يکی از پربازديدترين وبلاگهای فارسی -ميانگين- روزی سه هزار مراجعهکننده دارد. طبعاً اين رقم برای صاحب وبلاگ خوشحالکننده است، چون شايد تعداد ديگر وبلاگهايی که در همين حدود بازديد روزانه دارند -بهجز آنها که سکسی مینويسند يا از ادبيات غير متعارف استفاده میکنند- به انگشتهای دو دست نرسد.
برای اينکه ما بدانيم وبلاگشهر فارسی در پهنهی اينترنت کجا ايستاده، کافی است مثلاً نگاهی به هيتکانتر اين وبلاگ بياندازيم. اين وبلاگ آمريکايی که حدود پنج سال است مینويسد -و البته مدّتیست که از شکل يک وبلاگ تکنفره درآمده- بيش از ششصدهزار بازديدکننده در روز دارد. قبلاً البته این رقم سر به میليون میزد. از اين دست وبلاگ -در گسترهی زبان انگليسی- کم نيست. اين را هم بگويم که قصد من، مقايسهی وبلاگهای فارسی با انگليسی نيست، امّا از لحاظ حدّ نصاب و حضور چشمگير فارسیزبانان در نت، به هر حال میشود در موضوع "کمبود مخاطب" دقّت کرد.
به نظر من، وبلاگهای فارسی از نوعی "پراکندگی مزمن" رنج میبرند که باعث شده نتوانند در حدّ شايستهای مخاطب جذب کنند. اين مسئله دلايل مختلفی میتواند داشته باشد، مثل: کمبود کاربر ايرانی، فيلترينگ و امثالهم، ولی آنچه در اين ميان کمتر مورد توجه قرار گرفته، فقدان درک صحيح از "موضوع ارتباط" در شبکه و تضاد فرهنگی ما با اصل تبليغات است.
تبليغات در فرهنگ ما هنوز به "نانقرضدادن" تعبير میشود! بدتر از آن تبليغ برای خود است که عملیست بهغايت مذموم و حتّا شنيع! در فرهنگی که هنوز "من" شکل نگرفته و آغازگر و پايهی روابط "فرديت" افراد نيست، هر حرکتی برای پرورش و جاانداختن فرديت سرکوب میشود. در فرهنگی که کار گروهی به "مافيا" تعبير میشود، فرد جبراً تابعی است از جمع و در آن حل میشود و نمیتواند خلاقيت نشان بدهد. اين ناخودآگاه و مکانيسم روانی ماست.
ما هنوز ابا داريم که به ديگری بگوييم: من خوب مینويسم، مطالب من درخور خواندن است، وبلاگ من را بخوانيد، آنرا به ديگران معرفی کنيد و الخ. ذکر هر کدام از اين جملات کافی است تا بلاگر را در حوزهی وبلاگشهر تبديل کند به "از-خود-بيگانه"، "از-خود-راضی" و خلاصه "موجودی که کيش شخصيت دارد"! وقتی ما نحوهی استفاده از ابزار مدرن را بلد نيستيم يا بهتر است بگوييم اين نحوه با شاخصههای فرهنگی-اخلاقی ما در تضاد است و به همين لحاظ از آن گريزانيم، طبعاً نمیتوانيم با استفاده از آن خودی نشان بدهيم و آنطور که بايد رشد کنيم. کاربر ابزار مدرن، مسلح به فرهنگ بیتعصب و مدرن است. حساب کنيد زنی چادری بخواهد در آمستردام زندگی کند، مرتب به ورزش برود، مخصوصاً به ورزشهای آبی. نمیشود! با چادر نمیشود شنا کرد (البته در ساحل دريای خزر ديده شده که میشود!). در فرهنگ غربی، بخش مهمی از کارنامهی اهل فرهنگ، اظهار نظرهايی است که دیگران در بارهی وی کردهاند. او ضمن قدردانی از نظردهندهگان، آنها را جمع میکند و به عنوان "کارنامه" نشان میدهد. در فرهنگ ما، وقتی وبلاگی را معرفی میکنیم، با وجودی که آن شخص را بسيار خوشحال کردهايم، طرف حتا جرأت نمیکند به آن معرفی لينک بدهد، از ترس اينکه يکوقت بهش نبندند که "دارد نان قرض میدهد" يا "دارد از خودش تمجيد و برای خودش تبليغ میکند"! میخواهم آدرس بدهم که ببينیم فرق از کجا به کجاست. فرق ما با انسان مدرن، در گوشت و پوست و خون ما نيست؛ در مکانيسم روانی و فرهنگ و جهانبينی ماست. مثل يک دهاتی هستيم که میخواهد با روابط قبيله، در شهری بزرگ و مدرن زندگی کند يا مثل فلان سربازی که میخواهد سر صبحگاه بهجای کلاه نظامی، کلاه نمدی سرش بگذارد!
