جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

بازتاب گزینشی مدیای غرب از حوادث مصر

مرور و دنبال‌کردن وقایع این‌روزهای مصر، دریچه‌ای است برای بهتردیدن سرگذشت خودمان. خیلی از اتفاقاتی که در مصر می‌افتد، پرده از ابعادی از تاریخ معاصر ایران برمی‌دارد. برای مثال، نخستین حرکت تبهکارانه‌ی اغتشاشات مصر، سرقت موزه‌ی ملی قاهره بود. صدایی هم از کسی درنیامد، چون حواس‌ها پرت جای دیگری بود. در ایران 57 هم موزه‌ی ایران باستان به‌سرقت رفت و تا امروز کم‌تر کسی از آن حرفی زده است.

مدیای غرب که دست گلوبالیست ها است (مثل سی ان ان و بی بی سی)، درست دو روز پیش، با نشان‌دادن صحنه‌هایی خاص و منتخب (گروه اسب‌سوار که به تظاهرکنندگان حمله می‌کنند)، طرفداران حسنی مبارک را به سطح "لباس شخصی‌ها"یی فرومی‌کاهند که به‌وسیله‌ی دولت اجیر شده‌اند! امروز اما دیدیم که خیل طرفداران مبارک اگر در اکثریت نباشند، از مخالفین کم‌تر نیستند. و شماری نادان هم‌چنان معتقدند که در 28 مرداد 32، تمام کسانی که از شاه طرفداری کردند چیزی جز فواحش، قداره‌کش‌ها‌ و لات‌ها نبودند! جالب‌تر از همه این‌که بعد از 50 سال، آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها "اعتراف" می‌کنند که بله، این آن‌ها بودند که بر علیه مصدق السلطنه کودتا کردند! 50 سال دیگر نیز همین حرف را در باره‌ی مصر خواهند زد و کسی هم در صحت آن چون‌وچرا نخواهد کرد، چون‌که قدرت رسانه در دست مخالف است... و به همین سادگی تاریخ ملتی جهان‌سومی نوشته (جعل) می‌شود.

در سی‌ان‌ان، متخصص نمره‌دادن به رقاص‌های غیر حرفه‌ای و دیگر برنامه‌های در پیتی Reality Show می‌شود تحلیل‌گر شماره‌ی یک انقلاب مصر، آن‌وقت رهبر اخوان‌المسلمین را می‌آورند تا به مخاطب غربی بقبولانند که این‌ زبان‌بسته کجا و تروریسم کجا! این‌ها انگار ترور انور سادات و هزار کثافت‌کاری دیگر این آدم‌خواران ماقبل تاریخی یادشان رفته... و یادشان رفته که در ده سال گذشته، خود همین آمریکا بوده که گروه‌های فناتیک اسلامی را -یکی بعد از دیگری- در لیست سیاه خود گنجانده است!

بحث بر سر بازکردن پرونده‌های کهنه نیست؛ می‌خواهم دقت کنیم که همیشه این فاتح است که تاریخ مغلوب را می‌نویسد. به این لحاظ، نباید دل خوش کنیم که "آیندگان خودشان قضاوت خواهند کرد". به‌راستی آیندگان بر اساس کدام اسناد و مدارک به قضاوتی درست خواهند رسید، با فیلم‌های مونتاژشده‌ی سی‌ان‌ان‌وار؟ تنها چاره این است که به جای مغلوب، فاتح بود؛ راه دیگری نیست.

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹

دلیل انقلاب در مصر

کارناوال انقلاب در مصر به‌‌راه افتاد تا خیال ابرقدرت بورس جهانی از بابت کنترل کانال سوئز راحت شود. تمام نوار عبور نفت از خلیج فارس تا دریای عمان و کانال سوئز باید بی‌ثبات باشد، تا احتمال برآمدن آدمی بااراده در رأس هر یک از این کشورها به صفر برسد. همین الان هم البته نفت آن‌طور که کارتل جهان‌وطن جهانی می‌خواهد صادر می‌شود، اما حضور دموکراسی‌های بی‌ثبات، این تسخیر و کنترل را بهتر تضمین می‌کند. خطرزدایی از سرمایه، شرط اصلی اقتصاد است.

در هنگام هشت سال جنگ بین ایران و عراق، جان و مال و زندگی هر دو ملت تمام مدت در حال متلاشی‌شدن بود، اما کم‌ترین خللی در صدور نفت وارد نشد؛ در جنگ فعلی عراق هم. البته جنگ هزینه‌ای هنگفت دارد و همین پول نفت، خرج تسلیحات و ... می‌شد و به همان جیب اول برمی‌گشت! به این می‌گویند گردونه‌ی بیزنسی کارتل جهان‌وطن...

