جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۹۰

سواری بر موج افکار عمومی؛ بردگی از نوع جدید!

شخصیت‌‌های تاریخی منفور یا محبوب می‌شوند. یکی در محکمه‌ی تاریخ می‌برد، یکی نیز می‌بازد. حال باید دید تا چه حدود نگاه ما به یک شخصیت تاریخی، ساخته‌ی تولیدات رسانه و جوسازی عمومی است و تا کدام حد ساخته‌ی بررسی‌های تاریخی با اتکا به اسناد واقعی و داده‌های تجربی و عینی؟
آیا ما همان‌ها را تکرار نمی‌کنیم که "فاتحان" توی دهن‌مان گذاشته‌اند؟


  مردمی که یکروز زنده‌باد مصدق می‌گویند و درست فردایش مرگ او را در خیابان‌ها طلب می‌کنند، به‌راستی رای و افکار عمومی‌شان تا چه حد قابل اتکاست؟ چطور افکار عمومی ساخته و مهندسی می شوند؟

ما به مقوله‌ی افکار عمومی بیش از حد بها می‌دهیم و به دام پوپولیسم تاریخی می‌افتیم، چون برای‌مان سخت است در باورهای‌مان -که خود ساخته‌ی افکار عمومی است- بازاندیشی منصفانه کنیم. سوارشدن بر موج ساده است؛ برخلاف جریان آب شناکردن اما نه!

مردم امروز جهان، وحشت دارند از فکر‌کردن! در ذهن‌شان را به هر ندای متفاوتی کاه‌گل گرفته‌اند. ذهن مردم را "قدرت مسلط" از طریق بازوی خود "رسانه‌ی مسلط" پر می‌کند. مردمی که چسبیده‌اند به زندگی پرمشغله‌ی خود، طبیعی است که راه ساده‌تر را انتخاب کنند: دنباله‌روی از رسانه‌ی مسلط؛ راهی کاملاً دموکراتیک. این وضعیت، حاکم است بر شبکه‌ی ذهن‌های نه‌چندان پیچیده‌ی  دنیای معاصر...
البته و خوشبختانه دنیای تبادل اطلاعات یک‌دست نیست و کسی اگر جوینده باشد و اهل فکرکردن، آن‌چه را که باید خواهد یافت.

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۰

حکایت لیبی!

با سربه‌نیست‌کردن قذافی، لیبی هم به جمع کشورهای بی‌ثبات پیوست. حالا مردم‌اش باید همینطور در یک گردونه‌ی  ناامنی و بی‌سرنوشتی... و کلاً فرسایشی دست‌وپا بزنند تا خودشان را [اگر] پیدا کنند. منابع‌اش البته بی‌کم‌وکاست و مثل همیشه -و شاید بیش‌تر از قبل- به چوب حراج می‌رود. خب اما صاحب دموکراسی شدند؟!

واقعیت این است که خیلی از کشورهای دموکراتیک امروزه هستند که به وضع حیرانی در گردونه‌ی سرنوشت دچارند. مثال‌اش: کشورهای اروپای شرقی چون بلغارستان و اقمار بالکان و رومانی و مجارستان و همین افغانستان و عراق بغل گوش‌مان.  یونان هم  با فروپاشی اقتصادش دارد به آن‌ها می‌پیوندد. این‌جاست که می‌‌بینیم هدف غایی بهروزی مردم نیست و "گردانندگان اصلی" مسیر را به سمت دیگری هموار کرده‌اند.
در کشوری به‌هم‌ریخته و غیر منسجم، کسی به فکر منافع ملی و آینده‌‌ای بهتر نیست. مردم سردرگم مشکلات روزمره‌شان هستند.

