پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸

رکسانا صابری در سی ان ان

امشب قرار است رکسانا صابری[1] در CNN ظاهر شود و در باره‌ی آن‌چه در مدت حبس بر او رفته سخن بگوید[+]. زمانش: ده شب به وقت شرق آمریکا.
امیدوارم لااقل این‌یکی مثل آن تعداد صادراتی فرصت‌طلبی از آب درنیاید[2] که بعد از مدت طولانی "چند ساعت" به‌اصطلاح بازجویی، از "باکلاسی" و "خوش‌برخوردی" برادران اطلاعات چه‌ها که نگفتند!

توضیحات:
1- رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی (اصلیت: از طرف پدر ایرانی و مادر ژاپنی، متولد آمریکا) است که بیش از دو سال در ایران زندگی کرد و عشق‌اش این بود که با ملاهای اصلاح‌طلب مثل خاتمی عکس یادگاری بگیرد و در تایید "حضور دموکراسی نوع شرقی" در ایران برای جهان استکبار گزارش بفرستد. خودمانیم: زبان‌بسته در آخر بدجوری بهای "عشق‌اش" را پرداخت کرد!
2- برای نمونه، فرناز سیفی (وبلاگ امشاسپندان) بود که بعد از ساعاتی "بازداشت" و بازجویی، در باب "مهربانی و انسانیت" برادران اطلاعاتی و فضای مطلوب "هتل اوین" مطلب نوشت، اما همین فرد، قضیه‌ی بازداشت‌اش را پیراهن عثمان (بخوان کیس سیاسی) کرد و از آن طریق، از دولت هلند پناهندگی سیاسی گرفت! جداً که جایزه‌ی نوبل فرصت‌طلبی هم برای این‌یکی کم است...

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۸

اگر می‌خواهید سیستم فلج شود...

من در میان این‌همه به اصطلاح "راه حل"، یک مورد نغز ندیدم که گره از کار بگشاید. اغلب این انشا‌نویسی‌ها حکایت از ترس ماتحت دارند نه چیز دیگر! من می‌گویم آدم اگر می‌خواهد حرف بزند، باید صریح و واضح بگوید، لااقل کمی هم رویش فکر کند، نه این‌که بر اصل فرهنگ تقیه، هی خودش را بزند به این دیوار و آن دیوار که محتوا در این بین گم بشود...
وقتی موجی به بزرگی آن‌‌چه این روزها دیدیم راه افتاد، خیلی ساده می‌تواند طومار برادران را درهم بپیچد... اگر هدفمند باشد. انداختن این سیستم راهش این است:
1- تصرف صدا و سیما
2- جلوگیری از صدور نفت
3- ناامن‌کردن فضا برای چند سفارت خارجی (طرف‌های عمده‌ی اقتصادی جمهوری اسلامی) مثل چین، آلمان، فرانسه و ژاپن و مختل‌کردن کار روزانه‌شان.

من این‌جا ننشسته‌ام تز انقلابی بدهم مثل دیگر آقایان که می‌خواهند در نظام آینده وکیل و وزیر بشوند. لپ کلام من اما این است که "شترسواری دولا-دولا نمی‌شود"! اگر می‌خواهید این نظام ستمگر برود، باید بازوهایش را از کار بندازید و الا هر روز از شما می‌کشد و آب هم از آب تکان نمی‌خورد... و تا آخر عمر باید توسری‌خور مشتی آخوند و عمله-اکره‌های‌شان باقی بمانید.

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

و این روزهای ایران ما...

