سهشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۲
یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲
قهرمان چیست؟ بت چیست؟
فاصلهی میان "قهرمان" و "بت" از مویی باریکتر است که شوربختانه در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما مغشوش شده است. قهرمان و بت چند وجه تمایز دارند که اشاره به آنها سودمند است.
نخست اینکه قهرمان را میستایند، اما بت را میپرستند. هیچکس دیده نشده که رو به یک قهرمان نماز بخواند و از او شفا بطلبد!
قهرمانان قطعات حرمت نفس و غرور یک ملت را میسازند، اما بتها با بهبندگیکشیدن و شکستن غرور انسانها، آنان را از حرمت و اراده خالی میکنند. انسان بتپرست، گناهکار و حقیر است و انسانی که در پیشینهاش قهرمان دارد، از درون پر است و سرشار.
معتقدین به قهرمان، با الگوگیری از قهرمانان و اساطیر خود، عملگرا و به خود متکی هستند. بتپرستان ایدئولوژیک یا مذهبی در دیگر سو، سخت ایمان دارند که بدون پشتوانهی بتهایشان، هیچاند؛ از اینرو، بیعمل و خمودهاند. بتهاشان را که از آنان بگیری، بهآنی فرو میریزند.
سرگذشت شورانگیز قهرمان مایهی انگیختن یک ملت است. باعث میشود ملت باور کند که "میتواند". حکایت بتپرستی اما در یک کلام، پذیرش ناتوانی خویش است. ملت بتپرست، با اقتدا به بتهایش نفس میکشد.
قهرمانان ضامن تداوم زیست یک ملت هستند، اما بتها با لنگرانداختن در روان انسانها، آنها را از زیست درونی خالی میکنند و به بندهگانی دنبالهرو فرومیکاهند. بت در زندگی یک بتپرست، اکسیر حیات او است.
در تمام بخشهای زندگی و تصمیمگیریهای بتپرستان، بت آنان به نحوی حضور دارد. فردیت در جهانبینی بتپرستی به هیچ گرفته میشود. ملت صاحب قهرمان اما تواناییهای فردی خود را میآزماید و به آنها میبالد، چون قهرمانان او قبلاً این تواناییها را در سرگذشت خویش ثابت کردهاند.
هم قهرمان و هم بت میتوانند در هالهای از ابهام فرو روند و رنگ اساطیری به خود گیرند، با تمام این وجود اما، قهرمان همچنان قابل لمس است اما بت دور از دسترس. رستم دستان با وجودی که شخصیتی خیالی است، اما میشود با او همدل بود و از شخصیت، گفتار و رفتار و ظاهر او الگو گرفت. رگههای ماهیتی رستم، در لایههای روانی و جهانبینی یک ملت حضور دارد. در مقابل، حتا تصور نشستن در جایگاه یک بت کفر تلقی میشود، چه باید فاصلهی خود را با بتها حفظ کرد تا استیلای همیشهگی آنان بر ذهنها و دلها حفظ شود.
ملتهایی که بت میسازند و میپرستند، هر روز چاه فلاکت خویش را ژرفتر میکنند؛ در مقابل، ملتهای صاحب قهرمان، زیست خود را تداوم میبخشند. فردوسی با فرمولبندی و احیای قهرمانان اساطیری ایرانزمین، وجود و حضور یک ملت را معنی بخشید و ادامهی حیات تاریخیاش را میسر ساخت. در مقابل، ملتهایی که دین آنها تغییر کرده، همانجا تاریخشان نیز ایستاده است. روسیه وقتی کمونیستی شد، تاریخاش نیز قطع شد و وقتی نظام شوروی پایان یافت، باز از نو تاریخ این کشور آغاز شد! این وابستگی مطلق به بت، نشانگر خالیبودن از زندگی و فردیت و تنها نفسکشیدن و زیست کماوار یک ملت تواند بود. ایران اسلامی شد، اما هویت ملی خود را از دست نداد، چون پیوندش با میراث تاریخیاش حفظ شد (حال با شدت و ضعفهایی).
هیچ ملتی بدون قهرمان زنده نخواهد بود و نبایستی ستایش قهرمان را با ماهیت سخیف بتپرستی همآورد گرفت. ملتی صاحب قهرمان، نامیراست.
نخست اینکه قهرمان را میستایند، اما بت را میپرستند. هیچکس دیده نشده که رو به یک قهرمان نماز بخواند و از او شفا بطلبد!
قهرمانان قطعات حرمت نفس و غرور یک ملت را میسازند، اما بتها با بهبندگیکشیدن و شکستن غرور انسانها، آنان را از حرمت و اراده خالی میکنند. انسان بتپرست، گناهکار و حقیر است و انسانی که در پیشینهاش قهرمان دارد، از درون پر است و سرشار.
معتقدین به قهرمان، با الگوگیری از قهرمانان و اساطیر خود، عملگرا و به خود متکی هستند. بتپرستان ایدئولوژیک یا مذهبی در دیگر سو، سخت ایمان دارند که بدون پشتوانهی بتهایشان، هیچاند؛ از اینرو، بیعمل و خمودهاند. بتهاشان را که از آنان بگیری، بهآنی فرو میریزند.
سرگذشت شورانگیز قهرمان مایهی انگیختن یک ملت است. باعث میشود ملت باور کند که "میتواند". حکایت بتپرستی اما در یک کلام، پذیرش ناتوانی خویش است. ملت بتپرست، با اقتدا به بتهایش نفس میکشد.
قهرمانان ضامن تداوم زیست یک ملت هستند، اما بتها با لنگرانداختن در روان انسانها، آنها را از زیست درونی خالی میکنند و به بندهگانی دنبالهرو فرومیکاهند. بت در زندگی یک بتپرست، اکسیر حیات او است.
در تمام بخشهای زندگی و تصمیمگیریهای بتپرستان، بت آنان به نحوی حضور دارد. فردیت در جهانبینی بتپرستی به هیچ گرفته میشود. ملت صاحب قهرمان اما تواناییهای فردی خود را میآزماید و به آنها میبالد، چون قهرمانان او قبلاً این تواناییها را در سرگذشت خویش ثابت کردهاند.
هم قهرمان و هم بت میتوانند در هالهای از ابهام فرو روند و رنگ اساطیری به خود گیرند، با تمام این وجود اما، قهرمان همچنان قابل لمس است اما بت دور از دسترس. رستم دستان با وجودی که شخصیتی خیالی است، اما میشود با او همدل بود و از شخصیت، گفتار و رفتار و ظاهر او الگو گرفت. رگههای ماهیتی رستم، در لایههای روانی و جهانبینی یک ملت حضور دارد. در مقابل، حتا تصور نشستن در جایگاه یک بت کفر تلقی میشود، چه باید فاصلهی خود را با بتها حفظ کرد تا استیلای همیشهگی آنان بر ذهنها و دلها حفظ شود.
