يکی از عمدهدلايلی که "وبلاگشهر مثل قديم نيست" اين است که تب وبلاگنويسی به حدّ قابل توجهی فروکش کرده و ديگر وبلاگنويسی -و وبلاگخوانی- آن ارزش و اهميّت سابق را ندارد. در اثبات اين نظر البته آمار دقيقی نمیشود ارائه کرد، امّا وقتی کسانی که به اين شهرک مجازی پتانسيل میدادند شُل کنند، طبعاً بدنهی اصلی نيز از رمق میافتد. فراموش نکنيم که وبلاگشهر نيز مثل هر جامعهای از تعداد اندکی نيرو میگيرد که توان توليد و ايجاد موج و ارتباط دارند، و الا بخش اصلی آن دنبالهروهای صرف هستند.
اين است که شور و حال سابق را در لالوهای شهر وبلاگها نمیبينيم...
یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵
شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۵
«اين وبلاگشهر، آن وبلاگشهر قديم نيست! مشکل در کجاست؟»[+]
مگر قرار است باشد؟ اگر چيزها بیتغيیر بمانند که میگندند!
حالا پرسش اينجاست که اين روند تغيیر به چه سمتی بوده است؛ اوضاع بهتر شده یا بدتر؟
راجعبه اين موضوع زياد میشود نوشت، به شرطی که برایمان اهميت داشته باشد...
مگر قرار است باشد؟ اگر چيزها بیتغيیر بمانند که میگندند!
حالا پرسش اينجاست که اين روند تغيیر به چه سمتی بوده است؛ اوضاع بهتر شده یا بدتر؟
راجعبه اين موضوع زياد میشود نوشت، به شرطی که برایمان اهميت داشته باشد...
چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵
جسته-گريخته دربارهی مهاجرت و پناهندگی (3)
اشتراکات "پناهنده" و "مهاجر"
1- ای در وطن خويش غريب!
چه پناهنده و چه مهاجر لابد از شرایط وطن خود راضی نبودهاند که ترکاش کردهاند. اين يک واقعيت است. دلکندن از آبوخاکی که انسان در آن متولّد شده و باليده ساده نيست. کسی که در يک آن از کشور خود میگريزد (پناهنده) يا با برنامهريزی خارج میشود (مهاجر)، ريشهها و پشتوانهی تاریخی-عاطفی (نيز: مالی، خانوادگی و ...) خويش را آنجا جا میگذارد. اشتراک مهم "پناهنده" و "مهاجر" این است که ميهن خود را ديگر ماندنی نمیبينند و بهاينسان، هر چه هست میگذارند و بيرون میزنند.
2- "تطبيقپذيری" خصلت انسان است
اشتراک ديگر -که پس از مدّتی ماندن بهوجود میآید- اين است که اکثريت ايندو گروه، با فضا و شرايط جديد خو میگیرند. کسی که کودکانش در کشور جديد مدرسه رفته یا در آنجا تشکيل خانواده داده است، کسی که سالها در آنجا درس خوانده یا کار کرده و جذب اجتماع شده است، خود را انسانی میبيند تا حدّ زيادی متعلق به جامعهی نو. به واقع، از لحاظ فرهنگی-اجتماعی هم حساب کنيم، ديگر او نمیتواند در جامعهی ایران ماندگار شود و نوعی ناهمسانی با جامعه و فرهنگ مبدأ احساس میکند. شکستهشدن سدهایی چون مسئلهی زبان، شغلیابی و سپس فهمکردن و عادت به فرهنگ کشور ميزبان، خود به ماندگاری فرد در آنجا کمک میکند.
گفتههای قبلی در اينباره:
دو نگاه به مسئلهی مهاجرت
جسته-گريخته دربارهی مهاجرت و پناهندگی(1)
جسته-گريخته دربارهی مهاجرت و پناهندگی(2)
1- ای در وطن خويش غريب!
چه پناهنده و چه مهاجر لابد از شرایط وطن خود راضی نبودهاند که ترکاش کردهاند. اين يک واقعيت است. دلکندن از آبوخاکی که انسان در آن متولّد شده و باليده ساده نيست. کسی که در يک آن از کشور خود میگريزد (پناهنده) يا با برنامهريزی خارج میشود (مهاجر)، ريشهها و پشتوانهی تاریخی-عاطفی (نيز: مالی، خانوادگی و ...) خويش را آنجا جا میگذارد. اشتراک مهم "پناهنده" و "مهاجر" این است که ميهن خود را ديگر ماندنی نمیبينند و بهاينسان، هر چه هست میگذارند و بيرون میزنند.