مشکل ما وبلاگنويسان، در وهلهی اوّل مشکلیست خانهگی. ضعف ارتباطی ما نیز از تضادّ فرهنگیمان با فرهنگ مدرن و تکنولوژيک نشأت میگيرد. خودمان البته هنوز نمیدانيم که مشکلمان در کجاست...
شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵
قرار است در اين هفته که میآيد، ديگر اثری از برف نماند. همين امروز باران شروع شده و دما يواشيواش صفر را رد کرده است.
زمستان طولانی و خستهکنندهای بود... و حوصلهسربر. البته هنوز برای پيشواز بهار زود است و هیچ بعيد نيست که باز سروکلهی هجوم کريستالهای آسمانی پيدا نشود! خلاصه کانادا است و زمستانهايش.
بچهها که از گرمشدن هوا کلّی عشق میکنند، چون تعطيلات زمستانیشان هم شروع شده. البته برف و سرما هم که باشد، باز بساط تفريح بچهها تعطيل نمیشود؛ هيچوقت تعطيل نمیشود. "تفريح" و "بچهگی" چنان به هم گره خوردهاند که تو گويی تا بچه نباشی، نمیتوانی از ته دل از تفريح لذّت ببری. همين است که وقتی آدمبزرگها در ياد تفريح را مزهمزه میکنند، سر از کوچههای کودکی و نوجوانی خود درمیآورند.
...
زمستان طولانی و خستهکنندهای بود... و حوصلهسربر. البته هنوز برای پيشواز بهار زود است و هیچ بعيد نيست که باز سروکلهی هجوم کريستالهای آسمانی پيدا نشود! خلاصه کانادا است و زمستانهايش.
بچهها که از گرمشدن هوا کلّی عشق میکنند، چون تعطيلات زمستانیشان هم شروع شده. البته برف و سرما هم که باشد، باز بساط تفريح بچهها تعطيل نمیشود؛ هيچوقت تعطيل نمیشود. "تفريح" و "بچهگی" چنان به هم گره خوردهاند که تو گويی تا بچه نباشی، نمیتوانی از ته دل از تفريح لذّت ببری. همين است که وقتی آدمبزرگها در ياد تفريح را مزهمزه میکنند، سر از کوچههای کودکی و نوجوانی خود درمیآورند.
...
جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
معرفی وبلاگها در اين صفحه
آنچه من در بارهی بعضی از وبلاگها مینويسم، در واقع "معرفینامه" در معنای رايج کلمه نيست. نقد و توصيه هم نیست. هيچ ارزشگذاری نيز در کار نيست. واقعيت اين است که من پیگير همهی نوشتههای اين دوستان نيستم، همانگونه که لينک بعضیشان را در کنار اين صفحه نمیبينيد. ضمناً بعضی از اين وبلاگها شناختهشدهتر از آن هستند که نيازی به معرفی داشته باشند.
اگر وبلاگی به نوعی نظرم را جلب کرده باشد -حال از هر لحاظ- سعی میکنم از زاويهای کاملاً شخصی، گاهی بیحاشيه، گاه امّا ادبی و شعرگونه، در بارهاش خطّی بزنم. ايندست نوشتهها در واقع از شخصیترين يادداشتهای اين وبلاگ هستند؛ حتّا شايد بشود گفت نوعی خلوتکردن با خودند. من آن اثری را که يادداشتی (هايی)، برخوردی، حسی، اتمسفر و حالوهوايی... يا کليت اينها بر آيينهی ذهنم گذاشته، فقط وامیتابانم. به همين لحاظ، کار شخصی و گزينشی من، صرفاً پاسخی است به درخواست درونیام، نه تبليغ يا انکار کسی؛ التزام يا تعهدی نيز به کسی ندارد.
اگر وبلاگی به نوعی نظرم را جلب کرده باشد -حال از هر لحاظ- سعی میکنم از زاويهای کاملاً شخصی، گاهی بیحاشيه، گاه امّا ادبی و شعرگونه، در بارهاش خطّی بزنم. ايندست نوشتهها در واقع از شخصیترين يادداشتهای اين وبلاگ هستند؛ حتّا شايد بشود گفت نوعی خلوتکردن با خودند. من آن اثری را که يادداشتی (هايی)، برخوردی، حسی، اتمسفر و حالوهوايی... يا کليت اينها بر آيينهی ذهنم گذاشته، فقط وامیتابانم. به همين لحاظ، کار شخصی و گزينشی من، صرفاً پاسخی است به درخواست درونیام، نه تبليغ يا انکار کسی؛ التزام يا تعهدی نيز به کسی ندارد.
چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵
آن وبلاگ و نويسندهاش (11)
عمو اروند
قطار بهتندی دل کوه و دشت را میشکافد. مسير، پر پيچ و خم است. مرد، که روزگار سپيدی بر مويش نشانده، با لبخندی بر لب، کنار پنجره نشسته و به دورها نظر دوخته است. از مناظر هیچ نمیبيند؛ خيال و ذهنش در کار اکتشافی تازهاند؛ آنچه در ايّام بر او گذشته را مرور میکند. با تکانِ هر پيچ، کتابِ گذشتهها برگ میخورد و مرد وارد دالان خاطرهای ديگر میشود...