ملتهایی که بت میسازند و میپرستند، هر روز چاه فلاکت خویش را ژرفتر میکنند؛ در مقابل، ملتهای صاحب قهرمان، زیست خود را تداوم میبخشند. فردوسی با فرمولبندی و احیای قهرمانان اساطیری ایرانزمین، وجود و حضور یک ملت را معنی بخشید و ادامهی حیات تاریخیاش را میسر ساخت. در مقابل، ملتهایی که دین آنها تغییر کرده، همانجا تاریخشان نیز ایستاده است. روسیه وقتی کمونیستی شد، تاریخاش نیز قطع شد و وقتی نظام شوروی پایان یافت، باز از نو تاریخ این کشور آغاز شد! این وابستگی مطلق به بت، نشانگر خالیبودن از زندگی و فردیت و تنها نفسکشیدن و زیست کماوار یک ملت تواند بود. ایران اسلامی شد، اما هویت ملی خود را از دست نداد، چون پیوندش با میراث تاریخیاش حفظ شد (حال با شدت و ضعفهایی).
هیچ ملتی بدون قهرمان زنده نخواهد بود و نبایستی ستایش قهرمان را با ماهیت سخیف بتپرستی همآورد گرفت. ملتی صاحب قهرمان، نامیراست.
سهشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲
اشارهای به "نویسنده چیست؟" اثر میشل فوکو
برای بازخوانی یک متن، دیروز، مقالهی معروف "نویسنده چیست؟" میشل فوکو را باز برگی زدم. این مقاله در سال 1969 به فرانسه منتشر و ده سال بعد به انگلیسی ترجمه شده است. بعضی از نکات آن اما همچنان میتواند موضوع اندیشیدن باشد. مثلاً این دو-جمله:
«چگونه میتوان چند گفتمان را به یک نویسندهی مشخص نسبت داد؟ چگونه میتوانیم کارکرد نویسنده را برای پاسخ به این پرسش بهکار گیریم که با یک فرد روبهرو هستیم یا چند فرد؟»
به زبان ساده، در اینجا فوکو مطرح میکند که یک نویسنده دورههای مختلفی دارد که گاه این دورهها، در تضاد با هم هستند. پس یک فرد با یک شناسنامه، میتواند در جوهر خود چند نویسنده باشد. نیز در جای دیگر مطرح میکند که دوران نویسندگی یک فرد با زمان حیات تاریخی او منطبق نیست، چه شماری از تلاشهای قلمی همین فرد حاصل دوران "نگارندهگی" اوست که "اثر" نیستند و تنها بخشهایی از نوشتههای او این فرد را "نویسنده" کرده است. یعنی بین "نگارنده" (Writer) که میتواند مثلاً یک اعلامیهی دیواری بنویسد با "نویسنده" (Author) که با متن ارتباط ارگانیک دارد و آفرینندهی آن است فرق است. همچنین فوکو "مناسبات قدرت" را در متن رد میگیرد که موضوعی قابل اعتنا و از مباحث مورد علاقهی نویسنده است، ولی به بحث ما اینجا بیارتباط است.
با خواندن این دیدگاهها ما میفهمیم با متفکری پیچیده طرف هستیم که میداند چگونه در لالوی معانی مانور دهد و موی از ماست مفاهیم بکشد. از این متن چند صفحهای، بهروز شیدا* ترجمهای بهدست داده که بیشتر باید گفت چکیده و اقتباسی از متن اصلی است برای توضیح "تئوری گفتمان" میشل فوکو. با این وجود، شیدا با دقتی مثلزدنی، مفاهیم پایه در متن را بدون دستکاری و با وفاداری به زبان فوکو، در ترجمهی خود گنجانده است. طبق معمول، کنجکاو شدم که ببینم آیا ترجمهی دیگری از این متن به فارسی موجود است؟
ظاهراً این جستار به فارسی نیز برگردانده شده است، زیر عنوان "مولف کیست؟" متن فارسی را نخواندهام، اما همینکه عنوان کلیدی مقاله غلط ترجمه شده، شاید بشود به فهم عمیق مترجم از متن شک کرد! عنوان مقالهی فوکو (What is an Author?) است که واژه به واژهی آن با دقت انتخاب شده است.
برای درک این مقاله، نخست باید به تفاوت دو واژهی Author و Writer توجه کرد. این دو مفهوم-واژه هر چند اینروزها در متنهای انگلیسی نیز جابهجا بهکار میروند، اما گویای مفاهیم متفاوتی هستند. در زبان فارسی البته چنین تفکیکی وجود ندارد، ولی برای فهم نظریهی فوکو، ما لازم است این تفاوت محتوایی را بشناسیم.
Author ایدهای را میآفریند و مناسبات معنایی آنرا میسازد و ورز میدهد. او ایده را میآفریند، توسعه میدهد و به گفتوگو میگذارد. از این رو او خالق اثر است. تئوریهای ادبی یا علوم سیاسی همه حاصل کار Author هستند.
Writer کسی است که ایدهای را که دیگری خلق کرده به شکلی تحلیل و بیان میکند. او خالق ایده نیست؛ تنها شرحدهندهی آن است. روزنامهنویسها یا زندگینامهنویسها از این جملهاند.
آثار ادبیای که از لحاظ فرم یا محتوا یگانه هستند و در آنها مفهومی خلق میشود، Author دارند. آثار ادبیای که موضوعی قبلاً آفریدهشده را نوسازی میکنند و از سویی دیگر شرح میدهند، حاصل کار Writer هستند.
نکتهی دیگر، تنها کسی Author خوانده میشود که اثرش منتشر شود (کاغذ یا اینترنت). ایده در حد گفتاری یا حتا شخصینویسیهای روزمره، فرد را Author نمیکند؛ ایده باید ثبت شود تا شناسنامه بگیرد.
با توجه به تعاریف بالا، آنچه فوکو در پی توضیحاش برآمده، ماهیتشناسی ایندو واژه و تفکیک آنها از یکدیگر بوده است. بعنی جستار فوکو پدیدارشناختی است و از این رو آگاهانه What (چیست) را به جای Who (کیست) بهکار برده است. فوکو در مقالهی خود موفق میشود که ایندو را از هم تمیز دهد و بازشناساند.
شوربختانه در فارسی، دو واژهی "نگارنده" و "نویسنده" برابرنهاد مناسبی برای Writer و Author نیستند. امیدوارم توضیح من توانسته باشد از مراد فوکو رونمایی کند.
:: متن اصلی مقاله: What is an Author?
:: بهروز شیدا دارای دکترای ایرانشناسی، منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است.
:: بهروز شیدا دارای دکترای ایرانشناسی، منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است.
شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲
گذر واقعیت از صافی برداشت فردی
به قول دکتر رابرت انتونی: «انسان واقعیات را نمیفهمد، بلکه فقط استنباط میکند.»[1] در دیگر سخن، تصویر انسان از واقعیت محدود به برداشت او است. از این روست که ما قادر به دیدن خیلی از مسائل نیستیم، بدون اینکه خود متوجهاش باشیم.