2- "تطبيقپذيری" خصلت انسان است
اشتراک ديگر -که پس از مدّتی ماندن بهوجود میآید- اين است که اکثريت ايندو گروه، با فضا و شرايط جديد خو میگیرند. کسی که کودکانش در کشور جديد مدرسه رفته یا در آنجا تشکيل خانواده داده است، کسی که سالها در آنجا درس خوانده یا کار کرده و جذب اجتماع شده است، خود را انسانی میبيند تا حدّ زيادی متعلق به جامعهی نو. به واقع، از لحاظ فرهنگی-اجتماعی هم حساب کنيم، ديگر او نمیتواند در جامعهی ایران ماندگار شود و نوعی ناهمسانی با جامعه و فرهنگ مبدأ احساس میکند. شکستهشدن سدهایی چون مسئلهی زبان، شغلیابی و سپس فهمکردن و عادت به فرهنگ کشور ميزبان، خود به ماندگاری فرد در آنجا کمک میکند.
گفتههای قبلی در اينباره:
سهشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۵
قلميات فوتبالی
اين فوتبال لامصب دست از سر من برنمیدارد! از خستگی بدبخت خواب هم که باشم، اینقدر به در و ديوار ذهنم میکوبد که پلک روی پلکم نيايد! خلاصه این فوتبال از آن گیرهای سهپيچی است که تا از کار و زندگی و خواب و ... نیاندازدت، از سرت دست نمیکشد...
من از روی ناچاری، بازی اوّل را کار میکردم؛ نشد که ببينماش. دوّمی را امّا به عشق جمعی که به هم آنروز گره خورده بوديم -و صد البته خود بازی- ديدم. در کل بازی چنگی به دل نمیزد. بيشتر حرص آدم را درمیآورد تا به شوق آوردت. خلاصه که نود دقيقه زجز بود و فغان...
بعد، کسب از نو شروع شد؛ روز از نو، روزی از نو... امّا ذهن مملو از فوتبال بود که امان میبريد. در چهارراه ذهن، اينقدر سئوال میرفت و میآمد که نمیدانستی کدام را بگيری و با جوابی قانعکننده بايستانی و ساکتاش کنی. همهی سئوالها امّا به يک تلخی ممتد ختم میشد: چرا ما اينقدر جهانسوّمی بازی میکنيم؟ بعد میپرسيدی: مگر آنگولا جهانسوّمی نيست، پس چرا خوب بازی میکند؟ اينجا بود که مخات میپکيد و ذهنات گيرپاژ میکرد! خلاصه که قطار سئوالِ بیجواب بود که میرفت و میآمد و تو دست به دهان درماندگیات را مزهمزه میکردی...
فوتبال ما مثل خود ما مشکل هويتی دارد. يکجور شتر-گاو-پلنگ است که نه میشود تعريفش کرد، نه از آن لذّت برد... -و بدبختی اينکه- نه از خير آن گذشت و نديدش. خلاصه مال بدیست که با سيريش بيخ ريشمان چسباندهاندش...
آرزويی برايش ندارم؛ اميدی هم. نمیتوانم خودم را خر کنم که "بهتر میشود". کدام تکه از این ژندهپيرهن درست رفو شده که این یکی بشود؟ هر جا را هم که وصله کردهاند، یاد پارهگی از ذهنها پاک نشده است. نه، نمیشود! همین قد و قواره که هست ببينيماش، بهتر میفهميماش؛ بهتر با آن کنار میآييم. آرزوهای بزرگ بچهگولزنک است و بس...
...
من از روی ناچاری، بازی اوّل را کار میکردم؛ نشد که ببينماش. دوّمی را امّا به عشق جمعی که به هم آنروز گره خورده بوديم -و صد البته خود بازی- ديدم. در کل بازی چنگی به دل نمیزد. بيشتر حرص آدم را درمیآورد تا به شوق آوردت. خلاصه که نود دقيقه زجز بود و فغان...
