نمیدانم کسی چيزخورتان کرده، يا طلسمی چيزی شدهايد که هر روز تعدادتان بيشتر میشود! به اين میگويند تکثير با اسپرم وبلاگی!
دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶
Babel
ديروز حوصلهای بود بنشينم فيلمی ببينم. ديدم دوستان تبليغ فيلم مسعود دهنمکی را کردهاند. فيلم را داونلود کردم، امّا هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم بيش از ده دقيقه بنشينم پاش! با دنيای اين افراد هيچگونه رابطهای نمیتوانم برقرار کنم.
جايش Babel را ديدم؛ درامی متفاوت و خوشساخت، با داستانی گيرا در چند برش، مثل رمان مدرن. اگر امکانی دست داد در بارهاش خواهم نوشت.
جايش Babel را ديدم؛ درامی متفاوت و خوشساخت، با داستانی گيرا در چند برش، مثل رمان مدرن. اگر امکانی دست داد در بارهاش خواهم نوشت.
یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶
دربارهی اصول نقادی
نخست نظرگاه پيام يزدانجو را با هم بخوانیم تا برسيم سر اصل حرف:
در ايران، در ميان اهل قلم، ما با دو گروه از افراد مواجهایم: آدمهای خارج از بدنهی قدرت -که اکثريت جامعه است- و همچنين تعداد قليلی که به نحوی از قدرت مايه میگيرند و درون بدنهی آن فعّالاند. سخنگفتن و تنفس برای نخستين گروه، بهغايت دشوار و حتّا ناممکن است. آدمی که مذهبی نيانديشد يا از لحاظ تبار به مذهب رسمی کشور مرتبط نباشد، تمام مدّت زير ضرب است. من خودم اين فضا را با پوست و گوشت و خون تجربه کردهام. من خود در اين فضا باليدهام و زوايای آن را زيستهام. برای آدمی مثل من که حرفی برای گفتن داشت، فقط يک "دو-راهی" وجود داشت: يا دهنم را ببندم و تابع باشم و در صورت لزوم سازم را در همان ملودی کوک کنم، يا بزنم به چاک! من البته راه دوّم را برگزيدم، ولی موضوع اين است که همهکس امکان خروج از ايران را ندارد.
و امّا گروه دوّم، کسانی بودند -و هستند- با ريشهای مذهبی، با ساختار ذهنی مذهبی، که امکان استفاده از تريبونهای داخل کشور در اختيارشان بود. کسانی که در نشريات و رسانههای داخل کشور فعالاند، از راستیها تا چپیها، از بنيادگرايان تا معتدلها، جملهگی ريشه در اين گروه دارند. وقتی میشنويد که فلان کس، در فلان نشریهی داخل ايران، فلان سال قلم زده، بیترديد متعلق به همين طيف بوده است؛ تکهای از گسترهی آن. اين طيف، برخلاف گروه نخست، نه در زمان تحصيل با مشکلی مواجه شده است، نه در ورود به دانشگاه با سدّی. پس از آن، به فراخور حال خود، تريبونی يافته برای نشر افکارش.
من اينقدر سادهانديش نيستم که فکر کنم کسی میتواند با چند سال دانشگاه رفتن و خواندن چند جلد کتاب، خاستگاه و مکانيسم مذهبی ذهنش را تماموکمال تغيیر دهد. من مکانيسمِ به معنای واقعی کلمه قدرتمند مذهب و کارکرد درونی آن را میشناسم. کارکرد روانی مذهب و خداترسی بانفوذتر و ژرفتر از آن است که در کوتاهمدّت به تغيير تن دهد.
من بر اين باورم که لازمهی بحث جدّی، زمينهی فکری مشترک است؛ داشتن اطلاعات مشترک و خواندههای مشترک کافی نيست. آدمهايی از دو جنس ناهمگون، فقط با هم جدل میکنند و از هم دلخور میشوند... و سخت بشود بينشان گفتوگویی سازنده دربگيرد. آدمهای غير همجنس، در نيت نسبت به هم ظنيناند و با پيشزمينهی منفی ذهنی به همدیگر نزديک میشوند، بنابراين، برخورد آنان در اکثر مواقع به مصاف میانجامد نه همانديشی. همين است که آشنايی آنان اينقدر راحت به دشمنی میکشد. بر همين اصل، انسانها را میشود از نوع انتخاب دوست و همنشين و همسخن شناخت، نه از طرز لباسپوشيدن و تظاهر کلامی و ظاهریشان. مغناطيس "جنس و اصالت" انسان چنان قدرتی دارد که در هر پوششی که باشی، تو را به خود میکشد. با تمام اين تفاصيل، استراتژی من در زندگی، حمايت از کسانی است که در تلاش بريدن از ذهنيت مذهبی-سنتی هستند. اين افراد را نبايد تنها گذاشت و بايد با آنان همدلی نشان داد. بايد پروسهی تغيير در آنها را با همدلی تسريع کرد.
