شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

باختيم!

...اگر ايران می‌برد بايد تعجب می‌کرديم؛ باخت ايران به‌واقع طبيعی بود.
من بازی "ايران - مکزيک" را نديدم، امّا دوستانی که اين‌جا همراه هم "ايران - پرتغال" را تماشا می‌کرديم می‌گفتند که مقايسه‌ی پرتغال با مکزيک جوری بی‌احترامی به پرتغال است! اين‌طور که از بازی پرتغال معلوم بود، آمده است برای قهرمانی جهان (يا در آن حدها) که به هر حال نبايست سدّ تیمی مثل ایران متوقف‌اش می‌کرد.
ايران هم به ظنّ من خوب بازی کرد. از بازی خشن حسين کعبی و کار فکری آندرانيک بيش از بقيه خوشم آمد. بيش‌تر بچه‌ها گيج می‌زدند و راحت توپ را از دست می‌دادند. حرکت با توپ و جنگ هوايی‌شان ضعيف و اغلب مغلوبه بود. از پاس‌های کوتاه و بازی ميان زمين‌شان خوشم آمد. ميرزاپور هم انصافاً خوب بود.
به‌ هر حال اين هم بازی‌ای بود...

جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۵

يک پيشنهاد بی‌شرمانه!

اين‌جا در تورنتو، طرفداران پر و پا قرص فوتبال -از هر مليتی- پرچم‌شان را زده‌اند کنار پنجره‌ی ماشين‌شان. می‌گم بد نيست امشب، يعنی يک‌روز قبل از وقوع واقعه (شايد هم فاجعه!)، برای اين‌که حال اين پرتغالی‌ها را بگيريم، يک‌مشت بچه‌ها جمع شويم برويم هر جا که پرچم پرتغال ديديدم بکنيمش و جايش پرچم ايران بزنيم!
قيافه طرفی که صبح ماشينش را با پرچم افراشته‌ی ايران ببيند جداً که ديدن دارد:)

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

با اين گندی که فوتباليون زدند، انگار با نديدنش چندان چيزی هم از کيسه‌مان نرفت! ببينيم بازی بعدی چه گلی به سر ملّت می‌زنند...

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

حاشيه‌ای بر نوشته‌ی قبلی

1- انسان‌های قاتل و نيز انسان‌های مرگ‌پرست (عاشقان شهادت!) هر يک به نوبه‌ی خود بانی جنايتی می‌شوند: نخستين جان ديگری می‌ستاند و دوّمی کسی را به قاتل خويش بدل می‌کند. و امّا "استشهاديون" هر دو خاصيت را در خود جمع دارند!
2- آیا صلاح اين است که اوّل بمب انتحاری را خنثا کرد يا اين‌که بی اتلاف وقت جان خود و اطرافيان را از مهلکه به‌در برد؟ کدام قبل از ديگری می‌آيد؟

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵

چگونه بمب انسانی توليد می‌شود؟

نوشته‌ی محمّدمسيح مهدوی، با صراحت و اختصار در کلام، "مسير انحطاط" يک نسل را در برابر روی‌مان می‌گذارد. به عبارتی، اگر اجزای اين نوشته را وارسيم، بنيان تفکری که انقلاب اسلامی بر آن پی ريخته شد را آشکارا می‌بينيم؛ انقلابی که داربست آن "استشهاديون" و بالاترين طبقه‌ ساختمانش "مرگ" (بخوان شهادت) بود. حرف از اين صادقانه‌تر و گوياتر:
«تا به حال استشهادبودن براي من نه حکم انتقام از کفار (که آن را از راه‌هاي ديگر هم مي‌توانم تامين کنم) را داشته و نه يک تاکتيک مبارزه، بل اين مسيري است که براي رسيدن به بزرگ‌ترين آرزويم که مرگ است يافته‌ام. اين مرگ‌خواهي از آن نوع که از يک دوستان آن را در وبلاگ‌اش به فيلم مرگ‌خواهان و تجربه‌ي تفنني مرگ نيست، بلکه اين را انتهاي رسالت خلقتم يافته‌ام. اين را اوج لذتي است که می‌خواهم به آن برسم...»

داستان زندگی اين جوان بيادآورنده‌ی مانيفست روح‌الله خمينی است: «جنگ برکت است»!
من نمی‌دانم با چنين افرادی چگونه بايد برخورد کرد؛ آیا بايد از در نصيحت وارد شد يا زور؛ چه روشی برای متنبه‌کردن‌شان جواب می‌دهد را نمی‌دانم... امّا شکی هم ندارم که اگر "مرگ" در فرهنگ ملّی من "ارزش" به حساب آيد، اگر آرزوی جوان ميهنم به سطح "آدم‌کشی برای مردن" سقوط کند، نسل جوان کشورم (لااقل بخشی از آن) در مسير انحطاط افتاده است...

