دوشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۶

آخرین چکه‌ی دوات این قلم در 2007

فکر کنم بایستی سال نو میلادی را تبریک گفت! البته دروغ چرا -به قول زنده‌یاد مش‌قاسم: تا قبر آ آ آ آ!- بعد از این درازای سال‌های زندگی در غرب، هنوز درون من نتوانسته با این تغییر تقویمی کنار بیاید و همراهش بشود. یعنی آن هیجان و کششی که لحظه‌ای معین و جرقه‌ای به اسم "تحویل سال" بایستی در آدم ایجاد کند، در من یکی که جایش خالی‌ است؛ یا لااقل رنگ‌ورویی ندارد. آن برانگیخته‌گی عیدانه را در خودم پررنگ نمی‌بینم. مفهومی به اسم "عید"، از نقطه‌ی لمس من -تا بخواهید- فاصله دارد... شاید این هم از بغرنج‌های زندگی مهاجرت باشد که منطق زبان‌بسته می‌ماند چطور پاسخ درخوری برایش پیدا کند، شاید هم...
خلاصه اگر پرحرفی شد به بزرگی خودتان ببخشید؛ قصد فقط تبریک عید سعید مسیحی بود و بس... یک چیز دیگر هم البته بود: خواستم گفته باشم پیرو رسم ماندگار آتشکده‌ها، فتیله را شاید گاهی پایین بکشم، اما اهل خاموش کردن‌اش از بنیان نیستم، چه گفته‌اند (هر چند نه چندان مربوط):
"به جای لعنت فرستادن به تاریکی، شمعی بیافروز!"
سال نو مبارک!

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

امروز، یکی از بچه‌های برزیلی که برای شرکت کار می‌کند، گفت: "خبر داری در چند روز گذشته، کلّی ايرانی آمده برزیل پناهنده شده؟ ما به‌شان غذا و جای خواب داده‌ایم. بیچاره‌ها آدم تحصیل‌کرده و فنی هم توشان زیاد هست"!
به جان شما اگر زمین دهن باز می‌کرد و من را می‌بلعید، بهتر از این بود که این حرف را بشنوم! بهش گفتم: "من فکر می‌کردم مردم فقط می‌روند برزیل برای صفا، نگو پناهنده هم قبول می‌کند"! البته لحظه‌ای نگذشت که از طرز برخورد خودم پشیمان شدم.
پشت سرش از من با طعنه پرسید: "مجید! شما در ایران همجنس‌گرا ندارید؟" گفتم چطور؟ البته می‌دانستم قضیه از کجا آب می‌خورد. گفت: "آخه رئیس جمهورتان می‌گفت"! و بلافاصله زد زیر خنده! این‌جا دیگر دهنم کلید شد. یعنی در موقعیتی گیر افتادم که زبانم فرمان مغز را نمی‌خواند، مغز هم گیرپاژ کرده بود و از گوش‌ها دود بیرون می‌داد...
این از آن موقعیت‌هایی بود که به خودم گفتم واقعاً تا کی آدم‌هایی مثل من باید به‌خاطر حماقت یک رژیم کثیف تحقیر بشوند؟
...

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

چی بودیم، چی شدیم!

دیدید رئیس دانشگاه کلمبیا احمدی‌نژاد را چطور معرفی کرد؟ مخم واقعاً سوت کشید! فکر می‌کنم چنین معرفی‌ای، در تاریخ دانشگاه‌های آمریکا -آن‌هم از یک به هر حال رئیس جمهور- بی‌سابقه باشد:
"Mr. President, you exhibit all the signs of a petty and cruel dictator."

برخورد تند رئیس دانشگاه -به نظر من- به این دلیل بود که به ارباب جمعی آمریکا حالی کند هر چند که برای سخنرانی دعوت‌اش کرده‌اند، امّا فاصله‌شان را هم با او حفظ می‌کنند. یعنی یک‌ جور رفع شرّ از سر خود و پیشگیری از عواقب بعدی. چرا چنین فردی را دعوت می کنید که بعد بخواهید ماستمالی کنید؟

باور کنید تا این لحظه همین‌طور دارم خودم را می‌خورم. مردمی که همین 28 سال پیش، به هر کجای دنیا می‌توانستند بدون ویزا مسافرت کنند، امروز چنین به گند کشیده می‌شوند! یعنی حساب‌اش را که بکنی، آخر سر من و تو ایرانی هستیم که چوب تحقیر طرفین را می‌خوریم.