بعضی معتقدند "در مصر مردم برای آزادی و دموکراسی دارند انقلاب می‌کنند و از دیکتاتوری خسته شده‌اند" و الخ. این‌گونه شعارها، همان‌قدر پوچ است که باور کنیم حاشیه‌نشین‌ها، مذهبی‌ها و چپی‌های ما -32 سال پیش- برای آزادی و دموکراسی به خیابان‌ها ریختند!

چند نکته برای اندیشیدن:

1- به‌راستی "عنصر مردم" چه وزن و نقشی می‌تواند در معادلات و تحولات کلان داشته باشد؟ تا چه حد می‌شود افکار عمومی را در دست گرفت و به سمت دلخواه هدایت کرد؟ بازتاب خبر از میان مردم (مثلاً همین مصر) توسط مدیای جهانی آیا بدون تبعیض صورت می‌گیرد و نظر همه‌ی اقشار در آن منعکس است، یا این‌که فقط تعدادی دلخواه را از بین عموم دستچین می‌کنند تا به‌واقع دیدگاه سیاسی خود را تلقین کنند؟
2- در جریان جنبش 88، هنگامی که تمام دوربین‌های خبرگزاری‌ها روی خیابان‌های ایران زوم کرده بودند، به‌یکباره اتفاق غیر منتظره‌ای افتاد: بی هیچ دلیلی، مایکل جکسون مرد و نگاه مدیای جهانی را از ایران ربود و قیام خاموش شد: [+]
3- چه شباهت آزاردهنده‌ای بین بوراک اوباما و هیلاری کلینتون با دستگاه سیاسی کارتر دیده می‌شود! اصرار تیم سیاسی آمریکا و انگلیس برای برکناری مبارک هم جالب توجه است.
4- تنها کشوری که موضعی عقل‌مدارانه در مسئله‌ی این‌روزهای مصر گرفته اسرائیل است: [+]
5- این‌روزها در سی ان ان، چقدر لهجه‌ی انگلیسی زیاد شده!
6- هم‌پیمانان آمریکا باید از خود بپرسند: هنگام خطر ، تا چه حد آمریکا قابل اطمنیان است و از هم‌پیمانان خود حمایت می‌کند؟

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

آن‌چه دارد در تونس، مصر و... رخ می‌دهد!

چه خیمه‌شب‌بازی تهوع‌آوری است این به‌اصطلاح "دموکراتیک‌سازی کشورهای اسلامی"! دارند آخرین اقمار ترقی‌خواهی (حال ناچیز یا کمرنگ، ولی واقعی) را منهدم می‌کنند، و به جایش عقب‌مانده‌ترین بخش اجتماع -که طبعاً از لحاظ تعداد در اکثریت‌اند- را می‌نشانند. این روند، غالب کشورهای منطقه را خواهد بلعید.

وقتی شاه در پاسخ به تاریخ می‌گوید "شرکت‌های نفتی و بازار و بورس جهانی من را از اریکه‌ی حکومت پایین انداختند" (نقل به مضمون)، ممکن است حس "تئوری توطئه" مخاطب را ‌بگیرد، ولی این حرف چندان هم بی‌راه نیست. تا آن‌جایی که من اطلاع دارم، بیش از نود درصد بازار بورس جهانی در قلمرو کشورهای غربی و صنعتی می‌گردد، مثل آمریکا، اروپا و... آن‌چه به‌واقع خارج از مرز آن‌هاست، نفت خاورمیانه است؛ نزدیک به چهل درصد از ذخائر کل جهان. کنترل‌نداشتن بازار جهانی بر نفت -که در واقع مثل طلا بایستی یکی از باثبات‌ترین شاخصه‌های بورس باشد- به معنای فاجعه است. حال تصور کنید کسی خارج از این گود سروکله‌اش پیدا شود و اوپک راه بیاندازد و بخواهد در بورس خودش تعیین‌کننده باشد... و بالاخره سازی بزند که از لحاظ اقتصاد جهانی تا بخواهید خارج است!