عمو اروند، وبنوشتههای محمّد افراسيابی، سرشار از نوستالژی است. راوی که انسانیست انسانگرا، در هر امکانی، دست مخاطب را میگيرد و با او راهی میشود: با هم، شانهبهشانه در کوچههای خاطره قدم میزنند، میایستند، نفسی چاق میکنند و باز حرکت از سر میگيرند... و اگر دل بطلبد، به خيلی دورها پر میکشند. عمو اروند، سرگشتهایست در مدار گذشته و حال... و معذّب برای آينده.
از همين سری: [9][10]
قطار بهتندی دل کوه و دشت را میشکافد. مسير، پر پيچ و خم است. مرد، که روزگار سپيدی بر مويش نشانده، با لبخندی بر لب، کنار پنجره نشسته و به دورها نظر دوخته است. از مناظر هیچ نمیبيند؛ خيال و ذهنش در کار اکتشافی تازهاند؛ آنچه در ايّام بر او گذشته را مرور میکند. با تکانِ هر پيچ، کتابِ گذشتهها برگ میخورد و مرد وارد دالان خاطرهای ديگر میشود...
عمو اروند، وبنوشتههای محمّد افراسيابی، سرشار از نوستالژی است. راوی که انسانیست انسانگرا، در هر امکانی، دست مخاطب را میگيرد و با او راهی میشود: با هم، شانهبهشانه در کوچههای خاطره قدم میزنند، میایستند، نفسی چاق میکنند و باز حرکت از سر میگيرند... و اگر دل بطلبد، به خيلی دورها پر میکشند. عمو اروند، سرگشتهایست در مدار گذشته و حال... و معذّب برای آينده.
سهشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵
کشف دو خصلت فرهنگی!
نويسندهی وبلاگ فلّسفه، طی جملاتی که میآورم، آدرسی میدهد که جای تأمل دارد:
«امشب میخواهم... نشان دهم که واقعاً چه خوب است که گاهی آدم زمين بخورد (يا به نظر بيايد زمين خورده است) و آن وقت ببيند چطور سگهای هار به او نزديک میشوند تا خونش را بلسيند و چطور زبانهای بيرونافتادهشان کينههای قديمیشان را آشکار میکند.»[لينک]
باورش کمی سخت است که يک استاديار فلسفه، با 48 سال سن، زاده و بزرگشدهی آن آبوخاک، از خصلت "ضعيفکشی" ايرانيان -که شاخصهایست از فرهنگهای تحقيرشده و مغلوب- تا کنون بیاطلاع بوده باشد! اگر واقعاً اینطور است، طبعاً بايد او خوشحال باشد که حملهی سگها باعث شده بر آگاهیاش نسبت به جامعه و فرهنگش افزوده شود. شايد هم او از قبل به چنين خصلتی آگاه بوده، امّا چون هدف اين حملهها -تا به حال- شخص خودش نبوده، اهميت نمیداده. اگر اين فرض درست باشد، پس اينجا پی به خصلت فرهنگی ديگری میبریم که دستِ کمی از اوّلی ندارد: "فقدان مشارکت مدنی". اتفاقاً اينیکی مختص به جوامع غير مدرن و در حال توسعه است. یعنی خصلتیست اساساً جهان سوّمی؛ اينکه ببينی جايی دارند سر هم را میبرند، امّا تو بدون توجه به تاثیرات و تبعات اجتماعی آن، بگويی "گور پدرشان، به من چه، سر من را که نمیبرند"!
عوام که تکليفشان روشن است، امّا اين خصلت را اگر در کسانی که يا ناقل انديشه به جامعهاند يا تولیدکنندهی آن ببينيم، جا دارد که از آيندهی آن جامعه تا حد زیادی نااميد بشويم!
«امشب میخواهم... نشان دهم که واقعاً چه خوب است که گاهی آدم زمين بخورد (يا به نظر بيايد زمين خورده است) و آن وقت ببيند چطور سگهای هار به او نزديک میشوند تا خونش را بلسيند و چطور زبانهای بيرونافتادهشان کينههای قديمیشان را آشکار میکند.»[لينک]
باورش کمی سخت است که يک استاديار فلسفه، با 48 سال سن، زاده و بزرگشدهی آن آبوخاک، از خصلت "ضعيفکشی" ايرانيان -که شاخصهایست از فرهنگهای تحقيرشده و مغلوب- تا کنون بیاطلاع بوده باشد! اگر واقعاً اینطور است، طبعاً بايد او خوشحال باشد که حملهی سگها باعث شده بر آگاهیاش نسبت به جامعه و فرهنگش افزوده شود. شايد هم او از قبل به چنين خصلتی آگاه بوده، امّا چون هدف اين حملهها -تا به حال- شخص خودش نبوده، اهميت نمیداده. اگر اين فرض درست باشد، پس اينجا پی به خصلت فرهنگی ديگری میبریم که دستِ کمی از اوّلی ندارد: "فقدان مشارکت مدنی". اتفاقاً اينیکی مختص به جوامع غير مدرن و در حال توسعه است. یعنی خصلتیست اساساً جهان سوّمی؛ اينکه ببينی جايی دارند سر هم را میبرند، امّا تو بدون توجه به تاثیرات و تبعات اجتماعی آن، بگويی "گور پدرشان، به من چه، سر من را که نمیبرند"!