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علافها را نمیدید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً اینطور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئلهی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوهی جفتوجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطهی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیینکننده است و سرچشمهی افکار و عمل او را شکل میدهد؟
پرسش این است که چرا قوهی ادراک ما انتخابی عمل میکند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پسزمینهی این قوهی ادراک چیست؟ این پسزمینه خود چگونه شکل میگیرد؟ وقتی صحبت از "من" میکنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامهای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفتهی دکتر مکسول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا میکند همیشه مطابق است با آنچه در بارهی خودش و محیطاش "واقعیت" تصور میکند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه میشود تبیین کرد؟
شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک میکند که خود را بشناسیم، و بعد کمک میکند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کردهایم یا به ما تحمیلشده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیدههای سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیقتر ببینیم و به شناخت وسیعتری از مغزهی همگی آنها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آنچه بهراستی پسزمینههای ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درونمایهی خودش برسد و اگر بخشی از پهندشت سازندهی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینهی آنرا فراگیرد.
:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
من خود این واقعیت را در سفرهایی که به آمریکای مرکزی داشتم به بهترین شکل لمس کردم. مثلاً در کوبا، چشم من لشکر گدایان یا در دومینیکن، لشکر علافها را نمیدید و فقط تمرکزم رو...ی سواحل زیبای این دو کشور و مناظر طبیعی بود. چرا واقعاً اینطور بود؟ آیا من گرفتار کورچشمی بودم؟ در یک سفر تحقیقاتی به کوبا راجع به مسئلهی توسعه، ممکن است برعکس این قضیه اتفاق بیافتد، چون تمرکز شخص روی شناخت قطعات پازل اجتماع و نحوهی جفتوجوربودن این قطعات کنار هم است. در یک سفر تفریحی تمرکز روی چیست؟ نقطهی تمرکز تا چه حد در نگاه انسان تعیینکننده است و سرچشمهی افکار و عمل او را شکل میدهد؟
پرسش این است که چرا قوهی ادراک ما انتخابی عمل میکند؟ آیا ذهن ما صافی دارد؟ پسزمینهی این قوهی ادراک چیست؟ این پسزمینه خود چگونه شکل میگیرد؟ وقتی صحبت از "من" میکنیم، آیا بحث ما وزن و قد و نژاد و مشخصات شناسنامهای فرد است، یا درهمگونی درونی-شخصیتی او؟
به گفتهی دکتر مکسول مالتز: «اعمال، احساسات و نقشی که یک انسان ایفا میکند همیشه مطابق است با آنچه در بارهی خودش و محیطاش "واقعیت" تصور میکند»[2]. این هماهنگی درونی-بیرونی را چگونه میشود تبیین کرد؟
شناخت اصولی ما از این موارد نخست به ما کمک میکند که خود را بشناسیم، و بعد کمک میکند که محیطی را که برای زندگی انتخاب کردهایم یا به ما تحمیلشده وارسیم، و سپس رخدادها و پدیدههای سهمگین تاریخی را با نگاهی دقیقتر ببینیم و به شناخت وسیعتری از مغزهی همگی آنها برسیم.
پاسخ به این موارد و کمک به درک محتوایی از آنچه بهراستی پسزمینههای ذهنی ما را شکل داده است موضوع مورد بررسی من در کتابی است که در سال 2014 منتشر و در اختیار علاقمندان به این موضوعات قرار خواهم داد. این کتاب به مخاطب کمک خواهد کرد که به شناخت بهتری از درونمایهی خودش برسد و اگر بخشی از پهندشت سازندهی شخصیت خود یا محیطش را نپسندید، راه تغییر بهینهی آنرا فراگیرد.
:: نوشتارهای نویسنده را در فیسبوک پیگیری کنید: [اینجا]
1- Anthony, Robert; Beyond Positive Thinking; Morgan James Publishing, 2005.
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981
2- Maltz, Maxwell; Psycho-Cybernetics; Wilshire Book, 1981
چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۲
اشاره به رابطهی بیزنس و کنش اجتماعی
هر کنش اجتماعی در نفس خود یک بیزنس است، برای اینکه در مغزه، از دو عنصر "عرضه" و "تقاضا" تشکیل مییابد. نوشتن برای مثال از مصادیق بیزنس است: نوشته عرضه میشود برای متقاضیای که آنرا میخواند. کسی اگر حتا برای دل خودش بنویسد، دارد چیزی را به مخاطبی که خودش است عرضه میکند.
پول اساس در بیزنس نیست، بلکه تنها وسیلهی مبادله است. از همین رو، ماهیت یک بیزنس را نمیشود از روی وجود پول در آن سنجید.
کسب شغل همهی انسانهایی است که قطعهای از زنجیر اجتماع را تشکیل دادهاند. بعضی از واژهی "کاسبکار" همچون ناسزا استفاده میکنند که بهنظرم بهتر است در معارف خود زودتر تجدید نظر کنند!
کسی که کارمند است، دارد زمان خودش را به کارفرمایش میفروشد. ماهیت این زمان شامل معلومات آن فرد بههمراه تلاشی است که برای بهرهوری از آن معلومات ارائه میدهد. در این مبادله، کارمند مزد تلاشش را نخست با گرفتن "حس اهمیتداشتن" و سپس با "پول" میگیرد. پول اغلب نخستین عامل در کسب نیست، برای همین است که بسیاری بدون چشمداشت به پول، در امور خیریه، کارهای داوطلبانه و یا کمک به دلبستگان خود شرکت میکنند. هیچکس فقط بهخاطر پول کاری را انجام نمیدهد. انسان نخست از لحاظ عاطفی با یک کار درگیر میشود، بعد از لحاظ عقلی به آن فکر میکند. کسی که معتقد است دارد کاری را بیهیچ چشمداشت "مادی" و فقط برای منافع عامه انجام میدهد، تنها عامل پول را از بیزنس خودش حذف کرده است؛ اما رسیدن به منفعت -که حس اهمیتداشتن است- را نه.
پول اساس در بیزنس نیست، بلکه تنها وسیلهی مبادله است. از همین رو، ماهیت یک بیزنس را نمیشود از روی وجود پول در آن سنجید.
کسب شغل همهی انسانهایی است که قطعهای از زنجیر اجتماع را تشکیل دادهاند. بعضی از واژهی "کاسبکار" همچون ناسزا استفاده میکنند که بهنظرم بهتر است در معارف خود زودتر تجدید نظر کنند!