نوسانات نفت در بازار سهام جهانی چیزی نیست که بشود از آن گذشت. جهان غرب می‌داند که ممالک بی‌ثبات و جوامع مستاصل را خیلی بهتر می‌شود کنترل کرد، برای این‌که آن‌ها منابع خود را از روی احتیاج و به هر قیمتی می‌فروشند و توان تصمیم‌گیری عمده ندارند. این سیاستی است که در چهل‌سال گذشته در دستور کار لیبرالیسم غربی قرار گرفته است؛ با پشتوانه‌ی جهان‌گرایی بورس.
تنها بحث نفت نیست؛ موضوع اصلی به‌واقع "برده‌داری نوین" است که کارتل‌های جهان‌وطن و تک‌‌مدار مثل Bilderberg در پی ایجاد آن‌ هستند. فلسفه‌شان هم این است: ساخت حکومتی جهانی و در کل تسخیر جهان نیازمند ایجاد بی‌ثباتی در خارج از قلمرو خود و از آن سمت، ناآگاه نگه‌داشتن و مشغول‌کردن مردم داخل قلمرو خود است.

در این باره می‌شود بیش‌تر نوشت... که شاید در فرصتی دیگر.

پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹

دو عامل در اتفاق‌نیافتادن انقلاب

در موضوع "شورش" یا انقلاب، طبعاً عامل "ترس" تعیین‌کننده است، برای همین در مثلاً فضای به‌شدت خفقانی کره‌ی شمالی یا لیبی، احتمال وقوع انقلاب در حد صفر است. در کنارش اما، عوامل دیگری نیز حضور دارند که به دیدِ من، در حوزه‌ی روان و فرهنگ اجتماع جای می‌گیرند.

در کنار ترس، شاید جدی‌ترین عامل بازدارنده‌ی یک انقلاب، "هم‌جنسی" نظام و مردم باشد. به باور من، این عامل از ترس هم ترسناک‌تر است، برای این‌که مکانیزم تصمیم‌گیری در انسان را مختل می‌کند و حس اطمینان به خود و فردا را در او می‌کشد.
با انقلاب 57، در ایران نظامی روی کار آمد که از همان ابتدا، قریب به اتفاق مردم را از لحاظ سیاسی در تقابل با خود داشت، ولی اگر دقیق شویم، متولیان نظام از لحاظ ریشه، دین، عادات، رسوم، فرهنگ و جهان‌بینی، به‌شکل حیرت‌آوری با جمعیت سنگینی از اجتماع همریشه یا لااقل شبیه بودند. اتفاقاً همین تشابه و هم‌جنسی باعث شد که گروه‌های مختلف با تضادهای شدید سیاسی-عقیدتی، از هر قماش، یک‌رنگ و متحد در کنار هم قرار بگیرند و بر علیه رژیمی که از "جنس" خودشان نبود[1] انقلاب کنند. واقعيت این است که در جهان سوم، هم‌چنان فرهنگ قبیله حاکم و غالب است و به طور ضمنی در لایه‌های اجتماع جریان دارد.
در کوبا، با این‌که نظام حاکم استبدادی و تمامیت‌خواه است، ولی در عادات رایج اجتماع دست نبرده است، چه خود نیز از درون همان مدار برخاسته است. بر این اصل، وقتی پای هم‌جنسی به‌میان بیاید، دیگر تفاوت‌های عقیدتی و گاهی حتا طبقاتی[2] تعیین‌کننده نیستند. طرفه این‌که فساد و استبداد می‌توانند در رخ‌دادن یک انقلاب مهم باشند، اما نه در حد دگرجنسی تعیین‌کننده.

توضیحات:
1- ایران در دوره‌ی شاهنشاه در شکل یک آتوریته سیاسی از بالا اداره می‌شد، به این شکل که حکومت، از لحاظ فرهنگ غالب (طرز زندگی، موضع‌اش در قبال باورهای دینی، نگاه به آینده و جهان) با قریب‌به‌اتفاق اجتماع یکی نبود که هیچ، تقابل جدی داشت و بسیار جلوتر از مردم بود. نظام شاهنشاهی نه‌تنها دنباله‌رو بستر ارزش های دینی جامعه نبود، بل‌که در پی تغییر بنیادین ساختارهای آن بود. از همین رو، شایعه خجالت آور دست‌نشانده‌بودن شاه در بین شماری اندک از مردم دوران انقلاب به یک باور تبدیل شده بود. البته رسانه جهانی نیز نقش محوری در این پروپاگاندا داشت. قضیه‌ی تونس هم تا حدودی همین است.
2- با نوسانات اقتصادی، طبقه‌ی اجتماعی افراد جابه‌جا می‌شود. سطح فکر و طرز زندگی‌شان نیز تغییر می‌کند. اما تنها عده‌ی قلیلی از ریشه‌های خود به‌جد فاصله می‌گیرند و آدم دیگری می‌شوند.

دوشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۹

جریانات تونس و نگرش غرب به وضع کشورهایی از این دست

من نمی‌دانم باید از آن‌چه در تونس رخ داد شاد باشم یا نگران؟ این حالت دوگانه، کلنجاری‌ است درونی، برخاسته از تجربه‌ی سنگین سی‌سال گذشته‌ی ما، که مسرور است از رفتن دیکتاتوری و صد البته، از حاکمیت گروه و تفکر انقلابی سخت ترسان.

انگیزاننده‌ی من در نوشتن این یادداشت، دو یادداشت از محمد تاج‌دولتی است در فیس‌بوک که به ترتیب تاریخ، در زیر می‌آورم:
(1)زین العابدین خان بن علی و همسر محترمشان ،بانو لیلا طرابلسی، به گزارش سرویس‌های اطلاعاتی فرانسه با یک و نیم تن شمش طلا( به ارزش 45 میلیون یورو) به عربستان سعودی مشرف شده‌اند. البته می‌توان تصورکرد که پس از 23 سال حکومت مطلق بر یک کشور این مقدار پول باید "خرج سفر" باشد و برای روز مبادا دوراندیشی‌هایی شده باشد. بی‌خود نبوده که فلک‌زدگان تونسی بلافاصله پس از "بن علی رفت" چند تا از کاخ‌های لیلا خانم را به توبره کشیدند. وقتی هیچ "حاکم" جهان سومی از تاریخ درس نمی‌گیرد، تاریخ هم چاره‌ای جز تکرار ندارد. تا نوبت بعدی کجا و برای که‌ها باشد.[منبع]
(2)محمد بن کیلانی با یک تصمیم آنی دارد می‌شود قهرمان ملی تونس. این خلبان 37 ساله تونسی روز جمعه گذشته در حالیکه هواپیمای مسافری ایرتونس به مقصد شهر لیون در فرانسه را آماده پرواز می‌کرده دستوری از مقامات فرودگاه دریافت می‌کند که در آخرین لحظه 5 مسافر اضافه هم به تعداد مسافرانش اضافه خواهند شد. کاپیتان بن کیلانی به خبرنگاران گفته" در یک لحظه از ذهنم گذشت که این 5 مسافر آخرین لحظه باید اعضای خانواده و یا وابستگان نزدیک رئیس جمهور فرار کرده باشند، به همین جهت از هدایت و انجام پرواز خودداری کردم". کمک خلبان و تیم پرواز هم با حمایت از تصمیم خلبان پرواز را لغو میکنند. یک ساعت بعد هم نیروهای ارتشی فرودگاه را اشغال می‌کنند و همه پروازها لغو می‌شود و 5 وابسته نزدیک خانم رئیس جمهور حالا در حبس هستند. خلبان بن کیلانی گفته: دوست داشتم در تظاهرات مردمی شرکت می‌داشتم اما چون نتوانسته بودم با مردم باشم خودداری از پرواز تنها کاری بود که می‌توانستم برای مردم و وطنم انجام دهم
می‌شود 23 سال تلاش کرد و رهبر سیاسی منفوری چون زین العابدین بن علی شد و می‌توان در چند ثانیه تصمیمی گرفت و قهرمان ملی شد. زندگی انتخاب هم هست
.[منبع]

