میگفت: برای که بنويسم؟!
دوستی دارم که سابقاً استاد تاريخ هنر -در ايران- بوده. شصت سالی بايد داشته باشد، امّا کمتر میزند. گاهی مینشينيم به گپزدن.
همان يکی-دو ديدار اوّلِ آشنايیمان کافی بود که بفهمم آدم عميقیست. هرچند با پارهای از ديدگاههايش همرای نيستم -و اصلاً همين عامل نشستهای ماست-، امّا در اينکه در مجموع حرفهايش پايه و اساس دارد هيچوقت شک نکردهام... از او کم نياموختهام.
بارها از خود پرسيدهام چرا او چيزی نمینويسد. واقعاً چرا نمینويسد؟ بالاخره همين پرسش را با او مطرح کردم. پاسخش کوتاه و در عين حال گويا بود: برای که بنويسم؟!
"مخاطب"، انگيزهی نوشتن است. نویسنده برای خواندهشدن مینويسد؛ میخواهد ارتباط برقرار کند؛ تعامل داشته باشد؛ اثر بگذارد. نويسنده اگر خود را خارج از دايرهی اين معادله ببيند، قلم کناری مینهد. دوست من میگفت: برای که بنويسم؟!
بسياری از آثار قبل از خلقشدن خمير میشوند، درست به دليلی مشابه که گفت؛ در واقع در نطقه خفه میشوند و اصلاً به خميرشدن نمیرسند... نام وضعيتی که دوست من به آن دچار است را نمیدانم چه بايد گذاشت. يأس؟ درست نمیدانم. ذهن انسانی که از مخاطب خود مأيوس شده را چطور میشود تعريف کرد؟
ولش کن اصلاً!
همان يکی-دو ديدار اوّلِ آشنايیمان کافی بود که بفهمم آدم عميقیست. هرچند با پارهای از ديدگاههايش همرای نيستم -و اصلاً همين عامل نشستهای ماست-، امّا در اينکه در مجموع حرفهايش پايه و اساس دارد هيچوقت شک نکردهام... از او کم نياموختهام.
بارها از خود پرسيدهام چرا او چيزی نمینويسد. واقعاً چرا نمینويسد؟ بالاخره همين پرسش را با او مطرح کردم. پاسخش کوتاه و در عين حال گويا بود: برای که بنويسم؟!
"مخاطب"، انگيزهی نوشتن است. نویسنده برای خواندهشدن مینويسد؛ میخواهد ارتباط برقرار کند؛ تعامل داشته باشد؛ اثر بگذارد. نويسنده اگر خود را خارج از دايرهی اين معادله ببيند، قلم کناری مینهد. دوست من میگفت: برای که بنويسم؟!
بسياری از آثار قبل از خلقشدن خمير میشوند، درست به دليلی مشابه که گفت؛ در واقع در نطقه خفه میشوند و اصلاً به خميرشدن نمیرسند... نام وضعيتی که دوست من به آن دچار است را نمیدانم چه بايد گذاشت. يأس؟ درست نمیدانم. ذهن انسانی که از مخاطب خود مأيوس شده را چطور میشود تعريف کرد؟
ولش کن اصلاً!
برچسبها: محض گفتن



16 پيام:
سلام گرامی دوست
من فکر می کنم هر نویسنده ای مخاطب خود را دارد حال در هر شرایطی که باشد. نویسنده بدون نوشتن نمی تواند خود را زنده احساس کند . اگر قرار باشد در ذهن بنویسد می نویسد.
پایدار باشی
سلام نازنين یار
ظرافت در نگاه موهبتیست که حميرا طاری آنرا به کمال دارد.
از ابراز نظرت ممنونم.
سلام آقای زهری، در رابطه با طنز با نظرات موافقم. طنز زاویه ی شوخ ِ نظاره ی امور است. در مورد دوست شما، من هم چند آدمی می شناسم که اطلاعات خوبی دارند و صاحب نظر هستند، ولی خلق نمی کنند. دوستان من تنبل هستند. البته بار منفی واژه ی تنبلی را لطفن از آن بگیرید. خیلی از نویسندگان دنیا هم تنبل هستند. همه توماس مان و کافکا نیستند که به طور جدی به آفرینش بپردازند. بعضی ها با اینکه نویسندگان موفقی هستند، ولی کمتر دست به قلم می برند. فرق نویسنده ی تنبل و دوستان دانای تنبل ما این است که نویسنده ی تنبل جاه طلب است. می آفریند و مشهور که شد دیگر علاقه اش را به نوشتن ِ جدی از دست می دهد و دوستان ما جاه طلب نیستند. خوب باشید.
سلام خانم شرف عزیز!