بعد، کسب از نو شروع شد؛ روز از نو، روزی از نو... امّا ذهن مملو از فوتبال بود که امان میبريد. در چهارراه ذهن، اينقدر سئوال میرفت و میآمد که نمیدانستی کدام را بگيری و با جوابی قانعکننده بايستانی و ساکتاش کنی. همهی سئوالها امّا به يک تلخی ممتد ختم میشد: چرا ما اينقدر جهانسوّمی بازی میکنيم؟ بعد میپرسيدی: مگر آنگولا جهانسوّمی نيست، پس چرا خوب بازی میکند؟ اينجا بود که مخات میپکيد و ذهنات گيرپاژ میکرد! خلاصه که قطار سئوالِ بیجواب بود که میرفت و میآمد و تو دست به دهان درماندگیات را مزهمزه میکردی...
فوتبال ما مثل خود ما مشکل هويتی دارد. يکجور شتر-گاو-پلنگ است که نه میشود تعريفش کرد، نه از آن لذّت برد... -و بدبختی اينکه- نه از خير آن گذشت و نديدش. خلاصه مال بدیست که با سيريش بيخ ريشمان چسباندهاندش...
آرزويی برايش ندارم؛ اميدی هم. نمیتوانم خودم را خر کنم که "بهتر میشود". کدام تکه از این ژندهپيرهن درست رفو شده که این یکی بشود؟ هر جا را هم که وصله کردهاند، یاد پارهگی از ذهنها پاک نشده است. نه، نمیشود! همین قد و قواره که هست ببينيماش، بهتر میفهميماش؛ بهتر با آن کنار میآييم. آرزوهای بزرگ بچهگولزنک است و بس...
...
یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۵
جسته-گريخته دربارهی مهاجرت و پناهندگی(2)
تعرِيف "پناهنده" و "مهاجر"؛ تفاوتها و شباهتها
غالب بحثهای اينترنتی پيرامون مسائل "پناهندگی" و "مهاجرت" دچار خلط مبحث است، چه نويسندگان يا توجه کافی به گوناگونی ايندو مقوله نمیکنند و یا اينکه اصلاً اين گوناگونی را نمیدانند. برای گفتوگو راجعبه مسائل "پناهندگی" و "مهاجرت"، نخست بايستی تعريف آنها را دانست و لاجرم گوناگونیها و شباهتهای ايندو را بازشناخت. در اینجا -با رعايت اختصار- تعريف ايندو را با هم مرور میکنيم:
پناهنده:
پناهنده کسی است که برای حفظ جان (زيرمجموعهی دلایلی نظير تبعيض قومی، نژادی يا مذهبی، فعاليت سياسی و ...) از وطن خود گريخته و به کشوری پناهندهپذير (امضاکنندهی قرارداد 1951 ژنو) پناه آورده است. به همين لحاظ، پناهنده ديگر امکان ماندن يا بازگشت به وطن خود را ندارد.
مهاجر:
مهاجر کسی است که در طلب شرايط بهتر، "با اختيار" خويش، جلای وطن کرده و به کشوری ديگر کوچيده است. او هر زمان که بخواهد، میتواند به وطن خود مسافرت کند يا بازگردد.
ممکن است کسی پناهنده باشد و بعد از چند سال خطر بازگشت برای او رفع شود يا اينکه مهاجر باشد و در خارج فعّاليّت سياسی بکند و ديگر نتواند باز گردد... که اينها حاشيهی بحث هستند. و امّا با دقيقشدن به اساس تعريفها متوجه میشويم که: 1- نوع ورود افراد به کشور ميزبان، در دو شکل کاملاً متفاوت است و 2- طبيعتاً برخورد کشور ميزبان با ايندو گروه به دو شکل کاملاً متفاوت است. يعنی همانقدر که کشور ميزبان يک "مهاجر" را مفيد میداند و به او -به لحاظ نياز خود کشور ميزبان- خوشآمد میگويد، به يک "پناهنده" -به خاطر اينکه ميهمانی ناخوانده است- ترشرويی میکند.
حال نکتهی کليدی -که لازم است همهمان بدانيم- اين است که برخلاف آنچه که بسياری فکر میکنند، اصولاً اروپا مهاجرپذير نيست[1]. يعنی خارجيانی که در اروپا ساکن هستند، يا پناهنده هستند و يا از طريق ازدواج (و نسبت درجهی اوّل خانوادگی) حق اقامت دريافت کردهاند. حال بايد پرسيد: وقتی کشورهای اروپايی در اساس مهاجرپذير نيستند، چطور ممکن است که به خارجيان روی خوش نشان دهند؟ اروپا -با مساحت ناچيزش- از جمعيت اشباع شده و توان تحمّل ورود سرسامآور خارجيان و پذيرششان را ندارد. از آنسو، اصرار شديد اروپايیها در حفظ فرهنگ و پايانگهداشتن ارزشهای سنّتی خود سدّی شده است در مقابل جذب خارجيان. در دنيای امروز، کماکان انسان اروپایی با "نژاد"، "رنگ پوست" و "قوميت" تعريف میشود؛ دستگاه فکری اروپا به قبول منطقی تغيیر بافت انسانی-فرهنگی خود تن نمیدهد، به همين لحاظ، به طور طبيعی خارجيان به حاشيه رانده میشوند (در اين باره بسيار گفتهایم، مثلاً: "دو نگاه به مسئلهی مهاجرت"). بنابراين، اینکه تبعيض در اروپا را به گردن رفتار و فقدان تطبيقپذيری خارجيان بياندازيم، چيزی جز سادهانديشی و نديدن چيزی جز پوستهی مسئله نيست.