کسی که کارمند است، دارد زمان خودش را به کارفرمایش میفروشد. ماهیت این زمان شامل معلومات آن فرد بههمراه تلاشی است که برای بهرهوری از آن معلومات ارائه میدهد. در این مبادله، کارمند مزد تلاشش را نخست با گرفتن "حس اهمیتداشتن" و سپس با "پول" میگیرد. پول اغلب نخستین عامل در کسب نیست، برای همین است که بسیاری بدون چشمداشت به پول، در امور خیریه، کارهای داوطلبانه و یا کمک به دلبستگان خود شرکت میکنند. هیچکس فقط بهخاطر پول کاری را انجام نمیدهد. انسان نخست از لحاظ عاطفی با یک کار درگیر میشود، بعد از لحاظ عقلی به آن فکر میکند. کسی که معتقد است دارد کاری را بیهیچ چشمداشت "مادی" و فقط برای منافع عامه انجام میدهد، تنها عامل پول را از بیزنس خودش حذف کرده است؛ اما رسیدن به منفعت -که حس اهمیتداشتن است- را نه.
یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۲
هزینهی صراحت
انسانی که میخواهد همه را داشته باشد، نمیتواند باور واقعیاش را بگوید؛ همهاش ملاحظهی این و آن را میکند. بعد، بهطور ناخواسته، سراغ موضوعات جدی نمیرود، چون این موضوعات حساسیتبرانگیز هستند. روند ملاحظه و تعارف در گفتار، بهسرعت به افکار آدمی سرایت میکند و از او فردی خنثا و دنبالهرو میسازد. چنین آدمی، نمیتواند مدعی داشتن فردیت و شناسنامهی مستقل باشد.
باید توجه کرد که هر عقیدهی جدیای، تعدادی را خوش نمیآید. عقیدهی جدی قدرت تغییردهی دارد و از این رو، باورهای عدهای را به چالش میکشد. کسی اگر طالب جدی اندیشیدن است، باید جدی گفتن را نیز با آن همراه کند که ایندو، دو پارهی جدانشدنی و مکمل هم هستند. این کار هزینهای نیز دارد که آن، دلخورکردن یا حتا از دست دادن بعضی از دوستان/اطرافیان است که علاقهای به تجدید نظر در افکارشان ندارند. در عوض، حسن این کار، ارتقای تفکر جمعی -که خود فرد نیز جزیی از آن است- و نیز یافتن دوستان جدیدی است که درک و معلوماتشان از پیرامون، گستردهتر از دوستان از دست رفتهی پیشین است. اینگونه انسان به مرحلهای رفیعتر در زندگی صعود میکند.
باید توجه کرد که هر عقیدهی جدیای، تعدادی را خوش نمیآید. عقیدهی جدی قدرت تغییردهی دارد و از این رو، باورهای عدهای را به چالش میکشد. کسی اگر طالب جدی اندیشیدن است، باید جدی گفتن را نیز با آن همراه کند که ایندو، دو پارهی جدانشدنی و مکمل هم هستند. این کار هزینهای نیز دارد که آن، دلخورکردن یا حتا از دست دادن بعضی از دوستان/اطرافیان است که علاقهای به تجدید نظر در افکارشان ندارند. در عوض، حسن این کار، ارتقای تفکر جمعی -که خود فرد نیز جزیی از آن است- و نیز یافتن دوستان جدیدی است که درک و معلوماتشان از پیرامون، گستردهتر از دوستان از دست رفتهی پیشین است. اینگونه انسان به مرحلهای رفیعتر در زندگی صعود میکند.
پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۲
نخستین گام در تغییر
تا حالا وضع آدمی را داشتهاید که به یک پاساژ میرود و
لباسهای دلخواهش را در ویترین بوتیکها یکییکی نظاره میکند و کلی حظ میبرد و
بعد، دست که توی جیبش کرد و خالی یافتش، راهش را میگیرد و میرود؟ یا آنکه کلی
زور زده تا خانوادهاش را بعد از مدتها به رستوران ببرد و تا لیست غذاها را باز
میکند، بلافاصله چشماش میرود سراغ ارزانترینها؟ در ایران امروز که خیلیها
وسعشان نمیرسد شکم خود و زنوبچههایشان را سیر کنند، مواد غذایی در سوپرمارکتها،
جایگاهی بس رفیعتر از آن لباسهای زیبا و اثاثیهی مجلل یافته است و مردم برای
اینکه به چشمهای خود لذتی بدهند، بهجای پاساژها، به سراغ سوپرمارکتها میروند!
در چنین وضعیتی چه
حسی به سراغ آدم میآید؟ سرافکندگی، خجالت، حقارت، شرمساری... یا همهی اینها با
هم؟ اما این حسها هم مثل همهچیز دیگر در این جهان تاریخ مصرف دارند. یعنی وقتی
این شرایط به "عادت" آدمی تبدیل شد، دیگر چشمها آن پیامی را که باید به
مغز بدهند نمیدهند و انعکاسی احساسی نیز بروز نمیکند. در این حالت، همه چیز عادی
جلوه میکند، انگار باید اینطور باشد.
انسانها بهسرعت عادت میکنند و به شرایط خو میگیرند. این
خاصیتی نهادینه در آدمی است. چطور اما میشود این عادت را شکست؟ این دقیقاً رمز
بازکردن بندی است که دور فرد تنیده شده و دارد زندگیاش را تباه میکند. پاسخ به
این پرسش، آدمی را از مرحلهی فرسایش، به مسیر ارتقا میآورد.
انسان وقتی به شرایطی عادت کرد و بخشی از زندگیاش شد، از
خود علاقهای به تغییر آن نشان نمیدهد. انسانها در مقابل تغییر، بسیار مقاوم
هستند. مجموعهی عادتها (پارادایم) شرایط روانی انسان را میسازند و ضربآهنگ
مکانیزم ذهنی فرد را تنظیم میکنند. ما انسانها صرفاً از روی عقل زندگی نمیکنیم،
بلکه هر چه پنج دستگاه حسی اصلی (لامسه، بویایی، شنوایی، الخ) به چارچوب سیستم
هدایت مغز ما وارد کنند، بلافاصله از صافی "برداشت ذهنی" ما میگذرد و
در میان پارادایمهای ما ترجمه میشود. از این روست که هیچ دو انسانی را در جهان نمییابید
که عیناً به درکی مشابه از یک موضوع برسند؛ ممکن است برداشتشان شبیه به هم باشد،
اما فتوکپی هم نیست. به همین لحاظ است که آنچه تصمیم میگیریم با آنچه انجام میدهیم،
همیشه در نقاطی فرقهایی دارند و عیناً منطبق نیستند. این سادهترین تعریف سرشت
رفتاری آدمی است. با آگاهی به این مکانیزم، اکنون چه باید کرد که نگاه ما به یک
موضوع تغییر کند و عادتی نوین و بهتر جانشین عادت جاری در ما بشود؟
کودکی را تصور کنید که برای اولین بار به شهر بازی آورده
شده است. اول از همهچیز متعجب میشود. گاه وحشت میکند. بعد که بازیها را امتحان
کرد و لذتاش در وجودش نشست، به مرحلهی جدیدی از زندگیاش وارد میشود: عادتی که
لذتی پشت آن است، به سیستم روانیاش وارد میشود. آن بچه تا آخر عمر محال است که
این لذت را از یاد ببرد. وقتی موضوعی بهتر و لذتبخشتر را به کسی نشان بدهید و به
آن فرد کمک کنید که خودش را در آن قالب ببیند، به جان او آتشی انداختهاید که هر روز
بیشتر شعله خواهد کشید. با نشاندادن آنچه آن فرد تا کنون ندیده و حس نکرده، و
با وارد کردن او به میدانی جدید و دادن نقشی به او، آن فرد به مرحلهای تازه از
زندگیاش وارد میشود و عادتی نو، بر جای عادت کهنهی قبلی مینشیند. استاندارد انسان اینگونه ارتقا مییابد.
