قلميات فوتبالی
اين فوتبال لامصب دست از سر من برنمیدارد! از خستگی بدبخت خواب هم که باشم، اینقدر به در و ديوار ذهنم میکوبد که پلک روی پلکم نيايد! خلاصه این فوتبال از آن گیرهای سهپيچی است که تا از کار و زندگی و خواب و ... نیاندازدت، از سرت دست نمیکشد...
من از روی ناچاری، بازی اوّل را کار میکردم؛ نشد که ببينماش. دوّمی را امّا به عشق جمعی که به هم آنروز گره خورده بوديم -و صد البته خود بازی- ديدم. در کل بازی چنگی به دل نمیزد. بيشتر حرص آدم را درمیآورد تا به شوق آوردت. خلاصه که نود دقيقه زجز بود و فغان...
بعد، کسب از نو شروع شد؛ روز از نو، روزی از نو... امّا ذهن مملو از فوتبال بود که امان میبريد. در چهارراه ذهن، اينقدر سئوال میرفت و میآمد که نمیدانستی کدام را بگيری و با جوابی قانعکننده بايستانی و ساکتاش کنی. همهی سئوالها امّا به يک تلخی ممتد ختم میشد: چرا ما اينقدر جهانسوّمی بازی میکنيم؟ بعد میپرسيدی: مگر آنگولا جهانسوّمی نيست، پس چرا خوب بازی میکند؟ اينجا بود که مخات میپکيد و ذهنات گيرپاژ میکرد! خلاصه که قطار سئوالِ بیجواب بود که میرفت و میآمد و تو دست به دهان درماندگیات را مزهمزه میکردی...
فوتبال ما مثل خود ما مشکل هويتی دارد. يکجور شتر-گاو-پلنگ است که نه میشود تعريفش کرد، نه از آن لذّت برد... -و بدبختی اينکه- نه از خير آن گذشت و نديدش. خلاصه مال بدیست که با سيريش بيخ ريشمان چسباندهاندش...
آرزويی برايش ندارم؛ اميدی هم. نمیتوانم خودم را خر کنم که "بهتر میشود". کدام تکه از این ژندهپيرهن درست رفو شده که این یکی بشود؟ هر جا را هم که وصله کردهاند، یاد پارهگی از ذهنها پاک نشده است. نه، نمیشود! همین قد و قواره که هست ببينيماش، بهتر میفهميماش؛ بهتر با آن کنار میآييم. آرزوهای بزرگ بچهگولزنک است و بس...
...
من از روی ناچاری، بازی اوّل را کار میکردم؛ نشد که ببينماش. دوّمی را امّا به عشق جمعی که به هم آنروز گره خورده بوديم -و صد البته خود بازی- ديدم. در کل بازی چنگی به دل نمیزد. بيشتر حرص آدم را درمیآورد تا به شوق آوردت. خلاصه که نود دقيقه زجز بود و فغان...
بعد، کسب از نو شروع شد؛ روز از نو، روزی از نو... امّا ذهن مملو از فوتبال بود که امان میبريد. در چهارراه ذهن، اينقدر سئوال میرفت و میآمد که نمیدانستی کدام را بگيری و با جوابی قانعکننده بايستانی و ساکتاش کنی. همهی سئوالها امّا به يک تلخی ممتد ختم میشد: چرا ما اينقدر جهانسوّمی بازی میکنيم؟ بعد میپرسيدی: مگر آنگولا جهانسوّمی نيست، پس چرا خوب بازی میکند؟ اينجا بود که مخات میپکيد و ذهنات گيرپاژ میکرد! خلاصه که قطار سئوالِ بیجواب بود که میرفت و میآمد و تو دست به دهان درماندگیات را مزهمزه میکردی...
فوتبال ما مثل خود ما مشکل هويتی دارد. يکجور شتر-گاو-پلنگ است که نه میشود تعريفش کرد، نه از آن لذّت برد... -و بدبختی اينکه- نه از خير آن گذشت و نديدش. خلاصه مال بدیست که با سيريش بيخ ريشمان چسباندهاندش...
آرزويی برايش ندارم؛ اميدی هم. نمیتوانم خودم را خر کنم که "بهتر میشود". کدام تکه از این ژندهپيرهن درست رفو شده که این یکی بشود؟ هر جا را هم که وصله کردهاند، یاد پارهگی از ذهنها پاک نشده است. نه، نمیشود! همین قد و قواره که هست ببينيماش، بهتر میفهميماش؛ بهتر با آن کنار میآييم. آرزوهای بزرگ بچهگولزنک است و بس...
...



0 پيام:
ارسال يک نظر
>>> صفحهی اصلی