جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۶

پرچم‌های آويزان، يا آويزان‌های پرچم‌به‌دست!

از کار اين‌ها که به آنتن ماشين پرچم می‌زنند یا از در خانه آويزان می‌کنند، هيچ سر-در-نمی‌آورم. اين چه جور "غرور ملّی" است که باید هر لحظه به‌رخ کشید و جار زد؟ از اين دست افراد از جنس کانادايی‌اش را می‌شود حالا یک‌جورهايی درک کرد (البته سخت است!)، ولی حسابی مانده‌ام در کار بعضی از اين ايتاليايی‌ها يا مثلاً اروپای شرقی‌ها که يک‌دفعه يادشان آمده وطنی هم هست! اين حضرات اگر وطن‌شان جای بهتری برای زندگی است، چرا بدون اینکه مشکل سیاسی داشته باشند آمده‌اند گوشه‌ی "غربت" بساط کرده‌اند؟
لوده‌گی‌های ناسيوناليستی اینها آن‌روی ديگر سکه‌ی تقلبی "جهان‌وطنی" است، با یک اشتراک انکارناپذير: در هر دو، زندگی در دنیای مجازی به واقعی ترجیح دارد...

کمی مخلفات:
هم‌ميهنان گرامی ما هم گاهی پرچم دست می‌گيرند. یعنی می‌دهند دست‌شان! البته حکايت این پرچم با مال خارجی‌ها کَمَکی فرق دارد: بعضی‌‌هاش "الله" خرچنگ نشان دارد که حکومتی است، بعضی وسط‌اش چسبانده‌اند "ايران" یا "IRAN"... شماری هم مثل دل شما پاکِ پاک است که مال چپی هاست! مدل‌های جديد هم انگار دارد می‌آید به بازار که به محض توزيع، خبرش را خدمت‌تان عرض می‌کنم! خلاصه این جماعت هنوز سر مدل پرچم ملی خودمان به توافق نرسيده‌اند و نمی فهمند پرچم ملی همان شیروخورشید نشان است. 

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

آن وبلاگ و نويسنده‌اش (12)

مداد، مجموعه‌ جسته-گریخته‌های حسين نوش‌آذر، نويسنده‌ی ساکن آلمان است. نوش‌آذر يکی از اوّلين‌های ‌وبلاگ‌شهر فارسی است. مداد پيشخوانی‌ست از طرح‌ها و قصه‌ها، وب‌نوشت‌های ساختارمند يا لحظه‌ای، لينک‌های تفننی يا جدّی تا کارهای رادیويی نويسنده.
حسن کار نويسنده‌ی مداد -گذشته از گسترده‌گی دانش و نثر دلپذيرش- اين است که می‌شود در اوج مخالفت حتّا، به احترام پخته‌گی‌اش کلاه از سر برداشت.

Blood Diamond

Blood Diamond را که آدم می‌بيند، از هر چه جواهر است متنفر می‌شود! مخصوصاً بازی دکاپريو -هنرپيشه‌ی استثنايی سينما- تأثير فيلم را دو چندان می‌کند.
نحوه‌ی به‌دست‌آوردن الماس در آفريقای جنوبی موضوع فيلم است. همين "نحوه"، که آميخته‌ای‌ست از خشونت لجام‌گسيخته* و هيولای بدويت، چنان انسان را تکان می‌دهد که حيرت می‌کنی چطور قبلاً قضیه را نمی‌دانسته‌ای و پی‌گيرش نبوده‌ای.
اين هم تبليغش: [+]

*"لجام‌گسیخته" و "لگام‌گسيخته" انگار هر دو يک معنی دارند. هر چند دوّمی فارسی‌تر می‌زند، امّا بر زبان من اوّلی بهتر می‌نشیند.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

