جيمي كارتر با شعار برقراري حقوق بشر در جهان در مبارزات انتخاباتي عليه جرالد فورد، كه بعد از استعفاي ريچارد نيكسون در پي رسوايي واترگيت رئيس جمهور شده بود، به پيروزي رسيد. شاه وقت ايران كه از شعارهاي جيمي كارتر نگران بود ، با وجود كمكهاي مالي فراوان به فورد نتوانست مانع پيروزي جيمي كارتر شود. در همين دوران بود كه شاه ايران زير فشار دولت كارتر مجبور به ايجاد فضاي باز سياسي شد. فضاي باز سياسي كه منجر به انقلاب بهمن 57 شد و به ديكتاتوري 37 ساله محمد رضا شاه و سلسله پهلوي پايان داد.لابد ايشون توقع دارند به جناب "کار- تر"، بهخاطر يکهمچين گند اساسیای که به اون مملکت زده جايزه هم بديم؟! راستی اين استاد که اينطور از انقلاب شکوهمند اسلامی -محصولِ مشترک جناب کارتر و ملّت شهيدپرورِ هميشه درصحنه- طرفداری میکنند، چرا خود حضرتشان جولوپلاس مبارک را جمع کردهاند و رفتهاند تو بلاد شيطان بزرگ جا خوش کردهاند؟! حتمآ بهخاطر استفادهی بيش از حد از برکات انقلاب، برکتزده شدهاند!
حسن عليزاده، لوس آنجلس، آمريکا[+]
یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳
جناب کارتر سپاسگزاريم!
تحليلگر سايت گويا میفرماد:
شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳
ظهور ناگهانی بن لادن!
همينکه سروکلهی بن لادن -درست چهار روز قبل از انتخابات- در تلويزيونهای جهان پيدا شد، کارشناسان به اين يقين رسيدند که وی میخواهد بر انتخابات آمريکا تاثير بگذارد. امّا چه تأثيری:
1- آرامش بن لادن و آن ظاهر و لحن استوارش، برخلاف ادعای بوش را نشان میداد که گفته بود: «با از بين بردن 75% از القاعده، بنيادش را پاشاندهايم».
2- مسئوليت يازده سپتامبر را پذيرفت. اين، لشکرکشی آمريکا به افغانستان را موجه ساخت. نيز، مسئلهی "تهديد ملّی" را باز به صدر موضوعات برکشاند. از آن سوی:
3- از بوش و کری به يک اندازه ابراز انزجار کرد تا اين شبهه را از بين ببرد که نفع او، در انتخاب کری است.
4- اينبار بن لادن، از قالب يک چريک به قالب يک سياستمدار فرو رفته بود، به اين قصد که شبکهی تروريستی-مذهبی خود را تشکيلاتی سياسی جلوه دهد. اين موضوع، تأييد نکتهی نخست هم هست.
ولی خودمانيم، ما شهروندان اين جهان چقدر نگونبخت هستيم که امثال بن لادن در سرنوشتمان نقش بازی میکنند!
اينهم تحليل واشينگتن تايمز
: "Bin Laden focus of race as vote nears"
1- آرامش بن لادن و آن ظاهر و لحن استوارش، برخلاف ادعای بوش را نشان میداد که گفته بود: «با از بين بردن 75% از القاعده، بنيادش را پاشاندهايم».
2- مسئوليت يازده سپتامبر را پذيرفت. اين، لشکرکشی آمريکا به افغانستان را موجه ساخت. نيز، مسئلهی "تهديد ملّی" را باز به صدر موضوعات برکشاند. از آن سوی:
3- از بوش و کری به يک اندازه ابراز انزجار کرد تا اين شبهه را از بين ببرد که نفع او، در انتخاب کری است.
4- اينبار بن لادن، از قالب يک چريک به قالب يک سياستمدار فرو رفته بود، به اين قصد که شبکهی تروريستی-مذهبی خود را تشکيلاتی سياسی جلوه دهد. اين موضوع، تأييد نکتهی نخست هم هست.
ولی خودمانيم، ما شهروندان اين جهان چقدر نگونبخت هستيم که امثال بن لادن در سرنوشتمان نقش بازی میکنند!
جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۳
جهت اطلاع خوانندگان
مدّتیست که شخصی بيکار، اينطرف و آنطرف در پيامگير وبلاگها ادعا میکند که سايت دکتر ميرفطروس را نه خود ايشان، بلکه من ساختهام و پشت اين سايت ايشان نيستند، بلکه من هستم! من اصولآ هيچ علاقه و اعتقادی به پاسخدادن به اينجور شايعههای "صد من يک قاز" ندارم و برای قلم و وقتم بيش از اين حرمت و ارزش قائلم، امّا در جامعهی شايعهپذير و شايعهپرور ما، گاه انسان ناگزير به ابهامزدايی میشود.
