شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

معنی شعر نو نزد بعضی‌ها!

اين سال‌ها، در حوزه‌ی شعر فارسی شاهکارهایی خلق شده که وظيفه‌ی تک‌تک هنردوستان است آن‌ها را معرفی کنند. خصوصاً مکتب "استاد" رضا براهنی شعرای ساختار-پساساختارشکن بی‌مثلی را پرورش داده و به خانواده‌ی ادب اين مرزوبوم هديه کرده است که برای نشستن روی قله‌ی ادبيات، واقعاً ديگر جا کم آمده است! من مفتخرم يکی از "شاهکارها"ی بی‌بديل معاصر را -که داغ داغ از تنور درآمده- معرفی کنم تا شما نيز از چشمه‌ی هنر اين هنرمند وطنی سيراب شويد:

اين قطعه که زیر عنوان "گوشه‌های ابن افسان 6" رقم خورده -که احتمالاً به زبانی غير از فارسی است-، با اين ابيات شکسته و رمزگونه آغاز می‌شود:

آرشه به منقار نکش وقتی بلد نیستی از آسمان بباری
تو پيش از اين که به پنير برسی
در جلد هفتم لغت‌نامه‌ای با پرهای کبود از پشت بام افتاده کلاغ نرفته‌ای...
حالا ديوار دعا از من می‌خواهی؟


که لابد دوستان هنردوست ما متوجه‌ سمبليسم نهفته در شعر هستند. و بعد ادامه‌ می‌يابد که:

(دلم برايش می‌سوزد
می‌خواهد دوباره قارقار شود
خدا درکی از ساعت و حافظه ندارد و چشم‌های او ...)

آغاز سمبليک قعطه‌ی مزبور، در چرخشی آنی، از خطاب به "سوّم‌شخص" به "دوّم شخص" تغيير جهت داده، سياقی رمانتیک به خود می‌گيرد:

بيا برايت سفر در بقچه می‌گذارم
اگر آمدی شايد بخواهی شمال‌هايت را برداری و بيايی کنار چنار
من هم بايد بروم سراغ چشمی که کلاغ سفيد را در بخش سی‌سی‌یو ديده است.
راستی به اطلسی هم سپردم اگر میل داشتی در دلت صبح بکارد

دوستان ظرافت عشق را در واژگان می‌بينيد! چه کسی هست که خطاب اين ابيات قرار بگيرد و زانوانش سست نشود و دلش هُرّی نريزد پايين؟ واقعاً بايد به شاعر خوب‌مان یک خسته‌نباشيد جانانه گفت!
و طنين شاعر را می‌شنويم که در اين بيت، در رگ‌وپی تک‌تک خوانندگان نفوذ می‌کند و دل و هوش از همگی‌شان می‌برد و سر جا ميخ‌کوب‌شان می‌کند:

(وارد اتاق که می‌شوم حس می‌کنم کسی مرا از پشت نگاه می‌کند تا برمی‌گردم ...)
خدا درکی از ساعت و خروس جنوبی ندارد...


کاری بود از ياشار احد صارمی، از مجموعه‌شعر من و این‌همه زن که هنوز زير چاپ نرفته، برگرفته از نشريه‌ی باران، شماره‌ی 13، ص82. بعد از خواندن اين شعر، شايد توصيه اين باشد که شاعر بااستعداد و باذوق ما فعلاً از چاپ مجموعه‌شعرش دست نگه دارد تا چارستون ادب فارسی بيش از اين نلرزد! البته بد هم نيست چاپ کند؛ ملّت بيش‌تر مستفيض می‌شوند!

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

دو نکته در باره‌ی فلسفه‌ و فلسفه‌خوان

1- کسی که فلسفه خوانده فيلسوف نيست. او تنها دانش‌آموخته‌ی فلسفه است، يا در حد اعلايش فلسفه‌دان. فيلسوف کسی است که فلسفه‌ای نو ارائه می‌دهد، یا فلسفه‌ی ديگران را بسط می‌دهد يا ترميم می‌کند. در واقع: دانش‌آموخته‌ی فلسفه مصرف‌کننده است و فيلسوف توليد‌کننده.
2- هر چند فلسفه به ما می‌آموزد که چگونه در باره‌ی هستی انديشيده شده است، امّا مهم‌ترین تاثير آن رشد و تقويت "دستگاه استدلالی" انسان است. مسير رشد فلسفه در انسان: عبور از مرحله‌ی مصرف به توليد است.