آنچه در اين معادله تغيير کرده، نه روحيه و نگرش اين افراد، بلکه شرايط حساس جهانی و فشارهای علنی آمریکا بر جمهوری اسلامی است. همين باعث شده که اينها نقاب اعتدال از چهره بردارند و شمشير از رو ببندند و هر کس که ساز مخالف میزند را از دم تیغ بگذرانند. طبعاً، در مرحلهی نخست، به سراغ کسانی (کسی) میروند که همنشين سابقشان بوده. اکنون پرسش کليدی اين است که با علم به اين مسائل، با وجودی که ريشهی دشمنی و بیپرنسيپی دشمن مشخص است، چطور بايد با او برخورد کرد؟ رسم من اين است: کسی که بخواهد ريشهام را بزند، بدون کمترین ترحّم ريشهاش را میزنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفهی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفهی قدرت (فلسفههای قدرت) تماماً از روی آن و با مايهگيری از آن تبيين شده است. يعنی چارهای جز اين نمیماند. آگاهم که کوتاهآمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست. برخورد من با دشمن، برخوردی است که عيناً با سگ میکنم: تا پارس کرد او را میزنم تا بترسد و فرصت پارهکردن من را نيابد. ولی کسی که انسانها را چيزی جز "ابزار بالارفتن" نمیبيند، فقط يک راهِ حل میشناسد: معاملهکردن! او اينقدر در مقابل بدخواهان سکوت میکند و انفعال نشان میدهد "تا خودشان سر عقل بيايند"، بیتوجه به مقصود و نيت اين افراد. او به فضايی در حدّ توالت عمومی وارد میشود تا خودش را توجيه و تبرئه کند، بیعنايت به ريشهها و بنياد دشمنی. اين چشمفروبستنها عامدانه است؟ اين هم شايد مغناطيس بازگشت به سوی همجنس باشد؛ کشش به کسی که فکر میکنی رشتههای الفت و پسزمينهی ذهنی مشترک با او داری؟ هر کسی اختياردار عمل خويش است...
رذالت و هتک حرمت به هر سمتی و در هر قالبی را نکوهیده میشمارم.
اسفآور است كه عدهای عقدهای، آدم انديشايی مثل مهدی خلجی را آماج اتهامات ابلهانه كردهاند – و همچنين دردآور كه كوتولهی بیشرمی به خود اجازهی توهين به او را داده. مهدی خلجی، آنگونه كه من از خلال نوشتهها و نقدونظرهای هرازگاهی شناختم، انسانی است ارزنده و از اين رو شايستهی انتقاد، ولو با گزندهترين الفاظ. گفتن ندارد: با همهی اختلاف نظرها، از بابت كوششی كه در راه انديشهگری دارد، من احترامی برای او قائلام بسيار بيش از آنكه بداند. [منبع]مهدی خلجی را از روی نوشتههايش تا حدی میشناختم تا زد و حدود دو سال پيش آمد تورنتو. میخواست در کانونی به اسم آگورا، مال تعدادی دانشجوی ايرانی که اينروزها بیشباهت به "انجمن اسلامی" نيست، سخنرانی کند. به نظر میآمد که تشکيلات اين افراد را زيادی جدّی گرفته است! من تلويحاً به او يادآور شدم که خطّ و ربط طرفدار رژیم بعضی از گردانندگان اين تشکيلات از هيچيک از فعّالين ايرانی تورنتو پوشيده نيست. البته سخت نبود که بفهمم از حرفم خوشش نيامده! مهم برای او این بود که در محلی "دانشگاهی" حرف بزند، عدّهای هم گوش بدهند! بعد از آن ديگر با هم ارتباطی نداشتيم.
در ايران، در ميان اهل قلم، ما با دو گروه از افراد مواجهایم: آدمهای خارج از بدنهی قدرت -که اکثريت جامعه است- و همچنين تعداد قليلی که به نحوی از قدرت مايه میگيرند و درون بدنهی آن فعّالاند. سخنگفتن و تنفس برای نخستين گروه، بهغايت دشوار و حتّا ناممکن است. آدمی که مذهبی نيانديشد يا از لحاظ تبار به مذهب رسمی کشور مرتبط نباشد، تمام مدّت زير ضرب است. من خودم اين فضا را با پوست و گوشت و خون تجربه کردهام. من خود در اين فضا باليدهام و زوايای آن را زيستهام. برای آدمی مثل من که حرفی برای گفتن داشت، فقط يک "دو-راهی" وجود داشت: يا دهنم را ببندم و تابع باشم و در صورت لزوم سازم را در همان ملودی کوک کنم، يا بزنم به چاک! من البته راه دوّم را برگزيدم، ولی موضوع اين است که همهکس امکان خروج از ايران را ندارد.
و امّا گروه دوّم، کسانی بودند -و هستند- با ريشهای مذهبی، با ساختار ذهنی مذهبی، که امکان استفاده از تريبونهای داخل کشور در اختيارشان بود. کسانی که در نشريات و رسانههای داخل کشور فعالاند، از راستیها تا چپیها، از بنيادگرايان تا معتدلها، جملهگی ريشه در اين گروه دارند. وقتی میشنويد که فلان کس، در فلان نشریهی داخل ايران، فلان سال قلم زده، بیترديد متعلق به همين طيف بوده است؛ تکهای از گسترهی آن. اين طيف، برخلاف گروه نخست، نه در زمان تحصيل با مشکلی مواجه شده است، نه در ورود به دانشگاه با سدّی. پس از آن، به فراخور حال خود، تريبونی يافته برای نشر افکارش.