يکی نيست به اين پدر آمرزيده بگويد: آخر اگر من توان و امکان سايت درستکردن داشتم که ديگر خودم نمیآمدم در وبلاگ مجانی بنويسم؟ بهقول معروف: "کل اگر طبيب بودی، سر خود دوا نمودی"! گيرم کس يا کسانی به چنين اساتيد گرانمايهای ياری هم رساندند، آيا اين کار جُرم است؟! رساندن پيام مشاهير و سرمايههای فرهنگی اين مرز و بوم به مردم آيا در مکتب فکری اين "بيکاران" جُرم تلقی میشود؟
دوستانی که مصاحبهی اخير ميرفطروس را خواندهاند، حتمآ دقّت کرده بودند که در زير مصاحبه، آدرس سايت اينترنتی ايشان نيز درج شده بود. نکند اين مصاحبه هم کار من بوده که خودم خبر نداشتم؟ اين جناب "بيکار" میتوانست به جای اينکه خودش را اينقدر به در و ديوار بزند، نامهای به آقای ميرفطروس بنويسد و جريان را خيلی ساده جويا شود، امّا ظاهرآ شايعهپراکنی مزّهاش چيز ديگریست!
باعث تأسف است که بعضی از افراد، به جایِ اينکه نيروی خود را صرف سازندگی کنند، آن را وقف توطئهچينی میکنند! کينهتوزی انسان را چه به قعر میبرد... بهراستی که جای تأسف دارد...
پینوشت:
هماينک متوجه شدم که علی ميرفطروس، معرفینامهی من از کتاب دلآرام مشهوری را در سايتشان قرار دادهاند. اين معرفینامه را، به همراه دو معرفینامهی ديگر به قلم خود ايشان در "پژواک کتاب 2" ملاحظه بفرماييد. بهزودی معرفینامهی مبسوطی از همين اثر ارائه خواهد شد.
يکی نيست به اين پدر آمرزيده بگويد: آخر اگر من توان و امکان سايت درستکردن داشتم که ديگر خودم نمیآمدم در وبلاگ مجانی بنويسم؟ بهقول معروف: "کل اگر طبيب بودی، سر خود دوا نمودی"! گيرم کس يا کسانی به چنين اساتيد گرانمايهای ياری هم رساندند، آيا اين کار جُرم است؟! رساندن پيام مشاهير و سرمايههای فرهنگی اين مرز و بوم به مردم آيا در مکتب فکری اين "بيکاران" جُرم تلقی میشود؟
دوستانی که مصاحبهی اخير ميرفطروس را خواندهاند، حتمآ دقّت کرده بودند که در زير مصاحبه، آدرس سايت اينترنتی ايشان نيز درج شده بود. نکند اين مصاحبه هم کار من بوده که خودم خبر نداشتم؟ اين جناب "بيکار" میتوانست به جای اينکه خودش را اينقدر به در و ديوار بزند، نامهای به آقای ميرفطروس بنويسد و جريان را خيلی ساده جويا شود، امّا ظاهرآ شايعهپراکنی مزّهاش چيز ديگریست!
باعث تأسف است که بعضی از افراد، به جایِ اينکه نيروی خود را صرف سازندگی کنند، آن را وقف توطئهچينی میکنند! کينهتوزی انسان را چه به قعر میبرد... بهراستی که جای تأسف دارد...
پینوشت:
هماينک متوجه شدم که علی ميرفطروس، معرفینامهی من از کتاب دلآرام مشهوری را در سايتشان قرار دادهاند. اين معرفینامه را، به همراه دو معرفینامهی ديگر به قلم خود ايشان در "پژواک کتاب 2" ملاحظه بفرماييد. بهزودی معرفینامهی مبسوطی از همين اثر ارائه خواهد شد.
پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳
"ايران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگليسیها"
خوشبختان اینروزها بسياری از آثار برجسته به پيشخان کتابفروشیها بازگشته اند. از آن جمله، میتوان به "چنين گفت زرتشت" نيچه، "کمدی الهی" از دانته و "روزنامهء خاطرات اعتمادالسلطنه" -و نيز بسياری ديگر از کتابهای مفيد و خواندنی- اشاره کرد. بهعلاوه، به آثاری چند اجازهی چاپ و نشر داد که شايد در دورههای ديگر چنين امکانی نمیيافتند. از آن جمله، "ايران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگليسيها" -پژوهش سيروس غنی- بود.
دو-سه روزیست که اين اثر گرانسنگ به اينترنت راه يافته است. نخست به آن در "خواندنیهای روز" لينک دادم، بعد تصور کردم بهتر است چند خطی در بارهاش بنويسم، شايد ترغيبی شود به خواندنش.
کتابخانهی مجيد زُهَری؛ مجموعهای بزرگ از کتابهای خواندنی
دو-سه روزیست که اين اثر گرانسنگ به اينترنت راه يافته است. نخست به آن در "خواندنیهای روز" لينک دادم، بعد تصور کردم بهتر است چند خطی در بارهاش بنويسم، شايد ترغيبی شود به خواندنش.
سهشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۳
گفتوگويی در حاشيهی انتخابات آمريکا
در پی مقالهی "من هم کری را رئيس جمهور آمريکا نمیخواهم" بهقلم ف.م. سخن، طی دو پيام، نکاتی را برشمردم که عين متن(ها) را در زير ملاحظه میکنيد. برای مطالعهی ديگر نظرات، به پيامگير صفحهی ايشان مراجعه کنيد.
(1)
« اينکه "اروپا و آمريکا" بهدنبال منافع خودشان هستند، بسيار طبيعی است و جای گله ندارد. اينکه اروپا و آمريکا منافع خود بر منافع ديگری ترجيح میدهند عجيب نيست، عجيب اين است که ما چنين نيستيم! نکتهی ظريفی که کشورها و مردمی چون ما را به موضعگيری وا میدارد اين است که منافع کداميک از اين قدرتها با منافع ما همسو است؟
2- تاريخ 50 سالهی دخالت آمريکا در ايران را برشمردید، اما فراموشتان شد که نقش خود ما مردم را هم بگويید! شما فکر میکنی اگر آمريکا مثلآ در کشورهای اروپايی "کودتا" راه نيانداخته، عاشق چشم و ابرویشان بوده است؟! طبيعی است که کشورهای رشد نيافته استثمار شوند. برای رشد، ما نيازمند شناخت منافع ملّی خود و لاجرم موضعگيری صريح سياسی هستيم. نمیشود همه را با يک چوب زد، به صرف اينکه «به دنبال منافع خودشان» هستند.»
(2)
«چرا همهی کسانی که از انتخاب مجدد جورج بوش پشتيبانی میکنند را در يک صف قرار میدهيد؟ چرا طرفداری از اقدامات جورج بوش را، طرفداری از حملهی آمريکا به ايران "معنی" میکنيد؟! آيا اين طرفداران، هيچ گزينهی ديگری در سر ندارند؟ به گمانی، اين روش نقد مخالفين نيست، بلکه با پيشفرض حرکتکردن، و قضاوتِ قبل از يقين به هدف مرعوبکردن است؛ خلع سلاح کردن مخالف است! اينکه تنها رهبری که در طول اين بيستوپنج سال، از حقوق ملّت ايران در علن گفته، و ملّت و رژيم را از هم تفکيک کرده جورج بوش بوده است، خود برای ايرانيان جذابيّت میآفريند. موافقان انتخاب جورج بوش معتقدند که آمريکا و ديگر کشورها بايستی به وظيفهی تاريخی-انسانی خود که حمايت از مبارزهی ملّی مردم ايران برای رسيدن به دموکراسی است، عمل کنند. اين حمايت وظيفهای است برگردن دموکراسیهای جهان که بیترديد، با جنگافروزی از پايه فرق دارد.»
من هم -چون آن بانوی نظردهنده- معتقدم "مثال آوردن از 50 سال پيش، برای توضيح حالِ حاضر"، راه صحيح تحليل نيست. به دليلِ اينکه:
1- ما هنوز تاريخی ملّی و شستهرفته نداريم. تاريخ ما دچار تفسير و تأويلهای بهغايت متضاد (گاه تا 180 درجه) است. برای مثال، گروهی از "کودتای آمريکايی و ضدّ ملّی 28 مرداد" نام میبرند، گروهی ديگر از پايه چنين کودتايی را کتمان و رد میکنند. ما هنوز بر سر نقاط کليدی تاريخمان به توافقی ملّی نرسيدهايم که بخواهيم از مثلآ 50 سال پيش علت بیآوريم.
2- آنچه بر ملّت ما، در همين سدهی گذشته رفته است، زمينه و علل داخلی "هم" داشته است. عمدهکردنِ عوامل خارجی، کمرنگکردنِ علل داخلی -و در کل ناديدهگرفتنِ ضعفهایمان- است. ضمنآ استثمار و دخالتهای خارجی را که برجسته کنيم، به رشد و دامنگيری کينهی ملّی دامن زدهايم که با مشی سالم ديپلماسی در مغايرت است. اين کينه، چشم حقيقتبين ما را بر خلعها و ضعفهای خودمان کور میکند و به تکرار تاريخ میانجامد.