جداً مایه‌ی شرم است: در قرن بیست‌ویک، در سال 2009، عده‌ای را که می‌خواهند نظر بدهند به خاک و خون بکشند! ما واقعاً در کجای این دنیا زندگی می‌کنیم؟ آن‌چه جمهوری اسلامی این روزها با مردم کرد، تف‌انداختن به چهره‌ی مدنیت و آزادی بود و بس.
در کل، این‌که دقیقاً چه خواهد شد را نه من می‌دانم و نه تو؛ آرزویم اما این است که شر نکبت جمهوری اسلامی از صفحه‌ی تاریخ کنده شود!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۸

کمی در مورد کار و زندگی مهاجرت

بر خلاف اتمسفر موجود، من امسال چندان رکود اقتصادی را حس نکردم؛ برعکس، از سال‌های گذشته خیلی سرم شلوغ‌تر بود. حالا چرا؟

1- بخشی از قضیه همیشه برمی‌گردد به شانس، که فعلاً فاکتورش می‌گیریم؛ ولی چیزی که مسلم است، آدم اگر وجدان کاری داشته باشد و درست کارش را انجام بدهد، به‌جای این‌که به چند دلار پول اضافه در لحظه فکر کند، با انصاف عملاً نهال کارهای بزرگ‌تر را بکارد، آینده‌نگر باشد و با کیفیت کارش دل مردم را به‌دست آورد و زمینه‌ی ذهنی مثبت ایجاد کند، سابقه‌ی درستی از خودش به‌جا می‌گذارد که همین می‌شود میدانی خودزا برای بیزنس‌های بعدی. این یکی از بهترین و سالم‌ترین راه‌های گسترش شبکه‌ی کاری است.

2- تجربه هم سهم مهمی در کسب ایفا می‌کند. من معتقدم با تمرکز کامل و جدی روی کار، باید در هر دقیقه، چند دقیقه تجربه کسب کرد. در اساس، نباید با زمان حرکت کرد، بل‌که باید از زمان جلو زد تا در قافله‌ی آن‌ها که قبلاً از زمان جلو زده‌اند قرار گرفت. غیر از این راهی برای بالاآمدن نیست.

3- نکته‌ی دیگر وقت‌گذاشتن روی کار است. کسی اگر برای خودش برنامه گذاشت که مثلاً ساعت هشت صبح می‌روم سر کار و پنج برمی‌گردم، او هیچ‌وقت نمی‌تواند بیزنس‌منی موفق باشد. او در واقع مشی کارمندی را می‌خواهد به دنیای بیزنس تحمیل کند. برای بیزنس باید آن‌قدر وقت صرف کرد که نیازش است؛ مخصوصاً بیزنس‌های نوپا که صرف وقت بیش‌تری را می‌طلبند. منظور من این نیست که باید خود را به موج بیزنس سپرد و تا هر جا که خواست با آن رفت و از زندگی هیچ نفهمید؛ من می‌گویم در مرحله‌ی پایه‌گذاری تا نقطه‌ی "جاافتادن"، زیاد نباید در قیدوبند زود-تعطلیل-کردن بود؛ البته باید زود شروع کرد.

4- نکته‌ی دیگر فاصله‌گرفتن از دنیای تخیل و چسبیدن به واقعیت زندگی است. برای من چند سالی طول کشید تا درک کنم دیگر شهروند جامعه‌ی ایران نیستم و زندگی‌ام دارد روی خاکی دیگر می‌گذرد... ولی بالاخره به این درک رسیدم. شوربختی این‌جاست که خیلی‌ها هیچ‌وقت به این درک نمی‌رسند. بسیاری را دیده‌ام که جسماً این‌جا هستند، ولی ذهن‌شان کماکان دارد در کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران قدم‌آهسته می‌رود! خیلی‌شان اول انقلاب آمده‌اند و سی‌سال حتا کافی نبوده به درکی واقعی از زندگی جدید برسند، غافل از این‌که ایران "ذهنی" آن‌ها، ایران دوره‌ی شاه است نه زمامداری آخوند. چسبیدن به مسائل ایران، راهی است برای فرار از واقعیت موجود زندگی؛ فرار از آن فضایی که داریم در آن نفس می‌کشیم. همه‌مان آرزوی ایرانی آزاد و آباد را داریم. آرزو خوب است، اما افسار زندگی را که نمی‌شود کامل داد دست آرزو؟
این‌ها جدل ذهنی است و ذهن ما انباشته است از جدال‌های ریز و درشت... ولی باید ببینیم تا چه حد بر این جدال‌ها مسلط‌ایم؟ نمی‌شود علایق و سلایق و سوابق ذهنی را یک‌جا دور ریخت و ذهن‌ را ازشان پاک کرد، ولی باید سعی در کنترل‌شان کرد.

