جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۳

جهت اطلاع خوانندگان

مدّتی‌ست که شخصی بيکار، اين‌طرف و آن‌طرف در پيام‌گير وبلاگ‌ها ادعا می‌کند که سايت دکتر ميرفطروس را نه خود ايشان، بل‌که من ساخته‌ام و پشت اين سايت ايشان نيستند، بل‌که من هستم! من اصولآ هيچ علاقه‌ و اعتقادی به پاسخ‌دادن به اين‌جور شايعه‌های "صد من يک قاز" ندارم و برای قلم و وقتم بيش از اين حرمت و ارزش قائلم، امّا در جامعه‌ی شايعه‌پذير و شايعه‌پرور ما، گاه انسان ناگزير به ابهام‌زدايی می‌شود.
يکی نيست به اين پدر آمرزيده بگويد: آخر اگر من توان و امکان سايت درست‌کردن داشتم که ديگر خودم نمی‌آمدم در وبلاگ مجانی بنويسم؟ به‌قول معروف: "کل اگر طبيب بودی، سر خود دوا نمودی"! من افتخار دوستی و شاگردی دکتر ميرفطروس را دارم و بی‌ترديد ياری‌رساندن به استاد فرهيخته‌ای چون ايشان باعث افتخار من است، امّا در صورتی که توانش را داشته باشم؟ ضمنآ، گيرم کس يا کسانی به چنين اساتيد گران‌مايه‌ای ياری هم رساندند، آيا اين کار جُرم است؟! رساندن پيام مشاهير و سرمايه‌های فرهنگی اين مرز و بوم به مردم آيا در مکتب فکری اين "بيکاران" جُرم تلقی می‌شود؟
دوستانی که مصاحبه‌ی اخير دکتر ميرفطروس را خوانده‌اند، حتمآ دقّت کرده‌ بودند که در زير مصاحبه، آدرس سايت اينترنتی ايشان نيز درج شده بود. نکند اين مصاحبه هم کار مجيد زُهـَری بوده که خودمان خبر نداشتيم؟ اين جناب "بيکار" می‌توانست به جای اين‌که خودش را اين‌قدر به در و ديوار بزند، نامه‌ای به دکتر ميرفطروس بنويسد و جريان را خيلی ساده جويا شود، امّا ظاهرآ شايعه‌پراکنی مزّه‌اش چيز ديگری‌ست!
باعث تأسف است که بعضی از افراد، به جایِ اين‌که نيروی خود را صرف سازندگی کنند، آن را وقف توطئه‌چينی می‌کنند! کينه‌توزی انسان را چه به قعر می‌برد... به‌راستی که جای تأسف دارد...

پی‌نوشت:
هم‌اينک متوجه شدم که دکتر ميرفطروس، با لطفی گران، معرفی‌نامه‌ی من از کتاب دکتر دلآرام مشهوری را در سايت‌شان قرار داده‌اند. اين معرفی‌نامه را، به همراه دو معرفی‌نامه‌ی ديگر به قلم خود ايشان در "پژواک کتاب 2" ملاحظه بفرماييد. به‌زودی معرفی‌نامه‌ی مبسوطی از همين اثر ارائه خواهد شد.