3- به دليل تغييرات شگرف جهان، تعريفی از حال حاضر را نمیشود از دل تاريخ معاصر بيرون کشيد، آنهم از زاويهی سياسیاش. سياست پايهای بسا متغيـّر دارد و دشمن ديروز میتواند دوست امروز ما باشد (و برعکس). روابط سياسی را نمیشود از ماورای "منافع مشترک" و "تضادهای مشترک" ديد؛ دقيقآ روابط کشورها را بايستی در همين دو حوزه گنجاند. نزديکی سياسی يعنی کمکردن از تضادهای مشترک و افزودن بر منافع مشترک. پس به تکرار: تضادهای ديروز، امروز، میتوانند به منافع مشترک تبديل شده باشند. چرا وقتی استراتژی کشوری (آمريکا)، با منافع ملّی ما همسو است، تاريخ را چوب تکفير اين همسويی کنيم؟
(1)
« اينکه "اروپا و آمريکا" بهدنبال منافع خودشان هستند، بسيار طبيعی است و جای گله ندارد. اينکه اروپا و آمريکا منافع خود بر منافع ديگری ترجيح میدهند عجيب نيست، عجيب اين است که ما چنين نيستيم! نکتهی ظريفی که کشورها و مردمی چون ما را به موضعگيری وا میدارد اين است که منافع کداميک از اين قدرتها با منافع ما همسو است؟
2- تاريخ 50 سالهی دخالت آمريکا در ايران را برشمردید، اما فراموشتان شد که نقش خود ما مردم را هم بگويید! شما فکر میکنی اگر آمريکا مثلآ در کشورهای اروپايی "کودتا" راه نيانداخته، عاشق چشم و ابرویشان بوده است؟! طبيعی است که کشورهای رشد نيافته استثمار شوند. برای رشد، ما نيازمند شناخت منافع ملّی خود و لاجرم موضعگيری صريح سياسی هستيم. نمیشود همه را با يک چوب زد، به صرف اينکه «به دنبال منافع خودشان» هستند.»
(2)
«چرا همهی کسانی که از انتخاب مجدد جورج بوش پشتيبانی میکنند را در يک صف قرار میدهيد؟ چرا طرفداری از اقدامات جورج بوش را، طرفداری از حملهی آمريکا به ايران "معنی" میکنيد؟! آيا اين طرفداران، هيچ گزينهی ديگری در سر ندارند؟ به گمانی، اين روش نقد مخالفين نيست، بلکه با پيشفرض حرکتکردن، و قضاوتِ قبل از يقين به هدف مرعوبکردن است؛ خلع سلاح کردن مخالف است! اينکه تنها رهبری که در طول اين بيستوپنج سال، از حقوق ملّت ايران در علن گفته، و ملّت و رژيم را از هم تفکيک کرده جورج بوش بوده است، خود برای ايرانيان جذابيّت میآفريند. موافقان انتخاب جورج بوش معتقدند که آمريکا و ديگر کشورها بايستی به وظيفهی تاريخی-انسانی خود که حمايت از مبارزهی ملّی مردم ايران برای رسيدن به دموکراسی است، عمل کنند. اين حمايت وظيفهای است برگردن دموکراسیهای جهان که بیترديد، با جنگافروزی از پايه فرق دارد.»
من هم -چون آن بانوی نظردهنده- معتقدم "مثال آوردن از 50 سال پيش، برای توضيح حالِ حاضر"، راه صحيح تحليل نيست. به دليلِ اينکه:
1- ما هنوز تاريخی ملّی و شستهرفته نداريم. تاريخ ما دچار تفسير و تأويلهای بهغايت متضاد (گاه تا 180 درجه) است. برای مثال، گروهی از "کودتای آمريکايی و ضدّ ملّی 28 مرداد" نام میبرند، گروهی ديگر از پايه چنين کودتايی را کتمان و رد میکنند. ما هنوز بر سر نقاط کليدی تاريخمان به توافقی ملّی نرسيدهايم که بخواهيم از مثلآ 50 سال پيش علت بیآوريم.
2- آنچه بر ملّت ما، در همين سدهی گذشته رفته است، زمينه و علل داخلی "هم" داشته است. عمدهکردنِ عوامل خارجی، کمرنگکردنِ علل داخلی -و در کل ناديدهگرفتنِ ضعفهایمان- است. ضمنآ استثمار و دخالتهای خارجی را که برجسته کنيم، به رشد و دامنگيری کينهی ملّی دامن زدهايم که با مشی سالم ديپلماسی در مغايرت است. اين کينه، چشم حقيقتبين ما را بر خلعها و ضعفهای خودمان کور میکند و به تکرار تاريخ میانجامد.
3- به دليل تغييرات شگرف جهان، تعريفی از حال حاضر را نمیشود از دل تاريخ معاصر بيرون کشيد، آنهم از زاويهی سياسیاش. سياست پايهای بسا متغيـّر دارد و دشمن ديروز میتواند دوست امروز ما باشد (و برعکس). روابط سياسی را نمیشود از ماورای "منافع مشترک" و "تضادهای مشترک" ديد؛ دقيقآ روابط کشورها را بايستی در همين دو حوزه گنجاند. نزديکی سياسی يعنی کمکردن از تضادهای مشترک و افزودن بر منافع مشترک. پس به تکرار: تضادهای ديروز، امروز، میتوانند به منافع مشترک تبديل شده باشند. چرا وقتی استراتژی کشوری (آمريکا)، با منافع ملّی ما همسو است، تاريخ را چوب تکفير اين همسويی کنيم؟
دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳
تلاش برای رياست جمهوری!