از قضا، بحث دوست ما "تنبلی" و از اين قبيل نيست و الا -همانطور که در آغازيهی یادداشت نیز ذکر شده- با من مرتب نمینشست به گپزدن. حکايت او، حکايت "بیانگيزهگی" در نوشتن و شايد هم "بیاعتمادی به مخاطب" است. در او نوعی یأس میبينم از طرفشدن با مخاطب.
من آوردهام که «"مخاطب"، انگيزهی نوشتن است. نویسنده برای خواندهشدن مینويسد؛ میخواهد ارتباط برقرار کند؛ تعامل داشته باشد؛ اثر بگذارد». اين توقع بهجايیست که هر نويسندهای دارد. اگر توقعاش برآورده نشود، مأیوس میشود و قلم را کناری میگذارد. البته در اين معادلهی دو-وجهی، هميشه سمت تقصير به سوی خواننده نيست که گاه خود نويسنده بيش از حد حساس یا پرتوقع است.
مجید جان!
وبلاگ نویسش کن خود به خود همه چیز درست میشه(چه جورم)!
راحت ترین حرفی که بهش عادت دارم . برای که بنویسم . منی که مشکلاتم را حتی توی عزیز وقتی نکردی بهش برسی ! دلداریم دهی ! بخاطر فوت عمه سکینه ، که عقده ای از جانم بود و هزار چیز دیگر ...چرا بنویسم
به استادتان یک هزار آفرین بگوئید لطفا
خوبه هر چند وقت یک بار این کامنت را باز کنی زهری جان. خفه شدیم از بس آمدیم و پشت در ماندیم.
آره همه ی حس نوشتن در خوانده شدنش هست و من با کسانی که می گویند برای خودم می نویسم شدیدن مخالفم.
سلام مجدد آقای زهری، پست شما را با دقت خوانده بودم. البته فهمیدم که منظورتان این است که بی مخاطبی نویسنده را بی انگیزه می کند. ولی به نظر من آقای زهری، در پس این حرف دوستان مان نخوت بزرگی خود را پنهان کرده است. اینکه چرا مردم ما کتابخوان نیستند را البته نمی توان به تنها یک علت وابسته دانست. علل متعددی هست که یکی از آنها "قلم ناتوان نویسندگان ماست". من واقعن فکر می کنم که نویسندگان ما دانش کافی برای ارائه ی یک کتاب خوب ندارند، چه در زمینه ی ادبیات و چه در زمینه ی علوم انسانی. کارهای خوب به سرعت پاداش خود را با تجدید چاپها گرفته اند. "همنوائی شبانه ی ارکستر چوبها" فکر می کنم حدود 10 بار تجدید چاپ شده و "چراغها را .." از زویا پیرزاد 16 بار. به ترجمه های کتب فلسفی نگاه کنید. بخش عمده ای از آنها اصلن خیانت هستند. "نقادی عقل محض" به فارسی ترجمه شد. من نمی دانم آن مترجم با چه بی شرمی کار را برای چاپ به چاپخانه داد! می خواهم بگویم که شما بخشن درست می گویید. خواندن یک نوع عادت است و ما این عادت را کمتر داریم. اما در کنارش علل بی شمار دیگری هم هست که می دانم شما کتمان نمی کنید. ضمنن ممنون از لینک.
مجيد عزيز
سلام
"براي كه بنويسم؟"
اين پرسش جديتر از آنست كه فكرش را بكني. تيراژ دو سه هزار جلدي كتابها را ببين در جامعهمان. از طرفي خيلي بيشتر از اينها اديب و نويسنده داريم گويا!
اجازه بده مثالي بياورم:
"گيلگمش" با ترجمهي شاملو، دوسال پيش منتشر شده. شاملو در «سخن مترجم» مينويسد:
"و اما كتاب حاضر.-
اين كتاب شامل دو روايت به كلي مستقل از هم حماسهي گيلگمش است.
......
اما روايت دوم حكايتي دارد:
من برحسب اتفاق به متن فرانسوي يكي از الواح دوازدهگانه دست پيدا كرده بودم و با همهي اشتياق در پي تهيهي متن كامل حماسه بودم كه ناگهان آقاي داوود منشيزاده رهبر حزب فاشيستي سومكا Sumka ترجمهي واويلايي از آن منتشر كرد. من با حفظ حقوق او متن را به سبك و سياق آن تكلوح فرانسوي بازنويسي كردم كه در كتاب هفته (شمارهي 16) چاپ شد. بماند كه بعد چه اتفاقي افتاد (تهديد به قتل و چيزهايي از اين دست) ولي من هنوز هم آن متن بازنويسيشدهي قياسي را بيشتر ميپسندم."
من در اينجا با همان "تهديد به قتل" فقط كار دارم. ميداني چقدر به اين انديشيدهام؟ فرض كنيم شاملو راست ميگويد و چنين اتفاقي افتاده.