شروع زندگی مهاجرت؟
تطبیق‌پذیری تحمیلی است که انسان‌ها -بسته به شرایط‌شان- در مقابل‌اش مقاومت می‌کنند. همگی‌مان مقاومت می‌کنیم. آن لحظه که فضا و مواد خام زندگی‌مان را آن‌طور که هست -نه آن‌طور که در ذهن‌مان پرسه می‌زند- شناسایی کردیم، تازه آن‌موقع لحظه‌ی ورودمان است به واقعیت زندگی مهاجرت. از این‌جاست که ما شروع می‌کنیم به به‌دست‌آوردن شأن شهروندی در جامعه‌ی نو.

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

قضیه‌ی "جمعه‌ی پاک" و آزادی کسب

امسال بالاخره کسبه Eaton Center اجازه پیدا کردند که روز جمعه‌ای که می‌آید، یعنی در Good Friday باز باشند. من حوصله ندارم برای آن‌ها که نمی‌دانند توضیح دهم که Good Friday اصلاً چی هست (بچرخند در گوگل پیدایش کنند)، فقط این را بگویم که این "ارفاق دولتی"، با مخالفت بعضی معتقدین به دین مسیح روبه‌رو شده. حرف این عده این است که "ما مردم به استراحت هم نیاز داریم و بایستی روزی را کنار خانواده سر کنیم" که در بنیاد بهانه‌ای است برای لاپوشانی اعتقادات مذهبی‌شان! حرف این‌ها در اساس بی‌راه نیست، اما چون پایه‌ی مذهبی-دینی دارد، لاجرم ربطی به شعور و عقل ندارد. اگر امروز در شهر تورنتو -شهری که همین چند دهه پیش کارکردن در یکشنبه جرم بود و مجازات داشت- هفتاد و دو ملت دارند کنار هم -بی‌دردسر- زندگی می‌کنند و شأن انسانی‌شان حفظ می‌شود، این‌ها همه از مواهب سکولاریسم است.

من معتقدم "کسب" یک حق است و پاره‌ای است جدانشدنی از تمدن بشری. مگر می‌شود عده‌ای کاسبی نکنند و بخش عمده‌تری خرید؟ در یک کلام: جامعه‌ی باز و پویا، جامعه‌ای است که اقتصاد در آن آزاد باشد. در ثانی، چرا باید دین در هر موردی برای جامعه کسبِ تکلیف کند؟ آیا باید اجازه داد که پای آموزه‌های دینی به اقتصاد نیز کشیده شود، آن‌هم در کشوری سکولار که دین رسمی ندارد؟

مسیحی‌ها -به‌ویژه کاتولیک‌ها- می‌گویند که کارکردن در "جمعه‌ی پاک" توهین است به عقاید آن‌ها. باید پرسید: آیا بازداشتن جمعیت بزرگی که مسیحی نیستند از کار -و گرفتن حق انتخاب از آن‌ها-، توهین به آن‌ها نیست؟

من معتقد نیستم که انسان‌ها به دین هم‌دیگر احترام می‌گذارند. به‌واقع انسان‌ها "وانمود" می‌کنند که احترام می‌گذارند. کسی که به دینی ایمان دارد، در مرحله‌ی نخست می‌آموزد که دین او از دیگر دین‌ها و مذاهب بهتر است. این اصولاً اساس ایمان به یک دین است. پس او عملاً نمی‌تواند احترامی برای دیگر ادیان قائل باشد. از این رو،‌ لازمه‌ی احترام به حقوق بشر، بریدن پای احکام دینی-مذهبی از حوزه‌ی جامعه و تبعید آن به حوزه‌ی خصوصی است.

سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۸

اشاره‌ای به جورج گالوی

چند روزی است که می‌خواهم چیزی بنویسم راجع‌به جورج گلوی (George Galloway)، اما وقت نمی‌شود که نمی‌شود! برای آن‌ها که این شازده را نمی‌شناسند، این نوشته‌ی عزرا لوانت سودمند است.
این جناب که کارمند و حقوق‌بگیر رسمی و مبلغ جمهوری اسلامی است[1]، طرفدار سرسخت برنامه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی و حامی کامل حزب‌الله و حماس[2] و دیگر گروه‌های تروریستی اسلامی است، نفی‌کننده‌ی یازده سپتامبر است، دشمن هتاک اسراییل و یهودستیز است و ... از قضا قرار بوده یا می‌خواسته بیاید کانادا که [انگار] جلویش را گرفته‌اند (عجب کار درستی کرده‌اند). یک‌مشت اکتیویست بی‌سوادِ بی‌کاره هم که تا بخواهید این‌روزها در دانشگاه‌ها پلاس‌اند، افتاده‌اند دنبال ماتحت‌اش که "کجایید که لنگ‌های آزادی بیان هوا شد"! من مانده‌ام آخر چه حرف حسابی می‌تواند از دهن یک‌هم‌چین موجود مغلطه‌کار و بی‌شرمی بیرون بیاید؟
برای شناخت این آدم و شوونات اخلاقی و سطح تربیت‌اش فقط کافی است یکی از ویدئوهایش را تماشا کنید؛ انتخاب‌اش هم به عهده‌ی خودتان، خرج‌اش با من: [+]. پیرو قضیه‌ای که طرف بچه‌اش کور بود گذاشته بود اسم‌اش را "عین‌الله"، یا آن‌یکی که کچل بود و بهش می‌گفتند "زلف‌علی"، این جناب هم حزبی در انگلیس راه انداخته به اسم "احترام" (Respect) که این دیگر آخر مسخره‌گی است...

توضیحات:
1- در پرس تی‌وی -شبکه‌ی رسمیِ خبری انگلیسی‌زبان جمهوری منحوس اسلامی- دو برنامه دارد: "Real Deal" و "Comment".
2- برای حماس علناً کمک مالی جمع‌آوری می‌کند.

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

بازگشت بلاگرول

یکی از خواص دنیای رقابت بدون مرز این است که اگر مدتی از صحنه خارج شوی، دیگر سخت بتوانی به موقعیت قبلی‌ات بازگردی. همین است که اعضا، تمام مدت در حال نوکردن خودند تا اگر به نقطه‌ی بالاتری صعود نمی‌کنند، لااقل موقعیت قبلی‌شان را از دست ندهند. ما هم سعی‌مان این است که حرف نویی بزنیم و شیوه‌ها‌ی نوشتاری تازه‌ای را بیازماییم... و خلاصه نسبت به قبل متفاوت باشیم، و الا در خط قبلی ماندن همان و پوسیدن همان! البته خیلی از چیزهایی را که شاخصه و معرف هویت ما هستند را حفظ می‌کنیم، تا نشویم منوچهر "شهر قصه".
این‌طور که از قرائن پیداست، بلاگرولینگ بالاخره از سفر دور و درازش برگشته. حالا باید دید که آیا نای رقابت با بلاگ‌چرخان گوگلی را دارد یا نه؟

توضیح:
من کمی با بلاگرولینگ امروزی وررفتم. سرعت‌اش پایین است و کمی هم شل می‌زند! آن‌طور که من دیدم، از ارتقای سیستم و امکاناتی که قرار بوده بیاورد خبری نیست. این جدیده، تقلیل‌یافته‌ی قبلی است به عبارتی.