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲
دوستی (23)
اطرافیان ما را دو گروه عمده تشکیل میدهند: آنها که ما را آدمی معتبر میبینند و به ما احترام میگذارند (حال به مقادیری)، و آنها که گاه به گاه شخصیت ما را زیر پرسش میبرند و چشمشان ما را نمیبیند. در اینجا اصلاً بحث خوب یا بد بودن افراد نیست؛ کل بحث برمیگردد به موقعیت ما در نگاه اطرافیان.
در میان گروه اول ممکن است کسانی باشند که چندان ارادتی به ما نداشته باشند، اما جایگاه ما را همچنان برجسته ببینند. برای مثال، کسی که زیر دست شما کار میکند، ممکن است گاهی با برخی نظریات شما همرای نباشد، اما در انتها مدیریت شما بر خودش را عمیقاً پذیرفته باشد.
در میان گروه دوم، ممکن است کسی در عین اینکه شما را دوست میدارد و با شما حس همدلی دارد، باز شما را قبول نداشته باشد. مثالی مشابه بزنم: ممکن است زیردست شما، قلباً شما را فردی شریف و دوستداشتنی بشمارد، اما شما را شایستهی مدیریت خودش نداند. در این صورت، علاقهی او به شما حالت "ترحم" دارد. این کشاکش درونی بالاخره جایی سر باز کرده در روابط شما اخلال خواهد کرد.
در میان گروه اول ممکن است کسانی باشند که چندان ارادتی به ما نداشته باشند، اما جایگاه ما را همچنان برجسته ببینند. برای مثال، کسی که زیر دست شما کار میکند، ممکن است گاهی با برخی نظریات شما همرای نباشد، اما در انتها مدیریت شما بر خودش را عمیقاً پذیرفته باشد.
در میان گروه دوم، ممکن است کسی در عین اینکه شما را دوست میدارد و با شما حس همدلی دارد، باز شما را قبول نداشته باشد. مثالی مشابه بزنم: ممکن است زیردست شما، قلباً شما را فردی شریف و دوستداشتنی بشمارد، اما شما را شایستهی مدیریت خودش نداند. در این صورت، علاقهی او به شما حالت "ترحم" دارد. این کشاکش درونی بالاخره جایی سر باز کرده در روابط شما اخلال خواهد کرد.
در توضیح بالا میبینیم که خوبی یا بدی افراد موضوعی ثانویه است و آنچه اولیه است و موضوعیت دارد، طرز نگاه افراد به ما است. در معادلهی ارتباط، دقیقاً همین طرز نگاه حکمفرما است و به ارتباط سمت میدهد. نمونهی حساس آن ارتباط زناشویی است: یک زن میتواند در عین اینکه عاشق همسرش است، در عین حال او را شوهری شایسته نبیند و تمام مدت ایرادهای او را با کیفیتهای مردهای دیگر مقایسه کند! به اطرافتان که نگاه کنید، نمونه فراوان میبینید!
قبول که در یک رابطهی سالم بایستی قلب افراد را بهدست آورد، اما صرفاً وجود علاقه نمیتواند رابطه را پایا کند. آنچه به یک رابطه اعتبار و تداوم میبخشد، درک و پذیرش جایگاه طرف مقابل است.
:: من را در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]
:: من را در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]
سهشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲
زمین که خوردی، باز برخیز!
«شکست چیزی نیست جز فرصتی برای آغازی دوباره؛ اینبار عاقلانهتر.»
هنری فورد
هنری فورد
هیچ الگویی در زندگی، بهتر از نوباوهای نیست که میخواهد
راهرفتن بیاموزد. کودک که به چهار دست و پا رفتن افتاد، غریزتاً میفهمد که این
تازه آغاز راه است. شروع میکند به گرفتن صندلی یا دیگر اشیای خانه و پاشدن. در
همان تخت کودکانهاش که نشسته، ایستادن را تمرین میکند. زمین میخورد، نیمهکاره
میایستد، زمین میخورد، روی پایش بند نمیشود و باز زمین میخورد. چهار دست و پا
حرکت میکند و باز به هوس ایستادن میافتد. روی پایش بلند میشود، با کمک دستهایش.
زمین میخورد. در این زمینخوردنها، گاهی دستش، پایش، سرش زخمی میشود. گریه میکند،
باز اما وسوسهی ایستادن دست از سرش برنمیدارد! و بالاخره روی پایش میایستد. بعد
با کمک والدین، راهرفتن را تمرین میکند. هزار بار زمین میخورد. والدین هم که
کمک نکنند، او باز تمرین میکند؛ او هدف دارد: راهرفتن. کار خودش را بلد است.
انگیزه و ارادهای دارد که شکستنی نیست. او زمینخوردن را بخشی از مسیر آموختن
راهرفتن میداند نه بیش. زمینخوردن بیش از این هم نیست. آیا کودکی سراغ دارید که
راهرفتن یاد نگیرد؟
زمینخوردن در زندگی، بخشی طبیعی از زندگی است؛ شاید طبیعیترین
بخشاش. اگر فکر کردید در همهی کارها در همان گام اول موفق میشوید و هر برنامهای
که گذاشتید به نتیجه میرسد، بهتر است دوباره فکر کنید! به دفعات زمین خواهید خورد؛ گاه به سختی. شکست پارهای
جدانشدنی از مسیر زندگی است. شکست اما فقط بخشی از مسیر است، نه انتهایش. با هر
بار زمینخوردن، برای حرکت بعدی بایستی آماده شد. باید خیز برداشت و برخاست: قویتر،
باانگیزهتر، باارادهتر.
از توماس ادیسون پرسیدند "جطور شد که شما بعد از هزار
بار آزمایش لامپ و شکست پشت شکست، از تلاش خود بازنایستادید؟ پاسخ داد: من هر
آزمایش غیر موفقیتآمیز را تجربهای یافتم که مرا به موفقیت نزدیکتر میکرد."
برای آدمی موفق، موفقیت دستیافتنی است، چون خودش را در آن موقعیت میبیند؛ فقط
باید راهش را پیدا و ابزارش را فراهم کند. برای یک کودک، راهرفتن قطعی است؛ بخشی
از دنیای تکامل اوست. موفقیت را نه یک رویا، بلکه بایستی هدفی دستیافتنی و طبیعت
زندگی خود بدانیم و برای رسیدن به آن، از سدهای مختلف بگذریم و ناملایمات را با
انعطافپذیری تحمل کنیم و از تجربیات بیاموزیم. همهی ما لایق موفقیت هستیم.
