اخلاقی می‌خواهد و شجاعت اخلاقی موقعی در ضمیر ما نطفه می‌بندد که نخست هر شکستی را فقط بخشی از مسیر حرکت بدانیم نه انتهای آن و دوم، زندگی خود را شایسته‌ی تغییر ارتقایی و بهترشدن بدانیم: نخست در سرزمین ذهنیت خویش و بعد در عینیت دنیای پیرامون.


یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 3- شرم

احساس "شرم" با دو حس "گناه" و "خشم" در پیوند ارگانیک است. خاستگاه روانی انسان شرمگین، باختن در هر رقابتی است. مصالح ساختمان ذهنی انسان شرمگین چنین روحیاتی است: او بهتر نیست، کافی نیست، قادر نیست، شجاع نیست و الخ. از این رو، او از حضور در هر میدانی ابا دارد؛ بسته به مقدار شرمساری‌اش. بر اساس این خصائل، او چون باخت خود را از قبل پذیرفته، استقلال عمل ندارد و بانی در هیچ حرکتی نیست و زندگی‌اش را واگذارده تا کسی دیگر برایش برنامه‌ریزی کند.

انسانی شرمنده، از ابتدا قبول کرده که عملش خطاست، برای این‌که خجالت خطاهای گذشته را بر گرده دارد. انسان شرمنده، قبل از آغاز حرکت پذیرفته که تلاشش کافی نیست و او را به جایی نخواهد رساند. آدمی شرمگین باور دارد که حضور و عضویت‌اش در جمع سازنده نیست و بهتر است در کناری خاموشی گزیند. این روحیات، مصداق بارز خودویرانگری هستند.

چارچوب‌گذاری برای کودک (بکن، نکن‌های والدین و سیستم آموزشی) و نیز مقایسه با مورد بهتر (دانش‌آموز بهتر، همسایه یا بچه‌های فامیل بهتر، الخ.) کودک را موجودی شرمسار بار می‌آورد. ملاحظهیکاریهای تصنعی و سنتی انسان را به فردی واکنشگر و باخته مبدل میکند. ملاحظهی پیروانه، در حکم به سنگلاخ انداختن مسیر آزادی و بلوغ فردی است.
 شرایط سرکوبگر تربیتی در خانواده و مدرسه و قوانین دست‌وپاگیر نوشته یا نانوشته‌ی اجتماعی، شرم را در مسیر رشد به کودک تزریق می‌کند و وقتی که بزرگ شد، چون انسانی منفعل -ناخودآگاه- همین رفتار را روی کودک خودش و اجتماعش تکرار می‌کند و این سلسله‌ی فرسایش را نقطه‌ی پایانی نیست.*

برای فائق‌آمدن بر حس شرم، نخست باید قبول کنیم که شرمندگی، شرمگینی، خجالت و امثالهم خصلت‌هایی نکوهیده هستند نه پسندیده. شوربختانه بعضی از گونه‌های فرهنگی، این روحیات را چون "ارزش‌های والای انسانی" می‌پسندند و در ترویج آن می‌کوشند! دستگاه‌های دینی و سیستم‌های تربیتی را که مشوق "شرم" هستند بایستی نادیده گرفت. بایستی سیستم ارزشگذاری خود را در مقابل این روحیات برنامه ریخت و نه هماهنگ با آن‌ها. این گام نخست است.

دوم: باید عمیقاً درک کنیم که باختن در هر کاری به‌منزله‌ی پایان آن نیست، بل‌که تازه آغاز حرکت است. بایستی به این باور بنیادی رسید که زمین‌خوردن بخشی طبیعی از مسیر حرکت است، درست مثل کودکی که می‌خواهد راه‌رفتن بیاموزد و هی زمین می‌خورد تا بالاخره می‌ایستد و بعد راه می‌افتد. بذر این روحیه را بایستی در روان خود بکاریم و پرورش دهیم تا به بنیاد معرفت‌شناختی ما بدل شود.

سوم: این‌که باید ذهن خود را از دنیای رقابت رها کنیم و فقط با قابلیت‌ها و استعداد‌های خود به رقابت بپردازیم. راه ارتقا همراه با خوشحالی درونی جز این نیست. در این حالت دیگر شخص ثالثی باقی نمی‌ماند که در مقابلش شرمنده باشیم. حضور در دنیای رقابت به منزله‌ی بردن از یک عده و باختن به عده‌ای دیگر است و این باختن‌ها، انسان را بالاخره از پا درمی‌آورد. رقابت با قابلیت‌های خود اما چیزی نیست جز رشد و توسعه‌ی خود. این نقطه‌ی آغاز خودسازی و باور به خود است.