برای رياست جمهوری، در دنيای دموکراتيک مرسوم است افراد خود را با اشتياق کانديد میکنند، به مناظره با ديگر کانديداها برمیخيزند، از خود ابتکار عمل بسيار نشان میدهند و وعدههای مردمپسند فراوان میگذارند و ... در ايران استثنايی ما امّا، همچون ديگر مقولات، وضع به گونهی ديگریست! پاسدار بازنشسته محسن رضايی میگويد: "اگر نخبگان و مردم از من خواهش کنند، بر روی کانديداتوری فکر خواهم کرد"! رفسنجانی میگويد: "اگر بين جناحها چنان فاصله بیافتد که نياز به ميدانداری من محسوس باشد، شايد اين مسئوليت را قبول کنم"... موسوی که با پاسخ "نه" خود خيال همه را راحت میکند و آب پاکی را روی دست رياست مجلس و باقی آقايان میريزد.
نمرديم و معنای "مسئوليتپذيری" را هم فهميديم! البته بیتوجه به اين ناز و کرشمهها، شکّی نداريم که آقايان برای احراز اين پست، در دلشان کلهقند آب میشود!
نمرديم و معنای "مسئوليتپذيری" را هم فهميديم! البته بیتوجه به اين ناز و کرشمهها، شکّی نداريم که آقايان برای احراز اين پست، در دلشان کلهقند آب میشود!
جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳
دعوتنامهی اورکات
ظاهرآ برای عضو شدن در Orkut، دعوتنامهی يکی از اعضا لازم است. اگر دوستی که عضو است، لطف کند و برای من يک دعوتنامه بفرستد، سپاسگزارش خواهم شد.
بعد از چند ساعت:
شايد باور نکنيد: تا الآن، يعنی پس از گذشت فقط سه-چهار ساعت از درخواستام، سه دعوتنامه به دستم رسيده است! هميشه از زيباترين لحظات زندگیام، آن زمانهايی بوده است که پنجرهای از محبّت بهرويم گشوده شده و برآنم داشته که تکرار کنم: هنوز هم محبت هست!
دست همگی شما بزرگواران را، به سپاس، به گرمی میفشارم.
بعد از چند ساعت:
شايد باور نکنيد: تا الآن، يعنی پس از گذشت فقط سه-چهار ساعت از درخواستام، سه دعوتنامه به دستم رسيده است! هميشه از زيباترين لحظات زندگیام، آن زمانهايی بوده است که پنجرهای از محبّت بهرويم گشوده شده و برآنم داشته که تکرار کنم: هنوز هم محبت هست!
دست همگی شما بزرگواران را، به سپاس، به گرمی میفشارم.
پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳
بوسهی مرگ!
لابد تا به حال قضيهی "بوسهی مرگ" به گوشتان خورده است؟ چنين است که آدمهای ناجور، برای بدنام کردن مخالف (يا دشمن) خود، از او با عنوان "دوستی عزيز" نام میبرند و در اذهان عمومی اينطور جلوه میدهند که آن شخص يار غار، همپالگی و همرديف خود آنها [بوده] است. برای نمونه: حسين شريعتمداری و کيهانش با تهديدِ کسی، او را محبوب مردم میکنند، و برعکس، با تعريف از کسی، او منفور مردم میشود!
در عالم سياست نيز چرخ بر همين منوال میگردد. مثلآ در اين 25 سال، بارها شاهد بودهايم که جمهوری اسلامی، برای خراب کردن نام بعضی از فرهيختگان، آنان را به ارکان خود وصل کرده است. در يادها هنوز هست که پايانام دکتر رضا مظلومان (کورش آريامنش) را «يکی از دوستان هاشمی رفسنجانی» معرفی کرده بودند، تا آوازهاش را خدشهدار کنند.[1] اين روزها نيز، برادر حسن فريدون قديم و حجّت الاسلام حسن روحانی جديد، طی اظهار نظری شگفت، همين بازی کهنه را در پيش گرفته است! درست در آستانهی انتخابات رياست جمهوری آمريکا، وی مدعی شده که «ما ترجيح نمیدهيم دموکرات ها برنده شوند»، يعنی ما از جمال جورج بوش بيشتر خوشمان میآيد! اين گفته، در کنار حملات شديد جمهوری اسلامی در همهی اين روزها به بوش و جمهوریخواهان، به تناقضی فکاهی میماند که مرغ پخته را هم به خنده میاندازد!
جمهوری اسلامی آنگاه که متوجه شد تهديدها، دخالت در امور عراق و ايجاد ناامنی در آن کشور، حتا کمک مالی به ستاد انتخاباتی جان کری[2] طرفی نبست، به حربهی "بوسهی مرگ" متوسل شد. امّا نکتهی ظريف اينجاست که نه ديگر اعتباری در خورجين جمهوری اسلامی باقی مانده که جهانيان را بفريبد، و نه کسی باور میکند جورج بوش -او که حتا حاضر نيست نام جمهوری اسلامی را بیآورد و به آن "رژيم ملايان" میگويد و از ابتدای رياست جمهوریاش آن را در "محور شرارت" گنجانده- با اين رژيم وارد زد و بند و حتا مذاکره بشود. اين بازیها ديگر کهنه که چه عرض کنم، نخنما شده است!