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

تبریک نوروزی اوباما

تبریک نوروزی بوراک اوباما -هم از لحاظ متن، هم اجرا- برایم جالب بود. از بابت متن، احترامی که به تاریخ ایران و ایرانیان گذاشت و توجه‌دادن به تاثیرگذاری‌شان -خصوصاً در آمریکا- دلچسب بود. پیام سیاسی‌ای که زیرکانه در آن گنجانده شده بود اما حرفی دیگر داشت: با آن در واقع به رژیم کارت سبز نشان داد! از لحاظ قدرت بیان و اجرا، اوباما از قبیله‌ی کندی و کلینتون است، به هر حال از لفاظی تا عمل فاصله بسیار است!

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

جوانه‌زدن روزِ نو در بهار دل‌هامان

نوروز برای من چیزی است در حد یک یاد، نه بیش. این سال‌ های مهاجرت، سخت با خودم کلنجار رفته‌ام که حس‌اش کنم، اما نشده که نشده! ساده نیست در این سردی هوا، چیزی را که در محیط نمی بینی، واضح و گیرا کنی...
نوروز هنگامه‌ای است برای بندزدن شکسته‌گی‌ هامان. اگر حتا دو خرده از این پراکنده‌جام را به‌هم بست زند، کاری کرده است کارستان... که باید غنیمت شماردش. این عمده‌کارکرد نوروز است برای این‌روزهای من... و من همین را سفت در آغوش می‌ فشارم.
نوروزتان مبارک!

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

راه تحلیل تاریخ، باز‌آفرینی رخدادها

ولاديمير ناباکوف -استاد برجسته‌ی ادبیات دانشگاه‌های آمریکا- در سلسله‌درس‌های خود، برای تحليل مسخ کافکا لازم دانست که نخُست نقشه‌ی خانه و شکل قهرمان داستان -یا همان گرگور زامزا که سوسک شده بود- را ترسيم کند. ناباکوف معتقد بود بدون تجسم طرح خانه، وضعيت شخصيت اصلی داستان و اتاق او و ارتباطی که شخصيت‌ها درون شکل ساختاری ساختمان با هم برقرار می‌کنند، نمی‌توانيم ربط اجزای داستان به هم را -و طبعاً جوهر داستان را- بفهميم. کارآگاه‌ها نيز برای کشف عامل جنايت و حل معماهای جنايی، از طريق شواهد و سرنخ‌ها، کل واقعه را بازآفرينی می‌کنند.

در حوزه‌ی تاریخ نیز راه جز این نيست؛ بايستی رخداد را بازآفريد و به شخصيت‌های دخيل در آن‌ها جان داد. تنها به‌ این وسيله است که می‌شود به این‌گونه "شخصيت‌های تاريخی" با نگاهی تاريخی نگريست و رويداد را تحليل کرد. این، تفاوت نگاهی تاریخی با نگاهی ايدئولوِژيک، خطی و متعصابه است. درواقع در نگاهی ايدئولوژيک، فضای رخدادها و شخصيت‌های آن رخداد غیرواقعی، احساسی يا اساطيری هستند، نه آدم‌هايی که مثل من و شما غذا می‌خورند، سردشان می‌شود، خسته می‌شوند و ... در نگاه احساسی و چارچوب‌دار (ایدئولوِژيک)، این کهن‌الگو (Archetype) و زمینه‌های روحی-روانی (سنتی، قومی، خانوادگی، اخلاقی، نوستالژيک و...) است که ذهنيت می‌سازد نه بنیاد واقعه. در نگاهی تاريخی اما، علاوه بر این‌که شخصيت‌ها جلوه‌ای کاملاً انسانی دارند و سطح آگاهی‌، اهداف، ريشه‌های خانوادگی و ... و طرز تلقی آن‌ها سنجيده می‌شود، عوامل مختلف در وقوع رخداد -مثل عوامل روانی، انگيزه‌ها، نوستالژی و ...- نيز به دقت درنظر گرفته می‌شود. به‌واقع بدون درنظرگرفتن این عوامل، نمی‌شود علّت به‌وقوع‌پيوستن رخداد را شناخت.