شعار البته خوش‌بو و رنگین است: رسیدن به دموکراسی! اما آیا دموکراسی همه‌چیز است؟ آیا دموکراسی بدون پایه‌ی فرهنگی و از آن مهم‌تر، زیربنای اقتصادی قوی ارزش پیاده‌کردن دارد؟
دایه‌گان مهربان‌تر از مادر که نام‌شان "گلوبالیسم جهانی" است، با برجسته‌کردن بدی‌های سیستم‌ها، در واقع دکترین خود را توجیه و اهداف اصلی خودشان را در پشت ردای دموکراسی مخفی می‌کنند. تلاش گلوبالیسم، نابودکردن روند توسعه کشورهای صاحب ذخایر با موقعیت استراتژیک است.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

تظاهرات در وال استریت

این تظاهراتی که در وال استریت و دیگر جاها در جریان است، برخاسته از درکی مشترک است؛ درکی که از ویرانی جهان به‌دست عده‌ای بسیار معدود به اسم گلوبالیست ها عمیقاً‌ نگران است. همان‌طور که برای ملا حسنی نوشتم:
کسانی که به گردانندگان بازار سهام و بورس اعتراض می‌کنند و در وال استریت و باقی جاها تظاهرات کرده‌اند و می‌کنند، اکثراً آدم‌های آگاه و تحصیل‌کرده‌ای هستند که نزول کیفیت زندگی و ویرانی اقتصاد را به شکلی عمیق و علمی می‌بینند و در زندگی خودشان حس می‌کنند. عوامل آن‌را هم خیلی خوب تشخیص داده‌اند و زده‌اند به ریشه. این تظاهرات، با تظاهرات نقل‌علی‌هایی که با خواندن دو تا مقاله‌ی پر از غلط، شده بودند انقلابی و در ایران و مصر و باقی جاها خودزنی کردند، حسابش فرق می‌کند.
این یک حرکت فارق از بینش سیاسی خاص است و فراگیر است و هر کس که به منافع آینده‌ی انسان در کره‌ی خاک فکر می‌کند را همراه خود کرده است
. [پیوند]
گذشته از این‌که شعبده‌بازان حرفه‌ای، چه در سیستم حاکم و چه حقوق بشری‌های چپ متنفر از آمریکا که با چشم‌ها و مغزهای بسته همیشه آماده‌ی یورش هستند، طبعاً سعی در منحرف‌کردن جریان خواهند کرد، اما نفس حرکت از هر چیزی مهم‌تر است. این از معدود اعتراض‌هایی است که اکثر جریان‌‌های سیاسی را در صف خود کنار هم ایستانده و نقطه‌ی خطر را به درستی نشانه گرفته است.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۰

نگرانی برای ایران

در چند روز گذشته، رسانه‌های گلوبالیستی -در حجم سنگینی- روی مسائل مختلف ایران تمرکز کرده‌اند؛ طبیعتاً با موضعی منفی. اول بی‌بی‌سی فیلم خامنه‌ای را اکران کرد، بعد دسته راه انداخت برای افشاگری اختلاس میلیاردی و متعاقبش قضیه‌ی خاوری در تورنتو، بعد آمریکا طرح ترور سفیر عربستان توسط ماموران ج‌ ا را رو کرد، بعد... انواع و اقسام اخبار نقض حقوق بشر در اینترنت و شبکه‌های دیداری و شنیداری.
گفتن ندارد سیستم حاکم در غرب نخست افکار عمومی را آماده می‌کند و سپس دست به اقدام می‌زند. حماقت روزافزون رژیم هم که همیشه بهانه‌ساز بوده. از این رو جا دارد نگران باشیم. و چه کاری بیش از نگران‌شدن از دست‌مان برمی‌آید؟
... 

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۰

دوستی (18)

بدترین صدمه‌ای که می‌شود به يک دوست زد اين است که به او بيش از آن‌چه هست بها بدهی؛ با تعريف‌های گزاف از دانش و مرتبه‌ی او، دنيايی فانتزی چون والت‌ديسنی برايش بيافرينی؛ چنان او را از لذّت کاذب و کِبر لبريز کنی و چنان شخصيت پوشالی‌ای برايش بسازی که خودش هم باورش شود چنين است. وقتی کذب جای واقعيت نشست، بلندکردن‌اش به اين سادگی‌ها نيست!

تعريف‌شنيدن، حتّا با این آگاهی که سراسر دروغ است، آدم را در خلسه‌ا‌ی پرلذّت فرو می‌برد و گوش‌ را به شنيدن کلام راست سنگين می‌کند. کسی که مدّتی در کاخ زندگی کند، حتّا اگر آن کاخ پوشالی باشد، ديگر به آپارتمانی کوچک برنمی‌گردد؛ می‌ماند و در شعله‌های پوشال می‌سوزد...