اين‌دو را داشته باشيد... شايد بعداً مفصل‌تر نوشتم.

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

احداث يک مسجد جديد در تورنتو!

اين‌جور که باخبر شده‌ام، همين روزها قرار است در بخش شمالی تورنتوی بزرگ (GTA) به نام "نيومارکت" (Newmarket) منار مسجدی ديگر سبز شود. خب مبارک است انشاالله! صدوهفتادتا مسجد کم بود، بشود صدوهفتادویکی. اصلاً بشود دويست‌تا، نه سيصدتا، يا بيش‌تر... برسد به جايی که هر کانادايی يک مسجد داشته باشد؛ ما که بخيل نيستيم!
ظاهراً بانی اين امر خير همان کسی است که با صرف پول سنگين و ارتباطات فراوان داشت "قانون شريعت" را به قانون اساسی کانادا زورچپان می‌کرد که اگر تصويب می‌شد -که نشد... يعنی آدم‌های فضول نگذاشتند که بشود- پيش و بيش از همه، خود جامعه‌ی مسلمانان و مسلمانان‌زاده‌گان نگون‌بخت دردش را می‌کشيدند.
در خود محل صداهايی بلند شده که نگذارند مسجد درست شود. ظاهراً مردم بی‌دين آن‌جا به صدای اذان بدجوری آلرژی دارند! آن‌طور که شخص بيکاری که از آن‌ حوالی می‌گذشته گزارش داده، حضرت متولی مسجد خطاب به کافران مسيحی فرموده که "مسجد را که درست کردم ببينيد کليساهای شما شلوغ‌تر می‌شود يا مسجد من"... که انصافاً بايد در اين مورد خاص، حق را به ايشان داد. با حضور مسلمان‌های غيور سفره‌ی-ابوالفضل-انداز (به تصحیح و توصيه‌ی قهرمان وزنه‌برداری ميهن اسلامی‌مان "ابالفضل"!) در کافرستان تورنتو -که هر روز نيز بر قدوم مبارک‌شان افزوده می‌شود- کليسا سگ کی باشد که با مسجد رقابت کند؟ طرف می‌آيد تورنتو اسم خودش را می‌گذارد "پناهنده‌ی سياسی"، يعنی کسی که از نظام اسلامی تارانده شده... به محضی که پايش به اين‌جا می‌رسد، دنبال اوّلين چيزی که می‌گردد مسجد است؛ سراغ اولين چيزی را که می‌گيرد قيمه‌ی نذری و آش رشته‌ی افطاری است! اسم شله‌زرد را که می‌شنود، نوستالژی‌اش عود می‌کند! يک مشت آدم علاف که با بورسيه و ديگر امداد‌های غيبی و مرئی پرتاب شده‌اند به دانشگاه‌های اين‌جا، يا به اسم روزنامه‌نگار (لابد از نوع دوّم خردادی‌اش!) يا حتا پناهنده‌ی سياسی، اتوبوس اجاره می‌کنند این‌همه راه می‌روند به اتاوا که در وظيفه‌ی شرعی-انقلابی انتخابات رياست جمهوری کشوری شرکت کنند که خودشان در واقع شهروند آن‌جا نيستند!
خلاصه بايستی نشست و ديد که دست آخر کدام سمت مغلوبه می‌شود...

پی‌نوشت:
من کاری به اعتقادات و ادای فرايض دينی مردم ندارم. هر کس آزاد به انتخاب است. امّا جلوی ايجاد شبکه‌هایی که به هدف دشمنی با تمدّن و فضای باز جوامع غربی ايجاد می‌شوند را بايد گرفت. انسان به عنوان شهروند یک جامعه‌، بايد در قبالش احساس مسئوليت کند. بايد در مقابل دستگاه‌های نشر خرافات و واپسماندگی ايستاد و دکان‌شان را از راه روشنگری و قانون تخته کرد. جلوی مرام تجاوزگر را بايد گرفت. مثالی بزنم: خيابان بترز، پايين‌تر از سيکستينت که محله‌ی یهودی‌هاست، جايی که فقط مراکز فرهنگی و دینی یهودی است و مردمش هم اکثراً يهودی‌اند، حتا کوچه‌ها و خيابان‌هايش اغلب نام يهودی دارد، درست نوک دماغ‌شان یک مرکز اسلامی برپا کرده‌اند! معنی اين کار چه چيز جز بی‌احترامی به ديگر اديان و ایجاد مزاحمت برای آن‌ها تواند بود؟ آیا دين‌های ديگر نيز با يک‌ديگر اين‌طور برخورد می‌کنند؟ به‌راستی اين خوی تجاوزگری از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