حال میماند جريان کشورهای مهاجرپذير و نوع برخورد آنها با مهاجران. عمدهی کشورهای مهاجرپذير عبارتند از: آمريکا، کانادا، استراليا و نيوزيلند. استراليا و نيوزيلند شرايط نسبتاً سختی برای مهاجرت دارند و کلاً مهاجران -در مقايسه با آمريکا و کانادا- رغبت چندانی به رفتن به آنجا نشان نمیدهند. و امّا آمریکا و کانادا سهم عمدهای به مسئلهی مهاجرت اختصاص دادهاند، زيرا که بدنهی اقتصاد و اجتماع آنها بدون مهاجرين لق میزند. در کانادا حتّا وزارتخانهای به مهاجرت اختصاص دارد. با رجوع به تاریخ میبينيم که هر دوی اين کشورها (و استراليا و نيوزيلند) اساساً بر دوش مهاجران پی ريخته شدهاند.
برای اينکه نوشته طولانی نشود، موضوع مهاجرت و نقش مهاجران در آمریکا و کانادا را به فرصتی بعد موکول میکنيم.
توضيحات:
1- در اروپا، آلمان اخيراً پيشقدم شده و تعدادی دانشآموختهی کامپيوتر وارد کرده است (اغلب از هند، چين و کلاً شرق). آلمان نام اين روند را "مهاجرت" گذاشته است که در مقايسه با قوانين مهاجرت کشورهايی چون آمریکا و کانادا، قاعدتاً نمیتوان به آن مهاجرت گفت. دليل اين است که نحوهی ورود اين افراد و سکونتشان با "اقامت موقت" است نه دائم و گرفتن اقامت دائم نيز فقط پس از پشت سر گذاشتن مراحلی دشوار ممکن میشود که به باور من، کلّ کار را از سياق "مهاجرت" خارج میکند.
غالب بحثهای اينترنتی پيرامون مسائل "پناهندگی" و "مهاجرت" دچار خلط مبحث است، چه نويسندگان يا توجه کافی به گوناگونی ايندو مقوله نمیکنند و یا اينکه اصلاً اين گوناگونی را نمیدانند. برای گفتوگو راجعبه مسائل "پناهندگی" و "مهاجرت"، نخست بايستی تعريف آنها را دانست و لاجرم گوناگونیها و شباهتهای ايندو را بازشناخت. در اینجا -با رعايت اختصار- تعريف ايندو را با هم مرور میکنيم:
پناهنده:
پناهنده کسی است که برای حفظ جان (زيرمجموعهی دلایلی نظير تبعيض قومی، نژادی يا مذهبی، فعاليت سياسی و ...) از وطن خود گريخته و به کشوری پناهندهپذير (امضاکنندهی قرارداد 1951 ژنو) پناه آورده است. به همين لحاظ، پناهنده ديگر امکان ماندن يا بازگشت به وطن خود را ندارد.
مهاجر:
مهاجر کسی است که در طلب شرايط بهتر، "با اختيار" خويش، جلای وطن کرده و به کشوری ديگر کوچيده است. او هر زمان که بخواهد، میتواند به وطن خود مسافرت کند يا بازگردد.
ممکن است کسی پناهنده باشد و بعد از چند سال خطر بازگشت برای او رفع شود يا اينکه مهاجر باشد و در خارج فعّاليّت سياسی بکند و ديگر نتواند باز گردد... که اينها حاشيهی بحث هستند. و امّا با دقيقشدن به اساس تعريفها متوجه میشويم که: 1- نوع ورود افراد به کشور ميزبان، در دو شکل کاملاً متفاوت است و 2- طبيعتاً برخورد کشور ميزبان با ايندو گروه به دو شکل کاملاً متفاوت است. يعنی همانقدر که کشور ميزبان يک "مهاجر" را مفيد میداند و به او -به لحاظ نياز خود کشور ميزبان- خوشآمد میگويد، به يک "پناهنده" -به خاطر اينکه ميهمانی ناخوانده است- ترشرويی میکند.