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۰

یک کامنت: اشاره‌ای جسته‌گریخته به عقب‌ماندگی ایران

ایران، چهارراه سرنوشت
در باره‌ی علل عقب‌ماندگی ایران، چند پژوهشگر ایرانی حرف‌های جدی‌ای زده‌اند مثل جواد طباطبایی، آرامش دوستدار (تز دین‌خویی)، علی میرفطروس (تز چهارراه سرنوشت)، جمشید بهنام، ماشاالله آجودانی... و فراوان مقاله‌هایی که در این باب از سوی دیگران نگاشته شده. گذشته‌ از شرایط روانی ملت‌ها و موقعیت‌های اقتصادی و ضمناً نوع حکومت‌های وقت با گرایش به هجوم و تسخیر، موقعیت استراتژیک ایران و "چهارراه" بودن آن هم اهمیت دارد. ایران سرزمینی بوده در حد فاصل قلمرو اعراب مسلمان، ترک‌ها، مغول‌ها و اینان برای یورش، مجبور بوده‌اند اول از خاک ایران بگذرند.

افسانه‌سازی تاریخی
 در باره‌ی دیدگاه زیباکلام هم می‌شود گفت چیزی است در حد "خود کم بینی" و خودزنی فرهنگی. متاسفانه تحقیر خود در بین شماری از مردم فراگیر است که خود از تبعات فرهنگ شهیدساز و سوگوار شیعی‌ست، با تلاش موازی تفکر مارکسیستی حزب توده. طبعاً تاریخ باستان ایران -مثل تمام ممالک-  تا حدی آلوده به خرافات است، اما برای ایجاد پایه‌های تاریخی و بنای نظامی استوار و ملی، تمام ملت‌های دنیا دست به افسانه‌سازی‌هایی زده‌اند، چه بسا بسیار اغراق‌آمیزتر از ایرانیان. نمونه‌اش تاریخ انگلیس و فتوحات سرکار ملکه ویکتوریا است که در تمام طول حکومت‌اش، لحظه‌ای شمشیرها پایین نیامد، ولی او را پایه‌گذار تمدن انگلوساکسون امروزی می‌نامند، بدون این‌که به خونریزی‌هایش یا به این‌که او بنیان‌گزار اصلی استعمار انگلیس و فتح کشورها بود اشاره‌ای شود.

تاریخ را فاتحان می‌نویسند
پیرو توضیح بالا، تاریخ همیشه "آب پاکی" را بر عملکرد فاتحان ریخته است. برعکس، مغلوب در تاریخ سراسر شرمساری‌اش، درگیر چرخیدن در مدار تکرار و پاسخگویی به پرسش‌های تاریخی است که فاتح برای او طرح کرده است. در محکمه‌ی این پرسش‌ها، در انتها، مغلوب همیشه محکوم می‌شود و مدعی‌العموم او، همان فاتح است!

شکست نهضت‌های اجتماعی
هما ناطق معتقد است نطفه‌نبستن نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل بهایت در ایران، بر خلاف فراگیری نهضت‌های مذهبی-اجتماعی مثل پروتستانیسم/لوتریسم در اروپا، به ایستایی فرهنگی ایران انجامید (در رگ تاک، پاریس: بهار 2002، چاپ چهارم). عیارسنجی این نظر دست پژوهشگران را می‌بوسد؛ نکته‌ی کوچکی که اما جا دارد به آن اشاره شود این است بهاییت و بابی‌گری در هسته‌ی خود، تفکری بسته و ضد پیشرفت علمی/اقتصادی است و گمان نکنم انرژی و مایه‌ی تغییری مثبت و سریع در فرهنگ ایران را داشته باشد!  البته شک نیست که استیلای دستگاه روحانیت بر تمام شریان‌های هستی ایرانی و سرکوب دگرااندیشی و پاگیری تفکرات مترقی، خود عاملی جدی در عقب‌ماندگی ما بوده است.