پینوشت:
1- يادم هست که اکبر گنجی در يکی از آثارش چنين ادعای شرم آوری را مطرح کرده بود.
2- از طرف پناهنده و دلالی به اسم سوسن اکبرپور و شرکايش در آمريکا.
در عالم سياست نيز چرخ بر همين منوال میگردد. مثلآ در اين 25 سال، بارها شاهد بودهايم که جمهوری اسلامی، برای خراب کردن نام بعضی از فرهيختگان، آنان را به ارکان خود وصل کرده است. در يادها هنوز هست که پايانام دکتر رضا مظلومان (کورش آريامنش) را «يکی از دوستان هاشمی رفسنجانی» معرفی کرده بودند، تا آوازهاش را خدشهدار کنند.[1] اين روزها نيز، برادر حسن فريدون قديم و حجّت الاسلام حسن روحانی جديد، طی اظهار نظری شگفت، همين بازی کهنه را در پيش گرفته است! درست در آستانهی انتخابات رياست جمهوری آمريکا، وی مدعی شده که «ما ترجيح نمیدهيم دموکرات ها برنده شوند»، يعنی ما از جمال جورج بوش بيشتر خوشمان میآيد! اين گفته، در کنار حملات شديد جمهوری اسلامی در همهی اين روزها به بوش و جمهوریخواهان، به تناقضی فکاهی میماند که مرغ پخته را هم به خنده میاندازد!
جمهوری اسلامی آنگاه که متوجه شد تهديدها، دخالت در امور عراق و ايجاد ناامنی در آن کشور، حتا کمک مالی به ستاد انتخاباتی جان کری[2] طرفی نبست، به حربهی "بوسهی مرگ" متوسل شد. امّا نکتهی ظريف اينجاست که نه ديگر اعتباری در خورجين جمهوری اسلامی باقی مانده که جهانيان را بفريبد، و نه کسی باور میکند جورج بوش -او که حتا حاضر نيست نام جمهوری اسلامی را بیآورد و به آن "رژيم ملايان" میگويد و از ابتدای رياست جمهوریاش آن را در "محور شرارت" گنجانده- با اين رژيم وارد زد و بند و حتا مذاکره بشود. اين بازیها ديگر کهنه که چه عرض کنم، نخنما شده است!
پینوشت:
1- يادم هست که اکبر گنجی در يکی از آثارش چنين ادعای شرم آوری را مطرح کرده بود.
2- از طرف پناهنده و دلالی به اسم سوسن اکبرپور و شرکايش در آمريکا.
چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۳
تاثیر انتخابات آمریکا بر زندگی ما
ديروز دوستی میپرسيد: «چرا در جلسهی دانشجويان ايرانی در دانشگاه تورنتو جانب بوش را گرفتی، و اصلآ چرا به انتخابات آمريکا اهميّت میدهی؟» دليلش ساده است؛ همان است که قبلآ گفتم: برای اينکه انتخابات آمريکا تأثير مستقيم بر زندگی امثال من در کانادا و بر جهان دارد. در وهلهی دوّم، بر ايران تأثير دارد که تأثيرش را اکثرمان تاکنون دريافتهايم و نيازی به تکرارش نيست. انسان اگر در قبال آنچه بر زندگیاش اثر میگذارد سکوت کند، پس کِی بايد حرف بزند؟!
شرايطی که در تمامی اين سالها در جهان حکمفرما بوده، بايستی بالاخره يک روز تغيير کند. در سه سال گذشته، تغييرات عمدهای که در جهان به وقوع پيوسته، از لحاظی در جهت منافع ايرانيان بوده است؛ چه در داخل و چه در خارج از کشور. رفتن صدّام و طالبان، ورود دموکراسی به منطقه و شکستن اقتدار بنيادگرايی کمبها نيست. بايستی تلاش کرد اين شرايط ادامه يابد. اين که اکثر کشورهای استعمارگر اروپايی از روند ديرين و انتخاب شدن جان کری پشتيبانی میکنند، به اين جهت است که مايلند دنيا در مسير گذشتهاش پيش رود که اين به نفع هيچيک از ما نيست. تأسفبار است اگر درک درستی از نفع خودمان نداشته باشيم!
شرايطی که در تمامی اين سالها در جهان حکمفرما بوده، بايستی بالاخره يک روز تغيير کند. در سه سال گذشته، تغييرات عمدهای که در جهان به وقوع پيوسته، از لحاظی در جهت منافع ايرانيان بوده است؛ چه در داخل و چه در خارج از کشور. رفتن صدّام و طالبان، ورود دموکراسی به منطقه و شکستن اقتدار بنيادگرايی کمبها نيست. بايستی تلاش کرد اين شرايط ادامه يابد. اين که اکثر کشورهای استعمارگر اروپايی از روند ديرين و انتخاب شدن جان کری پشتيبانی میکنند، به اين جهت است که مايلند دنيا در مسير گذشتهاش پيش رود که اين به نفع هيچيک از ما نيست. تأسفبار است اگر درک درستی از نفع خودمان نداشته باشيم!
