در موضوع "شورش" یا انقلاب، طبعاً عامل "ترس" تعیینکننده است، برای همین در مثلاً فضای بهشدت خفقانی کرهی شمالی یا لیبی، احتمال وقوع انقلاب در حد صفر است. در کنارش اما، عوامل دیگری نیز حضور دارند که به دیدِ من، در حوزهی روان و فرهنگ اجتماع جای میگیرند.
در کنار ترس، شاید جدیترین عامل بازدارندهی یک انقلاب، "همجنسی" نظام و مردم باشد. به باور من، این عامل از ترس هم ترسناکتر است، برای اینکه مکانیزم تصمیمگیری در انسان را مختل میکند و حس اطمینان به خود و فردا را در او میکشد.
با انقلاب 57، در ایران نظامی روی کار آمد که از همان ابتدا، قریب به اتفاق مردم را از لحاظ سیاسی در تقابل با خود داشت، ولی اگر دقیق شویم، متولیان نظام از لحاظ ریشه، دین، عادات، رسوم، فرهنگ و جهانبینی، بهشکل حیرتآوری با جمعیت سنگینی از اجتماع همریشه یا لااقل شبیه بودند. اتفاقاً همین تشابه و همجنسی باعث شد که گروههای مختلف با تضادهای شدید سیاسی-عقیدتی، از هر قماش، یکرنگ و متحد در کنار هم قرار بگیرند و بر علیه رژیمی که از "جنس" خودشان نبود[1] انقلاب کنند. واقعيت این است که در جهان سوم، همچنان فرهنگ قبیله حاکم و غالب است و به طور ضمنی در لایههای اجتماع جریان دارد.
در کوبا، با اینکه نظام حاکم استبدادی و تمامیتخواه است، ولی در عادات رایج اجتماع دست نبرده است، چه خود نیز از درون همان مدار برخاسته است. بر این اصل، وقتی پای همجنسی بهمیان بیاید، دیگر تفاوتهای عقیدتی و گاهی حتا طبقاتی[2] تعیینکننده نیستند. طرفه اینکه فساد و استبداد میتوانند در رخدادن یک انقلاب مهم باشند، اما نه در حد دگرجنسی تعیینکننده.
توضیحات:
1- ایران در دورهی شاهنشاه در شکل یک آتوریته سیاسی از بالا اداره میشد، به این شکل که حکومت، از لحاظ فرهنگ غالب (طرز زندگی، موضعاش در قبال باورهای دینی، نگاه به آینده و جهان) با قریببهاتفاق اجتماع یکی نبود که هیچ، تقابل جدی داشت و بسیار جلوتر از مردم بود. نظام شاهنشاهی نهتنها دنبالهرو بستر ارزش های دینی جامعه نبود، بلکه در پی تغییر بنیادین ساختارهای آن بود. از همین رو، شایعه خجالت آور دستنشاندهبودن شاه در بین شماری اندک از مردم دوران انقلاب به یک باور تبدیل شده بود. البته رسانه جهانی نیز نقش محوری در این پروپاگاندا داشت. قضیهی تونس هم تا حدودی همین است.
2- با نوسانات اقتصادی، طبقهی اجتماعی افراد جابهجا میشود. سطح فکر و طرز زندگیشان نیز تغییر میکند. اما تنها عدهی قلیلی از ریشههای خود بهجد فاصله میگیرند و آدم دیگری میشوند.
در کنار ترس، شاید جدیترین عامل بازدارندهی یک انقلاب، "همجنسی" نظام و مردم باشد. به باور من، این عامل از ترس هم ترسناکتر است، برای اینکه مکانیزم تصمیمگیری در انسان را مختل میکند و حس اطمینان به خود و فردا را در او میکشد.
با انقلاب 57، در ایران نظامی روی کار آمد که از همان ابتدا، قریب به اتفاق مردم را از لحاظ سیاسی در تقابل با خود داشت، ولی اگر دقیق شویم، متولیان نظام از لحاظ ریشه، دین، عادات، رسوم، فرهنگ و جهانبینی، بهشکل حیرتآوری با جمعیت سنگینی از اجتماع همریشه یا لااقل شبیه بودند. اتفاقاً همین تشابه و همجنسی باعث شد که گروههای مختلف با تضادهای شدید سیاسی-عقیدتی، از هر قماش، یکرنگ و متحد در کنار هم قرار بگیرند و بر علیه رژیمی که از "جنس" خودشان نبود[1] انقلاب کنند. واقعيت این است که در جهان سوم، همچنان فرهنگ قبیله حاکم و غالب است و به طور ضمنی در لایههای اجتماع جریان دارد.
در کوبا، با اینکه نظام حاکم استبدادی و تمامیتخواه است، ولی در عادات رایج اجتماع دست نبرده است، چه خود نیز از درون همان مدار برخاسته است. بر این اصل، وقتی پای همجنسی بهمیان بیاید، دیگر تفاوتهای عقیدتی و گاهی حتا طبقاتی[2] تعیینکننده نیستند. طرفه اینکه فساد و استبداد میتوانند در رخدادن یک انقلاب مهم باشند، اما نه در حد دگرجنسی تعیینکننده.
توضیحات:
1- ایران در دورهی شاهنشاه در شکل یک آتوریته سیاسی از بالا اداره میشد، به این شکل که حکومت، از لحاظ فرهنگ غالب (طرز زندگی، موضعاش در قبال باورهای دینی، نگاه به آینده و جهان) با قریببهاتفاق اجتماع یکی نبود که هیچ، تقابل جدی داشت و بسیار جلوتر از مردم بود. نظام شاهنشاهی نهتنها دنبالهرو بستر ارزش های دینی جامعه نبود، بلکه در پی تغییر بنیادین ساختارهای آن بود. از همین رو، شایعه خجالت آور دستنشاندهبودن شاه در بین شماری اندک از مردم دوران انقلاب به یک باور تبدیل شده بود. البته رسانه جهانی نیز نقش محوری در این پروپاگاندا داشت. قضیهی تونس هم تا حدودی همین است.
2- با نوسانات اقتصادی، طبقهی اجتماعی افراد جابهجا میشود. سطح فکر و طرز زندگیشان نیز تغییر میکند. اما تنها عدهی قلیلی از ریشههای خود بهجد فاصله میگیرند و آدم دیگری میشوند.