دوستی (7)

...
از آمدنت در شبی سرد
ترانه‌اى دارم
كسى آوازم را پنجره نمى‌گشايد و
هجران را پايانی نيست...
عزيز ترسه

هنگامی که شعری از عزيز تَرسه را در "نگاه" آوردم، دوست دوران کودکی تا به امروزم رضا، گوشه‌ی ذهنم نشسته بود. می‌دانستم که اين‌دو، روزگاری، تکّه‌ای از عمر هم را زيسته‌اند... شايد نداند، امّا هم‌او بود که سبب شد عزيزِ شاعر را بشناسم.
زمان گذشت و دست سرنوشت، هر يک از ما را به گوشه‌ای پرتاب کرد. حاليا وسيله‌ی وصل ما شد گاه‌گداری تلفنی و هر چند سالی، ديداری... حکم تقدير چنین بود.
رضا که قطعه‌شعر را بر پيشخوان این صفحه ديد، دست به قلم شد و با واژه‌هايش، دستم بگرفت و به دوردست‌ها برد؛ آن‌ روزها را نه مرور، که دوباره زندگی کردیم؛ آن تکه از ما را که آن‌جا جا مانده بود، نوازش کرديم و بوئیدیم. يادش به‌خير! ... با او همراه شویم و در کوچه‌پس‌کو‌چه‌های نوجوانی‌مان پرسه‌ای بزنيم:
يک زمانی، اين بنده‌ی حقير كه جلوی دانشگاه تهران دست‌فروشی كتاب می‌كردم، يک انسانی آن‌جا بود... به نام عزيز ترسه...
دوستی ما حدود يک‌سال طول كشيد. من زمان طولانی‌تری آن‌جا بودم، ولی از وقتی عزيز پايش به آن‌جا باز شد، تا زمانی كه سربازی پای مرا از آن‌جا كوتاه كرد، يک‌سالِ تمام، تقريبا شش‌روز هفته با هم كنار جوی‌های كثيف و سياه از دود خيابان انقلاب می‌نشستيم و با بچه‌هايی مثل خودت نازنين شعر می‌خوانديم. كوروش اسدی ابوالوردی هم بود كه آن‌وقت‌ها فقط شعر می‌گفت (و الحق كه چه شعرهای بی‌نظيری: «قوس ماهی در آب، آغاز آواره‌گی‌ام بود...») و تازه شروع كرده بود كلاس‌های داستان‌نويسی مرحوم هوشنگ گلشيری می‌رفت. مادری بس مهمان‌نواز داشت، مهربان‌تر از برگ گل، مثل مادر خودت. و مثل باقی جنوبی‌ها، رفاقتش به گرمی آفتاب بود...
اما دختر عزيز آن روزها تازه متولد شده بود. دنيا بود و آن دسته‌ی گل‌اش. يک پايش جلوی دانشگاه بود و يک پا با دوست صميمی‌اش سعيد ابراهيمی‌فر، كه آن زمان تازه در كار فيلم نار و نی و نخستين پله‌های آن بودند.
در آن جهنم دود و سر و صدا، هر كدام از ما گونی كتاب‌هايش را از يک سر شهر كول می‌كرد و با آن اتوبوس‌های لبريز از آدم به ميدان انقلاب می‌رسانيد. دقيق‌تر بگويم: روبروی سينما "سپيده" (ديانای سابق). من كه كتاب‌های درسی و مشقم را هم بايد با خودم می‌كشيدم! عزيز راهش خيلی دور بود و اغلب ديرتر می‌رسيد. كتاب زيادی هم با خودش نمی‌آورد... روزگار سخت و چشم‌تنگی بود...
كنار همان سينما مغازه‌ای بود كه ظهرها دسته‌جمعی آن‌جا بوديم! خوراک لوبيای داغ بود و مزه‌ی آبليمو و تكه‌ای نان. و اگر مادرم بدش نيايد، چقدر هم خوش‌مزه! همان سوی خيابان كه ما بساط می‌كرديم، چند قدم آن طرف‌تر، شيرينی‌فروشی بزرگی بود كه شيرينی‌های فرانسوی خوشمزه‌ای درست می‌كرد (حتما يادت هست) و بوی قهوه و كاكائو و شيرينی تازه ميان دودِ اگزوز آن اتوبوس‌های پر سر و صدا كه مسير خط ويژه را در حالی كه به دليل سنگينی انبوه مسافران و شيب آسفالت به يک طرف كج شده بودند، با دستی روی بوق و پايی روی گاز، به سرعت مسابقات رالی می‌راندند، همه آميخته با هياهوی اتومبيل‌ها و... چه محشری بود!
يادم هست عزيز دستان بزرگی داشت. اصلا تنومند بود. وقتی كتاب شعرش كه تازه چاپ شده بود را ورق می‌زد، كتاب كه در قطع جيبی بود، در كف دستش چه كوچک می‌نمود! گاهی هم كه من از سر نوجوانی كاغذی خط‌خطی می‌کردم، با چه حوصله و تحملی می‌نشست و ايراداتم را يک‌به‌يک تصحيح می‌كرد. برای هر جمله كه نه، سر هر كلمه و هر ويرگولی توضيح می‌داد. در كارش كه همان شعر بود، دقيق و جدی می‌ماند. وقتی بحث‌مان در‌می‌گرفت، مثل يک هنرپيشه‌ی زبده با تمام وجودش حرف می‌زد. هيجانش شنونده را مسحور می‌كرد. من هم خيره می‌ماندم و نمی‌دانم چرا به ياد انقلاب كبير فرانسه می‌افتادم!!!
عزيز را گم كردم، و كوروش را، و كامران را، و مجتبی را، و علی‌آقا همان دبير فيزيک پاكسازی‌شده را كه برای سيركردن خانواده‌اش دستفروشی می‌كرد، و چارلی را كه با رسيدن مامورين شهرداری از دور خبرمان می‌داد... زمان و مرواريد، توس و بنگاه و گوتنبرگ، نگاه و خوارزمی، آگاه و چشمه... و ياران دبستانی‌ام را...