:: این یادداشت در شمارهی 349 (هشتم بهمن 1392) روزنامهی قانون منتشر شده است: [پیوند]
:: منرا در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]
:: این یادداشت در شمارهی 349 (هشتم بهمن 1392) روزنامهی قانون منتشر شده است: [پیوند]
:: منرا در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]
پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲
بر همنشین خود نور بتابان!
«سعی کنید اول دیگران را بفهمید، قبل از اینکه بخواهید آنها شما را بفهمند!»
دکتر استفان کاوی
در یک همنشینی دو راه در پیش روی ماست: خود را با اصرار در مرکز توجه قرار دهیم و یا در عین احترام به خویش، طرف سخن خود را شمع مجلس گردانیم. کسی که بر صندلی سخنران مینشیند و یکبند خود را توضیح میدهد، ناخودآگاه طرف مقابل را به موضعگیری با خود وامیدارد. همآوایی با دیدگاههای ما حدی دارد و هر کس تنها تا مرزی مشخص با ما همراه میشود، خصوصاً اگر با فردی صاحبنظر بهگفتوگو بنشینیم. فشار بیش از حد به دیگری برای گوشدادن به ما و تمنای توجه، ثمری جز انزجار مخاطب ندارد. یک رابطه درست در همین نقطه ترک برمیدارد.
:: این یادداشت در شمارهی 341 روزنامهی قانون مورخهی 26 دی 92 منتشر شده است: [پیوند]
:: نویسنده را در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]
دکتر استفان کاوی
میگویند بهجای اینکه
خود را زیر نور نورافکن بهنمایش بگذاریم، بهتر است بر همنشین خود نور بتابانیم. شرط
اولیهی همنشینی مفید، اهمیتدادن به طرف مقابل است. وقتی حضور خود را در اختیار
مخاطبمان بگذاریم و تمام توجه خود را به او تقدیم کنیم، به بهترین شکل ممکن به
شخصیت او احترام گذاشتهایم. فرمول سادهی رابطهی انسانی چنین است: قبل از اینکه
او را مخاطب خود بگیریم، باید خود مخاطب خوبی برای او باشیم.
گاه تصور میشود بهترین
راهِ تاثیرگذاری بر دیگری، حرفزدن است! راست این است که زیباترین و پرمحتواترین
حرفها، فقط تا مرحلهای شنیده میشوند و از آن مرز که بگذرند، مایهی خستگی
شنونده هستند و ملالش. در روابط انسانی لازم نیست که شخص فقط در صدد اثبات خودش
باشد؛ او میتواند نشان دهد به حد کافی به طرف مقابلش اهمیت میدهد و همین اصل، او
را به عضوی مفید برای یک رابطهی سازنده بدل میکند.
در یک همنشینی دو راه در پیش روی ماست: خود را با اصرار در مرکز توجه قرار دهیم و یا در عین احترام به خویش، طرف سخن خود را شمع مجلس گردانیم. کسی که بر صندلی سخنران مینشیند و یکبند خود را توضیح میدهد، ناخودآگاه طرف مقابل را به موضعگیری با خود وامیدارد. همآوایی با دیدگاههای ما حدی دارد و هر کس تنها تا مرزی مشخص با ما همراه میشود، خصوصاً اگر با فردی صاحبنظر بهگفتوگو بنشینیم. فشار بیش از حد به دیگری برای گوشدادن به ما و تمنای توجه، ثمری جز انزجار مخاطب ندارد. یک رابطه درست در همین نقطه ترک برمیدارد.
انسانهایی که به مخاطب
خود همچون "مواد خام آموزشی" مینگرند و با سخن یکطرفه و بمباران
اطلاعاتی قصد فرمدادن به دیگران را دارند، نمیتوانند در عمیق افراد تاثیر
بگذارند. انسان تنها به شخصی دلبسته میشود که به دلش چنگ بزند، نه اینکه
نادانستههایش را به رخاش بکشد! ارتباط انسانها موقعی درونی میشود که از برخورد
طرف مقابل با خود احساس اهمیت و امنیت بکنند. هنگامی گفتوگو لذتبخش میشود که
طرف ما احساس کند شنوندهای دارد؛ شنوندهای که سراپا گوش است؛ شنوندهای که به
نظرگاه او اهمیت میدهد؛ کسی که با احساسات او همراهی و همدلی میکند؛ کسی که او
را میفهمد. حضور ما موقعی جذاب میشود که بتوانیم توجه مخاطبمان را بخریم و به آنچه
او ارائه میدهد بها دهیم و با رفتار، گفتار و تمام وجود خود به او بگوییم
"برای ما اهمیت دارد".
انسان در طلب گرفتن "رسمیت"
از مخاطبش میسوزد. با رسمیتدادن به جایگاه مخاطب، به او شخصیت دادهایم و دلش را
ربودهایم. وقتی مخاطب ما ببیند سلایق او برای ما ارزشمند است، وقتی ببیند جمله از
دهانش خارج نشده ما با ولع منتظر شنیدن جملهی بعدی هستیم، وقتی ببیند تاثیر سخناش
بر درون ما تهنشین میشود، وقتی ببیند واقعهای که بر او تاثیر گذاشته به همان اندازه
نیز بر ما موثر است و همهی اینها را با شیفتهگی -و البته بدون اغراق- به او
نشان دهیم، دل او به ما گره خواهد خورد. در چنین لحظه و مکانی است که پیوند عاطفی
نطفه میبندد. با طرح پرسشهای کوتاه و در هماهنگی با سلایق مخاطب، میتوان شور
همنشینی را در او دوچندان کرد.
برای اثرگذاری مثبت و
پایهریزی رابطهای پویا و پایا، لازم است سخن طرف مقابل را شنید و به او جایگاه
داد و با رفتار خود حضورش را جشن گرفت. باید به او رساند که حضورش مجلس ما را
چراغانی کرده است. هر چقدر نادیدهانگاری فرد حاضر در یک رابطه ویرانگر است، رسمیتبخشیدن
به او سازنده.
:: این یادداشت در شمارهی 341 روزنامهی قانون مورخهی 26 دی 92 منتشر شده است: [پیوند]
:: نویسنده را در فیسبوک دنبال کنید: [اینجا]
جمعه، دی ۰۶، ۱۳۹۲
بیاموزیم که شنوندهی خوبی باشیم
برای اینکه بتوانیم نقشی مفید در یک گفتوگوی سازنده ایفا کنیم، نیازی نیست حتماً سخنور خوبی باشیم. خوب سخن گفتن، اولویت در سازماندادن گفتوگویی بانشاط و مثبت با افراد نیست. سخنوری، تنها به گفتوگو کمک میکند؛ اما آن را نمیسازد.
