یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (2)

نکته‌ی جالب -و از جهتی ارزشمند- در قضيه‌ی صدّام، نحوه‌ی اعدام و برخورد با جنازه‌ی او بود. به نظرم خيلی محترمانه با این مسائل برخورد شد. بدون حضور قدرت و دموکراسی در عراق فکر می‌کنيد چطور با صدّام و جنازه‌اش برخورد می‌شد؟
ما خودمان اگر بوديم چه می‌کرديم؟ کارنامه‌‌ی انقلابیون ما که مشخص است: نمونه‌اش شورش 57 و برخورد با "ضد انقلاب کوردل". خيال‌تان تخت، عراقی‌ها نيز دست‌ِکمی از ما ندارند! باقی جهان سوّمی‌ها هم.
قطعی نمی‌گويم امّا فکر می‌کنم: با وجود پايکوبی‌ها در اعدام صدّام، باز در دم آخر تعصّب نتوانست بر ديسيپلين مدنی پيروز شود. ممکن است اين نظر چندان به مذاق مخالفان اعدام و اومانيست‌ها خوش نيايد، امّا از جهتی می‌شود گفت عراق در اين موضوع خاص نشان داد که دارد مدنيت را تمرين می‌کند.

پی‌نوشت:
اشتباه برداشت نشود: من با اساس اعدام موافق نيستم. مخالف هم نيستم. يعنی هنوز به نتيجه‌ای قطعی در اين باره نرسيده‌ام که باورم شود. ضمناً فکر می‌کنم در مخالفت با اعدام، بر خلاف آن‌‌چه انسان‌گراها ادعا می‌کنند، هنوز استدلال‌های منسجم و قابل قبولی ارائه نشده است. در اين باره قبلاً مفصل گفت‌وگو کرده‌ايم.

He won again

Chuck Liddell

چاک ليدل (Chuck Liddell) قهرمان افسانه‌ای کيک‌بوکس آمریکا (UFC)، چند لحظه‌ی پيش، برای دوّمين بار ديگر مدعی قهرمانی تيتو اورتيز (Tito Ortiz) را مغلوب کرد. مسابقه‌شان زنده از شبکه‌ Pay Per View از يکی از کازينوهای لاس‌وگاس پخش شد. جداً ديدنی بود (البته برای طرفداران اين‌جور مسابقه‌ها).
روی عکس کليک کنيد می‌بردتان به جريان مسابقه.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (1)

لااقل می‌گذاشتند "مرحوم" صدّام تکریتی کتابی بنويسد، حرفی مکتوب کند برای تاریخ، که فردا به‌ درد مردم بخورد...

در اين ماجرا، نکته‌ای که برجسته به‌چشم می‌خورد، "کارکرد دموکراسی" است. دموکراسی اگر بازتاب خواست مردم تعریف شود، در هر کشوری شکل و نمودی ويژه خواهد داشت. پس: 1- جسم جامد مشخصی نيست که هر کشور تکه‌ای از آن را بردارد و فکر کند که فردا می‌شود سوئيس، 2- با تجدّد و توسعه نبايد يکسان فرض شود، چه 3- دموکراسی "هدف" نيست، بل‌که "روش"ی است برای کشورداری، به همين خاطر 4- بدون ايجاد زمينه و بستر مناسب -که پايه‌ی فرهنگی و داربست اقتصادی از عناصر مهم آن هستند- دموکراسی نيامده پايش به لنگی خواهد افتاد!

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

آن وبلاگ و نويسنده‌اش (10)

هفتان
هفتان لينک‌کده‌ای است که از دل وبلاگ‌ها بيرون آمده. هفتان با اين ادعا متولد شد که تلاش‌اش، معرفی مطالب خواندنی در حوزه‌ی فرهنگ (بيش‌تر ادبيات) باشد. با رجوع به کارنامه‌ی يکساله‌ی هفتان می‌شود ديد که هر روز از لينک‌های مطالب توليد‌شده در خارج از کشور کاسته شده و جايش را توليدات داخلی -که بسياری از آن‌ها مطالب نهادهای رسمی هستند- گرفته است. اگر عمده‌شاخصه‌ی رسانه‌ی اينترنتی را "بی‌مرزی" و "چندرنگی" آن بدانيم، به کاستی هفتان پی می‌بريم. ديگر اين‌که از لحاظ آماری، در مقايسه با ديگر مطالب، پرداختن "هفتان"يان به وبلاگ‌ها بسيار ناچيز است.
در مجموع، هفتان خوراک روزانه‌ی بسياری‌ست و تلاش فراوانی پشت آن است.