من اينقدر سادهانديش نيستم که فکر کنم کسی میتواند با چند سال دانشگاه رفتن و خواندن چند جلد کتاب، خاستگاه و مکانيسم مذهبی ذهنش را تماموکمال تغيیر دهد. من مکانيسمِ به معنای واقعی کلمه قدرتمند مذهب و کارکرد درونی آن را میشناسم. کارکرد روانی مذهب و خداترسی بانفوذتر و ژرفتر از آن است که در کوتاهمدّت به تغيير تن دهد.
من بر اين باورم که لازمهی بحث جدّی، زمينهی فکری مشترک است؛ داشتن اطلاعات مشترک و خواندههای مشترک کافی نيست. آدمهايی از دو جنس ناهمگون، فقط با هم جدل میکنند و از هم دلخور میشوند... و سخت بشود بينشان گفتوگویی سازنده دربگيرد. آدمهای غير همجنس، در نيت نسبت به هم ظنيناند و با پيشزمينهی منفی ذهنی به همدیگر نزديک میشوند، بنابراين، برخورد آنان در اکثر مواقع به مصاف میانجامد نه همانديشی. همين است که آشنايی آنان اينقدر راحت به دشمنی میکشد. بر همين اصل، انسانها را میشود از نوع انتخاب دوست و همنشين و همسخن شناخت، نه از طرز لباسپوشيدن و تظاهر کلامی و ظاهریشان. مغناطيس "جنس و اصالت" انسان چنان قدرتی دارد که در هر پوششی که باشی، تو را به خود میکشد. با تمام اين تفاصيل، استراتژی من در زندگی، حمايت از کسانی است که در تلاش بريدن از ذهنيت مذهبی-سنتی هستند. اين افراد را نبايد تنها گذاشت و بايد با آنان همدلی نشان داد. بايد پروسهی تغيير در آنها را با همدلی تسريع کرد.
آنچه در اين معادله تغيير کرده، نه روحيه و نگرش اين افراد، بلکه شرايط حساس جهانی و فشارهای علنی آمریکا بر جمهوری اسلامی است. همين باعث شده که اينها نقاب اعتدال از چهره بردارند و شمشير از رو ببندند و هر کس که ساز مخالف میزند را از دم تیغ بگذرانند. طبعاً، در مرحلهی نخست، به سراغ کسانی (کسی) میروند که همنشين سابقشان بوده. اکنون پرسش کليدی اين است که با علم به اين مسائل، با وجودی که ريشهی دشمنی و بیپرنسيپی دشمن مشخص است، چطور بايد با او برخورد کرد؟ رسم من اين است: کسی که بخواهد ريشهام را بزند، بدون کمترین ترحّم ريشهاش را میزنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفهی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفهی قدرت (فلسفههای قدرت) تماماً از روی آن و با مايهگيری از آن تبيين شده است. يعنی چارهای جز اين نمیماند. آگاهم که کوتاهآمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست. برخورد من با دشمن، برخوردی است که عيناً با سگ میکنم: تا پارس کرد او را میزنم تا بترسد و فرصت پارهکردن من را نيابد. ولی کسی که انسانها را چيزی جز "ابزار بالارفتن" نمیبيند، فقط يک راهِ حل میشناسد: معاملهکردن! او اينقدر در مقابل بدخواهان سکوت میکند و انفعال نشان میدهد "تا خودشان سر عقل بيايند"، بیتوجه به مقصود و نيت اين افراد. او به فضايی در حدّ توالت عمومی وارد میشود تا خودش را توجيه و تبرئه کند، بیعنايت به ريشهها و بنياد دشمنی. اين چشمفروبستنها عامدانه است؟ اين هم شايد مغناطيس بازگشت به سوی همجنس باشد؛ کشش به کسی که فکر میکنی رشتههای الفت و پسزمينهی ذهنی مشترک با او داری؟ هر کسی اختياردار عمل خويش است...
رذالت و هتک حرمت به هر سمتی و در هر قالبی را نکوهیده میشمارم.
دوستی در اورکات؟
به جعبهی ايميلهام که سرک میکشم، گاهی میبینم دعوتنامهای هم از اورکات رسيده است؛ کسی من را به فهرست دوستهای خودش اضافه کرده است. روی لینک کليک میکنم و به خانهاش میروم. اکثر اوقات، نه آن شخص را میشناسم، نه خطی از نوشتههايش خواندهام. گاه هم شده پروفايلی بوده با يکسری مشخصات گنگ، حتّا بدون عکس صاحبش.
من کاری ندارم که ديگران چطور از اورکات استفاده میکنند، امّا از طرف خودم میتوانم بگویم دنبال درازکردن فهرست اسامی هيچگاه نبودهام. مسابقه که نيست! فقط کسی را به فهرست خودم اضافه میکنم که یا خودش را بشناسم (و دوستم باشد) و يا بهواسطهی نوشتههايش آشنايیای بين ما باشد. قطعاً چنين فردی آدمی است با هويت مشخص، نه مجازی و گمنام. چرخ دوستیمان هم روزی کج شود، طبعاً اسمش را از فهرست حذف میکنم.
خلاصه دوستانی که از سر لطف، من را به فهرست خود اضافه میکنند، محبت بفرمايند چند خطی از خودشان بنويسند، يا سابقهی آشنايیمان را آدرس بدهند، تا آدم سر-در-گم نشود و حق انتخاب داشته باشد.