برای اینکه عضوی سازنده در یک گفتوگو باشیم، بایستی نخست برای این پرسش کانونی پاسخی بیابیم که چرا افراد برای گفتوگو به نزد ما میآیند؟ آیا میآیند تا از ما مشاوره بگیرند؟ نیازمند نصایح ما هستند؟ دلشان برای همکلامی با ما تنگ شده است؟ میخواهند اخبار جدید را از ما بشنوند؟ آمدهاند تا وقت خود را با سخنان ما پر کنند؟ همه این دلایل و موارد دیگری از این دست در مواقعی خاص علت گردآمدن افراد در یک گفتوگو با ما میتواند باشد؛ اما ریشه پاگیری گفتوگوها و همنشینیها را بایستی در جای دیگری سراغ کرد.
انسان تشنه شنیدهشدن است. در جهانی که گسترش شبکههای اجتماعی و اتاقهای اینترنتی و گرفتاریهای روزمره هر روز روابط انسانی را کمرنگتر و انسان را تنهاتر میکند، نفس شنیدهشدن دوچندان اهمیت مییابد. انسان به کجا میتواند سخن دل خویش برد؟ این همان نکته ظریفی است که بایستی بر آن تمرکز کرد و بر بنیادش، گفتوگویی سازنده را شالوده ریخت.
انسانها در اکثر اوقات پیش ما میآیند تا شنوندهشان باشیم. میخواهند وقتی به ما حرف میزنند، چشم در چشمشان بدوزیم و با تایید آرام سر و لبخندی فروتنانه بر لب، رشته عاطفیشان را به ما گره بزنند. انسانها نمیآیند که ایرادگیری شوند؛ نمیآیند که مورد انتقاد یا سرزنشی آشکار یا نهفته قرار گیرند؛ نمیآیند که با بازگویی سرشکستگیها و خطاهایشان از سوی ما، مشکلشان تشدید شود و در خود فرو روند. آنها میآیند تا خود را بیرون بریزند و سبک شوند. از این روست که منطق در گفتوگو هر چقدر مهم است؛ اما "همدلی" جایگاهی بس والاتر دارد. انسانها برای ایجاد حس همدلی به گفتوگو مینشینند. وقتی باعلاقه و همدلانه به آنها گوش فرا دهیم و با دردشان همدردی و با شادیشان شادی کنیم، رسم گفتوگوگری را بجا آوردهایم. در شنوندگی بایستی مهارت یافت؛ بیش از حتی سخنوری. گفتوگوگر خوب، کسی است که قبل از هر چیز، رسم شنیدن بداند.
*این یادداشت در شمارهی 324 (سوم دیماه 92) در بخش فرهنگ و هنر روزنامهی قانون منتشر شده است.
:: یادداشتهای منرا در فیسبوک پی بگیرید: [اینجا]
برای اینکه عضوی سازنده در یک گفتوگو باشیم، بایستی نخست برای این پرسش کانونی پاسخی بیابیم که چرا افراد برای گفتوگو به نزد ما میآیند؟ آیا میآیند تا از ما مشاوره بگیرند؟ نیازمند نصایح ما هستند؟ دلشان برای همکلامی با ما تنگ شده است؟ میخواهند اخبار جدید را از ما بشنوند؟ آمدهاند تا وقت خود را با سخنان ما پر کنند؟ همه این دلایل و موارد دیگری از این دست در مواقعی خاص علت گردآمدن افراد در یک گفتوگو با ما میتواند باشد؛ اما ریشه پاگیری گفتوگوها و همنشینیها را بایستی در جای دیگری سراغ کرد.
انسان تشنه شنیدهشدن است. در جهانی که گسترش شبکههای اجتماعی و اتاقهای اینترنتی و گرفتاریهای روزمره هر روز روابط انسانی را کمرنگتر و انسان را تنهاتر میکند، نفس شنیدهشدن دوچندان اهمیت مییابد. انسان به کجا میتواند سخن دل خویش برد؟ این همان نکته ظریفی است که بایستی بر آن تمرکز کرد و بر بنیادش، گفتوگویی سازنده را شالوده ریخت.
انسانها در اکثر اوقات پیش ما میآیند تا شنوندهشان باشیم. میخواهند وقتی به ما حرف میزنند، چشم در چشمشان بدوزیم و با تایید آرام سر و لبخندی فروتنانه بر لب، رشته عاطفیشان را به ما گره بزنند. انسانها نمیآیند که ایرادگیری شوند؛ نمیآیند که مورد انتقاد یا سرزنشی آشکار یا نهفته قرار گیرند؛ نمیآیند که با بازگویی سرشکستگیها و خطاهایشان از سوی ما، مشکلشان تشدید شود و در خود فرو روند. آنها میآیند تا خود را بیرون بریزند و سبک شوند. از این روست که منطق در گفتوگو هر چقدر مهم است؛ اما "همدلی" جایگاهی بس والاتر دارد. انسانها برای ایجاد حس همدلی به گفتوگو مینشینند. وقتی باعلاقه و همدلانه به آنها گوش فرا دهیم و با دردشان همدردی و با شادیشان شادی کنیم، رسم گفتوگوگری را بجا آوردهایم. در شنوندگی بایستی مهارت یافت؛ بیش از حتی سخنوری. گفتوگوگر خوب، کسی است که قبل از هر چیز، رسم شنیدن بداند.
*این یادداشت در شمارهی 324 (سوم دیماه 92) در بخش فرهنگ و هنر روزنامهی قانون منتشر شده است.
:: یادداشتهای منرا در فیسبوک پی بگیرید: [اینجا]
پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۲
اشارهای به تفاوت ساختاری جمعیت با جامعه
"ازکامیونیتیهای موفق در کانادا بیاموزیم!" به قلم دکتر محمد تاجدولتی (سلام
تورنتو: شمارهی 652، پنج دسامبر) یادداشتی آسیبشناسانه است که نکات تاملبرانگیزی در درون خود
دارد. بهانهی این یادداشت، حضور جاستین ترودو در جمع کانون یهودیان است و خود متن
نیز بر اساس مقایسهی جامعهی یهودی تورنتو با جامعهی ایرانی شالوده ریخته شده
است. مشکل اما اینجاست که این یادداشت فقط به برشمردن تعدادی از گرفتاریهای
ماهیتی جامعهی ایرانی بسنده میکند و هیچ راهِ حلی ارائه نمیدهد! شاید نویسنده
ارائهی راهِ حل را وظیفهی خود نداند؟ بحث اما اینجاست که دیدن بیماری بدون اینکه
درمانی برای آنها ارائه شود، نهتنها کمکی به بهبود بیمار نمیکند، بلکه گاه غیر
مستقیم وجودِ راههای بهبود را نیز نادیده میگیرد.
جامعه چیست؟
هنگامی که سخن از "جامعه" بهمیان میآید، نخستین
پرسشی که در ذهن میدرخشد این است که "جامعه واقعاً چیست"؟ بهعبارتی،
برای اینکه درکی پدیدارشناسانه از این لغت یا مفهوم داشته باشیم، باید تعریفی از
آن بهدست دهیم. این تعریف بسته به نوع گفتمانی که در آن حضور دارد، میتواند
پیچیده و یا ساده باشد، اما به هر حال شاخصههایی را رونمایی میکند که برای فهم
پایهریزی یک جامعه ضروری هستند.