حال نکتهی کليدی -که لازم است همهمان بدانيم- اين است که برخلاف آنچه که بسياری فکر میکنند، اصولاً اروپا مهاجرپذير نيست[1]. يعنی خارجيانی که در اروپا ساکن هستند، يا پناهنده هستند و يا از طريق ازدواج (و نسبت درجهی اوّل خانوادگی) حق اقامت دريافت کردهاند. حال بايد پرسيد: وقتی کشورهای اروپايی در اساس مهاجرپذير نيستند، چطور ممکن است که به خارجيان روی خوش نشان دهند؟ اروپا -با مساحت ناچيزش- از جمعيت اشباع شده و توان تحمّل ورود سرسامآور خارجيان و پذيرششان را ندارد. از آنسو، اصرار شديد اروپايیها در حفظ فرهنگ و پايانگهداشتن ارزشهای سنّتی خود سدّی شده است در مقابل جذب خارجيان. در دنيای امروز، کماکان انسان اروپایی با "نژاد"، "رنگ پوست" و "قوميت" تعريف میشود؛ دستگاه فکری اروپا به قبول منطقی تغيیر بافت انسانی-فرهنگی خود تن نمیدهد، به همين لحاظ، به طور طبيعی خارجيان به حاشيه رانده میشوند (در اين باره بسيار گفتهایم، مثلاً: "دو نگاه به مسئلهی مهاجرت"). بنابراين، اینکه تبعيض در اروپا را به گردن رفتار و فقدان تطبيقپذيری خارجيان بياندازيم، چيزی جز سادهانديشی و نديدن چيزی جز پوستهی مسئله نيست.
حال میماند جريان کشورهای مهاجرپذير و نوع برخورد آنها با مهاجران. عمدهی کشورهای مهاجرپذير عبارتند از: آمريکا، کانادا، استراليا و نيوزيلند. استراليا و نيوزيلند شرايط نسبتاً سختی برای مهاجرت دارند و کلاً مهاجران -در مقايسه با آمريکا و کانادا- رغبت چندانی به رفتن به آنجا نشان نمیدهند. و امّا آمریکا و کانادا سهم عمدهای به مسئلهی مهاجرت اختصاص دادهاند، زيرا که بدنهی اقتصاد و اجتماع آنها بدون مهاجرين لق میزند. در کانادا حتّا وزارتخانهای به مهاجرت اختصاص دارد. با رجوع به تاریخ میبينيم که هر دوی اين کشورها (و استراليا و نيوزيلند) اساساً بر دوش مهاجران پی ريخته شدهاند.
برای اينکه نوشته طولانی نشود، موضوع مهاجرت و نقش مهاجران در آمریکا و کانادا را به فرصتی بعد موکول میکنيم.
توضيحات:
1- در اروپا، آلمان اخيراً پيشقدم شده و تعدادی دانشآموختهی کامپيوتر وارد کرده است (اغلب از هند، چين و کلاً شرق). آلمان نام اين روند را "مهاجرت" گذاشته است که در مقايسه با قوانين مهاجرت کشورهايی چون آمریکا و کانادا، قاعدتاً نمیتوان به آن مهاجرت گفت. دليل اين است که نحوهی ورود اين افراد و سکونتشان با "اقامت موقت" است نه دائم و گرفتن اقامت دائم نيز فقط پس از پشت سر گذاشتن مراحلی دشوار ممکن میشود که به باور من، کلّ کار را از سياق "مهاجرت" خارج میکند.
شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵
باختيم!
...اگر ايران میبرد بايد تعجب میکرديم؛ باخت ايران بهواقع طبيعی بود.
من بازی "ايران - مکزيک" را نديدم، امّا دوستانی که اينجا همراه هم "ايران - پرتغال" را تماشا میکرديم میگفتند که مقايسهی پرتغال با مکزيک جوری بیاحترامی به پرتغال است! اينطور که از بازی پرتغال معلوم بود، آمده است برای قهرمانی جهان (يا در آن حدها) که به هر حال نبايست سدّ تیمی مثل ایران متوقفاش میکرد.