موضوع چین
بحث روانکاوی اجتماعی/ فرهنگی در گفتمان علل عقب‌ماندگی خود از کلیدهای گشایشگر است. در مقام قیاس، من همیشه به سرنوشت چین دقت کرده‌ام که هم از لحاظ ثروت و هم جمعیت، کشوری به مراتب سنگین‌تر از ایران بوده است و پیشینه‌ی تاریخی‌اش نیز از ما کم ندارد. چرا چین خود از مغولان شکست خود و چرا هیچ‌وقت در پی کشورگشایی برنیامد؟

:: این یادداشت موقعی در من جوانه زد که مطلب فیسبوکی شبنم را خواندم.

یکشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۹۰

دزدهای اقتصادی وارد کانادا می‌شوند!

ملاحسنی در نوشته‌اش به دزدهای اقتصادی‌ای اشاره می‌کند که این‌روزها  از ایران کرور کرور به کانادا می‌آیند. البته حرف در اساس درست است، اما حواشی‌‌ای دارد. اول کامنت من را پای آن یادداشت بخوانید:

ایرانی‌هایی که این‌روزها به کانادا می‌آیند، اغلب با پول‌های سنگین وارد می‌شوند. پل‌های اقتصادی پشت سر را هم هم‌چنان حفظ می‌کنند و مرتب در رفت و آمدند. کانادا البته کاری ندارد در کشوری مثل ایران که نظام اقتصادی از پایه فاسد است و برای رشد هم باید حق را ناحق کرد، هم رشوه داد؛ هم مالیات نداد... چه موجوداتی پرورش پیدا می‌کنند. آنچه برای اقتصاد کانادا مهم است، تزریق پول توسط تازه‌واردین است. این پول‌های گنده و تحقیقاً بادآورده فقط منحصر به ایرانیان نیست. اتفاقاً عامل مهمی که کانادا را از افتادن در چاه عمیق رکود نجات داد و می‌دهد، همین ایمیگرنت‌های "عزیز" هستند!
دو پرسش مطرح است: اول این‌که آیا کانادا از وجود این افراد در خاک خود بی‌خبر است؛ و دوم، آیا این اختلاس‌کنندگان منحصر به ایرانیان هستند؟

کسانی که وارد کانادا می‌شوند، منظورم پولدارهای‌شان، اکثراً از کشورهایی می‌آیند که نظام سالم اقتصادی ندارد. در چنین کشورهایی، اگر شخص چم‌وخم کار را -که رشوه، کلاه‌برداری، زدوبند و الخ. است- یاد بگیرد، خیلی زود چاق می‌شود. سیستم سیاسی کانادا طبعاً می‌داند در این‌جور کشورها، از راه سالم نمی‌شود پول‌دار شد، چون ساختار تعریف‌شده‌ی اقتصادی‌ای وجود ندارد. اما باز به آن‌ها آگاهانه خوش‌آمد می‌گوید!
مسئله‌ی مهم برای کانادا -که کشوری عمیقاً اقتصادی و از بازیگران مهم این صحنه است- ورود پول است. وقتی به این راحتی و بدون زحمت سرمایه‌های سنگین را می‌شود جذب کرد، چرا که نکنند؟ مگر از این راحت‌تر می‌شود اقتصاد را رشد داد، حال به هر قیمت؟!

البته من طرفدار این نظریه نیستم؛ فقط خواستم به آن‌چه که "واقعیت اقتصادی" این کشور و جهان امروز است اشاره‌‌ای کرده باشم.

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۰

جهان را چه کسانی می‌گردانند؟

این‌روزها، من زیاد در پی پافشاری بر عقاید سیاسی خودم نیستم به چند دلیل:
نخست این‌که نفس متقاعدکردن دیگران برایم چندان ارجح نیست.
دوم، آن‌چه به آن رسیده‌ام، در مغزه‌ی خود "بی‌باوری به سیاست" است. حال حساب کنید کسی که به قدرت و تاثیر سیاسی کشورها چندان باور ندارد، چطور می‌تواند پیچیدگی موضوع را توضیح و بسط دهد؟
و بعد، رسیدن به باوری که امروز دارم، حاصل تجربیات، پی‌گیری‌ها و مطالعاتی فردی است. کسی تا این راه را نرود، به آن‌چه من می‌گویم اعتنا نخواهد کرد.
و مهم‌تر از همه، طرفداری از "تئوری توطئه" در نزد غالب جامعه، جنگی دائی‌جان ناپلئون‌وار در ردای دون کیشوت تعبیر می‌شود! چه غم‌انگیز...
همین چهار دلیل کفایت می‌کند که به آن‌چه در ذهنم رسوب کرده زیاد نپردازم. اما این به‌آن معنی نیست که هیچ نگویم...