امروز كه از بخت خوش به وبلاگت سر زدم و "نگاه" را ديدم، يک‌باره از خود بيخود شدم! نمی‌دانی كه مرا به كجا بردی... و از همه مهم‌تر، ياد عزيز ِ عزيز را برايم زنده كردی. خوشحالم كه هنوز هست، و خوشحالم كه هنوز شعر می‌سرايد ...

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

برنامه‌ی حلاج

اگر از حلاج نمی‌دانيد يا کم می‌دانيد... يا در هر حال مشتاقيد که بدانيد، ويدئوی برنامه‌ی دريچه‌ای بر باغ بسياردرخت -ويژه‌ی حلاج- را از دست ندهید. ناگفته نگذارم که اين برنامه، بر پايه‌ی پژوهش گرانسنگ علی ميرفطروس تنظيم و اجرا شده است. ميرفطروس، در معرفی حلاج به نسل حاضر نقشی بی‌بديل داشته است.

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

حمله اتمی؟

همه‌مان زياد شنيده‌ايم که "ايران لبنان يا عراق نیست! جرأت ندارند به آن حمله کنند" و از اين دست کلی‌بافی‌ها. گذشته از اين‌که اين‌جور اظهار نظرها پايه‌ی استدلالی محکمی ندارند، از لحاظ تاریخی نيز جای ترديدند. آيا کسی هست که از رخدادهای پنج‌-شش‌سال گذشته‌ی جهان شوکه نشده باشد؟ در اين سال‌ها، ديديم که ارزش پيش‌بينی‌ها چيزی بوده در حد صفر.
من البته از روی نظر شخصی يک کامنت‌گذار به يقين نمی‌رسم، ‌امّا دليلی هم نمی‌بينم روی آن تأمل نکنم. مسئله حمله‌ی اتمی يا غير اتمی این‌قدر مهم هست که اگر در قبالش کاری نمی‌کنيم، لااقل درباره‌اش جدّی بيانديشيم.
وقتی حرف برای گفتن زیاد داشته باشی، می‌گردی دنبال اولويت‌ها و در ذهنت به‌صف‌شان می‌کنی و برای‌شان سلسله‌مراتب می‌سازی که کدام را اوّل بزنی و بعدی کدام است و ... امّا عاقبت نتيجه اين می‌شود که اصلاً از خير نوشتن می‌گذری!