ايران هم به ظنّ من خوب بازی کرد. از بازی خشن حسين کعبی و کار فکری آندرانيک بيش از بقيه خوشم آمد. بيشتر بچهها گيج میزدند و راحت توپ را از دست میدادند. حرکت با توپ و جنگ هوايیشان ضعيف و اغلب مغلوبه بود. از پاسهای کوتاه و بازی ميان زمينشان خوشم آمد. ميرزاپور هم انصافاً خوب بود.
به هر حال اين هم بازیای بود...
من بازی "ايران - مکزيک" را نديدم، امّا دوستانی که اينجا همراه هم "ايران - پرتغال" را تماشا میکرديم میگفتند که مقايسهی پرتغال با مکزيک جوری بیاحترامی به پرتغال است! اينطور که از بازی پرتغال معلوم بود، آمده است برای قهرمانی جهان (يا در آن حدها) که به هر حال نبايست سدّ تیمی مثل ایران متوقفاش میکرد.
ايران هم به ظنّ من خوب بازی کرد. از بازی خشن حسين کعبی و کار فکری آندرانيک بيش از بقيه خوشم آمد. بيشتر بچهها گيج میزدند و راحت توپ را از دست میدادند. حرکت با توپ و جنگ هوايیشان ضعيف و اغلب مغلوبه بود. از پاسهای کوتاه و بازی ميان زمينشان خوشم آمد. ميرزاپور هم انصافاً خوب بود.
به هر حال اين هم بازیای بود...
جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۵
يک پيشنهاد بیشرمانه!
اينجا در تورنتو، طرفداران پر و پا قرص فوتبال -از هر مليتی- پرچمشان را زدهاند کنار پنجرهی ماشينشان. میگم بد نيست امشب، يعنی يکروز قبل از وقوع واقعه (شايد هم فاجعه!)، برای اينکه حال اين پرتغالیها را بگيريم، يکمشت بچهها جمع شويم برويم هر جا که پرچم پرتغال ديديدم بکنيمش و جايش پرچم ايران بزنيم!
قيافه طرفی که صبح ماشينش را با پرچم افراشتهی ايران ببيند جداً که ديدن دارد:)
قيافه طرفی که صبح ماشينش را با پرچم افراشتهی ايران ببيند جداً که ديدن دارد:)
چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵
یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵
حاشيهای بر نوشتهی قبلی
1- انسانهای قاتل و نيز انسانهای مرگپرست (عاشقان شهادت!) هر يک به نوبهی خود بانی جنايتی میشوند: نخستين جان ديگری میستاند و دوّمی کسی را به قاتل خويش بدل میکند. و امّا "استشهاديون" هر دو خاصيت را در خود جمع دارند!
2- آیا صلاح اين است که اوّل بمب انتحاری را خنثا کرد يا اينکه بی اتلاف وقت جان خود و اطرافيان را از مهلکه بهدر برد؟ کدام قبل از ديگری میآيد؟
2- آیا صلاح اين است که اوّل بمب انتحاری را خنثا کرد يا اينکه بی اتلاف وقت جان خود و اطرافيان را از مهلکه بهدر برد؟ کدام قبل از ديگری میآيد؟
شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵
چگونه بمب انسانی توليد میشود؟
نوشتهی محمّدمسيح مهدوی، با صراحت و اختصار در کلام، "مسير انحطاط" يک نسل را در برابر رویمان میگذارد. به عبارتی، اگر اجزای اين نوشته را وارسيم، بنيان تفکری که انقلاب اسلامی بر آن پی ريخته شد را آشکارا میبينيم؛ انقلابی که داربست آن "استشهاديون" و بالاترين طبقه ساختمانش "مرگ" (بخوان شهادت) بود. حرف از اين صادقانهتر و گوياتر:
«تا به حال استشهادبودن براي من نه حکم انتقام از کفار (که آن را از راههاي ديگر هم ميتوانم تامين کنم) را داشته و نه يک تاکتيک مبارزه، بل اين مسيري است که براي رسيدن به بزرگترين آرزويم که مرگ است يافتهام. اين مرگخواهي از آن نوع که از يک دوستان آن را در وبلاگاش به فيلم مرگخواهان و تجربهي تفنني مرگ نيست، بلکه اين را انتهاي رسالت خلقتم يافتهام. اين را اوج لذتي است که میخواهم به آن برسم...»
داستان زندگی اين جوان بيادآورندهی مانيفست روحالله خمينی است: «جنگ برکت است»!