*شاید "مسخ" کافکار یکی از بهترین نمونههای هنری سلسله مراتب سرکوبگر خانوادگی را به تصویر کشیده باشد. 

چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۵

خودویرانگری در انسان: 1- احساس گناه

احساس گناه شاید ویرانگرترین خودویرانگر باشد. آدمی که خود را گناهکار قلمداد می‌کند، دائماً در حال سرزنش خویش است. انسانی که گناه بر پشت‌اش سنگینی می‌کند، در کشمکش دائم با اشتباهات خود در گذشته است و لحظه‌ای نمی‌تواند از آن‌چه دیگر تمام شده بیرون بیاید. گناهکار خودش را چندان دوست ندارد و به همین لحاظ، از ضعف عزت نفس و طبعاً اعتماد به نفس رنج می‌برد. گناهکار هنگام مرور اشتباهات گذشته‌ی خویش، خواسته یا ناخواسته خود را بر صندلی اتهام می‌نشاند و تقصیرها را به گردن می‌گیرد. از این روست که او، او که دیگر در جدال با بار سنگین گناه از پا افتاده، به قابلیت‌های خویش بی‌اعتماد است و خلاقیت‌هایش آن‌طور که باید نطفه نمی‌بندند.

انسان گناهکار خود را در منظومه‌ی گناهش تعریف می‌کند و از آن معنا می‌گیرد. وقتی بستر زندگی انسان بر یک حس سنگین ویرانگر شالوده ریخته شده باشد، چگونه ثمر خواهد داد؟ باقچه‌ای که ول شده باشد، چگونه گیاهی در آن عمل خواهد آمد؟ علف هرز نیازی به آبیاری یا حتا آفتاب دائم ندارد؛ باقچه را به سرعت خواهد پوشاند. این درست حکایت انسانی است که تسلیم حس گناه خود شده و میدان ذهن را برای رشد و تکثیر علف هرز منفی‌بافی رها کرده است.

زندگی انسان گناه‌کار در مدار "سوختن و ساختن" دور می‌زند. او امکانات درونی خود را برای برون‌رفت از وضع روحی موجود کافی نمی‌داند، به همین لحاظ، از قبل وا داده است. انسان گناهکار، همین احساس خودویرانگر را در همنشینی به دیگران تزریق می‌کند. گناهکار، مولد بی‌روحیه‌گی و نماینده‌ی باختن است.

اصل در تغییر روحیه‌ی خودویرانگر گناه‌کاری، این باور فلسفی است که گذشته‌ها دیگر گذشته است و هیچکس را یارای بازگرداندن زمان به عقب نیست. این جمله‌ی در ظاهر بدیهی، رمزگشای قفل چنین احساس خودویرانگری است. اشتباهات گذشته را با بهترشدن بایستی جبران کرد و آن‌ها را که جبران‌کردنی نیستند، بایستی بخشید. بخشش را بایستی نخست از خود شروع کرد و کرده‌های خویش را یکی بعد از دیگری عفو کرد. به‌راستی چه کسی در زندگی‌اش اشتباه نکرده است؟ اشتباه بخشی جدایی‌ناپذیر و بسیار طبیعی از زندگی بشر است و نبایستی از آن داغ ننگی ابدی برای خود ساخت.
 بایستی رفتار دیگران که باعث رنجش ما شده را نیز بخشید. ذهنیت انتقام‌گیر و خودخور گناه‌آلود را یک‌جا برای همیشه بایستی رها کرد. تنها از این طریق است که می‌شود "آزاد شد" و به فراسو نظر کرد و سازنده‌ی آینده‌ی خود بود.


سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۴

عدالتِ رمان؟

بهروز شيدا، در جُستار مويه‌ی ماه‌منير و عدالتِ جهانِ رمان، به مهشيد اميرشاهی خرده می‌گيرد که در در حضر و در سفر، از جاده‌ی انصاف خارج شده و "عدالت را رعایت نکرده است". افتخار آشنایی با نامبردگان اين اجازه را به من می‌دهد که کمی در نکته موشکافی کنم. به باور من، ارزيابی بهروز شيدا، در جانمایه‌ی (Essence) ادبی خود دچار خطاست.