خطاب به امیرفرشاد ابراهيمی

من هيچ‌جور زبان اين بسیجی سابق امیرفرشاد ابراهيمی را نمی‌فهمم! واقعاً به چه زبانی بايد بگویم که برای من ايميل نفرست؟ من که زبانم مو درآورد...
اين حضرت آقا، با چند ايميل مختلف، مرتب ايميل "بيا آپديت کردم!"‌ می‌فرستد برايم. باور کنید شايد سی بار برايش ايميل زده‌ام که "ای برادر!‍ جان هر چی مرد است، دست از سر من‌يکی بردار"، امّا به خرجش نمی‌رود که نمی‌رود. من واقعاً به چه زبانی بايد بگویم که خواننده‌ی نوشته‌های "خواندنی‌" ايشان نيستم؟
احترام‌گذاشتن به حق انتخاب ديگران اين‌قدر سخت است؟ کسی که مدعی است دیگر حزب‌اللهی نيست، فکر نمی‌کند که رفتارش در همان خط سرکوب‌گری حزب‌الله است؟
آقا جان بگرد چهارتا هم‌خط و هم‌سفره پيدا کن!‍ آخر چه فايده‌ای برايت دارد که آدمی مثل من خواننده‌ات باشد؟ کجای دنيای تو من قرار گرفته‌ام که فکر می‌کنی بايستی بساط "تشریک مساعی فکری" باهام راه بیاندازی؟ برو دنبال همان دعای-کميل-خوان‌ها و شله‌زردخورها مثل خودت و -سر جدّت- ما اهل بی‌خيالی را بگذار به حال خودمان...

توجه!

از زور کلافه‌گی، اين تکه را چسباندم پايين صفحه:
«نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است.»
البته دوستان توجه دارند که خطاب حرف من، کسانی هستند که زبان آدمیزاد می‌فهمند!

پ.ن: شما اسم کسی را که نوشته‌تان را کامل در وبلاگش کپی کند به اين قصد که به اصل نوشته لينک ندهد چه می‌گذاريد؟ بی‌کلاس؟ دزد؟ عوضی؟
...
باور کنيد من هر چه گشتم، لقبی که گويای شخصيت "والای"‌ این فرد باشد نيافتم!

یک اشاره به نوشته‌ی گوشزد

«در دنیای مجازی، بی‌پروایی در گفتار و فاش و دریده‌گویی مذموم نیست ولی در دنیای حقیقی غیر قابل درک بوده و باعث از بین رفتن "اندوخته‌های اجتماعی" گوینده می‌شود، چنان‌که فریاد‌زدن در بیابان مجاز و در سالن اپرا ناپسند است
با کمی دیگر مخلفات، از وبلاگ گوشزد. البته توضیحی که در پايین می‌آورم مربوط به اين تکه‌ از نوشته نیست.

هر چند بی‌پروا نوشته، امّا مشکل تحليلی گوشزد اين است که انسان را به‌کل موجودی "عقل‌مدار" فرض کرده است و بر همين اصل، مقوله‌ی "خواست/لذّت" در انسان را محصول "منطق" او دانسته است. موضوع جالبی است برای نوشتن... اگر فرصت کنم!

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

ديشب اين رفيق گردن‌شکسته‌ی ما من‌را برد یک‌جا کنسرت که باور کنید تا صبح مغزم داشت ونگ‌ونگ می‌کرد! حالش بود شرحش را می‌نويسم.
قابل توجه طرفداران جاز: نورا جونز یازده می در Massey Hall کنسرت دارد. خلاصه تا دير نشده بليط بخريد!
Rush هم چند روز پيش، در تورنتو آلبوم جديدش را معرفی کرد. راش از آن گروه‌های راک است که تا ابد ماندگار است.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

و حجاب...

اسلام دو اصل فيزيکی انکارناپذير دارد: ختنه‌ی مردان و حجاب زنان. يعنی مردی که ختنه نکرده باشد و زنی که چادر-روسری-مقنعه-برقع سر نکند، مسلمان [کامل] نیست!
در آيه‌ی 31 سوره‌ی نور، به طور مشخص به حجاب برای زنان امر شده. اين واقعيت کتبی-تاریخی را نمی‌شود ناديده گرفت. ضمناً اسلام فقط به يک کتاب خلاصه نمی‌شود؛ مجموعه‌ای از احکام و احاديث است که در آن‌ها، نه توصيه بل‌که "امر" به حجاب، مشخص و برجسته است. نيز راهبر يک مسلمان "شرع اسلام" است که حجاب در آن رکنی اساسی‌ست. پس، زن مسلمانی که حجاب ندارد، با چند درجه تخفيف، مسلمان خوبی نيست.
دوستانی که در پی ماله‌کشی بر واقعيت‌های اسلام هستند، توجه داشته باشند که "شترسواری، دولا-دولا نمی‌شود"‍! هر چند اصلاح‌ در دين کاری شايسته و ضروری است، امّا شرط اوليه‌ی آن "راستی" است. کسانی که در لباس نوگرايی دينی، ادعا می‌کنند که اصلاً حجاب ربطی به بنياد اسلام ندارد، اين اصل را زير پا می‌گذارند. نخست بايد واقعيت تاریخی را نشان داد، بعد ضروريات روز را به رخ کشيد، سپس به نقد گذشته و فرامين ناسازگار با شرايط روز برخاست.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