عوام که تکليفشان روشن است، امّا اين خصلت را اگر در کسانی که يا ناقل انديشه به جامعهاند يا تولیدکنندهی آن ببينيم، جا دارد که از آيندهی آن جامعه تا حد زیادی نااميد بشويم!
کسی اگر اين توان را داشته باشد که وبلاگشهر را صرفاً به شکل يک آزمايشگاه ببيند، شناخت خيلی خوبی از روحيات مردم ايران بهدست خواهد آورد. وبلاگشهر فارسی، ضمير ناخودآگاه جامعهی باسواد ماست.
مشکل اما از آنجا شروع میشود که خودش هم بشود عضوی از اين آزمايشگاه و يکدفعه خبردار شود که دارند رويش آزمايش میکنند!
مشکل اما از آنجا شروع میشود که خودش هم بشود عضوی از اين آزمايشگاه و يکدفعه خبردار شود که دارند رويش آزمايش میکنند!
دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵
در ادامهی يادداشت قبلی
فکر میکردم اين جناب آدميرال غياثآبادی فقط شکلک درمیآورد، نگو جفتک هم میپراند! خلاصه هر روز تکهی جديدی از کمالات ايشان ظهور میکند...
صبح آمده بهاصطلاح "جوابش" را در کامنتدانی من ریخته (البته بینام) که توجهی جلب کند، فکر کرده اينجا طويله است که طرف مثل يابو سرش را بياندازد پايين و بيايد تو. البته دفعهی اولش نيست که از اين شکرها نوش جان میکند. قبلاً هم يکبار در وبلاگی ديگر -البته پشت نام مستعار- به مهدی استعدادی شاد کلّی بدوبيراه گفته بود (لازم شود به آن لينک میدهم). انگار اين فرد هيچ کار و دلمشغولیای ندارد جز بندکردن به دیگران. حقارت و ساديسم خلاصه که بد دردیست! اما اگر عربدهکشیهای مجازی اين شوفرتاکسی مشنگ بیجواب بماند، يکوقت خيالات برش میدارد که...
مثلاً آمده از من ايراد گرفته -يا به خيال خودش "مچگيری کرده"- که روی صفحهی اصلی کتابش ننوشته "مجموعه قصه"، داخلش نوشته "مجموعه داستان"!
حالا مثلاً قصه بنويسد يا داستان؛ چه علی خواجه، چه خواجه علی! من واقعاً ماندهام یکسری چه خيری ديدهاند از "خود را به خريت زدن"؟ مگر از لحاظ کيفی، بين "مزخرف" با "چرتوپرت" فرقی هست؟ يک شوفرتاکسی مشنگ فکر کرده شهر هِرت است، آمده علافیهای بينراهیاش را ریخته روی کاغذ، به اسم "مجموعهداستان" به خورد جماعت داده، حالا دوقورتونیمش هم باقی است!
آدميرال افاضه میفرمايد که: «من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخنرانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری...»
جواب: انصافاً از لحاظ محتوا، چه فرقی بين طويله با اسطبل وجود دارد؟
آن تشکيلاتی که تو خودت را قاطیاش کردهای همه میشناسند که چيست. سرت را کردهای مثل کبک توی برف فکر میکنی کسی نمیبيندت! شما جای اينکه ماتحت خودت را بيش از اين بدرانی، فعلاً از ماتحت آدمهایی مثل بهمن نيرومند توده ای -دلال ارتباط اقتصادی جمهوری اسلامی با آلمان که در واقع "هوشنگ اميراحمدی" آلمانیهاست و کارنامه و خط و ربط اش برای همه روشن است- ارتزاق بفرما تا اموراتت بهتر بگذرد!
به من میگويد «میتوان تو را یک سلطنتطلب دست ششم دانست»!
اولاً سطلنتطلبی مگر دستهی اوّل یا ششم دارد؟ ثانياً مگر جرم است؟ بعد، مگر من مثل تو فعال سياسی هستم؟ از همهی اينها گذشته، به تو چه مربوط است که من به چه نوع سیستمی باور دارم؟ مگر دستگاه تفتيش عقايد باز کردهای؟ خوب است که اين جناب جای ولی فقيه ننشسته، و الا معلوم نبود چه بر سر دگرانديشان میآورد. روی همهی اينها خدمت نهچندان محترماش عارضم سگ ما سلطنتطلبها به مواجببگیرهای دريوزهای چون ناصر غياثی شرف دارد! آدميرال بهتر است حواسش باشد که "پول ک...ندادن، آخر سر خرج بواسير میشود"!