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

غنچه‌ای در شوره‌زار

کنار دستِ صفحه‌ی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطه‌شعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ می‌زند یا نه؟
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک‌نفر کم دارد
آفریننده‌ی قطعه حامد‌نامی است؛ صادقی‌صفت. نمی‌شناسم‌اش. راستی چه فرق می‌کند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
این‌روزها کم پیش می‌آید که شعاع سروده‌ای، از درز پرده‌ی چندلایه‌ی دلم به درون بتابد. کم پیش می‌آید که در پهنه‌ی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرم‌نرمک جوانه‌ای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دل‌ببرد. اغلب هر چه می‌خوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدن‌شان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانه‌گی‌"‌اند. سروده‌ها زوری و کارگاهی‌اند؛ از دل سرریز نکرده‌اند و از قلم نچکیده‌اند. کنار هم گذاشتن تکّه‌های دیگران، شده‌ است تولید بعضی‌ها؛ پررویی، با چاشنی زبان‌ریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یک‌دستی نمی‌بینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چه‌جور دست‌وپا کرده‌اند! خوشه‌چینی در کویر می‌دانی که چقدر سخت است؟
...
برده‌ی نام نیستم. گور پدر نام‌ها! تنها زنده باد هنر، که می‌ماند و باید هم بماند...

پی‌نوشت:
من به‌عنوان خواننده‌ی شعر، دوست‌تر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر می‌خواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمی‌چیند" (فقط گل و غنچه را می‌چینند)، بل از ریشه درمی‌آورد، يعنی "ریشه‌کن" می‌کند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درست‌تر می‌شد، هم از لحاظ آهنگ کوبنده‌تر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمی‌پسندم. خیلی چیزهای دیگر می‌شد جای‌اش گذاشت. "بی‌مقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دست‌چین‌کردن واژه باید وسواس بیش‌تری به‌خرج داد. البته شاید من بی‌مورد وسواسی‌ام! علامت‌گذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی‌ است. سپردن نوشته به دست ویرایش‌گر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمی‌کند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش می‌افزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسنده‌ی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

امروز از یک مهندس چیزی شنیدم که عجیب برایم جالب بود. دو تا شاخ کوچولو هم بعدش روی سرم سبز شد که البته جای نگرانی نیست!
گفت وزن متوسط یک ساختمان دوطبقه در کانادا 25 تُن است، در صورتی که همین ساختمان در ایران -با احتساب مصالح- چیزی حدود 250 تُن می‌شود، یعنی ده‌برابر سنگين‌تر! همین است که بعد از بیست‌‌ سال، از قیافه‌ی ساختمان‌ها در ایران نکبت می‌بارد، امّا در کانادا صد‌ساله‌گی را هم می‌بینند.

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

مسئله‌ی پناهندگان مکزیکی و چند نکته

تعدادی پناهجو‌ی مکزیکی -بالغ بر صد نفر (شاید هم بیش‌تر)- از مرز آمریکا می‌آیند به Windsor و اعلام پناهندگی می‌کنند. به دستگاه سوسیال این شهر کوچک فشار وارد می‌شود. شهردار آن‌جا وضعیت را اضطراری می‌بیند و از دولت فدرال کمک فوری می‌خواهد.[منبع]

در رادیو امروز بحث سر همین موضوع بود. مصاحبه‌ای هم با شهردار آن‌جا کردند. می‌گفت تا حالا چیزی حدود دویست‌هزار دلار خرج روی دست‌مان گذاشته‌اند (لابد جای غذا، طلا خورده‌اند و شب هم در پر قو خسبیده‌اند)! مجریان رادیو می‌گفتند کانادا پناهنده‌ی اقتصادی قبول نمی‌کند و این‌ها در طول مدّت حدوداً یک‌سالی که پروسه‌ی پناهندگی‌شان طول می‌کشد، از حقوق سوسیال و دیگر امکانات پناهندگی استفاده (بخوان سوء استفاده) می‌کنند... که البته این حرف در تضاد با واقعیت و منطق نیست. می‌گفت این‌ها سربار اجتماع‌اند و کانادا سربار نمی‌خواهد. علناً می‌گفت باید بی‌معطلی این‌ها را به مکزیک پس بفرستند. ادعا می‌کرد اداره‌ی مهاجرت فلوریدا به این‌ها گفته در قبال پرداخت چهارصد دلار، آن‌ها را به کانادا می‌فرستد و در کانادا به آن‌ها راحت اقامت می‌دهند!

