چمن حياط خانهی من رسيده است به کمرم! با اين وضع، چمنزن حريفاش نمیشود. ماندهام چطور میشود از پساش برآمد که باز حياط، حياط شود...
حياط جلوی خانه را امشب، با وجود خستگی... و بالاخره هر طور که بود، زدم. زبانبسته همسايهی من کارش شده زدن چمنهای من! یعنی اگر دهبار اين چمنها زده شوند، نهبارش کار دست و همت اوست. آخر حياط ما به هم متصل است و طبعاً نمیشود نصف حياط مرتب باشد و باقی بینظم و ژوليده. واقعاً همسایههام آدمهای خوبی هستند که آدم شلختهای مثل من را تحمل میکنند!
عصر زودتر تعطيل کردم که برسم به کارهای خانه. در راه، برادرم زنگ زد که پنج دقيقه کارم دارد. البته "پنج دقيقه"های او را میدانم معنیاش چيست! رفتم خانهاش که دستم بند شد به کار گِل. دارد آلاچيق میزند در حياطش. با هم -و به کمک دوستی ديگر- اسکلت آن را علم کرديم. خب، کاری سرانجام گرفت؛ البته قدری از آن. اما باز کارهای خودِ من عقب افتاد. زمان بدجوری از من جلو میزند. به گردش هم نمیرسم. کارها روی هم تلنبار میشوند و کسی نیست دستی به سر و گوششان بکشد.
حياط جلوی خانه را امشب، با وجود خستگی... و بالاخره هر طور که بود، زدم. زبانبسته همسايهی من کارش شده زدن چمنهای من! یعنی اگر دهبار اين چمنها زده شوند، نهبارش کار دست و همت اوست. آخر حياط ما به هم متصل است و طبعاً نمیشود نصف حياط مرتب باشد و باقی بینظم و ژوليده. واقعاً همسایههام آدمهای خوبی هستند که آدم شلختهای مثل من را تحمل میکنند!
عصر زودتر تعطيل کردم که برسم به کارهای خانه. در راه، برادرم زنگ زد که پنج دقيقه کارم دارد. البته "پنج دقيقه"های او را میدانم معنیاش چيست! رفتم خانهاش که دستم بند شد به کار گِل. دارد آلاچيق میزند در حياطش. با هم -و به کمک دوستی ديگر- اسکلت آن را علم کرديم. خب، کاری سرانجام گرفت؛ البته قدری از آن. اما باز کارهای خودِ من عقب افتاد. زمان بدجوری از من جلو میزند. به گردش هم نمیرسم. کارها روی هم تلنبار میشوند و کسی نیست دستی به سر و گوششان بکشد.