آن توضیحاتی که در بارهی آلمانی داده، بهجز اينکه اضافه کرده Sie را بايد با حرف بزرگ نوشت، واقعاً چه فرقی با آنچه من گفتهام دارد؟ بدبختی، ايراد بنیاسرائيلی گرفتن هم بلد نيست. مريض است ديگر. ببخشيد، شلغم است ديگر؛ میخواهد يکجوری خودش را قاطی ميوهها کند:)
بهاصطلاح به من متلک میپراند که: «یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد...»
ظاهراً حضرتش وبلاگ اينجانب را با داروخانه اشتباه گرفتهاند! اما خودمانیم: آدم بايد خيلی مريض باشد که هر روز جايی را بخواند که فکر میکند يک نوشتهی بهدردبخور هم در آن نيست.
جالب اینجاست آدمی که کمترین بهرهای از طنز نبرده، امر بهش مشتبه شده که خيلی بامزه است و همه را هم میخواهد دست بياندازد! لابد "تاکسینوشت" بعدی را میخواهد بهطنز بنويسد. آدمی با اينهمه کرامات لابد هنرپيشهی خوبی هم میتواند باشد. پيشنهاد میشود برای اوّلين بازی، نقش همان ديواری را بازی کند که بهروز وثوقی شاشيد روش!
به تبع آخرین پاره از خزعبلنوشتهی آدمیرال: خوانندگان اين وبلاگ به خاطر اين پست من را ببخشند! غياثآبادی ناچارم کرد. برويم سر کار و زندگیمان؛ توی پرانتز: اگر اين مگس مزاحم بگذارد.
صبح آمده بهاصطلاح "جوابش" را در کامنتدانی من ریخته (البته بینام) که توجهی جلب کند، فکر کرده اينجا طويله است که طرف مثل يابو سرش را بياندازد پايين و بيايد تو. البته دفعهی اولش نيست که از اين شکرها نوش جان میکند. قبلاً هم يکبار در وبلاگی ديگر -البته پشت نام مستعار- به مهدی استعدادی شاد کلّی بدوبيراه گفته بود (لازم شود به آن لينک میدهم). انگار اين فرد هيچ کار و دلمشغولیای ندارد جز بندکردن به دیگران. حقارت و ساديسم خلاصه که بد دردیست! اما اگر عربدهکشیهای مجازی اين شوفرتاکسی مشنگ بیجواب بماند، يکوقت خيالات برش میدارد که...
مثلاً آمده از من ايراد گرفته -يا به خيال خودش "مچگيری کرده"- که روی صفحهی اصلی کتابش ننوشته "مجموعه قصه"، داخلش نوشته "مجموعه داستان"!
حالا مثلاً قصه بنويسد يا داستان؛ چه علی خواجه، چه خواجه علی! من واقعاً ماندهام یکسری چه خيری ديدهاند از "خود را به خريت زدن"؟ مگر از لحاظ کيفی، بين "مزخرف" با "چرتوپرت" فرقی هست؟ يک شوفرتاکسی مشنگ فکر کرده شهر هِرت است، آمده علافیهای بينراهیاش را ریخته روی کاغذ، به اسم "مجموعهداستان" به خورد جماعت داده، حالا دوقورتونیمش هم باقی است!
آدميرال افاضه میفرمايد که: «من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخنرانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری...»
جواب: انصافاً از لحاظ محتوا، چه فرقی بين طويله با اسطبل وجود دارد؟
آن تشکيلاتی که تو خودت را قاطیاش کردهای همه میشناسند که چيست. سرت را کردهای مثل کبک توی برف فکر میکنی کسی نمیبيندت! شما جای اينکه ماتحت خودت را بيش از اين بدرانی، فعلاً از ماتحت آدمهایی مثل بهمن نيرومند توده ای -دلال ارتباط اقتصادی جمهوری اسلامی با آلمان که در واقع "هوشنگ اميراحمدی" آلمانیهاست و کارنامه و خط و ربط اش برای همه روشن است- ارتزاق بفرما تا اموراتت بهتر بگذرد!
به من میگويد «میتوان تو را یک سلطنتطلب دست ششم دانست»!
اولاً سطلنتطلبی مگر دستهی اوّل یا ششم دارد؟ ثانياً مگر جرم است؟ بعد، مگر من مثل تو فعال سياسی هستم؟ از همهی اينها گذشته، به تو چه مربوط است که من به چه نوع سیستمی باور دارم؟ مگر دستگاه تفتيش عقايد باز کردهای؟ خوب است که اين جناب جای ولی فقيه ننشسته، و الا معلوم نبود چه بر سر دگرانديشان میآورد. روی همهی اينها خدمت نهچندان محترماش عارضم سگ ما سلطنتطلبها به مواجببگیرهای دريوزهای چون ناصر غياثی شرف دارد! آدميرال بهتر است حواسش باشد که "پول ک...ندادن، آخر سر خرج بواسير میشود"!