من کاری ندارم که ديگران چطور از اورکات استفاده میکنند، امّا از طرف خودم میتوانم بگویم دنبال درازکردن فهرست اسامی هيچگاه نبودهام. مسابقه که نيست! فقط کسی را به فهرست خودم اضافه میکنم که یا خودش را بشناسم (و دوستم باشد) و يا بهواسطهی نوشتههايش آشنايیای بين ما باشد. قطعاً چنين فردی آدمی است با هويت مشخص، نه مجازی و گمنام. چرخ دوستیمان هم روزی کج شود، طبعاً اسمش را از فهرست حذف میکنم.
خلاصه دوستانی که از سر لطف، من را به فهرست خود اضافه میکنند، محبت بفرمايند چند خطی از خودشان بنويسند، يا سابقهی آشنايیمان را آدرس بدهند، تا آدم سر-در-گم نشود و حق انتخاب داشته باشد.
شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶
دوستی (10)
اين تکگويی پيروز، درست من را برد به روزهای آخری که در ايران بودم:
از آن روزها امّا، فقط طعم گس خاطرهای مانده که گاهی بیموقع طلوع میکند و خودش را به ديوارهی ذهن من میکوبد... خبر ندارد که زمان او را مدفون کرده است...
دلم گرفته این روزها. به سختی دارم خودم رو تحمل می کنم. نه حوصله و انرژی لازم برای برقراری یک رابطه جدید رو دارم و نه حوصله برقرای رابطه دوباره با افرادی که در گذشته تو زندگیم بودند. هیچ کدامشان برایم اهمیتی ندارند. حجم حوادث تو این مدت اونقدر عظیم بوده که قدرت تعریف دوباره اش را برای یک رابطه جدید اصلن ندارم. دلم میخواد تو یک چشم به هم زدن نفر جدید همه چیز رو از من بدونه. از طرز فکر و عقایدم. اما میدونم که نمیشه. رابطه های بیمار و پوسیده گذشته هم می دونم هیچ کمکی بهم نمیکنه.[منبع]دنيای غريبیست: دو انسان، با دو گونه روحيه و سن، در زمانهای گوناگون، هر دو در یک کانون گرفتار و سرگرداناند! آدم دوتاست و زخم يکی. ناگزيری روزگار است که انسانها را به "نقطهی تلاقی" میکشد، تو گويی وزش ما بر مدار تکرار را پايانی نيست...
از آن روزها امّا، فقط طعم گس خاطرهای مانده که گاهی بیموقع طلوع میکند و خودش را به ديوارهی ذهن من میکوبد... خبر ندارد که زمان او را مدفون کرده است...
دو صورت برف

باورکردنی نيست که برفِ به اين زيبايی بتواند چنين آسان کار و زندگی انسان را مختل کند! دورويیاش را گويی از بعضی انسانها به ارث برده! ولی چهکنم که زندگی به من آموخته فقط سپيدی را ببينم...
* Snow-Covered Road by Claude Monet.
جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶
بعضی از فمينيستهای ما!
یکی از سخيفترين مقايسههايی که میشود از جنسيت زن و مرد ارائه داد:
من وقتی فکر میکنم که حدود شصت-هفتاد سال پيش، زنانی چون منير افخمی، شمسالملوک مصاحب، بدرالملوک بامداد، فاطمه سياح و زهرا کيا (خانلری) پيشتاز جنبش زنان بودند، در خود افسوس میخورم و پسرفت را بهروشنی میبينم... و میبينم که پسرفت ما ملّت، فقط از مسير سياست نبوده است.
نهچندان مرتبط: گذری کوتاه به فمينيسم مذهبی و پستکلونياليزم
... آلتی که به راه افتاده و اکنون می خواهد ملتی را به دنبال خود بکشد، در حالی که هیچ شناختی از ژرفای شهوت اقیانوس مانند زن ندارد، حفره ای که بی آن که آلتش همیشه افراشته باشد می تواند همه چیز را در درون زهدان مادرانه و مرموز خود محو کند.[چشمان بيدار]هنگامی که شبان نيکو نوشتهی مهستی شاهرخی را میخواندم، تمام مدّت اين پرسش در سرم میچرخيد: مگر میشود يک زن تا اين حد از مردان متنفر باشد؟! با احترام به نويسنده امّا گفتنیست در واژهواژهی داستانهایی چون "شام آخر" و "خواب نوشين"، نفرت بود که زبانه میکشيد و به صورتم میزد. اساس ادبيات فمينيستی چيست، نفرت از جنس مخالف؟ صفآرايی دو جنس در مقابل هم؟ به زبان خودمانی، ظاهراً شماری از فمينيستهای ما، از مسگری فقط کونجنباندناش را بلدند!
من وقتی فکر میکنم که حدود شصت-هفتاد سال پيش، زنانی چون منير افخمی، شمسالملوک مصاحب، بدرالملوک بامداد، فاطمه سياح و زهرا کيا (خانلری) پيشتاز جنبش زنان بودند، در خود افسوس میخورم و پسرفت را بهروشنی میبينم... و میبينم که پسرفت ما ملّت، فقط از مسير سياست نبوده است.
لينکندادن به منبع مورد نقد
نوعی ضدِّ اخلاق اينروزها باب شده به اين شکل که وقتی میخواهند بهاصطلاح کسی را نقد کنند يا حرفش را زير سئوال ببرند، به نوشتهی او لينک نمیدهند. بهانه هم اين است که "نمیخواهیم طرف مطرح شود"! اين رفتار چيزی نيست جز عقدهگشايی و پابندنبودن به اصول حرفهای نشر.