پيشترها قول داده بودم اگر کتاب دندانگيری به چنگم آمد، معرفیاش کنم. فاصله افتاد و نشد! کتاب دلآرام مشهوری -دو گفتار- را که ورق میزدم، باز آن تصميم جان گرفت. برای اين کار، با خودِ دو گفتار میآغازم؛ به زودی.
دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳
گفتوگو پيرامون انتخابات آمريکا
در جمع دانشجويان ايرانی دانشگاه تورنتو
شنبه 16 اکتبر، رأس پنج بعد از ظهر، جلسهی گفتوگويی راجع به انتخابات آمريکا در ساختمان OISE دانشگاه تورنتو، با حضور جمعی از دانشجويان و دانشآموختگان ايرانی برگزار شد*. محور گفتوگو، يازدهپرسشی بود که حسين درخشان روز قبل از جلسه طرح کرده بود. من شخصآ به قصد آشنا شدن با فعّالين جوانِ قشر دانشگاهی، و بيشتر از روی کنجکاوی به این جلسه رفتم و شناخت قبلی از این افراد نداشتم.
بحث با مطرح کردن توأمان نخستين و واپسين پرسش آغاز شد. اکثريّت معتقد بودند که در اصل، بين بوش و کری تفاوت چندانی در اين مورد نيست. با اشاره به اظهار نظر جان ادواردز در مناظرهاش با ديک چينی، من گفتم که کری دنبالهرو سياست اروپا و سلف خود کلينتون است و به جای جلوگيری از برنامهی اتمی جمهوری اسلامی، تنها چشم به جايگزين کردن شرکتهای آمريکايی با روسی و کرهای دوخته است. اين يعنی تکرار تجربهای که قبل از اين پاسخ مردود گرفته است! اکثريت تأييد کردند که دنيا به هيچ کشوری اجازهی ساخت سلاح اتمی را نمیدهد، امّا بعضی از دستگاههای طمعکار، اين استراتژی را در پيش گرفتهاند که تا آنجايی که میشود، بايستی با رژيمهايی چون جمهوری اسلامی وارد معامله شد و منابع ارزیاش را جذب کرد و در مرحلهی آخر جلويش را گرفت. تيم کری-ادواردز از آن جمله است. اين يعنی بازی کردن با امنيّت جهانيان!
در رابطه با پرسش دوّم، از آنجايی که بوش ايران را در "محور شرارت" گنجانده و بهجای "جمهوری اسلامی" از آن با عنوان "رژيم ملّايان" نام میبرد، و در مقابل، تيم کری-ادواردز دم از مذاکره با جمهوری اسلامی میزند، پيشبينی شد که برخورد جمهوریخواهان جدّی و شايد حتا قهرآميز، و برخورد دموکراتها شبيه به شيوهی اروپايیِ "مسالمت و نقد صريح" خواهد بود. از آنجايی که جمهوری اسلامی در آستانهی دستيابی به سلاح اتمی است، بايستی انديشيد که کداميک از اين مواضع منطقیتر است؟
نکتهی ديگری که به بحث گذاشته شد، برآورد از پشتيبانی حقوق بشری دو اردو بود. اکثريت معتقد بودند که جان کری به حقوق بشر بيشتر اهميّت میدهد. من و يکی-دو نفر ديگر موضعی عکس داشتيم. دليلش نيز اين بود که دموکراتها قصد چانهزنی با رژيمی را دارند که بهخاطر ماهيت اُليگارشی و مافيايی و سرکوبگر آن، اصولآ غير قابل مذاکره است.
راجع به انتخابات رياست جمهوری ايران چندان بحث نشد. فقط خانمی به درستی اشاره کرد که با انتخابشدن احتمالی "آبادگران" و با نفوذ سپاه در دولت، شاهد سير ميليتاريزه شدن جمهوری اسلامی خواهيم بود.
در ارتباط با سابقهی دموکراتها و جمهوریخواهان در قبال ايران، شرکت کنندهی جوانی يادآور شد بهتر است به تاريخ چندان رجوع نکنيم، چه معادلات جهانی در اين چند ساله -بهويژه پس از يازده سپتامبر- به کل تغيير کرده است.
چند نکته را در آخر بگويم: وقت جلسه برای به بحث گرفتن کليّه پرسشها کافی نبود. همچنين همانگونه که در آغاز اشاره شد، برای فکر کردن روی پرسشها فقط يک روز فرصت داشتيم. طرّاحی پرسشها حاصل کاری گروهی نبود (البته اکثر پرسشها عادلانه و فنّی طرح شده بودند). فضای بحث دموکراتمنشانه و متمدّنانه بود. اينطور به نظر میرسيد که متاسفانه اکثريّت این افراد به اصلاحات حکومتی نظری مثبت دارند و براندازی را امری از رده خارج ارزيابی میکنند!