آن توضیحاتی که در بارهی آلمانی داده، بهجز اينکه اضافه کرده Sie را بايد با حرف بزرگ نوشت، واقعاً چه فرقی با آنچه من گفتهام دارد؟ بدبختی، ايراد بنیاسرائيلی گرفتن هم بلد نيست. مريض است ديگر. ببخشيد، شلغم است ديگر؛ میخواهد يکجوری خودش را قاطی ميوهها کند:)
بهاصطلاح به من متلک میپراند که: «یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد...»
ظاهراً حضرتش وبلاگ اينجانب را با داروخانه اشتباه گرفتهاند! اما خودمانیم: آدم بايد خيلی مريض باشد که هر روز جايی را بخواند که فکر میکند يک نوشتهی بهدردبخور هم در آن نيست.
جالب اینجاست آدمی که کمترین بهرهای از طنز نبرده، امر بهش مشتبه شده که خيلی بامزه است و همه را هم میخواهد دست بياندازد! لابد "تاکسینوشت" بعدی را میخواهد بهطنز بنويسد. آدمی با اينهمه کرامات لابد هنرپيشهی خوبی هم میتواند باشد. پيشنهاد میشود برای اوّلين بازی، نقش همان ديواری را بازی کند که بهروز وثوقی شاشيد روش!
به تبع آخرین پاره از خزعبلنوشتهی آدمیرال: خوانندگان اين وبلاگ به خاطر اين پست من را ببخشند! غياثآبادی ناچارم کرد. برويم سر کار و زندگیمان؛ توی پرانتز: اگر اين مگس مزاحم بگذارد.
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
تعويض آدرس اين وبلاگ
چند روز پيش در حاشيهی وبلاگ نوشتم، الان فکر کردم که ممکن است چشم دوستان به آن نخورده باشد؛ گفتم همينجا هم درخواستم را تکرار کنم:
چند روزی است که وبلاگ را روی دومين خودم (www.majidzohrai.com) آوردهام. سپاسگزار دوستان میشوم اگر آدرس قبلی را عوض کنند.
چند روزی است که وبلاگ را روی دومين خودم (www.majidzohrai.com) آوردهام. سپاسگزار دوستان میشوم اگر آدرس قبلی را عوض کنند.
امروز دوست محترمی دو ايراد از ظاهر اين وبلاگ گرفت: یکی گفت عرض صفحه زياد است و یکی هم فضا و ظاهرش خيلی جدّی است.
عرض صفحه که زياد باشد، طبعاً خواننده مجبور است سرش را هی به سمت چپوراست ببرد تا بتواند نوشته را دنبال کند. امّا حسن کار هم اين است که ديگر یادداشت دراز نمیشود و لازم نيست مرتب دست آدم روی ماوس باشد و بالا و پايين ببردش. امّا جدّیبودن شکل صفحه: خب اين چيزی است که من میپسندم. شايد خیلیها نپسندند... که البته هر کس سليقهای دارد. ولی در کل طراحی ايدهآل از لحاظ من بايد دو خاصيت عمده داشته باشد: سادهگی ظاهر و امکانات کافی فنی.
عرض صفحه که زياد باشد، طبعاً خواننده مجبور است سرش را هی به سمت چپوراست ببرد تا بتواند نوشته را دنبال کند. امّا حسن کار هم اين است که ديگر یادداشت دراز نمیشود و لازم نيست مرتب دست آدم روی ماوس باشد و بالا و پايين ببردش. امّا جدّیبودن شکل صفحه: خب اين چيزی است که من میپسندم. شايد خیلیها نپسندند... که البته هر کس سليقهای دارد. ولی در کل طراحی ايدهآل از لحاظ من بايد دو خاصيت عمده داشته باشد: سادهگی ظاهر و امکانات کافی فنی.
جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵
از اهل فضل بياموزيم!
فرقی بين عربدهکشی داريوش آشوری با رجزخوانی حنايی کاشانی نمیبينم. هر دو همقبيلهاند و در پی رسيدن به کدخدايی. راديو زمانه هم شده معرکهگردان، يا همان لوطی دورهگردی که عنتر میرقصاند. از اينترنت بايد سپاسگزار بود که باعث شده اينها خويشتنِ خويش را نمايان کنند... و برای اهل فهم به نمايش بگذارند.
خلاصه که آدم از دانشی که کارش فخرفروشی و منکوبکردن ديگری باشد پناه میبرد به دامن جهالت!
آخوندصفتی دست از سر کتابخواندههای ما نيز برنمیدارد! حنايی و بدتر از آن آشوری -و ديگر شرکا- نيچه فيلسوف آلمانی را با آخوند ملاباقر مجلسی يا احتمالاً امام محمد غزالی عوضی گرفتهاند. به همين دليل است که جملهی به اين روشنی را به جای آنکه همانطور که هست ببينند، بخوانند و بفهمند، تفسير و تأويل میکنند، تو گويی نهجالبلاغه است!