اين تيپ رفتار بیاحترامی به شعور خوانندگان نيز هست، برای اينکه خواننده را از خواندن منبع مورد نقد محروم میکند و به اين شکل، از او حق قضاوت شخصی را میگيرد. ضمناً کسی را که نقد شده در بیخبری میگذارد و به اين ترتيب، به او اجازهی دفاعکردن از خود نمیدهد. استبداد مگر شاخودم دارد؟
اگر معتقدیم که با استبداد در هر شکلاش بايستی مبارزه بود، بهتر است اوّل خوی مستبد درون خودمان را خاموش کنيم.
اين تيپ رفتار بیاحترامی به شعور خوانندگان نيز هست، برای اينکه خواننده را از خواندن منبع مورد نقد محروم میکند و به اين شکل، از او حق قضاوت شخصی را میگيرد. ضمناً کسی را که نقد شده در بیخبری میگذارد و به اين ترتيب، به او اجازهی دفاعکردن از خود نمیدهد. استبداد مگر شاخودم دارد؟
اگر معتقدیم که با استبداد در هر شکلاش بايستی مبارزه بود، بهتر است اوّل خوی مستبد درون خودمان را خاموش کنيم.
پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶
سطحینگری دينی!
مسلمانزادهگانی که به نيت گرويدن به دینی ديگر از اسلام میبرند، يا به هدف تبليغ برای دينی ديگر اسلام را نقد میکنند، هيچ احترامی در من برنمیانگيزند. ايراد کار اينان، برنگذشتن از پوسته و شناخت سطحیشان از اساس دين است.
خداپرستان بیدين نيز فرق چندانی با گروه نخست ندارند، چه هنوز در هراس ماورالطبيعه دستوپا میزنند...
خداپرستان بیدين نيز فرق چندانی با گروه نخست ندارند، چه هنوز در هراس ماورالطبيعه دستوپا میزنند...
چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶
چرا "دوستی"؟
دوستی از من پرسيده "چرا اينطور پیگير مسئلهی دوستی هستم، اين دغدغه از کجا آمده و در کل منظورم از نوشتن در اين باره چيست"؟ (نقل به مضمون)

نوشتن راجعبه "دوستی" در واقع بهانهای است برای تشریح ارتباط انسانی از هر دو جنبهی "عقلی" و "عاطفی". کنکاش در موضوع "ارتباط نزدیک انسانی" دغدغهی جدّی همهی اين سالهای من بوده است. رجوع به تجربيات شخصی و برخوردکردن از زوايای مختلف با ديگران و سپس دقّت در عکسالعمل آنان ابزاری است برای تصويرکردن نمودار اخلاقی-روانی جمع. بدون ماهيتشناسی رفتاری نمیشود به عمق ارتباطهای انسانی نفوذ کرد. بايد ديد انگيزهی افراد در فلان ابراز نظر و بروز بهمان رفتار چه بوده؛ بايستی وضع روحی و نيز منظور عقلی آنان را کشف کرد.
نمودار "اخلاقی-روانی جمع" شکل خطّی ندارد؛ پارهپاره و پراکنده است. هر تکّه -که در جای خود گویای مفهوم و نوع ارتباط خاصی است- را میشود در یادداشتی به اختصار آورد. مجموعهی اين يادداشتها حاصل شناختی است از موضوع "ارتباط نزديک". اين شناخت البته کامل نيست و مثلاً نمیشود آنرا در یک ظرف ريخت و به شکل مثلاً کنسرو عرضه کرد! گوناگونی و پراکندهگی اين یادداشتها، دقيقاً به دليل ماهيت ناهمگون رفتار انسانها و در کل ارتباط انسانی است. از ياد نبريم که اجتماع، ساختهوپرداخته و تجلّی حضور پيچيدهی انسان است. برای شناخت اجتماع، نخست اجزايش را بايد شناخت.
اين را هم بگویم که من هيچ سودا و ادعايی در اين باب ندارم. من فقط يافتههای خودم را بازگو میکنم، با اين اميد که واگويی اين يافتهها نه توقعی ايجاد کند، نه من را بر صندلی پاسخگويی بنشاند.
* The Love of Souls کاری از Andrew Gonzalez.

نوشتن راجعبه "دوستی" در واقع بهانهای است برای تشریح ارتباط انسانی از هر دو جنبهی "عقلی" و "عاطفی". کنکاش در موضوع "ارتباط نزدیک انسانی" دغدغهی جدّی همهی اين سالهای من بوده است. رجوع به تجربيات شخصی و برخوردکردن از زوايای مختلف با ديگران و سپس دقّت در عکسالعمل آنان ابزاری است برای تصويرکردن نمودار اخلاقی-روانی جمع. بدون ماهيتشناسی رفتاری نمیشود به عمق ارتباطهای انسانی نفوذ کرد. بايد ديد انگيزهی افراد در فلان ابراز نظر و بروز بهمان رفتار چه بوده؛ بايستی وضع روحی و نيز منظور عقلی آنان را کشف کرد.