* يک نکتهی بیربط: در اصل زبان فارسی، مینويسند "برگذار شد" و نه "برگزار شد"، ولی بر حسب کثرت استعمال، "برگزار شد" جايگزين اصل خود شده است.
شنبه 16 اکتبر، رأس پنج بعد از ظهر، جلسهی گفتوگويی راجع به انتخابات آمريکا در ساختمان OISE دانشگاه تورنتو، با حضور جمعی از دانشجويان و دانشآموختگان ايرانی برگزار شد*. محور گفتوگو، يازدهپرسشی بود که حسين درخشان روز قبل از جلسه طرح کرده بود. من شخصآ به قصد آشنا شدن با فعّالين جوانِ قشر دانشگاهی، و بيشتر از روی کنجکاوی به این جلسه رفتم و شناخت قبلی از این افراد نداشتم.
بحث با مطرح کردن توأمان نخستين و واپسين پرسش آغاز شد. اکثريّت معتقد بودند که در اصل، بين بوش و کری تفاوت چندانی در اين مورد نيست. با اشاره به اظهار نظر جان ادواردز در مناظرهاش با ديک چينی، من گفتم که کری دنبالهرو سياست اروپا و سلف خود کلينتون است و به جای جلوگيری از برنامهی اتمی جمهوری اسلامی، تنها چشم به جايگزين کردن شرکتهای آمريکايی با روسی و کرهای دوخته است. اين يعنی تکرار تجربهای که قبل از اين پاسخ مردود گرفته است! اکثريت تأييد کردند که دنيا به هيچ کشوری اجازهی ساخت سلاح اتمی را نمیدهد، امّا بعضی از دستگاههای طمعکار، اين استراتژی را در پيش گرفتهاند که تا آنجايی که میشود، بايستی با رژيمهايی چون جمهوری اسلامی وارد معامله شد و منابع ارزیاش را جذب کرد و در مرحلهی آخر جلويش را گرفت. تيم کری-ادواردز از آن جمله است. اين يعنی بازی کردن با امنيّت جهانيان!
در رابطه با پرسش دوّم، از آنجايی که بوش ايران را در "محور شرارت" گنجانده و بهجای "جمهوری اسلامی" از آن با عنوان "رژيم ملّايان" نام میبرد، و در مقابل، تيم کری-ادواردز دم از مذاکره با جمهوری اسلامی میزند، پيشبينی شد که برخورد جمهوریخواهان جدّی و شايد حتا قهرآميز، و برخورد دموکراتها شبيه به شيوهی اروپايیِ "مسالمت و نقد صريح" خواهد بود. از آنجايی که جمهوری اسلامی در آستانهی دستيابی به سلاح اتمی است، بايستی انديشيد که کداميک از اين مواضع منطقیتر است؟
نکتهی ديگری که به بحث گذاشته شد، برآورد از پشتيبانی حقوق بشری دو اردو بود. اکثريت معتقد بودند که جان کری به حقوق بشر بيشتر اهميّت میدهد. من و يکی-دو نفر ديگر موضعی عکس داشتيم. دليلش نيز اين بود که دموکراتها قصد چانهزنی با رژيمی را دارند که بهخاطر ماهيت اُليگارشی و مافيايی و سرکوبگر آن، اصولآ غير قابل مذاکره است.
راجع به انتخابات رياست جمهوری ايران چندان بحث نشد. فقط خانمی به درستی اشاره کرد که با انتخابشدن احتمالی "آبادگران" و با نفوذ سپاه در دولت، شاهد سير ميليتاريزه شدن جمهوری اسلامی خواهيم بود.
در ارتباط با سابقهی دموکراتها و جمهوریخواهان در قبال ايران، شرکت کنندهی جوانی يادآور شد بهتر است به تاريخ چندان رجوع نکنيم، چه معادلات جهانی در اين چند ساله -بهويژه پس از يازده سپتامبر- به کل تغيير کرده است.
چند نکته را در آخر بگويم: وقت جلسه برای به بحث گرفتن کليّه پرسشها کافی نبود. همچنين همانگونه که در آغاز اشاره شد، برای فکر کردن روی پرسشها فقط يک روز فرصت داشتيم. طرّاحی پرسشها حاصل کاری گروهی نبود (البته اکثر پرسشها عادلانه و فنّی طرح شده بودند). فضای بحث دموکراتمنشانه و متمدّنانه بود. اينطور به نظر میرسيد که متاسفانه اکثريّت این افراد به اصلاحات حکومتی نظری مثبت دارند و براندازی را امری از رده خارج ارزيابی میکنند!
* يک نکتهی بیربط: در اصل زبان فارسی، مینويسند "برگذار شد" و نه "برگزار شد"، ولی بر حسب کثرت استعمال، "برگزار شد" جايگزين اصل خود شده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)