«میروی سراغ زنها؟ شلاق يادت نرود!» (Du gehst zu Frauen? Vergiss die Peitsche nicht!) از مرحوم نيچه.
ترجمهی استاد آشوری که به قول خودش تا به حال کسی جرأت نکرده به ساحت آن بیاحترامی کند: «به سراغِ زنان میروی؟ تازیانه را فراموش مکن!».
کسانی که از زبان آلمانی سر-در-میآورند، میدانند که آداب سخنگويی در اين زبان خيلی محترمانه است و برای خطابقراردادن محترمانهی اشخاص از ضمير سوّمشخص جمع استفاده میشود. مثلاً میگويند Was haben sie gesagt? يعنی "شما چی گفتهايد؟" یا میگويند "تو خوشات میآيد (du magst) يا شما خوشتان میآيد (sie mögen) که اوّلی خودمانی است و دوّمی محترمانه که حالت سوّمشخص جمع استفاده شده. به همين لحاظ، ترجمهی آشوری -با شاعرانهکردن جمله و لفتولعابدادن آن گويای لحن خودمانی نيچه در جملهی مورد اشاره نيست و به واقع معنی آن را مسخ و در نتيجه تأويلپذير کرده است. اگر آشوری مدعی است که تا به حال برای ترجمههايش فقط بهبه و چهچه شنیده، بايد از او پرسيد مگر ما آندوره چند تا مترجم زبان آلمانی داشتهایم؟ فرامرز بهزاد و ديگر که؟ به باور من، داريوش آشوری با اینگونه حرفزدن فقط دارد خودش را فرو میکاهد و جايگاه خودش را پيش مخاطب ايرانی کوچک میکند. آنها هم که اسباب اين جدلها را فراهم میکنند، شريک جرماند... و رفيق قافله.
فهم و شعور آشوری را قبلاً، آنموقع که محمّد قوچانی را "نابغهی فلسفه" خواند و گفت "در ايران امروز فلسفه را بايد در بين يکهمچین روزنامهنگارانی پيدا کرد" (نقل به مضمون) ديديم؛ فرهنگ حنايی را هم با شکل و شمايل مسجدمانند وبلاگش و نوع گويشی که برای فلسفه بهکار برده "فلّ ُ سَفَه" میشود شناخت. اصولاً کسی که در این سيستم مبانی فکری و فلسفی درس بدهد معلوم است کيست و در کجا ايستاده است. بگذريم...
اما باز بايد سپاسگزار اينترنت بود از نشاندادن ضمير واقعی اينگونه افراد.
پینوشت:
نمیدانم شما تا چه حد با مادّهی مخدری به اسم کريستال متامفتامين (Crystal Methamphetamine) آشنايی داريد؟ اين مادهی مخدر وحشتناک -که در ايران اسلامیمان به اسم "شيشه" معروف است و مثل نقلونبات زير دستوبال نسل جوان ريخته- با يکبار مصرف با شخص چنان میکند که ديگر نتواند از آن دست بکشد! ظرف سه-چهارسال هم میفرستدش سينهی قبرستان. حالا شما حساب کنيد فرزند شما يا کسی که به او بهنوعی دلبستهگی داريد نشسته که آنرا "امتحان" کند. چه میکنيد؟ من باشم محکم میخوابانم بيخ گوشش تا حواسش جمع شود!
واقعاً غمام میگيرد که آدمهای بزرگ ما با یک یادداشت عصبی اينترنتی، تمام کارنامهی بلند خودشان را -با دست خودشان- زیر سئوال میبرند. بدبختی اين است که سقوط آسان است، امّا صعود مجدد گاه محال. اينترنت و نشر آنی و شخصی هم اسبابی شده در دست این بزرگان که به "بازی با آتش" میماند. خلاصه گاهی بد نیست قلم را به تندی بلغزانيم... دنيا را چه ديدهايد، شايد باعث بيداری شد!
خلاصه که آدم از دانشی که کارش فخرفروشی و منکوبکردن ديگری باشد پناه میبرد به دامن جهالت!
آخوندصفتی دست از سر کتابخواندههای ما نيز برنمیدارد! حنايی و بدتر از آن آشوری -و ديگر شرکا- نيچه فيلسوف آلمانی را با آخوند ملاباقر مجلسی يا احتمالاً امام محمد غزالی عوضی گرفتهاند. به همين دليل است که جملهی به اين روشنی را به جای آنکه همانطور که هست ببينند، بخوانند و بفهمند، تفسير و تأويل میکنند، تو گويی نهجالبلاغه است!