نمودار "اخلاقی-روانی جمع" شکل خطّی ندارد؛ پارهپاره و پراکنده است. هر تکّه -که در جای خود گویای مفهوم و نوع ارتباط خاصی است- را میشود در یادداشتی به اختصار آورد. مجموعهی اين يادداشتها حاصل شناختی است از موضوع "ارتباط نزديک". اين شناخت البته کامل نيست و مثلاً نمیشود آنرا در یک ظرف ريخت و به شکل مثلاً کنسرو عرضه کرد! گوناگونی و پراکندهگی اين یادداشتها، دقيقاً به دليل ماهيت ناهمگون رفتار انسانها و در کل ارتباط انسانی است. از ياد نبريم که اجتماع، ساختهوپرداخته و تجلّی حضور پيچيدهی انسان است. برای شناخت اجتماع، نخست اجزايش را بايد شناخت.
اين را هم بگویم که من هيچ سودا و ادعايی در اين باب ندارم. من فقط يافتههای خودم را بازگو میکنم، با اين اميد که واگويی اين يافتهها نه توقعی ايجاد کند، نه من را بر صندلی پاسخگويی بنشاند.
* The Love of Souls کاری از Andrew Gonzalez.
سهشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶
گذری کوتاه به فمينيسم مذهبی و پستکلونياليزم
من هر چند به هيچ ايدئولوژی خاصی باور ندارم، ولی از کنار آنها -به مثابه "پديدههايی اجتماعی"- بیتفاوت نمیگذرم. برای مثال، معتقدم فمينيسم -با زيرمجموعههايش- در بنياد خود نگاهی ايدئولژيک به جهان دارد و بر همين اصل، انسانها را به دو گروه سياه و سفيد تقسيم میکند و به حد "همرزم" يا "خصم" فرومیکاهد. نيز معتقدم اهداف و آمالهای آن در هنگام پاگيری، با آنچه امروز میبينيم بس فاصله گرفته است. درست به همين دليل است که اين طرز فکر نتوانسته از دايرهی کوچک دانشگاهيان و اکتيويستها -آنهم تعداد قليلی از آنها- پا را فراتر بگذارد و به بستر جامعه بيايد. با تمام اين وجود، انتقاد از آن -چون بهترين روش ارتقا- کاری پسنديده است.
عجيبترين نوع فمينيسم در اين سالها، "فمينيسم غير سکولار" يا مذهبی بوده است. اين نوع ايده -یا بهتر است گفت ايدئولوژی- بر آن است که احقاق و احيای حقوق زنان را میشود در همان چارچوب مذهب پی گرفت. اين طرز فکر نيز چون ديگر تفکرهای "رفرميستی مذهبی"، در پی آشتیدادن و سازگارکردن آموزههای مذهبی با دستآوردهای مدرنيته و حقوق بشر است. اگر نقطهی آغاز و مسير پيشروی جنبشهای اجتماعی و موضوع حقوق بشر را از عصر مدرنيته به اين سو بدانيم، و اگر مدرنيته را نقدی همهجانبه به ساختار فرهنگی-اجتماعی-سياسی دوران استيلای سنت و مذهب در نظر بگيریم، بنابراين درمیيابيم که فرزند مدرنيته را نمیشود با ضد خود آشتی داد.
با ظهور نوع دیگری از تقسيمبندی تئوريک جهان به "استعمارگر" و "استعمارشده" که شايد شاخصترین چهرهی اين طرز فکر استاد پيشين ادبيات تطبيقی دانشگاه کلمبيا ادوارد سعيد باشد، اين گفتمان بوجود آمد که غربیها در پی تحميل نوع زندگی خود به شرقیها و بر-باد-دادن ارزشهای سنتی-دينی-فرهنگی آنها هستند. اين تئوری -که شايد بشود ردّ اصلیاش را در فلاسفهی پستمدرن فرانسوی جست (و مکتب فرانکفورت؟)-، با نگرشی "تبارشناسانه"معتقد است که با بهرسميتشناختن ذرّهبينیترین قومیتها و کمک به حفظ زبان، فولکلور و ارزشهای آنان، در راه ماندگاریشان بايستی کوشيد. اين تظاهر فريبنده، باطنی ضدّ تاریخ و واپسگرا دارد. نمونهی این مشی را در کانادا و در قبال سرخپوستان میبينيم که چطور آنان را به "زبالههای شهری" بدل کرده است. در کشورهای اروپايی نيز با فروبردن جهانِ سوّمیها در ارزشهای خودشان، آنها را هر چه بيشتر به حاشيه میرانند و از بدنهی قدرت و اجتماع دور میکنند. در حوزهی مهاجرت، اين مشی در تضاد کامل است با اصل "تطبيقپذيری اجتماعی" (Integrations / Evolutionary Adaptations) و تأثير متقابل مهاجران و بومیان بر هم و برخاستن فرهنگی نو که حاصل اين تطبيقپذيری است.
نکتهی ديگر اين است که ماهيتاً حقوق بشر فرزند خلف ارزشهای غربی است. کابرد آن نيز در ساز-و-کار زندگی از نوع غربی است. بنابراين، عبوردادناش از دالان سنتگرايی شرقی جز مسخ آن حاصلی ندارد.