جدال ذهنی آدم دروغگو

طرح پرسش
برای من هميشه اين پرسش وجود داشته که چرا آدم‌های رياکار، اصرار عجيبی دارند خودشان را پاک و منزّه نشان بدهند؟ درست مثل کوری که لقب "عين‌الله" را يدک بکشد! من خودم چندی پيش با کسی آشنا شدم که مثل آب خوردن و برای کوچک‌ترين چيزها دروغ می‌گفت و واقعيت را پنهان می‌کرد، آن‌وقت همين آدم تمامِ مدّت ديگران را به راستی نصيحت می‌کرد و می‌گفت بزرگ‌ترين مشکل ما مردم اين است که راستی را فراراه خودمان قرار نمی‌دهيم!

کندوکاو در یک استدلال
شايد دليل، "رويکرد ذاتی انسان به راستی" باشد که اين‌قدر او را از دروغ -حتا از دروغ خودش- منزجر می‌کند و به پنهان‌کاری‌اش وامی‌دارد. اين هم البته برای خودش دليلی‌ست، امّا چندان پايه‌ی استدلالی ندارد؛ بيش‌تر نشأت‌گرفته از آموزه‌های مذهبی ا‌ست تا عقل سليم و شناخت پايه از انسان. بايد پرسيد: پس چرا آدم‌های اغلب راستگو (می‌گويم "اغلب"، چون همه‌ی ما گاهی -کم يا زیاد- دروغ می‌گوييم) چنين اصراری ندارند؟ احتمالاً به‌خاطر اعتماد به نفس است. آدمی که دروغ می‌گويد، درونش از ترس انباشته است، به اين خاطر در تلاش "تبرئه"‌ی خويش است. اين دوگانه‌گی رفتاری دقيقاً جدالی‌‌ست درونی (Inner Conflict) ميان "خواست" و "وجدان" فرد. اين‌جا هنوز وجدانی هست که صورت واقعی انسان در آن بازبتابد.

خودفريبی
گاه نيز مقولات "خواست" و "وجدان" از شکل جدا و جدلی خارج شده در هم می‌تنند و کنار هم می‌ايستند. آميخته‌گی اين‌دو، آن‌ها را تفکيک‌ناشدنی می‌کند. در چنين وضعی، فرد دروغگو گمان می‌کند -بهتر است گفت باور می‌کند- که دارد راست می‌گويد. يعنی دروغ، پوستين راستی تن می‌کند. اين‌جا، دروغگويی از شکل "عادت" به حالت "اعتقاد" رنگ عوض کرده است: فرد به روشنی دروغ‌ می‌گويد، گاهی حتا از نوع نخ‌نما و شاخدارش، ولی اعتقاد راسخ دارد که چيزی جز حقيقت بر زبان نمی‌آورد! اگر در مرحله‌ی اوّل فرد در پی فريب ديگران بود، در اين وضع -به‌واقع- دارد خودش را فريب می‌دهد. کمی جلوتر برويم: دروغگويی و راست‌کرداری از لحاظ محتوايی جابه‌جا می‌شوند و انسان به وسط ميدان "فريب‌خورده‌گی" پرتاب می‌شود. اين‌، مرحله‌ی خفتن وجدان است.