جست‌وجوی عدالت در رمان، شوری اخلاقی است نه نقادی ادبی؛ شاید نیز سر در آرمان‌گرايی سوسياليستی دارد. به عبارتی، اين همان نگاه "ملتزم" به ادبيات است که برای ادبيات، شاخصه‌ی "تعهد" می‌تراشد. تعهد به آموختن، به هدايت توده، به فلان آرمان، به عدالت... چه فرق می‌کند! بر این عقیده، بهتر است گفت نقد بهروز شيدا به رمان‌های مهشید اميرشاهی، بيش از آ‌ن‌که ادبی باشد، اخلاقی و ايدئولوژيک است.

به‌راستی نويسنده به چه چيز تعهد دارد؟ خود رمان چطور؟ اگر گفته‌ای از خود بهروز شيدا را مبنا قرار دهيم که «رمان صحنه‌ی تجلی‌ی اين حضور پيچیده (منظور حضور انسان) است»، پس تنها تعهد رمان خلق شخصيت/روایت/ساختار است و بس؛ شخصيت‌هايی که "انسان‌"اند، روایتی انسانی، ساختاری برای تعریف روایت/مضمون با تمام گوناگونی‌ها و پيچيدگی‌هايش.

صحنه‌ی زندگی آيا عادلانه است؟ حکمرانی عدالت بر زندگی ما انسان‌ها تا به کجاست؟ هنوز چقدر فاصله داریم با دنيایی عادلانه؟ آيا چنین دنيایی اصولاً دست‌يافتنی‌ست؟ اين دنيا را قرار است کدام انسان‌ها بسازند؛ انسان‌های کره‌ی خاک؛ همين انسان‌های تاريخی؟ درون‌مايه‌ی رمانی واقع‌گرايانه، نبايستی از واقعيت هستی دور باشد. ساخت دنيايی کاملاً عادلانه در رمان، دقيقاً بيرون‌زدن از جاده‌ی واقع‌گرايی‌ است.

از لحاظ اصول، در خلق يک رمان، "نظر" فردی نويسنده به تمامی اولويت دارد بر عدالتی که مد نظر خواننده است. چه بسا هر خواننده‌ای عدالتی خاص در ذهن بپرورد که با عدالت ديگری سال‌های نوری فاصله داشته باشد. تفاوت برداشت خوانندگان از یک اثر، به تعداد خود خوانندگان است! خلاصه کنم: رمان، اقلیم حکومت نویسنده است، با تمام آمال و سرخوردگی‌هایش. شاید حتا نویسنده بپسندد که فضایی "غیر عادلانه" خلق کند!

چهارشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۳

خود باش، نه انعکاسی از پیرامون!

انسان‌هایی که همیشه می‌خواهند بی‌نقص جلوه کنند و مورد پسند همگان باشند، عملاً اختیار عمل را از خود می‌گیرند و به برده‌گان خواست دیگران تبدیل می‌شوند. آن‌ها به هر کاری که می‌خواهند دست بزنند، نخست با احتیاط می‌سنجند که "آیا با خواست اطرافیان هماهنگ هست؟" این‌گونه انسان‌ها عملگرا نیستند، بلکه "عکس‌العمل‌گرا" هستند، چه هر کاری که می‌کنند، تنها بازتابی از خواسته‌ی دیگران است.
قرار نیست که ما همیشه خوب به‌نظر بیاییم! از نگاهی کثرت‌گرا، این خیلی طبیعی است که بعضی از افراد، از افکا...ر و کنش‌های ما چندان خوش‌شان نیاید یا حتا در مقابل آن‌ها موضع بگیرند. این حق آن‌هاست؛ و این هم حق ماست که آن‌چه را خود با شعور خویش درست تشخیص داده‌ایم انجام بدهیم. ما برای مردم زندگی نمی‌کنیم، بلکه با مردم زندگی می‌کنیم.
انسان اگر این فرمول را از قبل بداند و آن‌را به گونه‌ای درونی بپذیرد، دیگر دستش برای کارها نمی‌لرزد؛ دیگر خودش را بی‌جهت سانسور نمی‌کند؛ دیگر پای عمل خویش را لنگ نمی‌کند.
انسان باید خودش باشد، با هویتی مستقل و قابل تعریف، نه انعکاسی از پیرامون.

اصرار بر تغییر دیگران!