من مثل خیلی‌ها، به قضیه‌ی "تئوری توطئه" در امور بین‌الملل و سیاست کلان جهانی باورمندم، ولی فقط تعداد معدودی از ما این جرات را دارد که آن‌را فاش بگوید. ‌آن‌چه که البته من "تئوری توطئه" می‌نامم، ابداً از جنس باور کانونی چپ و مارکسیسم به "استعمار غرب" نیست. به دید من، خود غرب و مردم‌اش نیز قربانیان این توطئه‌اند.


جهان بر چه مداری می‌چرخد؟
از اواخر دهه‌ی پنجاه، جهان دچار دگردیسی شد. مسیری آغاز شد که سیاست، از شکل کلاسیک "کشورهای قوی" و وزنه‌های سیاسی (مثل آمریکا، انگلیس، شوروی) به نقطه‌ای "اقتصادی"تر برسد.  تنیدگی اقتصادی مایه‌ی این تغییر بود. با دوقطبی‌بودن جهان و موازنه‌ی برآمده از آن، این شکل جدید نمی‌توانست آن‌طور که باید تکثیر و نمود کند. بعد از فروریختن پایگاه کمونیسم، میدان برای "قدرت‌های فرای سیاسی" هموار شد.


قدرت‌‌های فرای سیاسی
در واقع بورس جهانی کانون عمده‌ی تغییرات سیاسی در جهان امروز است. تغییرات آنی در کشورها، به‌منزله‌ی شوک‌هایی هستند به بدنه‌ی بورس و بالا و پایین رفتن چند شاخصه‌ی اصلی آن. این زمینه‌ای است برای سرمایه‌اندورزی‌های بی‌شمار عده‌ای کم‌شمار که ابداً هیچ اعتقاد، وابستگی و التزامی به ملیت و مردم ندارند. از سوی دیگر، ایجاد بی‌ثباتی در کشورهای صاحب ذخایر، باعث می‌شود که کنترل تولید و صدور ذخایر آن‌ها به همان شکل سنتی ناعادلانه -که در واقع دزدی علنی است- ادامه یابد.[بیش‌تر] خود آن‌ها نیز در حد مصرف‌کنندگان صرف باقی بمانند. واقعیت این است که سیر تاریخ در این کشورها یخ زده است...

"همين‌که رهبر ليبی
به پرتگاه «سقوط» رسيد،
«بورس»
_خون زندگی و زمانه_
ناگهان «صعود» نمود .
همين‌که رهبر ليبی
به پرتگاه «سقوط» رسيد،
ديوار «بای‌کوت» فرو ريخت و
ميلياردها دلار، رها شدند.
همين‌که رهبر ليبی
به پرتگاه «سقوط» رسيد،
«وال استريت» تکان خورد و
سرمايه،
راه تازه‌ای گشود.
..." [لینک]
هر دولتی که بخواهد حرفی خارج از قواعد نظم نوین جهانی (New World Order) بزند یا وزنی داشته باشد، از میان خواهد رفت. سیستم نظم نوین جهانی حتا به هم‌پیمانان و دوستان صمیمی آمریکا مثل حسنی مبارک و بن‌علی نیز رحم نکرد، چرا که آن‌ها با ایجاد ثبات در کشورهای خود، به دکترین نظم نوین جهانی -که به‌واقع بی‌ثباتی است- پشت کرده بودند. هیچ کشوری در شرق نباید دولتی در حال گردش و با چهارچوب داشته باشد. شکل ایده‌آل در این کشورها، درگیری داخلی و تعویض حکومت بعد از حکومت است.