این‌جا چند نکته مطرح می‌شود: اوّل این‌که به ظنّ من، برخورد مجریان رادیو -و تا حدّی شهردار- با مسئله غیر انسانی است. این‌قبیل گفتارهای برانگیزنده و نابرازنده در رادیو چه عواقبی جز تبعیض می‌تواند داشته باشد؟ دیگر این‌که چه کسی به یک رادیوچی حق داده جای قاضی پناهندگی بنشیند و حکم اخراج صادر کند؟ به علاوه، طبق قانون پناهندگی، اگر کسی از کشور ثالثی به کانادا آمده باشد، در صورت دیپورت، وظیفه دارند او را به همان‌جا عودت بدهند، نه محل تولّد او. ولی موضوع این است که این‌ها حواس‌شان هست که نباید با شاخ گاو دربیافتند! در کل من در گفتار این حضرات، نوعی فخرفروشی ملّی و ضدّیت با خارجی دیدم که با ماهیت کشوری چندفرهنگی به اسم کانادا و شرط طول عمر آن در تقابل است.

جلوی ورود خارجی‌ها به کانادا را نمی‌شود گرفت. نباید هم گرفت. چرخ اقتصاد این کشور بدون خارجی نمی‌چرخد. بدون خارجی زنده هم نمی‌ماند. همین الآن، با وجود سیل ورود خارجی‌ها، رشد جمعیت کانادا زیر حد نصاب (2.3٪) است. نکته‌ی دیگر این‌که همه‌کس شرایط مهاجرت را ندارد. مهاجران نیز چندان رغبتی به کارهای یدی ندارند. همین است که حضور پناهنده در بدنه‌ی اجتماع را الزامی می‌کند.
در کنارش، چه آماری در دست است که نشان بدهد پناهندگان سربار اجتماع‌اند و بعداً به بزهکار تبدیل می‌شوند؟ در کانادا مگر می‌شود بدون کار زندگی کرد؟ گذشته از این، شور رقابت و تلاش برای زندگی‌ای بهتر مگر می‌گذارد کسی خانه بنشیند و با کمک‌های ناچیز دولتی امرار معاش کند؟
به نظر من عیب است برای فردی که قبای ژورنالیسم به تن دارد، آن‌وقت مسئله‌ی حیاتی پناهندگی -آن‌هم در کشوری مثل کانادا- را بیش از پوسته نبیند. این، حکایت چیره‌شدن احساس است بر عقل... که زیاد اتفاق می‌افتد و در موارد مختلف.

این را هم محض ختم کلام بگویم: همین هفته‌ی پیش بود که یکی از کاندیداها در استان نیوفانلند مدعی شد که اگر انتخاب بشود، به هر کس که بچه‌ای را به فرزندخوانده‌گی قبول کند (یا بزاید؟) هزار دلار پاداش می‌دهد. این دیگر از آن حرف‌های تهی‌‌مغزانه است! هزار دلار پول چندماه پوشک یک نوزاد هم نمی‌شود، چه رسد به این‌که بخواهد در آینده‌ی او نقشی بازی کند. اگر از تمام کسانی که از سال 1982 به این سو در نیوفانلند به‌دنیا آمده‌اند، نیمی‌شان از آن‌جا کوچیده‌اند، ایراد کار لابد در جای دیگری بوده است. این‌ها به جای این‌که با ایجاد کار و تبلیغ برای جذب مهاجر، مسئله را از راه معقول و مدرن‌ و انسانی‌اش حل کنند، چاره‌اندیشی‌شان به تولید "محصولات" بومی خلاصه شده است! واقعاً ته ذهن‌ این‌ها چه می‌گذرد که در مهم‌ترین کشور چندفرهنگی دنیا، هم‌چنان بر طبل بومی‌گرایی می‌کوبند و حضور پررنگ دیگر نژادها را نادیده می‌گیرند؟ همین است که هر چه خارجی است، فقط می‌آید به تورنتو، ونکوور، کبک (بیش‌تر فرانسوی‌زبان‌ها؛ اعراب شاخ آفریقا و چند کشور آفریقای سیاه مثل کونگو)، مونترآل و اخیراً ادمونتون و کلگری... و یکی-دوجای دیگر. چند سال دیگر، احتمالاً حضرات بومی‌گرا باید بنشینند کنار عکس نوه‌های ترک‌کرده‌شان و سماق بمیکند!*