یکی از بیهوده‌ترین کارها، اصرار بر تغییر دیگران است. این کار اغلب نه ممکن است، و نه سازنده. انسان‌ها خمیر در دستان ما نیستند که بخواهیم آن‌ها را آن‌گونه که خود فکر می‌کنیم درست است فرم بدهیم! اگر قرار باشد تغییری ایجاد شود، آن تغییر از بیرون نباید هدایت شود.
کسی اگر از روی مسئولیت اجتماعی یا میل فردی، به این باور برسد که در افکار دیگری باید تغییری ایجاد کرد، سازنده‌ترین کار این است که بر او اثر بگذارد. اثرگذاری مثبت بر دیگری، زمینه‌ی اندیشیدن را برای او فراهم می‌کند؛ اجازه می...‌دهد که او، اگر خواست، با تصمیم خود تغییر کند. این‌که ما برای دیگری حق انتخاب قائل شویم، دنیایی فاصله دارد با این‌که بخواهیم به‌جای او فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
کار ما تحمیل باورهای خود به دیگران نیست؛ کار ما تنها این است که تجربیات خود را با دیگران به‌اشتراک بگذاریم و آن‌چه زندگی ما را رنگین کرده است را به آن‌ها معرفی کنیم. با انتقال تجربه‌ها، معلومات و حس‌های مثبت است که می‌شود دیگری را برانگیخت و بانی اثر شد.

جایگاه "من" در تصویر درونی

بعضی از انسان‌ها بر اثر یک "اتفاق" در جایگاهی قرار می‌گیرند که مال آن‌ها نیست. بعد از مدتی اما، تقریباً در اکثریت موارد، خیلی زود این جایگاه را از دست می‌دهند و به نقطه‌‌ی اول خود برمی‌‌گردند! مثلاً کسانی که بلیط بخت آزمایی (لوتو) می‌برند، برای مدتی طعم ثروت را می‌چشند، اما به‌سرعت این ثروت را تباه می‌کنند و به همان وضع قبلی برمی‌گردند. یا کسانی که با ظاهرسازی، خود را در قالبی فروبرده‌اند که برازنده‌ی آن‌ها نیست، بعد از مدتی دست‌شان رو می‌شود. چرا این گردونه همیشه تکرار می‌شو...د و چه کسی مسبب این وضع است؟
انسان هنگامی می‌تواند در جایگاهی جا بیافتد، که از لحاظ "تصویر درونی/ذهنی" خود را در آن ببیند و با اجزایش همخوانی داشته باشد. این فرمول در ظاهر ساده، بنیاد زندگی بشر را ساخته است. تصویر درونی باوری است که ما از قابلیت‌ها و استعدادهای خود داریم؛ آن جایگاهی است که برای خود تصویر کرده‌ایم. تمامی اضلاع زندگی، از اقتصاد بگیرید تا روابط انسانی، مشمول همین فرمول می‌شوند.
انسان خود را با کسانی محشور می‌کند که تصویر ذهنی او آن‌ها را مناسب رابطه تشخیص داده باشد. اگر بر اثر "اتفاق"، فرد با کسانی مرتبط شود که از مرتبه‌ی او بالاتر هستند، پس از زمان کوتاهی و به هر ترتیبی که شده، خود او اسباب به‌هم‌خوردن رابطه را فراهم می‌کند و به جمع دوستان قبلی‌اش برمی‌گردد. اگر کسی بیش از ظرفیتش توجه و احترام ببیند، نمی‌تواند آن‌را تحمل کند و با پرخاش، آن‌ را پس خواهد زد.
درآمدزایی در زندگی نیز کاملاً مرتبط با تصویر درونی است: ما به میزانی دنبال پول می‌رویم که خود را در آن حد ببینیم. کوچک‌بینی انسان از خودش او را در نقطه‌ای نازل نگه می‌دارد؛ آن نقطه‌ای که او فکر می‌کند شایسته‌گی‌هایش در همان حد است.
آیا شایسته‌گی انسان در همین حدی است که او در آن قرار دارد؟ بسیاری همین اعتقاد را دارند و مرتبه‌ی افراد را از جایگاه آن‌ها شناسایی می‌کنند. من شخصاً موافق با این نظر نیستم. معتقدم انسان می‌تواند تصویر درونی و باور خویش از خودش را ارتقا بدهد. با ارتقای تصویر درونی، ما به جایگاهی مرتفع‌تر صعود می‌کنیم که آن جایگاه، نمایانگر شایسته‌گی‌های "فعلی" ماست. هر چه تصویر درونی را ارتقا دهیم، کنش خود را ارتقا داده‌ایم و به تبع آن، موقعیت ما نیز ارتقا می‌یابد.
مهم نیست که دیگران چه قضاوتی راجع به شما دارند. مهم این است که خود شما چگونه خود را قضاوت می‌کنید و چه جایگاهی به خود می‌دهید. ما انسان‌ها نخستین ارزیاب خویش هستیم و حق داریم این ارزیابی را با توسعه‌ی درونی خویش و گسترش استعدادها و قابلیت‌های‌مان بهینه‌سازی کنیم.