از لحاظ ماهيت، هيچ سنت و دينی در تاریخ بشر اصل برابری حقوقی-اجتماعی انسانها را به رسميت نشناخته است. فرهنگهای قبل از مدرن و جهانبينیهای مذهبی، به خاطر خصلت "طبيعتگرا"ی خود، مردسالار و ضدّ برابری هستند. حقوق بشر برابری انسانها را از لحاظ قضايی/حقوقی، استفاده از منابع طبيعی و امکانات اجتماعی و در کل از لحاظ جنسيتی به رسميت میشناسد. اين دقيقاً تضاد حقوق بشر با جهانبينی سنتی-مذهبی است که افراد را بر اساس جنسيت آنها تقسيم میکند.
ارائهی "مدل مذهبی" از زن، يکی ديگر از دستآوردهای فمينيسم اسلامی است. فمينيستهای اسلامی، به خاطر بستر فکری-مذهبی خود، علنی و غير علنی، "حجاب اسلامی" را بهرسميت میشناسند. احترام مضاعف اين گروه به حجاب، تضمين ماندگاری آن است. واقعيت اين است که حجاب، بارزترین نشانهی نگاه جنسی به زن و لاجرم تبعيض جنسيتی است. حجاب، ناقض برابری اجتماعی است. از لحاظ نمادين و نشانهشناسی، حجاب عاملی است برای جلوگيریکردن از برانگيختهگی جنسی مردان. به همين خاطر، زن را به حدّ يک "ابزار جنسی" و "عامل ارضا" تنزل میدهد. از لحاظ جامعهشناسی، با مرزبندی جنسيتی و ايجاد فاصله بين دو جنس، جلوی مشارکت زنان در اجتماع را -به حد قابل توجهی- میگيرد، آنان را عقب نگه میدارد و حرکت رو به جلوی جامعه را به تنگنا میبرد. از لحاظ زيبايیشناسی و مواضع انسانی، حجاب باعث آلودگی بهداشت روانی جامعه است. چطور انسان میتواند در کنار کسی که خودش را از او پنهان کرده و دارد آشکاربودن و شفافيت يک برخورد انسانی را زير سئوال میبرد بنشيند و احساس راحتی کند؟ به واقع حجاب، مولد نابرابری در ارتباط انسانی است. بنابراين، کسانی که داعيهی احقاق حقوق زنان را دارند، در گام نخست لازم است که در مقابل مسئلهی "حجاب" موضع بگيرند.
در اين باره فراوان میشود نوشت. با احترام به حوصله و وقت خواننده، ادامهی کار را به فرصتهای بعدی موکول میکنم.
در همين زمينه: دوراهی فمينيسم ايرانی: آزادی جهانشمول يا عامليت بومی از عبدی کلانتری
عجيبترين نوع فمينيسم در اين سالها، "فمينيسم غير سکولار" يا مذهبی بوده است. اين نوع ايده -یا بهتر است گفت ايدئولوژی- بر آن است که احقاق و احيای حقوق زنان را میشود در همان چارچوب مذهب پی گرفت. اين طرز فکر نيز چون ديگر تفکرهای "رفرميستی مذهبی"، در پی آشتیدادن و سازگارکردن آموزههای مذهبی با دستآوردهای مدرنيته و حقوق بشر است. اگر نقطهی آغاز و مسير پيشروی جنبشهای اجتماعی و موضوع حقوق بشر را از عصر مدرنيته به اين سو بدانيم، و اگر مدرنيته را نقدی همهجانبه به ساختار فرهنگی-اجتماعی-سياسی دوران استيلای سنت و مذهب در نظر بگيریم، بنابراين درمیيابيم که فرزند مدرنيته را نمیشود با ضد خود آشتی داد.
با ظهور نوع دیگری از تقسيمبندی تئوريک جهان به "استعمارگر" و "استعمارشده" که شايد شاخصترین چهرهی اين طرز فکر استاد پيشين ادبيات تطبيقی دانشگاه کلمبيا ادوارد سعيد باشد، اين گفتمان بوجود آمد که غربیها در پی تحميل نوع زندگی خود به شرقیها و بر-باد-دادن ارزشهای سنتی-دينی-فرهنگی آنها هستند. اين تئوری -که شايد بشود ردّ اصلیاش را در فلاسفهی پستمدرن فرانسوی جست (و مکتب فرانکفورت؟)-، با نگرشی "تبارشناسانه"معتقد است که با بهرسميتشناختن ذرّهبينیترین قومیتها و کمک به حفظ زبان، فولکلور و ارزشهای آنان، در راه ماندگاریشان بايستی کوشيد. اين تظاهر فريبنده، باطنی ضدّ تاریخ و واپسگرا دارد. نمونهی این مشی را در کانادا و در قبال سرخپوستان میبينيم که چطور آنان را به "زبالههای شهری" بدل کرده است. در کشورهای اروپايی نيز با فروبردن جهانِ سوّمیها در ارزشهای خودشان، آنها را هر چه بيشتر به حاشيه میرانند و از بدنهی قدرت و اجتماع دور میکنند. در حوزهی مهاجرت، اين مشی در تضاد کامل است با اصل "تطبيقپذيری اجتماعی" (Integrations / Evolutionary Adaptations) و تأثير متقابل مهاجران و بومیان بر هم و برخاستن فرهنگی نو که حاصل اين تطبيقپذيری است.
نکتهی ديگر اين است که ماهيتاً حقوق بشر فرزند خلف ارزشهای غربی است. کابرد آن نيز در ساز-و-کار زندگی از نوع غربی است. بنابراين، عبوردادناش از دالان سنتگرايی شرقی جز مسخ آن حاصلی ندارد.