نخست، پرسش این است که گزارش خبرگزاری‌هایی مثل فرانسه یا انگلیس از زبان "سرویس‌های اطلاعاتی"شان، تا چه حد می‌تواند معتبر باشد؟ آیا با عقل جور-در-می‌آید که یک سرویس اطلاعاتی، گزارش‌های طبقه‌بندی‌شده‌ی خود را بلافاصله در اختیار رسانه‌ی رسمی بگذارد و در واقع بشود خبرنگار آن رسانه؟! من در اصل خبر چندوچون نمی‌کنم؛ با نحوه‌ی ارائه‌ی آن مشکل دارم.
در این‌جور به‌اصطلاح افشاگری‌های رسمی -که نظام سیاسی، سرویس اطلاعاتی و رسانه با هم همدست می‌شوند-، رد سلطه‌گری و "دخالت سیاسی خارجی" پررنگ‌تر از هر چیز دیگری است. لااقل ما مردم ایران، نمونه‌ی این‌گونه "افشاگری"های بی‌بی‌سی‌وار را در انقلاب اسلامی 57 به حد کافی دیده‌ایم.
دولت‌های غربی قبل و بیش از هر چیز، به بی‌ثباتی در کشورهای منطقه فکر می‌کنند، چه بی‌ثباتی، زمینه‌ی دخالت خارجی و به‌یغمارفتن منابع ملی را بهتر فراهم می‌آورد. با کشوری ضعیف و در-هم-شکسته بهتر می‌شود وارد معامله شد. کشورهای غربی هر اختلافی که با هم داشته باشند، در این موضوع به‌خصوص کاملاً هم‌رای و متحدند، برای این‌که نبض اقتصاد جهان در دست آن‌هاست و علاقه‌ای ندارند که دست زیاد شود و پیکر "نظم" ساخته‌وپرداخته‌شان ترکی بردارد... همین است که در هر جایی که صدایی بلند شود، به خشم انقلابی و بغرنجی فضای عمومی دامن می‌زنند. دیدیم که اگر از طریق رسانه زورشان نرسد، حتا به دخالت نظامی روی می‌آورند.

در مورد حرکت خلبان "انقلابی" جناب محمدبن کیلانی هم جز تبسمی تلخ چه عکس‌العملی می‌توان نشان داد؟ در باب این‌جور قهرمانی‌ها، فقط با رجوع به صفحات تاریخ دی تا بهمن 57 ایران خودمان می‌شود چند جلد کرنولوژی سیاه کرد! نتیجه و مزه‌‌ی این آش زبان‌سوز انقلابی را هم که البته دیدیم و با تک‌تک سلول‌های خود چشیدیم... به‌راستی کدام عدالت را در دستگاه قضای انقلابی می‌توان جست؟
موج انقلاب که آمد، همه را یا با خود همراه می‌کند، یا در-هم-می‌شکند؛ یا بر آن سوار می‌شوی، یا در مقابل‌اش می‌ایستی و خرد می‌شوی؛ در انتها، سیل انقلاب، بی توجه به سمت و جبهه‌ای که در آن قرار داریم، همه و همه را می‌برد و کشور را با جوی بی‌ثبات برجای می‌گذارد. این است شرایط ایده‌آل برای سلطه‌ی غربی‌ها.

من البته در پی انکار انقلاب نیستم. گاهی راه دیگری نمی‌ماند. حرف من این‌جا این است که زیاد به جوسازی و افشاگری‌های نوع غربی دل خوش نکنیم، چون قبل از این‌که نتیجه‌ی یک انقلاب برای حکومت‌های غربی مهم باشد، حضور جو نابسامان و بی‌ثبات مهم است.

پی‌نوشت:چند نکته و پرسش فهرست‌وار:
- تقریباً اکثر کسانی که از جریانات تونس خوشحال‌اند، به سکولاربودن حکومت ساقط‌شده بی‌توجه‌اند.
- در کشوری که بخش عمده‌ی مردم آن را مسلمانان متعصب تشکیل می‌دهد و تفکر ستیزه‌جو و فناتیک اسلامی در آن غوغا می‌کند، دموکراسی واقعاً چه معنایی دارد؟
- آیا دموکراسی غیر لائیک و غیر سکولار ارزشی دارد؟
- سقوط نظام سکولار تونس آیا سنگر فتح‌شده‌ای دیگر برای اسلامیون نیست؟
- قضیه‌ی تونس آیا به شعله‌ورشدن بیش از پیش جنگ‌های قومی-مذهبی در منطقه نمی‌انجامد؟

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹

کلاف زندگی...

خیلی وقت‌ها، کلاف بازیگوش زندگی راحت از دست‌مان سر می‌خورد و ما را در پی‌اش می‌دواند. هر چه تند بدوی، او مارپیچان و با کرشمه خود به دست‌ات می‌مالد، و باز می‌گریزد! ... و روزی دوان از پس روزی دیگر... و باز، آغاز...

جمعه، دی ۰۳، ۱۳۸۹

یکی از عوامل نگه‌دارنده‌ی ارتباط

یکی از عواملی که در ارتباط ایجاد تعادل می‌کند "ترس" است: ترس از دست دادن طرف مقابل یا ترس مستقیم از طرف مقابل.
ترس که بریزد، ارتباط می‌شکند.