تهديد به قتل براي يك ترجمه؟ روابط انساني را ميبيني؟ قلم پرقدرت زور را ميبيني؟
مرا به ياد پوشكين، شاعر روس مياندازد كه دويست سيصد سال پيش، دوئل كرد و كشته شد. گويا تاجري كه شاعر ما با او دوئل كرد، به موفقيت شعري پوشكين حسودياش مي شده و عشق هم بهانهاي بوده براي اين جنگ.
به باور من فاصلهي چنداني نيست ميان اينجور دوئلها با اهل هنر ما.
خب ببين بازار زيرآبزني در ميان همين اهل هنر چه داغ است؟ بازار اتهامزني؟ هركسي ميخواهد به سهلترين شيوه آنيكي را از ميدان به در كند. تحمل حضور هم را ندارند. يارو از چشم و ابروي فلاني خوشش نميآيد، گير ميدهد به كتابش. يا دوستاني صميمياند، با اولين برخورد، خط ميكشد روي شاعر بودن يا نويسنده بودن طرف مقابل.
در ميان كساني كه گوشهاي تيز و چشمان تيزبين اجتماعاند، چنين رفتارهاي پركيني را شاهديم!
اوضاع در ميان اهل هنر و پديدآورندگان آثار وقتي اينطوريست، چطور ميشود اميد داشت به قشرهاي ديگر اجتماع؟ تا همين همكاران همديگر را نپذيرند، نتوانند حضور هم را تحمل كنند، روابط انساني خوبي از خود ارائه ندهند، در ميان مخاطبان هم فضاي بهتري حاكم نخواهد بود. البته مخاطب و نويسنده دوروي يك سكهاند و هردو دستپروردهي همين اجتماع. چند سال پيش كتاب سنگي بر گوري را من دادم دست زني كه دبير ادبيات فارسيست. خواند و متنفر شد از مردها. و به گمانم تا مدتها با شوهرش هم مشكل پيدا كرد. دقت كنيد گفتم كه او ادبيات فارسي تدريس ميكند در دبيرستان. آنوقت شاگردهايي را تصور كن كه تحت اين ذهنهاي تربيت نشده و احساساتي، ادبيات ميآموزند. و گاه ضدمردهاي دوآتشهاي از آب درميآيند. درحقيقت همينها مخاطبان آيندهاند.
خيليوقت پيش خواندم گويا يكي از داستاننويسهاي امروز ايران وبلاگ داشته، اينقدر مزخرف بارش كردند تا عاقبت وبلاگ را حذف كرد و رفت پي كارش. اينهم نتيجهي تعامل نويسنده و مخاطب. (البته تا جاييكه ميدانم، اين فقط ميان ايرانيها رايج است. چرا كه نويسندهي آمريكايي يا انگليسي را ديدهام كه زمان زياديست وبلاگ مينويسد و اينجور مشكلات را اصلا ندارد.)
مگر نه اينكه اين عده از مخاطبها سواد دارند، نحوهي استفاده از كامپيوتر و اينترنت را بلدند؟ شعورشان را ميبيني در چه سطحيست؟
اگر كسي بنويسد و موفق بشود، عوامل زيادي متحد ميشوند براي سنگاندازي سرراهش. براي دلسرد كردنش. براي محبوب نشدنش.
گاه انسان از فلان پيرزن بيسواد سبزيفروش در فلان شهرستان كوچك، چنان منطق و استدلال زيبايي ميبيند، چنان كلام زيبايي ميشنود كه در ميماند در درك رفتار اين گرامي انسانهاي تحصيلكرده.
گاه از برخي از نويسندههاي ما كه آثار چپاندرقيچي خلق ميكنند، ميپرسند براي چه اين را نوشتي كه كسي نميفهمد؟ طرف با طمانينه پاسخ ميدهد: ببين چه عالي نوشتهام كه هيچ يك از خوانندههاي كنوني، شعور درك آن را ندارند! خيالتان جمع باشد كه 500 سال بعد ارزش هنري اثرم را خواهند فهميد!
و اينطور مواقع بياختيار لبخندي از سر درد بر لبانم مينشيند.
و بعد دامنهي نفوذ شعر كساني چون مريم حيدرزاده را ببين! به چشم خود ديدم فوجفوج دانشجوهاي همين مملكت را كه نام فروغ را نميدانستند اما خريدار شعرهاي حيدرزاده بودند و با ولع منتظر تازههاش!
خب رسانه و تبليغ را ببين چه ميكند؟
مخاطب را بايد پرورش داد. خب كدام برنامه را داريم براي اينكار؟ اثري ميبينيم از شاعران و نويسندهگان ما مثلا در راديو؟
و همهي اينها نتيجهي ذهن استبدادزدهي تاريخي ماست كه خودت گاه به آن پرداختهاي. ديكتاتور كوچك درونمان هرچيز را كه به مذاق خود نبيند، خط بطلان ميكشد بر آن.