وضعیت در غرب
رکود اقتصادی و سخت‌ترشدن هرروزه‌ی زندگی در اروپا و آمریکا، گویای نتیجه‌ی سیاست‌های بورس جهانی است.  موج مهاجرت به غرب چنان بالاگرفته که بافت بومی را تحت‌الشعاع قرار داده است. وقتی دولت‌های غرب توسط لابی‌های بورس، در قالب اهرم‌های استاک‌مارکت عمل کنند و سیاست‌های آن‌را پیش ببرند، محلی برای رشد رفاه مردم باقی نمی‌ماند. باید دید عاقبت دنیا در مسیری که افتاده چه خواهد شد... 

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۰

دوستی (17)

ساده‌ترین راه محک‌زدن انسان‌ها

کارآگاه‌ها و جرم‌شناس‌ها، برای کشف و شناسایی جانی در یک جنایت، فرمول ساده‌ای دارند: می‌گردند ببینند این وسط چه کسی بیش‌تر نفع می‌برد. این فرمول ابتدایی که اولین گام است، قریب‌به‌اتفاق جنایت‌های مهروموم را رمزگشایی می‌کند. برای شناخت سلامت روح و انسانیت افراد نیز راه‌های مختلفی وجود دارد که ساده‌ترین‌اش این است:
هنگامی که پای منافع طرف به‌میان آمد، دقت‌کنیم که تا چه حد حاضر است به حقوق دیگران احترام بگذارد.

اشتباه نشود: احترام به حقوق دیگران به‌منزله‌ی گذشتن از حقوق خود نیست. منافع ما همیشه در تضاد با منافع دیگران نیست؛ گاهی هم‌سو است. ولی عده‌ای هستند که نفع خود را در پای‌‌مال‌کردن نفع دیگری می‌بینند. وقتی زمان اعاده‌ی حیثیت و دفاع از حق دیگران رسید، قبل از هر اقدامی، فرصت‌طلبانه می‌سنجند که آیا ورود آن‌ها به میدان "به‌نفع"شان است یا "به‌ضرر"شان. همین است که در خیلی مواقع، خردشدن شخصیت و زیر-پا-گذاشته‌شدن حقوق اطرافیان را زیرسیبیلی رد می‌‌کنند و به روی مبارک هم نمی‌آورند! چنین افرادی، نه قابل اعتمادند و نه احترام.

:: باقی "دوستی"ها: [+]

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

پیش‌کش به روز وبلاگ فارسی؛ خاطره‌ای از اولین وبلاگ‌ها

من چون تقریباً و از ابتدا با تولد وبلاگ فارسی مشتری آن بوده‌ام، با فشار به حافظه‌ی این‌روزها نه‌چندان دقیقم می‌توانم تعدادی از نسل اولی‌ها را اسم ببرم که در واقع سکه‌ی این عمارت را ضرب کردند: وبلاگ سلمان، احسان، سردبیر خودم، پسرک شیطان، سایه‌ی بی‌سر، حسن آقا، شبح، عجب، دکتر سکس، انگوری، فضول، امید میلانی، خلبان کور، پینکفلویدیش، خورشید خانوم، عبور از حلقه‌ی آتش (رضا قاسمی)، کلمات (اکبر سردوزامی)، لیلای لیلی، گل‌کو، وبلاگ قدیمی حسین نوش‌اذر که اسم‌اش یادم نیست، و تعدادی دیگر... من این وبلاگ‌ها را تا آن‌جا که امکاناتم اجازه می‌داد پیگیری می‌کردم و خود تک‌نفره‌بودن وبلاگ برایم سخت خوش‌آیند بود. من آن زمان کامپیوتر نداشتم و تازه به کانادا مهاجرت کرده بودم، برای همین، بعد از کار مستقیم می‌رفتم به کافی نت برای وبلاگ‌گردی.