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

راجع به کوبا و نوستالژی "چپ ایرانی"

در فیس‌بوک -که این‌روزها خانه‌‌ی آمال اینترنت‌بازان شده- گاهی تیتر جالبی می‌آید، جرقه‌ای می‌زند و به سرعت خاموش و محو می‌شود. شتاب نوری، بی‌خانمانی نسبی و نبود حریم خصوصی عمده‌دلایلی هستند که باعث شده من به آن منگنه نشوم، ولی از سرزدن گاه‌به‌گاهی به آن هم نمی‌شود گذشت.

در بین همین تیترها، ویکی‌پدیای فیدل از محمدرضا فطرس نظرم را جلب کرد. فطرس با عکسی و چند سطر نوشته، با ظرافت تمام نظرش را به خواننده انتقال داده بود؛ نظری که با آن موافق بودم و موافقتم را طی کامنتی زیر آن مهر کردم. طبعاً، در بین مطالبی که در روز (یا شب‌هنگام) همه‌ی ما می‌خوانیم، با خیلی موافقیم و با خیلی هم نه، ولی تنها معدودی هستند که اگر نظرمان را زیرش نچسبانیم، چندروزی وجدان‌درد امان‌مان را می‌برد! چون این‌جور مطالب، آناً به نقاط احساسی ما چنگ می‌زنند، به‌واقع قبل از آن‌که نظر بدهیم، نظر از دست‌مان درمی‌رود و ما فقط خواننده‌ی نظر خود هستیم نه صادرکننده‌اش...

شما که الان آن نوشته و کامنت‌هایش را خوانده‌اید و البته آن عکس گویاتر از هر نوشته را هم دیده‌اید، لابد می‌دانید که منظور این نوشته در چیست. این را هم بگویم که این نوشته پاسخی صریح به کامنت محمد افراسیابی نیست (که مردی محترم و انسان‌دوست است)، اما لااقل نشأت‌گرفته از آن است.
یک نکته را بگویم و رد شوم: من یادم نمی‌آید که در باره‌ی سوئد "گزارش"ی داده باشم. هفت-هشت خط ابراز عقیده‌ی شخصی من راجع به شهر "یوتوبوری" (نه کشور سوئد) حاصل سفر کمتر از یک‌هفته‌ی من به آن‌جا بود... که هیچ دعاوی "گزارش‌دادن" یا "سفرنامه‌نویسی" ندارد. برای همین، کسی نمی‌تواند با برچسب‌زدن و اهدای هویتی کذب به نوشته‌ای کاملاً شخصی، اعتبار و صداقت آن‌را زیر پرسش ببرد. در ثانی، من مانده‌ام چرا معدودی از افراد، نقد حال‌وهوای یک شهر را توهینی حیثیتی به خود قلمداد می‌کنند؟! من شک ندارم نوشته‌ی من به شهردار یوتوبوری هم به اندازه‌ی عمو اروند برنمی‌خورد:)

و اما اگر ظریف شویم، می‌بینیم که مایه‌ی اصلی آزردگی، نه بحث مربوط به سوئد، که نیشتر به‌جای من به طرز تلقی غلط از وضعیت مردم و نظام سیاسی کوباست که تبلیغات‌چی این کذب -در تمام این سالیان- چپی‌های ما بوده‌اند. اگر زمانی -مثل دوره‌ی انقلاب که راه ارتباطی به دو کانال تلویزیونی-رادیویی و چند نشریه ختم می‌شد-، می‌شد گنجشکی بی‌خاصیت مثل آلبانی را با رنگ‌آمیزی تهوع‌آور مشتی ابله، به‌جای قناری به نسل جوان قالب کرد و آن‌ها را به خاک سیاه نشاند، امروز اما گستردگی تبادل ارتباطات در دهکده‌ی جهانی هر انسانی را در هر نقطه‌ای از جهان از حال و وضع هم‌نوعش در دیگر گوشه آگاه می‌کند. امروز کافی است که شما یک پاسپورت غربی داشته باشید و بتوانید به همه‌جای دنیا سفر کنید و بی‌حاشیه و واسطه، خودتان ناظر واقعیت باشید.