افسوس‌ها را به باد بسپار!

این تکلمه از پاول بولز اغلب در گوشم زنگ می‌زند:
«همیشه می‌خواستم تا آن‌جا که می‌شود از محل تولدم دور شوم؛ دور، چه جغرافیایی و چه معنوی. تا پشت سرش بگذارم. احساس می‌کنم زندگی خیلی کوتاه است و جهان آن‌جاست تا دیده و تا آن‌جایی که ممکن است شناخته شود. فرد به تمام جهان تعلق دارد، نه فقط بخشی از آن
شاید همین نگاه دلیل کوچ‌ِ من شد؟ شاید هم دلیلی بود از دلایل. هر چه هست، هنوز با من است. بسیاری نیز با این نگاه زندگی می‌کنند، ولی هیچ‌وقت به آن عمل نمی‌کنند. بعضی نیز به آن عمل می‌کنند و باز احساس می‌کنند که به آن‌چه می‌خواسته‌اند نرسیده‌اند.
زندگی گردونه‌ی افسوس‌هاست. هر چه برویم، باز انگار نرفته‌ایم! و بعد افسوس می‌خوریم و خود را مقصر می‌دانیم...
شاید نگاه تمثیلی پاول بولز به ما می‌گوید: "باید افسوس‌ها را پشت سر گذاشت و این‌قدر رفت تا اثری از آن‌ها در ما نماند؟" در این سفر که زندگی نام دارد، باید سنگینی افسوس‌ها را از پشت خود برداشت و کمر تا شده را راست کرد. هر جا که خود را و گذشته‌ی خود را ببخشیم، نقطه‌ی رهایی آن‌جاست...

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

اشاره به کتاب "بدون بدهی برای همیشه"


بعضی از کتاب‌ها را هر بار که می‌خوانی، نکته‌ی جدیدی به تو می‌آموزند. بعد شگفت‌زده می‌شوی که چطور تا به حال متوجه این نکته‌ نشده بودی! این خاصیت کتاب‌های ارزشمند است.
من اعتقاد راسخ دارم که لحظه‌ای را نباید روی کتاب‌های بد و بی‌ارزش تلف کرد، در مقابل معتقدم کتاب‌های عالی را هر چند وقت یک‌بار باید از نو دست گرفت. ذهن ما -بسته به روحیه‌ و دغدغه‌های همان لحظه- با نکاتی در این کتاب‌ها گره خواهد خورد که در مطالعه‌ی قبلی، با کم‌توجهی از روی آن‌ها رد شده بودیم.
یکی از این کتاب‌ها که حکایت برنامه‌ریزی مالی پایه است، نوشته‌ی خانم Gail Vaz-Oxlade است به نام "بدون بدهی برای همیشه" (Debt-Free Forever). آگاهی‌های این کتاب برای امروز من شاید خیلی ابتدایی باشند، اما با هر بار مراجعه، نکاتی را در ذهنم زنده می‌کند که دارند رو به کمرنگ‌شدن می‌روند. مثلاً این نکته‌ی پایه که "شیوه‌ی خرج‌کردن مهم‌تر از میزان درآمد است" را گاهی ما بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم فراموش می‌کنیم!
این کتاب بیش‌تر برای مخاطب کانادایی و آمریکایی نوشته شده و با سیستم مالی این کشورها سازگاری دارد، ولی آموزه‌ی محوری آن -که برنامه‌ریزی مخارج و شیوه‌ی خرج‌کردن است- موضوعی جهانی است و هر جا که زندگی کنیم، به‌‌ کار ما می‌آید.
تارنمای نویسنده:
http://www.gailvazoxlade.com/index.html
See More