تعدادی پناهجوی مکزیکی -بالغ بر صد نفر (شاید هم بیشتر)- از مرز آمریکا میآیند به
Windsor و اعلام پناهندگی میکنند. به دستگاه سوسیال این شهر کوچک فشار وارد میشود. شهردار آنجا وضعیت را اضطراری میبیند و از دولت فدرال کمک فوری میخواهد.[
منبع]
در رادیو امروز بحث سر همین موضوع بود. مصاحبهای هم با شهردار آنجا کردند. میگفت تا حالا چیزی حدود دویستهزار دلار خرج روی دستمان گذاشتهاند (لابد جای غذا، طلا خوردهاند و شب هم در پر قو خسبیدهاند)! مجریان رادیو میگفتند کانادا پناهندهی اقتصادی قبول نمیکند و اینها در طول مدّت حدوداً یکسالی که پروسهی پناهندگیشان طول میکشد، از حقوق سوسیال و دیگر امکانات پناهندگی استفاده (بخوان سوء استفاده) میکنند... که البته این حرف در تضاد با واقعیت و منطق نیست. میگفت اینها سربار اجتماعاند و کانادا سربار نمیخواهد. علناً میگفت باید بیمعطلی اینها را به مکزیک پس بفرستند. ادعا میکرد ادارهی مهاجرت فلوریدا به اینها گفته در قبال پرداخت چهارصد دلار، آنها را به کانادا میفرستد و در کانادا به آنها راحت اقامت میدهند!
اینجا چند نکته مطرح میشود: اوّل اینکه به ظنّ من، برخورد مجریان رادیو -و تا حدّی شهردار- با مسئله غیر انسانی است. اینقبیل گفتارهای برانگیزنده و نابرازنده در رادیو چه عواقبی جز تبعیض میتواند داشته باشد؟ دیگر اینکه چه کسی به یک رادیوچی حق داده جای قاضی پناهندگی بنشیند و حکم اخراج صادر کند؟ به علاوه، طبق قانون پناهندگی، اگر کسی از کشور ثالثی به کانادا آمده باشد، در صورت دیپورت، وظیفه دارند او را به همانجا عودت بدهند، نه محل تولّد او. ولی موضوع این است که اینها حواسشان هست که نباید با شاخ گاو دربیافتند! در کل من در گفتار این حضرات، نوعی فخرفروشی ملّی و ضدّیت با خارجی دیدم که با ماهیت کشوری چندفرهنگی به اسم کانادا و شرط طول عمر آن در تقابل است.
جلوی ورود خارجیها به کانادا را نمیشود گرفت. نباید هم گرفت. چرخ اقتصاد این کشور بدون خارجی نمیچرخد. بدون خارجی زنده هم نمیماند. همین الآن، با وجود سیل ورود خارجیها، رشد جمعیت کانادا زیر حد نصاب (2.3٪) است. نکتهی دیگر اینکه همهکس شرایط مهاجرت را ندارد. مهاجران نیز چندان رغبتی به کارهای یدی ندارند. همین است که حضور پناهنده در بدنهی اجتماع را الزامی میکند.
در کنارش، چه آماری در دست است که نشان بدهد پناهندگان سربار اجتماعاند و بعداً به بزهکار تبدیل میشوند؟ در کانادا مگر میشود بدون کار زندگی کرد؟ گذشته از این، شور رقابت و تلاش برای زندگیای بهتر مگر میگذارد کسی خانه بنشیند و با کمکهای ناچیز دولتی امرار معاش کند؟
به نظر من عیب است برای فردی که قبای ژورنالیسم به تن دارد، آنوقت مسئلهی حیاتی پناهندگی -آنهم در کشوری مثل کانادا- را بیش از پوسته نبیند. این، حکایت چیرهشدن احساس است بر عقل... که زیاد اتفاق میافتد و در موارد مختلف.
این را هم محض ختم کلام بگویم: همین هفتهی پیش بود که یکی از کاندیداها در استان نیوفانلند مدعی شد که اگر انتخاب بشود، به هر کس که بچهای را به فرزندخواندهگی قبول کند (یا بزاید؟) هزار دلار پاداش میدهد. این دیگر از آن حرفهای تهیمغزانه است! هزار دلار پول چندماه پوشک یک نوزاد هم نمیشود، چه رسد به اینکه بخواهد در آیندهی او نقشی بازی کند. اگر از تمام کسانی که از سال 1982 به این سو در نیوفانلند بهدنیا آمدهاند، نیمیشان از آنجا کوچیدهاند، ایراد کار لابد در جای دیگری بوده است. اینها به جای اینکه با ایجاد کار و تبلیغ برای جذب مهاجر، مسئله را از راه معقول و مدرن و انسانیاش حل کنند، چارهاندیشیشان به تولید "محصولات" بومی خلاصه شده است! واقعاً ته ذهن اینها چه میگذرد که در مهمترین کشور چندفرهنگی دنیا، همچنان بر طبل بومیگرایی میکوبند و حضور پررنگ دیگر نژادها را نادیده میگیرند؟ همین است که هر چه خارجی است، فقط میآید به تورنتو، ونکوور، کبک (بیشتر فرانسویزبانها؛ اعراب شاخ آفریقا و چند کشور آفریقای سیاه مثل کونگو)، مونترآل و اخیراً ادمونتون و کلگری... و یکی-دوجای دیگر. چند سال دیگر، احتمالاً حضرات بومیگرا باید بنشینند کنار عکس نوههای ترککردهشان و سماق بمیکند!*
*صحیحاش "بمکند" است که من عامیانهاش را بهکار بردهام.