پايان سخن
اين گفت‌آورد از گوبلز شايد بهترين نمونه‌ی "دروغ خودآگاه" باشد: «دروغ هر چه بزرگ‌تر، باورکردنی‌تر»! "دروغ خودآگاه" دروغی‌ست که به شکل تاکتيک يا مصلحت به‌کار می‌رود و يا شاخصه‌‌ای اخلاقی و منبعی‌ست برای خودارضايی روحی. امّا "دروغ ناخودآگاه"، حاصل آسيب‌ديده‌گی روانی انسان است؛ نوعی آسيب‌ديده‌گی که باعث شده مفاهيم بنيادينی چون "راستی" و "رياکاری" در درون هم محو و مسخ شوند. دروغگويی در اين وضع، پاره‌ای از شخصيت فرد است نه صرفاً خصوصيتی از اخلاق او.


  • یکی از کارهای پايه در ارتباط با موضوع "حضور دوگانه‌گی" در انسان:
    Emile Durkheim: The Dualism of Human Nature and Its Social Conditions
  • سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

    ترانه‌های کنار اين وبلاگ

    با موزيک-ويدئوهايی که در "نگاه" می‌گذرام چطوريد؟ بهتان می‌چسبد؟ هم‌سليقه‌ايم؟ یا کج‌سليقه‌ام؟! چيزی ازشان درمی‌آيد که به‌درد بخورد؟
    ...
    اين‌ها همان‌هاست که من گوش می‌دهم. بخشی جدّی از زندگی‌ام‌اند. در واقع با هم هم‌خانه‌ایم. تعدادشان هم زياد است؛ اين‌قدر زياد که شک دارم حالاحالاها ته بکشد!
    در زندگی شخصی‌ام جای‌شان ثابت است؛ اين‌جا هم دارند جاگير می‌شوند. يعنی قرار است موزيک-ويدئو بشود پاره‌ای از اين وبلاگ؟ نمی‌دانم! فعلاً که هست.

    حالا که حرف موسيقی شد، این آخری را هم بگویم و برسم به ديگر کارها: به موسيقی پيام‌دار اعتقادی ندارم. شاخصه‌‌ی اصلی موسيقی برايم زيبايی هنری آن است. پيام هم داشت، خب داشت. نداشت هم نداشت. اگر نداشت، چيزی از آن کم نمی‌شود. نفس "تفریح" آن مهم است. به هنرمند مربوط نيست که بخواهد جامعه را نصيحت کند. هنرمند، تنها تعهدش، اگر تعهدی داشته باشد، خلق اثری هنری ا‌ست، در منتهای ارزش‌اش. همين را بکند، کارستان کرده. باقی پيش‌کش‌اش! دورانی که هنر ابزار سياست و رساندن پيام (سياسی، اجتماعی و ...) و خط‌دادن به جامعه بود به‌سر آمده. آن‌ها که تمام مدّت در موسيقی دنبال مفهوم می‌گردند، دنيای‌ تيره‌شان با رنگارنگی هنر بس فاصله دارد. آن‌ها هم که فقط "شاهکار" و کلاسيک گوش می‌کنند، دارند سر خود شيره می‌مالند. درون‌شان تفريح می‌خواهد و آن‌ها خفه‌اش می‌کنند. دارند نمايش بازی‌ می‌کنند؛ گاه نمايشی که تماشاگری ندارد!

    دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

    ساده‌ترین راه؛ فرار از تحليل!