*صحیح‌اش "بمکند" است که من عامیانه‌اش را به‌کار برده‌ام.

چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

من نمی‌دانستم که "نوشتن از وطن" یک بازی وبلاگی است که تازه راه افتاده. همین الان فهمیدم. این را نوشتم که گفته باشم اگر آن یادداشت را نوشتم، کاری بوده بی‌وقت و شخصی و در لحظه‌ای از ماشه‌ی قلم دررفته... و خلاصه ارتباطی با بازی مربوطه ندارد. شرمنده که بازیکن خوبی نیستم!
این را هم بگویم که اگر نگویم، جان شما خوابم نمی‌برد:
به این دانشجویی که توی سخنرانی انتخاباتی گرد و خاک کرده، جای این‌که شوک الکتریکی به بدنش بزنند، باید جای دیگرش فرو می‌کردند که آدم بشود و دیگر از این غلط‌ها نکند! من واقعاً نمی‌فهمم تا کی آدم‌هایی که به زندگی شهروندی و در کل مدنیت اعتقاد دارند، باید تن‌شان به خاطر یک‌مشت بچه‌ی ابله احساساتی که کم‌ترین نظمی را برنمی‌تابند و به هیچ اصول اخلاقی و پرنسیپ جمعی پابند نیستند بلرزد؟ مخالفی؟ خب باش! اعتراض کن خیلی هم عالی است، دیگر چرا کل جلسه را بهم می زنی؟ چرا باید این‌همه آدم حاضر در آن جمع خفه‌خون بگیرد که مثلاً این حضرت عشقش کشیده به جای سئوال‌کردن، یک‌ربع صغرا-کبرا بچیند و وقت حضار را بی‌خود و بی‌جهت تلف کند؟
گاهی در زندگی، موقعی که در صف بانک ایستاده‌ام، موقع رانندگی، موقع خرید، موقع قدم‌زدن، سر کار، در مهمانی و ... از خودم می‌پرسم اگر پلیس درکار نبود، واقعاً چه بلایی سر ما مردم می‌آمد...

ماه رمضان و گوشت خوک!