از لحاظ ماهيت، هيچ سنت و دينی در تاریخ بشر اصل برابری حقوقی-اجتماعی انسانها را به رسميت نشناخته است. فرهنگهای قبل از مدرن و جهانبينیهای مذهبی، به خاطر خصلت "طبيعتگرا"ی خود، مردسالار و ضدّ برابری هستند. حقوق بشر برابری انسانها را از لحاظ قضايی/حقوقی، استفاده از منابع طبيعی و امکانات اجتماعی و در کل از لحاظ جنسيتی به رسميت میشناسد. اين دقيقاً تضاد حقوق بشر با جهانبينی سنتی-مذهبی است که افراد را بر اساس جنسيت آنها تقسيم میکند.
ارائهی "مدل مذهبی" از زن، يکی ديگر از دستآوردهای فمينيسم اسلامی است. فمينيستهای اسلامی، به خاطر بستر فکری-مذهبی خود، علنی و غير علنی، "حجاب اسلامی" را بهرسميت میشناسند. احترام مضاعف اين گروه به حجاب، تضمين ماندگاری آن است. واقعيت اين است که حجاب، بارزترین نشانهی نگاه جنسی به زن و لاجرم تبعيض جنسيتی است. حجاب، ناقض برابری اجتماعی است. از لحاظ نمادين و نشانهشناسی، حجاب عاملی است برای جلوگيریکردن از برانگيختهگی جنسی مردان. به همين خاطر، زن را به حدّ يک "ابزار جنسی" و "عامل ارضا" تنزل میدهد. از لحاظ جامعهشناسی، با مرزبندی جنسيتی و ايجاد فاصله بين دو جنس، جلوی مشارکت زنان در اجتماع را -به حد قابل توجهی- میگيرد، آنان را عقب نگه میدارد و حرکت رو به جلوی جامعه را به تنگنا میبرد. از لحاظ زيبايیشناسی و مواضع انسانی، حجاب باعث آلودگی بهداشت روانی جامعه است. چطور انسان میتواند در کنار کسی که خودش را از او پنهان کرده و دارد آشکاربودن و شفافيت يک برخورد انسانی را زير سئوال میبرد بنشيند و احساس راحتی کند؟ به واقع حجاب، مولد نابرابری در ارتباط انسانی است. بنابراين، کسانی که داعيهی احقاق حقوق زنان را دارند، در گام نخست لازم است که در مقابل مسئلهی "حجاب" موضع بگيرند.
در اين باره فراوان میشود نوشت. با احترام به حوصله و وقت خواننده، ادامهی کار را به فرصتهای بعدی موکول میکنم.
دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶
12 فرودين
دوازده فرودین گذشت، و منی که چند سالی ذهنم مدام مشغول انقلاب بوده، اصلاً متوجه نشدم! اين شايد نشانهی خوبی باشد؛ نشانهی تغيیر در ذهنيات من.
و امّا از زاويهی تاریخ، بايستهی گفتن است که در دوازدهم فرودين 58، ادعا می کنند قريببهاتفاق بزرگسالان آن دوران به نظامی به اسم "جمهوری اسلامی" رأی دادند. اينکه اين انتخابات به دو گزینهی "آری" و "نه" ختم میشد بیشک رنگ دموکراسی را از آن میبرد، يا اينکه مردم چه تفکر و روحیه و دليلی برای عمل خود داشتند بحثیست جداگانه و البته لازم به بررسی، امّا آنچه لازم به توجه است مشارکت مردم در آن انتخابات و اهدای رأی به نظام اسلامی نیازمند اثبات است.
این ادعای خندهدار که "انقلابمان را اسلاميون دزديدند" از همين دست فرافکنی ها است! با کتمان واقعيت، فقط راه برای تکرار اشتباهات گذشته هموار میشود. ما نخست بايد واقعيت تاریخی را ببينيم و نشاناش دهيم، سپس به خطای آن نسل نادان معترف شويم تا تازه بتوانیم آنرا به سياقی ريشهای نقد و بررسی کنيم. جز اين، راهِ جبران نيست.
و امّا از زاويهی تاریخ، بايستهی گفتن است که در دوازدهم فرودين 58، ادعا می کنند قريببهاتفاق بزرگسالان آن دوران به نظامی به اسم "جمهوری اسلامی" رأی دادند. اينکه اين انتخابات به دو گزینهی "آری" و "نه" ختم میشد بیشک رنگ دموکراسی را از آن میبرد، يا اينکه مردم چه تفکر و روحیه و دليلی برای عمل خود داشتند بحثیست جداگانه و البته لازم به بررسی، امّا آنچه لازم به توجه است مشارکت مردم در آن انتخابات و اهدای رأی به نظام اسلامی نیازمند اثبات است.
این ادعای خندهدار که "انقلابمان را اسلاميون دزديدند" از همين دست فرافکنی ها است! با کتمان واقعيت، فقط راه برای تکرار اشتباهات گذشته هموار میشود. ما نخست بايد واقعيت تاریخی را ببينيم و نشاناش دهيم، سپس به خطای آن نسل نادان معترف شويم تا تازه بتوانیم آنرا به سياقی ريشهای نقد و بررسی کنيم. جز اين، راهِ جبران نيست.
اشتراک در:
پستها (Atom)