باد (3)

باد چند تکّه ابر را
 -که آسمان را ناجور وصله کرده بودند- 
هول می‌داد و از پهنه‌ی نيلگون بيرون می‌کرد.
 شب که آمد، 
ردِّ باد را می‌ديدی که چون خراشی بر قوس 
آسمان خون‌چکان بود...


  • یک - دو
  • یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

    شب که می‌آمدم خانه، برای اين‌که ببينم اوضاع آب‌وهوا چيست، زدم روی اخبار. مجری داشت خبر می‌خواند. گذاشتم باشد تا تمام شود و هوا را بگويد. يادم رفته بود از گوش‌هايم بخواهم که نشنوند!
    در اخبار می‌گفت بمب انتحاری در بغداد، صد و سی‌ نفر را گشته و چند برابر آن را زخمی کرده است. درست بعد از آن صدای بوش را پخش کرد که از مجلس می‌خواست "صد ميليارد دلار" به بودجه‌ی نظامی بيافزايد. پشتم يخ کرد... امان از این هوا!

    شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵

    آيا مختصرنويسی هميشه مفيد است؟

    يکی از دوستان -در گفت‌وگویی که داشتیم- از فواید مختصرنويسی می‌گفت. به‌ويژه منظورش به وبلاگ‌ها بود. می‌گفت ديگر کسی حوصله‌ی خواندن يک مطلب بلند را ندارد؛ اگر حوصله‌اش هم باشد، وقت‌اش را ندارد. می‌گفت با اين‌همه مشغله که روی زندگی همه‌مان چتر انداخته، ديگر توانش را نداریم که با یک نوشته‌ی دراز همراه شويم... می‌خواهيم زود بخوانيم و خوشه‌ای بچينيم و برويم سراغ کارمان!
    حرفش تا حدودی درست است، امّا این نظر نسبتاً درست -مثل باقی چیزها- ابعاد ديگری هم دارد. من فکر می‌کنم اصرار به کوتاه‌نويسی در بلندمدّت باعث يک‌جور فرماليسم می‌شود. وقتی آدم بخواهد هر طور شده از سر و ته نوشته‌اش بزند تا از کليشه‌ی مشخصی که برای خودش ساخته خارج نشود، ممکن نيست که بتواند منظورش را همه‌جانبه برساند. ‌وقتی موضوعی قابل طرح -و از ظن ما مهم- را روی ميز تشريح می‌گذاريم، بايستی با ظرافت و دقّت جوانب آن‌را بررسی کنيم. اين کار با گزيده‌گويی در تضاد است. به همين لحاظ، نویسنده برای محتوایی که می‌خواهد ارائه بدهد، بايد "زبان ويژه" و مقدار توضيحات مناسب آن‌را به‌کار ببرد. مثلاً يک نظريه‌ی فلسفی را نمی‌شود به طنز گفت؛ خلاصه‌اش هم نمی‌شود کرد. رعايت همين نکات است که بین "نويسنده" و کسی که فکر می‌کند نويسنده است فرق می‌گذارد.

    جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۵

    یاهومسنجر من

    بعضی از دوستان -به صرف ايجاد ارتباط و تبادل نظر- از من می‌خواهند که آن‌ها را به فهرست یاهومسنجر خودم اضافه کنم. موضوع اين است که من واقعاً فرصت چت‌کردن و گفت‌وگوی اينترنتی را ندارم. روی همين حساب، لطف کنند دوستان دعوت‌نامه نفرستند تا يک‌وقت شرمنده‌شان نشوم.

    پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵

    امروز يکی از دوستان می‌گفت بعد از خواندن اين نوشته یک‌دفعه مصرف قهوه‌اش رسيده به چندبرابر! خب دل‌نازک است... زود تحت تأثير قرار می‌گيرد! شانسی از محرّم ننوشتم، و الا معلوم نبود اشکش را چطور می‌شد بند آورد. خلاصه که ترسيدم فردا کسی سکته‌ی قلبی کند بيافتد گردن منِ وبلاگ‌نويس!
    شما البته توصيه‌های اين‌جا را زیاد جدّی نگيريد. کار خودتان را بکنید! بچسبيد به همان نوشابه‌ی ملّی، چای که دوای هزار مرض است. البته افراط در هر چيزی بد است، حتا در خوردن نوشابه‌های سالم مثل ويسکی و تکيلا!