جامعه در سادهترین گفتار، متشکل از جمعی از انسانها است
که بر اساس تعلقات ملی، هویتی، تاریخی، فرهنگی، دینی، فکری، معرفتشناسی،
استانداردهای کیفیتی، روانشناسی و آرزوها، یا تعدادی از این عناصر، حال با شدت و
ضعفهایی، از لحاظ فیزیکی یا ذهنی در کنار هم زندگی کنند. این عناصر، وقتی در هم
قفل شوند، این تعداد افراد را کنار هم در شکل جامعه نگه میدارند و تعریف میکنند.
از روی همین عناصر است که این تعداد افراد خود را به شکل یک مجموعه نامگذاری میکنند:
جامعهی یهودیان، جامعهی ایرانیان، جامعهی... حال بسته به موضوع تحقیق، این
جامعه را میشود در شکل یک کل دید، یا به زیرمجموعههایی تقسیم کرد.
جامعه یا جمعیت؟
صرفاً جمعشدن تعدادی انسان در کنار هم به جمعشان هویت
"جامعه" نمیدهد. هر جامعه نیازمند شاخصههایی است که با یکدیگر همسو
هستند و چون قطعات یک پازل، با قفلشدن در کنار هم به ساخت تصویر کلی میانجامند.
نوع چینش این عناصر اما، بسته به تعریف خاصی که ما از جامعه داریم، اغلب فرق میکند.
مثلاً هنگامی که سخن از "جامعهی مسلمانان کانادا" بهمیان میآید،
داربست این جامعه دین اسلام است، اما وقتی گفته میشود جامعهی ریچموندهیل، مسئلهی
دین بهکنار میرود و حضور در جغرافیا زیر نظر شهرداری ریچموندهیل با سلسلهمراتب
اداری و بروکراتیک مد نظر قرار میگیرد.
حضور نهادها و انجمنها
از عوامل تشکیلدهندهی هر جامعهای در هر شکل با هر میزان،
"نهاد" است. ایجاد نهاد، یکی از عواملی است که سطح یک جمعیت را به مرتبهی
جامعه برمیکشد. پرسش اما این است که چه ضرورتی باعث تشکیل یک نهاد یا انجمن میشود؟
لازم به توضیح است که تنها با ایجاد یک نهاد یا انجمن، نمیشود جامعهای پایهریزی
کرد. یک نهاد میتواند فراجامعهای باشد: مثلاً انجمن نویسندگان به زبان انگلیسی،
یا گروه نوازندگان پیانو یا الخ. تنها نهادی میتواند سنگ بنای یک جامعه شود یا
لااقل به نطفهبستن آن کمک کند که بر اساس "تعلقات مشترک و بنیادی" آن
جمعیت شکل گرفته باشد.
شالودهریزی جامعه
گفتن از "تعلقات مشترک" یادآور این نکتهی کلیدی
است که ساخت یک جامعه بدون اشتراکات ممکن نیست. از این رو، یک جامعه بر اشتراکات
اعضای خود متمرکز است و از عمدهکردن اختلافات میپرهیزد. فقدان چنین رویکردی، یکی
از گرفتاریهای عمدهی ایرانیان تورنتو است. مشکل این است که ما بیش از آنکه به
شناسایی اشتراکات فکری و ریشهای خود بپردازیم و آنها را وسیع کنیم، بر اختلافات
دقت داریم و همین امر به تولید شکافهای متعدد و چند-شاخه-شدن ایرانیان دامن زده
است. ما در مقام نقاد، همیشه معترفیم که نهادی جدی برای حضور اجتماعی نداریم، اما
توجه نمیکنیم که ساخت هر نهادی مستلزم همفکری و همدلی شماری از افراد است و بدون
پی، هیچ ساختمانی ساخته نمیشود.
آنچه بسیاری از ما را گرد هم میآورد، تعلقات مشترک سیاسی
است. اما بایستی توجه کرد که تعلقات سیاسی به هیچ وجه مصالح خوبی برای ساخت یک
جامعه نیست، زیرا جامعهای سالم و پویا لازم است که مجتمعی از تفکرات گوناگون
سیاسی باشد. در تعریف مدرن از ملت، باورمندی به دین خاصی نیز محوریت در پیریزی یک
جامعه نمیتواند باشد.
برای اینکه در وضع فعلی تغییری ایجاد شود، لازم است نخست
به ضرورت این تغییر پی برد. ممکن است برای بعضی همین وضع ایدهآل باشد که یقیناً
مخاطب این یادداشت آنها نیستند! برای اینکه ایرانیان در جامعهی تورنتو به شکل
جامعهای واحد و با هویت و وزن درآیند، بایستی ابتدا ایرانیبودن خود را بهرسمیت
بشناسند و به آن مفتخر باشند. نمیشود تفکر فناتیک قومی داشت و ضمناً خود را عضوی
از یک ملت دانست. لازم است زبان فارسی را زبان اصلی و هویتی ایرانیان بدانند و هر
کس ساز خودش را نزند. در کنارش، بر دیگر اشتراکات تاکید شود، مثل جشنهای ملی،
افتخارات تاریخی، برجستگیهای هویتی و الا آخر. هر یک از این اشتراکات باید پایهای
بشود برای نشستن کنار هم. نیز لازم است که ایران در نظامی سیاسی تعریف نشود. نظامها
میآیند و میروند و ایران متسحکم برجا میماند. ارمنیها بیش از یک قرن در اقصا
نقاط ایران زندگی کردند و هویت و زبان خود را بهخوبی حفظ کردند و همیشه نیز
احترام داشتهاند. ما به جای اینکه ذرهبین دست بگیریم و همدیگر را قضاوت کنیم و
دنبال اختلافات بگردیم، بهتر است با همان شور اشتراکات را بین خود کشف و عمده
کنیم. اختلافات همیشه و بین همهی ملیتها وجود دارد، اما با انعطافپذیری میشود
آنها را کنار زد و حلشان کرد. اختلاف در دیدگاه که اصولاً بسیار مفید است و باعث
ارتقای فکر میشود. اهمیتدادن به تفاوتها خوب است به شرطی که مسئلهی عمدهی ما
نشود و اشتراکات را کمرنگ نکند.
توضیح:
این یادداشت در نشریهی سلام تورنتو (شمارهی 653، دوازده دسامبر 2013) منتشر شده است. [پیوند]
:: این نویسنده را در فیسبوک پی بگیرید: [اینجا]
این یادداشت در نشریهی سلام تورنتو (شمارهی 653، دوازده دسامبر 2013) منتشر شده است. [پیوند]
:: این نویسنده را در فیسبوک پی بگیرید: [اینجا]
اشتراک در:
پستها (Atom)