اما وبلاگ‌هایی که شعاع سبک نوشتارشان خیلی زود به درون من تابید و عشق راه‌انداختن وبلاگ شخصی را در عمیق من جوانه زد دو وبلاگ بودند: پرواز 3000 (آزاده سپهری) و افکار پراکنده یک زن منسجم (ندا حریری). من این واقعیت را هیچ‌وقت هیچ‌کجا نگفته بودم، اما امروز -که روز وبلاگ فارسی است- جا دارد که گفته شود. این‌دو وبلاگ به هم شباهت‌های عجیبی داشتند، البته با کمی تفاوت. تفاوت‌شان این بود که پرواز 3000 عمدتاً سیاسی و یک زن منسجم اجتماعی و زنانه بود. گذشته از شباهت‌های فراوان، اما شباهت عمده‌شان این بود که دو زن جوان در حال رشد با کله‌هایی داغ، روزنه‌ای یافته بودند برای ابراز بی‌پرده‌ی عقایدشان. من تا قبل از آن، این‌طور نوشته‌های باز و لخت را کم‌تر دیده بودم، آن‌هم یادداشت‌هایی کوتاه، با سوژه‌های جالبی که همه‌روزه منتشر می‌شدند و احساس می‌کردی آدمی پشت آن‌هاست که نفس می‌کشد و حتا می‌توانی او را لمس کنی. این درست تفاوت وبلاگ و دیگر سبک‌های انتشار مثل روزنامه و کتاب و الخ بود. کششی که این وبلاگ‌ها در من ایجاد کردند، برانگیختگی من برای پی‌گیری روزانه‌ی وبلاگ و سرانجام راه‌انداختن صفحه‌ی شخصی خودم بود.

این هم خاطره‌ی کوتاهی بود از نخستین روزهای وبلاگ فارسی.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰

در باب نتیجه‌ی انتخابات کانادا

انتخاب مجدد حزب آبی محافظه‌کار (به رهبری استفن هارپر) و نیز بالاآمدن بی‌سابقه‌ی حزب نارنجی چپ NDP، قبل از هر چیز پی‌آمد ضعیف‌شدن حزب قرمز لیبرال هستند. به‌واقع، رای‌دهندگان همیشگی حزب لیبرال ریختند و به گرد دو حزب دیگر حلقه زدند. حتا حزب سبز (الیزابت می) نیز -برای اولین بار در تاریخ‌اش- در مجلس صاحب کرسی شد.

البته شخصیت رهبری احزاب نیز در این بین بی‌تاثیر نبود. برای مثال، اگر شخصیت کاریزماتیک جک لیتون (NDP) نبود، این حزب رکورد تاریخی خود را در این انتخابات نمی‌شکست. از آن سو، عرضه‌ی ضعیف مایکل ایگناتیوف از حزب لیبرال بر آن حزب سخت تمام شد. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، وسیع‌شدن جوامع مهاجر در کانادا -که اغلب طرفدار NDP هستند و هم‌چنین افزایش تعداد افراد مسن که آن‌ها نیز سخت وامدار طرح‌های خدمات اجتماعی چپ هستند، خود مزید بر علت‌اند.

من در این بین اما بر دلیل اول بیش‌تر مصر هستم. دیدن رادیکالیزه‌شدن جامعه‌ی کانادا -بین راست و چپ و کمرنگ‌شدن میانه- چندان سخت نیست. ممکن است این موضوع از رکود اقتصاد جهانی پس از 2008 مایه بگیرد؛ شاید هم به‌خاطر هیجانی که در دهه‌ی گذشته از جنگ‌ها و انقلاب‌ها در دنیا فراگیر شده... هر چه هست، روان جامعه به حد قابل توجهی تیز و موضع‌گیر شده و آن آرامش و میانه‌روی معروف کانادایی را کنار زده است.

:: کاندیداها را بهتر بشناسیم: [+]
:: اخبار انتخابات: [+]

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰

انتخابات فدرال کانادا

من در انتخابات این دوره‌ی کانادا هم مثل سری قبل شرکت نخواهم کرد، چون به راه‌وروش احزاب موجود چندان اعتماد ندارم. شناختم هم نتیجه‌ی بیش از یک دهه زندگی در کانادا -با همه‌ی فراز و نشیب‌هایش- است. ولی وقتی می‌بینم آمار قبل از انتخابات به سمت حزب چپ NDP کج شده، یک‌جورهایی متعجب می‌شوم...
ضمناً معتقدم استفاده از حق رای همان‌قدر مهم است که استفاده‌نکردن از آن. یعنی رای‌ندادن خودش گاهی عین انتخاب است. حیف است که آدم ندیده و نشناخته، خودش را تبدیل کند به ماشینی که اتوماتیک می‌رود پای صندوق رای؛ حالا نخواستم بگویم "گوسفند رای‌ده" که یک‌وقت به قبای دوستان آگاه ما برنخورد!