من نمیدانم با چنين افرادی چگونه بايد برخورد کرد؛ آیا بايد از در نصيحت وارد شد يا زور؛ چه روشی برای متنبهکردنشان جواب میدهد را نمیدانم... امّا شکی هم ندارم که اگر "مرگ" در فرهنگ ملّی من "ارزش" به حساب آيد، اگر آرزوی جوان ميهنم به سطح "آدمکشی برای مردن" سقوط کند، نسل جوان کشورم (لااقل بخشی از آن) در مسير انحطاط افتاده است...
«تا به حال استشهادبودن براي من نه حکم انتقام از کفار (که آن را از راههاي ديگر هم ميتوانم تامين کنم) را داشته و نه يک تاکتيک مبارزه، بل اين مسيري است که براي رسيدن به بزرگترين آرزويم که مرگ است يافتهام. اين مرگخواهي از آن نوع که از يک دوستان آن را در وبلاگاش به فيلم مرگخواهان و تجربهي تفنني مرگ نيست، بلکه اين را انتهاي رسالت خلقتم يافتهام. اين را اوج لذتي است که میخواهم به آن برسم...»
داستان زندگی اين جوان بيادآورندهی مانيفست روحالله خمينی است: «جنگ برکت است»!
من نمیدانم با چنين افرادی چگونه بايد برخورد کرد؛ آیا بايد از در نصيحت وارد شد يا زور؛ چه روشی برای متنبهکردنشان جواب میدهد را نمیدانم... امّا شکی هم ندارم که اگر "مرگ" در فرهنگ ملّی من "ارزش" به حساب آيد، اگر آرزوی جوان ميهنم به سطح "آدمکشی برای مردن" سقوط کند، نسل جوان کشورم (لااقل بخشی از آن) در مسير انحطاط افتاده است...
یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵
اشاره به "سفر به انتهای شب" نوشته لویی فردینان سلین
برای تحليل -يا حتّا معرفی- هر رمانی بايستی ابتدا "معنی رمان" را دانست. اين یک اصل است. حال اگر رمان انتخابی کاری بود کارستان، بايد از يک سطح دريافت و شعور ادبی-اجتماعی فراتر بود تا به ساختار و مغزهی کار نزديک شد.
در روزنامهی شرق ديدم سفر به انتهای شب لویی فردینان سلين را معرفی کرده است. همين که کسی اين رمان را برای معرفی انتخاب میکند، نشان میدهد که بد و خوب را در کار ادبی تشخيص میدهد. مشکل من اما در دريافت نسبتاً ضعيف نويسنده از رمان است که در جایجای نوشتهاش هويداست. بگذاريد به دو-سه مورد اشاره کنم:
- «صحنههاى اوليه رمان عمدتاً به مونولوگها و ديالوگهاى راوى آنارشيست -فردينان باردامو- اختصاص دارد كه در آن روايتی امپرسيونيستى از جنگ به تصوير كشيده مىشود».
به نظر من روايت سلين از جنگ اصلاً کمرنگ یا "امپرسيونيستی" نيست و اصولاً از قبيلهی ديگریست. سلين بجای بیان ادراک لحظهای خود، با طنزی تلخ جنگ را ريشخند میکند و "راهِ حل شخصی"ای برای جنگ ارائه میدهد که چيزی جز فرار از آن نيست! نويسنده -در واقع- در عين اينکه جنگ را خصلت بشر و پايهی گذران روزگار آدمی میشمرد، خود از آن میگرِیزد و برای انسانهای درگير در آن کمترين دلسوزی نمیکند؛ او فقط حسابوکتاب خود را از "جامعهی خطرناک" سوا میکند.
- «شخصيتهاى رمانهاى سلين... به آدمهای مىمانند كه روى لايهاى ضخيم از كثافت و فلاكت رها شده باشند».
سلين در گفتوگويی -که در مقدمهی مرگ قسطی آمده است- وقتی مورد پرسش قرار میگیرد که "چرا فضای رمانهايش اينقدر مملو از خشونت و تلخی است" خاطرنشان میکند که «من چيزی جز آنچه میبينم -و وجود دارد- نمینويسم». (نقل به مضمون). در همين راستا، سلين رمانهای کلاسيک را بدون بار واقعگرايی میداند چه فقط به رنگهای برّاق و زيبای زندگی توجه کردهاند. به همين لحاظ، از نوع شخصيّتپردازی و نگاه شخصی سلين در کارهايش نمیتوان خرده گرفت.