کسانی که از زبان آلمانی سر-در-میآورند، میدانند که آداب سخنگويی در اين زبان خيلی محترمانه است و برای خطابقراردادن محترمانهی اشخاص از ضمير سوّمشخص جمع استفاده میشود. مثلاً میگويند Was haben sie gesagt? يعنی "شما چی گفتهايد؟" یا میگويند "تو خوشات میآيد (du magst) يا شما خوشتان میآيد (sie mögen) که اوّلی خودمانی است و دوّمی محترمانه که حالت سوّمشخص جمع استفاده شده. به همين لحاظ، ترجمهی آشوری -با شاعرانهکردن جمله و لفتولعابدادن آن گويای لحن خودمانی نيچه در جملهی مورد اشاره نيست و به واقع معنی آن را مسخ و در نتيجه تأويلپذير کرده است. اگر آشوری مدعی است که تا به حال برای ترجمههايش فقط بهبه و چهچه شنیده، بايد از او پرسيد مگر ما آندوره چند تا مترجم زبان آلمانی داشتهایم؟ فرامرز بهزاد و ديگر که؟ به باور من، داريوش آشوری با اینگونه حرفزدن فقط دارد خودش را فرو میکاهد و جايگاه خودش را پيش مخاطب ايرانی کوچک میکند. آنها هم که اسباب اين جدلها را فراهم میکنند، شريک جرماند... و رفيق قافله.
فهم و شعور آشوری را قبلاً، آنموقع که محمّد قوچانی را "نابغهی فلسفه" خواند و گفت "در ايران امروز فلسفه را بايد در بين يکهمچین روزنامهنگارانی پيدا کرد" (نقل به مضمون) ديديم؛ فرهنگ حنايی را هم با شکل و شمايل مسجدمانند وبلاگش و نوع گويشی که برای فلسفه بهکار برده "فلّ ُ سَفَه" میشود شناخت. اصولاً کسی که در این سيستم مبانی فکری و فلسفی درس بدهد معلوم است کيست و در کجا ايستاده است. بگذريم...
اما باز بايد سپاسگزار اينترنت بود از نشاندادن ضمير واقعی اينگونه افراد.
پینوشت:
نمیدانم شما تا چه حد با مادّهی مخدری به اسم کريستال متامفتامين (Crystal Methamphetamine) آشنايی داريد؟ اين مادهی مخدر وحشتناک -که در ايران اسلامیمان به اسم "شيشه" معروف است و مثل نقلونبات زير دستوبال نسل جوان ريخته- با يکبار مصرف با شخص چنان میکند که ديگر نتواند از آن دست بکشد! ظرف سه-چهارسال هم میفرستدش سينهی قبرستان. حالا شما حساب کنيد فرزند شما يا کسی که به او بهنوعی دلبستهگی داريد نشسته که آنرا "امتحان" کند. چه میکنيد؟ من باشم محکم میخوابانم بيخ گوشش تا حواسش جمع شود!
واقعاً غمام میگيرد که آدمهای بزرگ ما با یک یادداشت عصبی اينترنتی، تمام کارنامهی بلند خودشان را -با دست خودشان- زیر سئوال میبرند. بدبختی اين است که سقوط آسان است، امّا صعود مجدد گاه محال. اينترنت و نشر آنی و شخصی هم اسبابی شده در دست این بزرگان که به "بازی با آتش" میماند. خلاصه گاهی بد نیست قلم را به تندی بلغزانيم... دنيا را چه ديدهايد، شايد باعث بيداری شد!
یک يادداشت، با مخاطب ويژه
در خانهی من چايی پيدا نمیشد. شکر هم نبود. قهوه را -که تلخ باشد- ترجيح میدهم. ایران هم چای نمینوشيدم. همه چيز را خالص دوست دارم؛ دوستی را هم. امّا چندی است که پای چای به خانهام باز شده. جاشکری هم کنارش نشسته.
آمدن چای و شکر به کلبهام تلاقی داشت با آغاز دوستی با دو دوست خوب. مثل همهی خانمهای ايرانی چایخور بودند. یادم نمیرود از روی حجب، بارها با من نشستند و قهوهی بدون شير و شکر خوردند و دم نزدند! ادب خالص ایرانی را با رفتار خود ثابت کردند و نشان دادند.
سرنوشت چای و شکر امروز، در پستوی آشپزخانه فراموششدن است. آيا باز دستی به سمتشان میرود؟ آيا باز بوی دمشدهی چای فضای خانه را آکنده خواهد کرد؟
...
آمدن چای و شکر به کلبهام تلاقی داشت با آغاز دوستی با دو دوست خوب. مثل همهی خانمهای ايرانی چایخور بودند. یادم نمیرود از روی حجب، بارها با من نشستند و قهوهی بدون شير و شکر خوردند و دم نزدند! ادب خالص ایرانی را با رفتار خود ثابت کردند و نشان دادند.
سرنوشت چای و شکر امروز، در پستوی آشپزخانه فراموششدن است. آيا باز دستی به سمتشان میرود؟ آيا باز بوی دمشدهی چای فضای خانه را آکنده خواهد کرد؟
...
اشتراک در:
پستها (Atom)