مجيد عزيز
فضاي موجود دافعه دارد. انگيزهكش است. ميبيني چقدر معنيدار است اين پرسش: براي كه بنويسم؟ اينكه دوست مورد نظرتان، با شما به بحث مينشيند، خب شما را مخاطبي جدي يافته. اينكه نمينويسد، خب اعتمادي ندارد به حضور چنين مخاطبهايي. كتاب از زندگي جامعهي ايراني حذف شده. طرف مهندس است، دكتر است، چه و چه است، تازهترين آهنگ به بازار آمده در فلان مملكت را زمزمه ميكند. از خودمان اما هيچ نميداند. هيچ.
البته ننوشتن هم راهحل نيست. ولي خب انسان بايد خيلي پوستكلفت باشد تا تاب بياورد. يكوقت تاب هم ميآورد و با مشقت مينويسد، پس از آن ماجرا جوري پيش ميرود كه مثل جويس قصد ميكند اثرش را در آتش بيندازد. چه بسا مياندازد و ديگري درش ميآورد. يكوقت هم آنكه تاب ميآورد، ممكن است در اين ميان سرش را برباد دهد. كافيست نوشتهاش تاثيرگذار باشد و جمع زيادي را مجذوب كند.
و متاسفم كه نتوانستم راحتتر به خصوص دربارهي عواملي كه موجب چنين وضعي هستند صحبت كنم.
همينطور پوزش بهخاطر پرگويي.
موفق باشي.
كوواش
نوشتن يک تقابل است، بين انديشهای که نوشتهمیشود و انديشهای که میخواند، در اين بين يکنفر هم يکنفر است چرا که فکر پشت نوشته با همين تقابل زنده میماند.
اينکه برای که بنويسم بهجای يک جواب بيشتر به يک فرار شبيه است.
سلام.گاهی هم برای دل خودمان مينويسيم.هرچند اگر دردی را دوا نکند٫درد دل, آدم را سبک ميکند.
اگر بخواهی به مخاطب و توجه همان تعداد قلیل مخاطب به نوشته ات نیک نگاه کنی لاجرم در هر چه تریبون سخن است را گل خواهیم گرفت
مجيد جان راس مي گه طرف وقتي متوسط مطالعه ايراني در سال 45 دقيقه است براي كي بنويسه؟؟؟ الان حتي مطالعه بر اساس فرهنگ ايراني در جهت برآورده كردن منافع عيني-ذهني فرد توجيه مي شه نه كسب آگاهي منتج به كشف حقيقت(In general position) پيش من هم بيا
مگر این دوست دانش خویش را با زاده شدن از مادر به همراه آورده است و یا اساتید او عالم بالغیب بودهاند و میدانستهاند که اوئی هست و فقط برای و نوشته اند؟ نه! من از تو یاد میگیرم و تو از من و من و تو از دیگرانی که گفتههامان را نقد میکنند. من هم در این نوع گفتهها نوعی نخوت و از خود متشکر بودن احساس میکنم
کوواش عزیز!
موضوع «برای که بنويسم؟»، همانطور که بهدرستی از لالوی يادداشت گرفتهای و بازگفتهای، موضوعیست پيچيده و لازم به بررسی. بعضی دوستان ساده از آن گذشتهاند که نشان میدهد مغزهی مسئله را نگرفتهاند.
در مورد آنچه از شاملو نقل قول کردهای، میشود اينطور نتيجه گرفت که ترجمهی حماسهی گيلگمش ارث پدری ايشان بوده است، برای همين کسی حق نداشته قصد ترجمهی آن کند! تمامتخواهی، حذف دگرانديشان و بهخطرانداختن طرف مقابل از سر تا پای حرف شاملو میبارد. فقط میتوانم گفت: متاسفم که بهاصطلاح روشنفکر ما -جناب شاملو- چنين نگرشی داشته است! در ضمن من نمیدانستم که رونويسی يک ترجمه از اصل آن پالودهتر و معتبرتر است؛ لابد اين حرف را بايستی به پای شوخطبعی شاملو گذاشت!
چه بايد کرد: اينها عنصر روشنفکری را به هرز دادند و منحرف کردند؛ آنچه پايه گذاشتند، هر چه بود، صد در صد و در اساس "روشنفکری" نتواند بود.
بقيهی حرفهايت را با تمام وجود مینيوشم و میفهمم. اميد که وضع تغيير کند و از آنچه هست بهتر شود.
سلام مجيد عزيز
اين پاسخت را دير ديدهام. فقط اين را بگويم كه اينطور كه شاملو نوشته ظاهرا طرف مقابل تهديدش كرده به قتل. هرچند در اصل قضيه تفاوتي نميكند.
>>> صفحهی اصلی