    در آمریکا و حتا اروپا، برای اين‌که سروته يک گند اجتماعی را هم بياورند، سريع عامل آن را می‌بندند به "بيماری روانی". طرف جنايت می‌کند، بدون اين‌که موضوع را ريشه‌يابی کنند و بستر رشد جنايت را نشان دهند، خيلی ساده می‌گويند "روانی بوده"... و خلاص! ما هم در زمان کدورت، مخالف خود را به صفت ممتاز "روانی" ملقب می‌کنيم. خب اين دمِ دست‌ترین راه است برای خراب‌کردن طرف. قصدمان که حل‌وفصل مشکل و پيوند دوباره نيست؛ متخصص تخريب‌ايم!
    آدم‌هايی نيز که به ويروس ايدئولوژی دچارند، تا اتفاقی در جهان سرمايه‌داری می‌افتد، فوراً برگ‌های کاپيتال مرحوم مارکس را سر نيزه می‌کنند و شروع می‌کنند به رويافروشی (بخوان آرمان‌گرايی) و برای ملّت نسخه‌ی "جامعه‌ی بی‌طبقه سوسياليستی" و "عدالت اجتماعی" می‌پيچند! تخفيف هم در کارشان نیست؛ يا عدالت اجتماعی يا هيچ! البته کسی که آدميزاد را -آن‌طور که واقعاً هست- بشناسد و از آن‌سو از ذهنيت آدم‌های "آرمان‌گرا" مطلع باشد، می‌داند که جامعه‌ی عادل مورد نظر رفقا در جايی جز پهنه‌ی تخيل ساخته نمی‌شود! و البته تاريخ سده‌ی گذشته نمونه‌های اين "عدالت" ادعايی را بسيار به خود ديده...
    مذهبی‌ها هم ريشه‌ی هر چه معضل است در "کفر" می‌بينند! ذره‌ای هم از اين باور کوتاه نمی‌آیند. خب از خاصيت‌های ايمان است ديگر. در جامعه‌ی فاسد (بخوان بی‌ايمان)، فراوانی جنايت است. البته برادران يادشان می‌رود علّت جنايت‌های نوع ديگر جوامع خودشان را آدرس بدهند...

    در روزهای گذشته، قضيه‌ی دانشجوی آمریکايی کره‌ای‌تبار زياد با ذهنم درپيچيد. آدم بايد در زندگی‌اش به بد نقطه‌ای برسد که دست به چنين جنايت هولناکی بزند. بايد از محيط خودش متنفر باشد. کودکی و نوجوانی وحشتناکی بايد داشته باشد. کمبود رسيدگی و محبت والدين "بيزی" که حکایتِ زندگی مهاجرت است. يا شايد هم تحت تأثير هايپر رئاليتی بازی‌های کامپيوتری و فيلم‌های احمقانه‌ای مثل متريکس و کيل بيل بوده! زندگی واقعی که با دنيای مجازی جابه‌جا شود فاجعه می‌آفريند. می‌تواند از تحقير نژادی در رنج باشد. فشار تحصيل و دانشگاه هم هست. مشکلات مالی؟ نحوه‌ی تربيت و بغرنج‌های خانوادگی شايد سر ديگر قضيه باشد. جنون آنی چطور؛ به هر علّتی؟ رويکرد فناتیک مذهبی يا ايدئولوژيکی؟ باز هم دليل هست...
    این دلايل، هر کدام می‌تواند سرفصل بحثی فراخ‌دامن بشود. شايد به نتیجه برسد، شايد هم نرسد. امّا آن‌چه مسلّم است، با پروپاگاندای رسانه‌ای و تحليل‌های آبکی ايدئولژيکی نمی‌شود معضل جنايت را تحليل کرد.

    پی‌نوشت:
    چون سونگ دو تک‌پرده‌ی نمايشی نيز نوشته است که به نظر من ارزش ادبی ندارند، امّا برای شناخت روحيه‌ی اين آدم گويااند: Richard McBeef و Mr. BrownStone.

    یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶

    No Man's Land

    چند وقت پيش، در يکی از ترجمه‌ها، چشمم خورد به عبارت "سرزمين نامردی"! به نظرم خيلی عجيب آمد. واقعاً ماندم که مترجم محترم، چه چیزی را "نامردی" ترجمه کرده. مگر چنين تمثيلی در انگليسی هست؟
    گذشت تا چندی پيش متن اصلی را در نت پيدا کردم. یاد همان عبارت افتادم. گشتم و ديدم "No Man's Land" است. توضیح اضافه نمی‌دهم. از آوردن نام مترجم -که اتفاقاً نامی هم دارد- معذورم. فقط حساب‌اش را بکنيد حکايت کيفيت ترجمه در ايران، البته بعضی از ترجمه‌ها، چيست و ملّت قرار است چه چيزی از اين‌جور ترجمه‌ها ياد بگيرند!

    پ.ن: باب سيگر و بيلی جوئل -هر دو- ترانه‌ای دارند با همين نام. مال باب سيگر نبود. شنيدن/ديدن کار بيلی جوئل خالی از لطف نيست: No Man's Land