- «سلين با زبانى لخت و ركيك به قلب واقعيت مىزند و به اين ترتيب تلخى ماجرا را كمى مىگيرد.[!] جملات مغرضانه و پرنيش و كنايهاش و قطعىگويیها و مطلقانگارىهاى تحريکكنندهاش بازنمودى است از غليانهاى احساسى او و برداشتهاى كاملاً شخصى در مواجهه با واقعيتهايی كه به او اصابت مىكنند و او را بدل به انسانى متنفر از هر چه كه در دنياى واقعى مىگذرد، مىسازند».
اشتباه نويسنده محترم -و غالب "منتقدين" ايرانی- در اين است که توجه ندارند "رمان اساساً چيزی جز برداشت شخصی نويسندهاش از پيرامون نيست". به واقع آنچه در يک رمان به تصوير کشيده میشود، بازتاب چيزی است که نويسنده از اطراف فهميده و برداشت کرده است. چرا منتقد ايرانی اصرار دارد که پای "نصيحت" و "خطبه" را به متن ادبی باز کند؟ چرا او رماننويس را با پيشوا و ليدر سياسی (يا اجتماعی و ...) و رمان را با رساله و مقاله اشتباه میگيرد؟ رماننويسی، "تاريخنگاری" نيست که نويسنده همهی جوانب را درنظر بگيرد. بحث، بحث درکنکردن معنی واژهی "رمان" است و بس.
در نوشتهی آقای شهرام رستمی باز هم میشود خطا ديد، مثلاً اينکه معرفی او فاقد مشخصات نشر کتاب است* که در یک معرفی الزامیست. اين نوشته البته مختصر است و از اختصار در معرفی رمان انتظاری مضاعف نمیتوان داشت. نکات ظريف و صحيحی نيز دارد که ستودنیست و دست نويسندهاش فشردنی. به هر رو، گفتن از کارهای ادبی درخشان -از هر سو که باشد- نيکوست.
نکته پایانی اینکه برای خواندن سلین، گذشته از اینکه به درکی فرا-منطقهای نیازمندیم و بایستی فهمی جهانی از ادبیات داشته باشیم، لازم است از تحولات تاریخی جهان در میانه جنگ جهانی اول تا یکی-دو دهه پس از جنگ جهانی دوم نیز آگاه باشیم.
* سلين، لويی فردينان (ترجمهی فرهاد غبرايی). سفر به انتهای شب. تهران: جام، 1373، 534 صفحه.
شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵
يک حاشیه
در اين چند روز، دربارهی موضوعی که پيش کشيده بودم، چندبار دست به قلم (کيبورد!) بردم امّا هر بار، کار نيمهتمام ماند و سرنوشتاش پاکشدن شد و از نو... با سرعت لاکپشت هم که شده موضوع را پی خواهم گرفت. فعلاً نگاه کنيد به کار ديگر دوستان در همين زمينه تا من هم برسم به قافله:
- پناهندگی: بحثی در باب مهاجرت و پناهندگی (1 - 2 - 3 - 4 - 5)
- کيهانگشت: دربارهی مهاجرت (بخش نخست)
پ.ن:
خواندن بررسیها و نظرگاههای شخصی در زمينهی "مسئلهی مهاجرت" -بهنظرم- برای هر دو طرف ماجرا، يعنی هم آنان که درون مرز هستند و چه بيرونِ مرزیها مفيد است. دليلاش فهم بهتر مسئلهی بنيادين قرن ما (يعنی مهاجرت) و در نتيجه بهتر برنامهريزیکردن برای زندگی آينده است. پس: نه بايد بیگدار به آب زد، نه اينکه از ترس از جا جم نخورد!
- پناهندگی: بحثی در باب مهاجرت و پناهندگی (1 - 2 - 3 - 4 - 5)
- کيهانگشت: دربارهی مهاجرت (بخش نخست)
پ.ن:
خواندن بررسیها و نظرگاههای شخصی در زمينهی "مسئلهی مهاجرت" -بهنظرم- برای هر دو طرف ماجرا، يعنی هم آنان که درون مرز هستند و چه بيرونِ مرزیها مفيد است. دليلاش فهم بهتر مسئلهی بنيادين قرن ما (يعنی مهاجرت) و در نتيجه بهتر برنامهريزیکردن برای زندگی آينده است. پس: نه بايد بیگدار به آب زد، نه اينکه از ترس از جا جم نخورد!
اشتراک در:
پستها (Atom)