شوربختانه یاوه‌هایی که درباره‌ی وضع کوبا به خوردمان می‌دادند، هنوز توسط عده‌ای از همان نسل منتشر می‌شوند. به قولی: "کسی که خواب است را می‌شود بیدار کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده هرگز"! برای من که به کوبا رفته‌ام، آن‌جا چیزی جز سواحل آفتابی، مردم و کشوری به‌شدت فقیر و عقب‌مانده از روند رشد جهانی نیست. همین را بگویم که در کوبا، هنوز ماشین‌های قبل از "انقلاب" را سوار می‌شوند! باور کنید نکبت و فحشا از در-و-دیوار این سرزمین می‌بارد. مردم هم -مثل دیگر مردم نظام‌های پلیسی و دیکتاتوری- تا گلو در دروغ و فساد اخلاقی و خلسه و ترس فرو رفته‌اند.
من واقعاً مانده‌ام آدم می‌تواند وضعیت اسف‌بار ساختمان‌ها، خیابان‌ها، بیمارستان‌ها (که بیش‌تر شبیه به قصال‌خانه‌ هستند تا بیمارستان)، کودکان در لباس‌های مندرس، لشکر گدایان، پلیس‌های بی‌شمار در هر کجا و فلاکت عمومی که در بین مردم موج می‌زند را ببیند و با وجدانی آسوده در این انبوه پرسه بزند و "حال کند" و بدتر از آن، با نابینایی تمام برای ماندگاری این سیستم مخوف هم‌چنان تبلیغ کند؟!

این بیش‌تر از نوعی گرفتاری نوستالژی مایه می‌گیرد، تا که پا در دگرگونه‌دیدن داشته باشد. بعضی از خانواده‌‌های جانباختگان جنگ را دیده‌اید که با وجود لمس از نزدیک واقعیات جامعه‌ی ایران، نمی‌توانند دست از حمایت از رژیم بکشند؟ گاهی گذشته‌ی افراد چنان گریبان‌شان را گرفته و به اعماق‌شان چنگ زده که هیچ راه فراری از آن پیش روی‌شان نیست... این درست مرز باریک‌تر از موی شجاعت اخلاقی و نه گفتن به اشتباهات گذشته یا از آن سو، چشم فروبستن ممتد و ادامه‌ی توجیه خود است.
اگر خاک آن مسیر را که به غلط رفته‌ایم، در سرند نگاه امروزی بریزیم و به‌دقت ذرات‌اش را وارسیم، به دست نسل پس از خود چراغی داده‌ایم که مثل ما در آن کوره‌راه نیافتد.

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

با یک تیر، دو سفر!

من آدم سفرهای دور-و-دراز نیستم، چون به هفته نرسیده، دلم برای تختم و در و دیوار خانه‌ام یک‌ذره می‌شود، ولی با این هزینه‌های گزاف، سفر یک‌هفته‌ای هم چندان عاقلانه به‌نظر نمی‌رسد.

از 25 آگوست تا هفت سپتامبر در اروپا بودم. اول به سوئد رفتم (رفتیم)؛ به شهر گوتنبرگ یا به تلفظ محلی "یوتوبوری". هوا سرد و شدیداً متغیر بود و ویرانگر روحیه‌ی بشاش. خود شهر هم چیز دندانگیری برای دیدن نداشت جز خیابان "اونی" که آن‌هم... بگذریم!
در مرکز شهر به بیلیارد رفتیم؛ چهارنفری. می‌توانم بگویم تنها غیر سوئدی‌های آن‌جا همین ما چهارنفر بودیم! من وارد جزئیات نمی‌شوم که مایه‌ی ملال است... همین را بگویم که یک آبجو ناقابل آن‌جا چیزی حدود 12 دلار کانادایی برای‌مان آب خورد...
تنها مرکز خرید شهر (مال) شیک بود اما تا بخواهید گران. اکثر لباس‌ها -مخصوصاً مارک‌های آمریکایی- دو برابر قیمت کانادا بودند. من مانده بودم که با این درآمدهای سوسیالیستی، چطور مردم زورشان می‌رسد خرید کنند؟
مردم آراسته و زیبا بودند؛ چه زن و چه مرد، مخصوصاً زن‌ها... و عاشق صحبت‌کردن با انگلیسی‌زبان‌ها. به هر حال، دیدن این شهر در حد یک سفر چند روزه بد نبود.
در آلمان، در فرانکفورت، بخت‌یار بودیم که هوا مطلوب بود با دمایی تن‌نواز. شهر، شهر آخر تابستان بود که مردم در تکاپوی مکیدن آخرین قطرات شهد فصل‌اند؛ فصلی که مردم را در انتظاری یک‌ساله می‌گذارد و می‌رود. در زمانی کم، بیش‌تر از آن‌چه که می‌شد دیدیم و گشتیم.
در مجموع، سفر خوبی بود، اما بهتر می‌شد اگر با بعضی دوستان اینترنتی دیدار می‌کردم، مثل حمیرا در سوئد و بعضی دیگر در آلمان یا جاهای دیگر. بماند به وقتی دیگر...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

حمید و میداف‌اش...