  • از همین سری: ...[8][9]
  • سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

    مهم‌ترين دست‌آورد "پنج‌گانه‌نويسی يلدا"

    «يادمان باشد که زندگی آن‌قدر کوچک است که يک دقيقه بيش‌تر با هم بودن را بايد جشن گرفت»[من و MS]

    وبلاگ‌هایی که در چند روز گذشته به مناسبت يلدا پنج‌گانه‌هايی منتشر کردند از شمار بيرون‌اند. آدم وقتی می‌خواهد از نقاط زندگی خصوصی‌اش برای خوانندگانی بگويد که اکثرشان را نمی‌شناسد، دست و دلش می‌لرزد. مهرورزی امّا اين دلهره را کنار زد تا گفتنی‌های بسیاری از شخصيت نويسندگان بر وبلاگ‌ها نقش بندد... که بست و خوانديم.
    در مقام تحليل، خيلی از بلاگرها به‌درستی خاطرنشان کردند که اين پنج‌گانه‌نويسی، سوت‌وکوری نسبی وبلاگ‌شهر را شکست و به جوّ صميميت دامن زد. در کنارش امّا نکته‌ای از قلم افتاد يا کم‌تر ديده شد که اتفاقاً این نکته، با تار و پود وبلاگ تنگاتنگ درپيچيده است.
    شايد چند سال پيش بود که در تعريف شاخصه‌های وبلاگ نوشتم "وبلاگ، فاصله‌ی بين نويسنده و خواننده را به حداقل می‌رساند؛ اين فاصله را چنان کم می‌کند که تو گويی نويسنده و مخاطبش کنار دست هم نشسته‌اند و هم‌نفس و خيلی خودمانی گپ می‌زنند"(نقل به مضمون). وبلاگ‌ها اين‌بار نيز چنين کردند، البته با همياری نويسنده‌گان‌شان.
    خواننده ناخودآگاه اصرار دارد که از نويسنده بيش‌تر و بيش‌تر بداند، به‌ويژه اگر با نوشته‌های او ارتباط نزدیکی برقرار کرده باشد و حرف دل خود در آن‌ها ببيند. کاويدن نويسنده، طبيعت خواننده است... و این چرخه‌ی جست‌وجوگری به قصد شناخت هیچ‌وقت نمی‌ايستد. وقتی نويسنده‌ای از خصوصيات شخصی-شخصيتی يا نگفته‌های زندگی خود می‌‌گويد، در راه اقناع اين خواسته گام زده است. نويسنده چند در را گشوده و شخصاً خواننده را به ورود و نزدیک‌شدن فرا خوانده است. پس "فاصله" کم شده است؛ فاصله‌ی بين اين‌دو کم‌تر شده است.

    من معتقدم به هر اقدامی که به کاستن از فاصله‌ها بيانجامد، به‌دور از کيش شخصيت و بدون درنظرگرفتن ملاحظات اخلاقی-سنتی، بايستی خوش‌آمد گفت.

    دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

    خبر پيرمرد 65 ساله‌ی اصفهانی، بيش از هر چيز انسان را متأثر می‌کند. تأثر از اين بابت است که اين قبيل رخدادها، فقط محصول جوامع بسته و مذهبی‌‌اند و دقيقاً بسته‌بودن جامعه است که به اين معضلات امکان رشد می‌دهد. اگر دختری از داشتن دوست پسر -در قبال جامعه‌ و خانواده- معذّب نباشد، يا در کل اگر مسئله‌ی سکس چنين تابو نباشد، آدم شيادی چنين، عملاً دستش بسته می‌ماند.

    حکايت لينک و چند توضيح

    1- نمی‌دانم چرا اين‌قدر سخت‌ام شده به ديگران لینک بدهم؟ برداشتن‌اش امّا شده است کارم! از حدود صد و ده لينک کنار اين صفحه، از دو ماه پيش، پنجاه‌تای‌اش حذف شده‌اند. سرنوشت باقی هم معلوم نیست. برای اين موضوع دليل در سر زياد دارم، امّا نوشتن‌اش حوصله می‌برد؛ اوّل از خودم!