با این مِتُد اگر به کار بررسی تاريخ همين سده‌ی اخیر بروید، خواهيد ديد که چه‌طور غول‌ها، قهرمان‌ها و شهدای تاريخی ما یکی پس از ديگری شکسته‌ می‌شوند و فرو می‌ريزند؛ خواهيد ديد که "حماسه‌ها" چه‌طور رنگ می‌بازند و بعضی‌شان به خيمه‌شب‌بازی‌هایی بی‌مقدار تنزّل می‌يابند؛ درخواهيد يافت که کليت تاريخ ما به شدت آلوده‌ی "تاريخ‌سازی" جريان‌ها و افراد بوده است. آن هنگام است که از يک‌سو از این تاريخ‌سازی‌ها خنده‌تان می‌گیرد و از سويی ديگر، به حال ملّتی که تاريخ‌اش سراسر تضاد و ناهمگونی است می‌گریيد.

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

Religulous

کسی بین شما فیلم Religulous بیل مار (Bill Maher) را دیده است؟ لابد بعضی‌تان دیده‌اید. من‌که دیدم و لذت بردم.
در میان حجم اراجیفی که این‌روزها به اسم "فیلم" به خوردمان می‌دهند، مستندِ ساختِ بیل مار کاری است شجاعانه و درخشان، و البته با پیامی آگاهنده و درخور توجه. برای آن‌ها که ندیده‌اند، در کوتاه‌ترین تعریف می‌شود گفت که "فیلم، نقدی است به دکانداری دینی-مذهبی، در هر شکل و بُعداش".

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

توضیحی در باره‌ی "معرفی کتاب"

من در این چند سال نوشتن، تعدادی کتاب را نیز معرفی کرده‌ام؛ کتاب‌هایی که گمان کرده‌ام ارزش معرفی دارند. باز هم اگر امکانی دست دهد، همین خط را ادامه خواهم داد.
بعضی از این معرفی‌ها را دوستانی شناخته و نشناخته -از سر فرهنگ‌دوستی البته- در صفحات خود بازنشر کرده‌اند که باعث خوشوقتی‌ام است. موضوع اما این است که در متن بعضی از آن‌ها دست برده شده؛ حال به هر دلیلی.
این مقدمه آمد که دو موضوع یادآور شود:
برای من همیشه مسئله‌ی زبان و ضرب‌آهنگ متن و حسی که نویسنده در نوشته می‌ریزد، از محتوای متن مهم‌تر بوده است. من آدمی ‌"حسی‌نویس"ام تا "جدی‌نویس". برای همین است که وبلاگ می‌نویسم نه مقاله. حتا در تحلیل‌های جدی‌ام هم می‌شود ملودی کلمات و رنگ‌آمیزی سطرها را دید و حس را رد گرفت. واژه را به‌جای آن‌که بنویسم، از قلم جاری می‌کنم. همین است که نوشته‌هایم هویت دارند؛ باشناسنامه‌اند و فقط مال من‌اند... و می‌شود میان متن دیگران -اگر نظر ظریف و دقیق‌بین داشته باشی- تشخیص‌شان داد. همین است که در آن‌ها بیش‌تر تناقض می‌بینی تا یک‌دستی، چه هر یک حال‌وهوای "لحظه‌"ای نویسنده‌شان را بازتابانده‌اند. البته من در صدد توضیح‌ام، نه ارزش‌گذاری بر کار قلمی‌ام؛ آن بماند به عهده‌ی خواننده. خلاصه می‌خواهم بگویم اگر در متن من واژه و سطری جابه‌جا شود، آن متن دیگر نوشته‌ی من نیست.
دوم این‌که اگر خواستید آن معرفی‌ها را بخوانید، بهتر است در همین صفحه بخوانید، نه جای دیگر.