خبر فوت حمید واقعاً شوکه‌ام کرد! نه این‌که مردن چیز عجیبی باشد... نه... حمید اما این‌قدر محکم و بشاش بود که کم‌تر کسی فکر می‌کرد مرگ حتا از صد فرسخی‌اش بگذرد.
نثر استوار و سبک ویژه‌ی روایتگری حمید -با طنزی که آویخته به سردر تقریباً همه‌ی نوشته‌هایش بود- آدمی را به تحسین وامی‌داشت، در پی این پرسش که "چطور ممکن است آدمی که بخش عمده‌ی زندگی‌اش را (بیش از چند دهه) در غرب زیسته باشد، این‌طور قوی بنویسد؟" طنز حتا یقه‌ی تلخ‌ترین و تندترین یادداشت‌های سیاسی او را هم ول نمی‌کرد... طنزی گزنده و گیرا.
من اما بیش از هر چیز، منش و مردمداری حمید را می‌پسندیدم. می‌شد گفت که نام دوست، واقعاً برازنده‌ی او بود. حمید این هنر را داشت که با یک پیام کوتاه پای نوشته‌ای، دل کسی را به‌دست آورد و روز او را بسازد.
من حمید را از نوشته‌ها و درون نوشته‌هایش شناخته و دیده بودم... او هماره در متن نوشته‌هایش روان است...

چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۸

نوروز همیشه پیروز شادان باد!

پس از یک دهه زندگی در تورنتو، این شاید اولین سالی باشد که آمدن نوروز را حس می‌کنم. هوا از دو هفته پیش رو به گرم‌شدن گذاشت و من امروز دیدم که جوانه‌ی گل‌های فصلی در باقچه‌ام، سر-بیرون-کرده‌اند و با حیرت بازگشت غازها را می‌نگرند...
نوروز فقط یک روز قراردادی و تعیین‌شده در سال نیست؛ علاوه بر آن، رخدادی‌ست که تغییر فصل و آمدن بهار زندگی را نوید می‌دهد. اما در این روزهای پرمصیبت ایران محنت‌زده‌ی ما، نوروز نماد امیدواری‌ست؛ رد جریان‌ زندگی و نشانی از آمدن روزهای بهتر است.
نوروز حدیث جهیدن خون زندگی در شریان تنِ بیمار میهن ماست...
با آرزوی روزهای بهتر، نوروز مبارک!

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸

حجاب چیزی نیست جز حقارت!

این عکس را در فیس‌بوک دیدم؛ اسد گذاشته بودش. این‌ها بچه‌هایی هستند که بعد از انقلاب، در همین ملک ورم‌کرده از "اسلام ناب محمدی" روییده‌اند. پوشاندنی نیست که شیوه‌ی "عادت‌دادن" -که حقنه‌کردن نوعی فکر از سوی سیستم به مردم است- در خیلی جاها عمل می‌کند (مثل سومالیایی‌هایی که با وجود داشتن کارت اقامت کشورهای متمدن غربی، باز دخترهای خود را به سفر "ختنه‌سران" خراب‌شده‌شان می‌برند!)، اما آن‌چه در ایران ما -که مخزن عظیم نیرو و فکر جوان است- می‌بینیم، پوشاندن گلِ رخ دختران و زنان ما در حجاب حکومتی عمل نمی‌تواند کرد.

در کانادا بحث بر این است که آیا پلیس و دیگر ادارات مرجع حق دارند در موارد لزوم، از زنان دفن‌شده در برقع اسلامی بخواهند که صورت‌شان را برای شناسایی هویت لحظه‌ای نشان بدهند. شما ببینید این بیچاره‌ها با این سیستم متمدنی که ساخته‌اند، در کشور خودشان، هنوز درگیر چه مشکلات مسخره‌ای هستند! مسخره‌تر از این پلیس‌های "سیک"ی هستند که به جای کلاه پلیس، عمامه‌ سرشان است...

این دنیایی که من می‌بینم، حالاحالاها کار دارد که به نقطه‌ای قابل قبول از شعور و فرهنگ برسد... اگر برسد. اما این دلیل نمی‌شود که آدم‌هایی مثل من و تو در مقابل آلودگی‌ها و حقارت‌هایی که به اسم "تفاوت فرهنگی" به خوردمان می‌دهند سکوت کنیم. آیا برای تفاوت فرهنگی نباید یک میانگین و حداقلی قائل شد؟