    2- من اين خصوصيت را نمی‌پسندم که "لينک بده، لينک بستان"! دوست ندارم گله‌ای از لينک رديف کنم که از درازی، سر و ته‌اش معلوم نباشد... که عمر نوح هم داشته باشی، باز نرسی به همه‌شان سر بزنی. به نظر من، اين مشی بر خلاف پرنسيپ رسانه است. نيز نشان از فقدان انتخاب دارد... و بدون حق انتخاب، "فرديت" -که پايه‌ی توسعه و شهرنشينی است- زير پرسش است. چنين رويکردی، صرفاً برای ايجاد ارتباط است و از زاويه‌ی سنتی، "مردمداری" و "همه‌ را داشتن".

    3- بعضی اصلاً قيد لينک‌دادن را می‌زنند. اين مصداق "از آن سوی بام افتادن" است. اين‌ها یا می‌ترسند زير بخيه‌ی بعضی از دوستان بروند "که چرا به ما لينک نداده‌ای"، يا می‌خواهند جاجيم خود را جايی بالاتر از بقيه پهن کنند و از فراز به خلايق بنگرند. بيش‌تر امّا از هرچه گله‌گی است بيزارند و اين‌طوری به کل غائله تير خلاص می‌زنند.

    4- بعضی هم فقط به نوشته‌های خودشان لينک می‌دهند. نمی‌دانم کجا پژوهشی می‌خواندم راجع ‌به وبلاگ که یادداشت‌ها را از لحاظ تعداد لينک به منابع و ديگران ارزيابی کيفيتی کرده بود. عيار اين‌دسته از اين بابت زير صفر است.

    یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

    امروز اين‌قدر سوژه آمد به ذهنم و به کاغذ نيامده جهيد و گريخت که در دنيای سوژه‌سوزی‌های من، خودش رکوردی بود! امروز وقت بود، حوصله بود، انگيزه‌ی گفتن بود، کامپيوتر و اينترنت هم بود... و خلوتی داشتم که نپرس، امّا اين نگذاشت که سوژه را خوب بمالم تا ورز بيايد که بتوانم بچسبانم. تار و پود ذهنم، به محضی که می‌آمد مرتب‌شدن را لمس کند، با شلاق ترانه‌ی شهيار از هم می‌گسيخت. خلاصه جنگی بود بين دل و ذهن... و چه جنگ نيکویی بود.

    شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

    يلدا

    بلندترين چشم‌انتظاری آدمی به سپيدی روز...

    پنج‌گانه‌ی يلدا

    به فراخوان حضرت روزبه، يک فقره "پنج‌گانه‌ی يلدا"يی تقديم می‌شود که بماند به يادگار!

    1- از فرم شخصيتی انسان‌های بسته، فرهيخته و سنگين-رنگين هيچ خوشم نمی‌آيد. به نظر من، اين‌گونه افراد، بخش عمده‌ی "خود"شان را پنهان می‌کنند. اين اتفاقاً همان سياقی‌ست که خانم‌های ايرانی عجيب می‌پسندند، چون‌ به آن‌ها اين فرصت را می‌دهد که طرف مقابل را خودشان "کشف" کنند!
    2- از کلاس و مدرسه هميشه بدم می‌آمده، مخصوصاً آن‌دورانی که جنگ بود و امثال ما را می‌خواستند از پشت ميز کلاس به جبهه‌های حق عليه باطل اعزام کرده، به فيض شهادت برسانند!
    3- شيفته‌ی کارهای سنگين بدنی به‌ويژه ساختمانی هستم. از غوطه‌خوردن در فضای گرد خاک و چوب لذّت می‌برم. به عبارتی، ساختن کار من است. اين‌ هم شوهای مورد علاقه‌ی من: Real Reno's و Holmes on Homes
    4- اگر زندگی بگذارد، تفريح مورد علاقه‌ی من چرخ‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و رفتن از اين کافی‌شاپ به آن‌يکی است. از گپ‌زدن‌ و نشست‌وبرخاست با آدم‌های اهل فکر و دل سير نمی‌شوم.
    و در آخر 5- کسی اگر از روی نوشته‌های من فکر کند که من را شناخته، حسابی در اشتباه است. باور کنيد خيلی از اين افراد وقتی با من برای دفعه‌ی اوّل برخورد کرده‌اند، حسابی شوکه شده‌اند و حتّا بعضی‌شان رم کرده‌اند، چون آن‌چه من بوده‌ام (و هستم) با پيش‌فرض آن‌ها هيچ با هم نمی‌خوانده است! روحيه و اخلاق من، با دنيای قلمی‌ام از زمين تا زيرزمين فاصله دارد. يعنی من اخلاق و رفتارم را بر اساس سواد و انديشه‌ام کوک نمی‌کنم، اعتبار و وجهه‌ام را نيز از آن وام نمی‌گيرم؛ در قالب ديگری جز آن‌چه هستم نمی‌روم؛ آن‌طور زندگی می‌کنم که بايد بکنم. فکر می‌کنم آن "نقاب"ی را که سياوش قميشی در ترانه‌اش ياد کرده، من هيچ‌وقت به چهره ندارم. واقعيت‌اش از بابت نقش‌بازی‌نکردن کم ضرر نکرده‌ام، امّا فعلاً تصميم ندارم رويه‌ام را تغيير بدهم.
    خجالت نکشيد... شما هم بنويسيد... ضرر ندارد!