دوستی که گاهی برایم نامه‌ای می‌فرستد (اغلب گله‌گی) و من اغلب وقت نمی‌کنم پاسخی برایش روانه کنم، این‌دفعه انگ زده که من به‌قصدِ توهین به مسلمان‌ها بوده که درست در ماه رمضان قضیه‌ی گوشت خوک را پیش کشیده‌ام! چند چیز را روشن می‌کنم، با وجودی که می‌دانم لزومی به این کار نیست:
آن متن یک داستانک است نه گزارش. فرق اساسی است بین این‌دو. داستان در باطن تعهدی به واقعیت ندارد؛ دقیقاً برخلاف گزارش. ضمناً مدّت‌ها پیش نوشته شده؛ فقط زمان نشرش افتاده به رمضان. واقعیت‌اش را بخواهید، من در زندگی روزمره‌ام اصلاً متوجه نمی‌شوم رمضان کی می‌آید و کی می‌رود! کسی اگر حواسش به "رویت ماه"‌ است، خب مفتِ چنگ‌اش!
چرا باید برای چیزی که اعتقادی به آن ندارم احترام قائل باشم؟ چرا باید "تقیه" کنم؟ من وقتی باور دارم روزه‌گرفتن عملی است که سلامت انسان را به خطر می‌اندازد و ریشه در خرافات دارد و هیچ هدفی ‌جز به‌اطاعت‌کشیدن آدمی در آن نیست، چرا باید به آن احترام بگذارم؟ خودآزاری مگر قابل احترام است؟ من دین‌ستیز نیستم، امّا کار خلاف عقل را هیچ‌وقت توجیه نمی‌کنم. سکوت نیز در مقابل‌اش نمی‌کنم که خودش یک‌جور توجیه است. افراد آزادند که روزه بگیرند، همان‌طور که بعضی دیگر آزادند که روزه نگیرند. از این واضح‌تر می‌شود زندگی مسالمت‌آمیز را تعریف کرد؟ و چه چیز احترام‌آمیزتر از زندگی مسالمت‌آمیز؟
حرف دیگر این‌که باور کنید خوک خیلی باکلاس‌تر از گوسفند است! از گاو هم باشعورتر است. اصلاً حیوان باحالی است. بانمک است. می‌گویند بامعرفت هم هست... که البته من خبر ندارم! مانده‌ام این چه دشمنی کوری است که مسلمان‌ها با این حیوان می‌کنند؟ این‌ها به مغزشان رجوع کرده‌اند یا فقط تابع امر و احساس‌اند؟ برای یک‌بار هم که شده، جان هر چی گاو و گوسِفَند است، کباب خوک را با یک گیلاس بوربون بزنید توی رگ تا به حرف این حقیر برسید... هیچ هم نترسید: گناهش به گردن من!
حضور در جمع، یک‌جور استعداد خاص می‌خواهد. یعنی که بروی در میان عدّه‌ای (مثلاً کلاس) و باهاشان جور بشوی. آن‌جا که هستی، احساس خوبی داشته باشی. بتوانی ارتباطی دوطرفه‌ برقرار کنی. هم تحمّل دیگران را داشته باشی، هم رفتاری از خودت نشان بدهی که دیگران بتوانند تو را تحمّل کنند. خلاصه باید آدم اجتماعی باشی.
برای من این‌طوربودن سخت است. من آدمِ جمع‌های کوچک‌ام. در ازدحام احساس خفگی می‌کنم؛ گاهی هم غریبی. در شلوغی یک‌جورهایی معذب‌ام. دوست دارم اطرافیانم را خود انتخاب کنم و آزادی عمل داشته باشم...

با این کمبود وقت و حجم سنگین کار، دو روز کلاس هم به برنامه‌ی هفته‌گی‌ام اضافه شده! حالا بماند که چه کلاسی‌ست. نه حوصله‌ی کلاس را دارم، نه گپ‌وگفت با همکلاسی‌ها را. عجیب خسته‌ام می‌کند. با این حال، لازم است که فعلاً ادامه‌اش بدهم. تحمّل آدم‌های جديد را ندارم. آشنایی‌ها، روال زندگی‌ام را از مدار خارج می‌کند.
خلاصه کسی اطراف نبود، گفتم این‌ها را به شما بگویم. می‌دانم که پیش خودتان می‌ماند!

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

از عمده‌مشکلات من!

نمی‌دانم چرا هر چقدر سعی می‌کنم، دلم برای ايران اسلامی تنگ نمی‌شود! جداً می‌گویم به جان شما! بارها شده به‌یاد کوچه‌ای، پارکی، محله‌ای... افتاده‌ام، امّا به دقيقه نکشیده، خاطره‌ی بدی از سرکوب در همان کوچه، پارک یا محله در ضمير من نقش بسته و فاتحه‌ی آن "ياد" را بلافاصله خوانده است. مخصوصاً وقتی بعد از ماهی-سالی گذرم به یکی از تجمع‌های ايرانی‌ها می‌افتد، همه‌ی آن برگ‌های سیاه شروع می‌کنند به رژه‌رفتن از جلوی چشم‌هام. این‌قدر هم تصاویرشان واضح و شفاف است که مانده‌ام ذهن من با چه دوربینی از آن‌ها فیلمبرداری کرده!
مشکل دیگر من این است که خودم را هم بکشم، نمی‌توانم به مردمی که آخوند را در ماه می بینند افتخار کنم! اصلاً در این مورد بخصوص، افتخار را سال‌هاست شوهر داده‌ام، رفته است پی کارش!
با تمام این تفاصیل، مانده‌ام آن عشق به میهن چیست که در عمیق من هم‌چنان زنده است و من را به سوی آن کهنه‌دیار می‌کشد...