    پی‌نوشت:
    انگار قاعده‌ اين است که هر کس پنج ‌نفر ديگر را هم به ميدان نوشتن بکشد. انتخاب پنج‌ نفر از ميان اين‌همه دوست و آشنا سخت است؛ شايد در حدّ بعيد. کار آن‌وقت سخت‌تر می‌شود که تو دير به اين قافله پيوسته باشی... من در واقع به ترتيب اولويت انتخاب نمی‌کنم؛ نام همه را می‌ريزم توی کشکول و شانسی يکی‌يکی می‌کشم بيرون:
    حميرا که خيالی تشنه دارد - امير مهيم که انسان است و شاعر - فرزاد پناهندگی که یار اسکان است و خصم آواره‌گی - بلوچ که دغدغه‌ای جز انسان ندارد - و محمّد کهنه‌کار امّا تازه‌وارد.

    چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

    بدا به حال تارچشمان!

    امروز موقع کار، انگار که هوا لج کرده باشد، يک‌مشت غبار را صاف فرستاد -بخوان پاشيد- توی چشمم! همین که چشمم را ماليدم، لنز در گوشه‌اش پيچيد و هر کاری کردم مثل قبل روی عدسی پهن نشد که نشد. من که چشم‌هايم را آن‌موقع بدجوری لازم داشتم، زودی پريدم کنار آينه‌ی ماشين و آن جسم لزج را با آن دست‌ خيلی تميزم درآوردم، امّا آن بازيگوش که بعد از مدّت‌ها از سلول چسبناک کوچکش رها شده بود، بی‌معطلی از کف دستم جهيد و سقوط آزاد رفت روی خاک‌ها. حالا کاری نداريم که چقدر گشتم تا شی بی‌رنگ مربوطه را که حسابی هم‌رنگ اوضاع شده بود پيدا کردم...
    امّا من آن‌موقع چشمم را بدجوری لازم داشتم. از شما چه پنهان، کاری که کردم اين بود: لنز را با آب دهان "استرليزه" کردم و گذاشتم سر جايش! به همين راحتی. همه چيز هم خوب پيش رفت.
    خلاصه آدم از روی ناچاری چه‌ها که نمی‌کند!

    دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

    با خودم فکر می‌کردم شاملو که ديگر در ميان ما نيست، من هم که در آن کشور زندگی نمی‌کنم که کماکان همان دغدغه‌ها را داشته باشم، پس واقعاً فايده‌ی وقت‌گذاشتن و نوشتن مطلب به اين بلندی چيست؟ مطلبی می‌نويسی که عدّه‌ای را خوش می‌آيد و احتمالاً تعداد بيش‌تری را آزرده می‌کند؛ مطلب راجع به شخصی که هيچ نقشی در زندگی فعلی تو ندارد و ياد و خاکش در دنیای دیگری‌ست.
    اصولاً آيا به صلاح است که آدم در وبلاگ يادداشت جدّی و جدلی بنويسد؟ گمان نمی‌کنم!
    با رجوع به فرهنگ اين مردم می‌بينیم که هميشه اهل تقيه پيروز بوده‌اند و نام نيک داشته‌اند. تقيه‌‌کردن این افراد هم همه‌گاه "ميانه‌روی" و "رواداری" تعبير می‌‌شده.... انگار که بی‌پرده‌گويی، به‌جای اين‌که فکری برانگيزد، تنها رگ تعصب مخاطب را متورّم می‌کند!