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

اشاره به "سفر به انتهای شب" نوشته لویی فردینان سلین


برای تحليل -يا حتّا معرفی- هر رمانی بايستی ابتدا "معنی رمان" را دانست. اين یک اصل است. حال اگر رمان انتخابی کاری بود کارستان، بايد از يک سطح دريافت و شعور ادبی-اجتماعی فراتر بود تا به ساختار و مغزه‌ی کار نزديک شد.
در روزنامه‌ی شرق ديدم سفر به انتهای شب لویی فردینان سلين را معرفی کرده است. همين که کسی اين رمان را برای معرفی انتخاب می‌کند، نشان می‌دهد که بد و خوب را در کار ادبی تشخيص می‌دهد. مشکل من اما در دريافت نسبتاً ضعيف نويسنده از رمان است که در جای‌جای نوشته‌اش هويداست. بگذاريد به دو-سه مورد اشاره کنم:

- «صحنه‌هاى اوليه رمان عمدتاً به مونولوگ‌ها و ديالوگ‌هاى راوى آنارشيست -فردينان باردامو- اختصاص دارد كه در آن روايتی امپرسيونيستى از جنگ به تصوير كشيده مى‌شود».
به نظر من روايت سلين از جنگ اصلاً کمرنگ یا "امپرسيونيستی" نيست و اصولاً از قبيله‌ی ديگری‌ست. سلين بجای بیان ادراک لحظهای خود، با طنزی تلخ جنگ را ريشخند می‌کند و "راهِ حل شخصی"ای برای جنگ ارائه می‌دهد که چيزی جز فرار از آن نيست! نويسنده -در واقع- در عين اين‌که جنگ را خصلت بشر و پايه‌ی گذران روزگار آدمی می‌شمرد، خود از آن می‌گرِیزد و برای انسان‌های درگير در آن کم‌ترين دلسوزی نمی‌کند؛ او فقط حساب‌وکتاب خود را از "جامعه‌ی خطرناک" سوا می‌کند.

- «شخصيت‌هاى رمان‌هاى سلين... به آدم‌های مى‌مانند كه روى لايه‌اى ضخيم از كثافت و فلاكت رها شده باشند».
سلين در گفت‌وگويی -که در مقدمه‌ی مرگ قسطی آمده است- وقتی مورد پرسش قرار می‌گیرد که "چرا فضای رمان‌هايش اين‌قدر مملو از خشونت و تلخی است" خاطرنشان می‌کند که «من چيزی جز آن‌چه می‌بينم -و وجود دارد- نمی‌نويسم». (نقل به مضمون). در همين راستا، سلين رمان‌های کلاسيک را بدون بار واقع‌گرايی می‌داند چه فقط به رنگ‌های برّاق و زيبای زندگی توجه کرده‌اند. به همين لحاظ، از نوع شخصيّت‌پردازی و نگاه شخصی سلين در کارهايش نمی‌توان خرده گرفت.

- «سلين با زبانى لخت و ركيك به قلب واقعيت مى‌زند و به اين ترتيب تلخى ماجرا را كمى مى‌گيرد.[!] جملات مغرضانه و پرنيش و كنايه‌اش و قطعى‌گويی‌ها و مطلق‌انگارى‌هاى تحريک‌كننده‌اش بازنمودى است از غليان‌هاى احساسى او و برداشت‌هاى كاملاً شخصى در مواجهه با واقعيت‌هايی كه به او اصابت مى‌كنند و او را بدل به انسانى متنفر از هر چه كه در دنياى واقعى مى‌گذرد، مى‌سازند».
اشتباه نويسنده محترم -و غالب "منتقدين" ايرانی- در اين است که توجه ندارند "رمان اساساً چيزی جز برداشت شخصی نويسنده‌اش از پيرامون نيست". به واقع آن‌چه در يک رمان به تصوير کشيده می‌شود، بازتاب چيزی است که نويسنده‌ از اطراف فهميده و برداشت کرده است. چرا منتقد ايرانی اصرار دارد که پای "نصيحت" و "خطبه" را به متن ادبی باز کند؟ چرا او رمان‌نويس را با پيشوا و ليدر سياسی (يا اجتماعی و ...) و رمان را با رساله و مقاله‌ اشتباه می‌گيرد؟ رمان‌نويسی، "تاريخ‌نگاری" نيست که نويسنده همه‌ی جوانب را درنظر بگيرد. بحث، بحث درک‌نکردن معنی واژه‌ی "رمان" است و بس.

در نوشته‌ی آقای شهرام رستمی باز هم می‌شود خطا ديد، مثلاً اين‌که معرفی او فاقد مشخصات نشر کتاب است* که در یک معرفی الزامی‌ست. اين نوشته البته مختصر است و از اختصار در معرفی رمان انتظاری مضاعف نمی‌توان داشت. نکات ظريف و صحيحی نيز دارد که ستودنی‌ست و دست نويسنده‌اش فشردنی. به هر رو، گفتن از کارهای ادبی درخشان -از هر سو که باشد- نيکوست.
نکته پایانی اینکه برای خواندن سلین، گذشته از اینکه به درکی فرا-منطقهای نیازمندیم و بایستی فهمی جهانی از ادبیات داشته باشیم، لازم است از تحولات تاریخی جهان در میانه جنگ جهانی اول تا یکی-دو دهه پس از جنگ جهانی دوم نیز آگاه باشیم.

* سلين، لويی فردينان (ترجمه‌ی فرهاد غبرايی). سفر به انتهای شب. تهران: جام، 1373، 534 صفحه.

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

يک حاشیه

در اين چند روز، درباره‌ی موضوعی که پيش کشيده بودم، چندبار دست به قلم (کيبورد!) بردم امّا هر بار، کار نيمه‌تمام ماند و سرنوشت‌اش پاک‌شدن شد و از نو... با سرعت لاک‌پشت هم که شده موضوع را پی خواهم گرفت. فعلاً نگاه کنيد به کار ديگر دوستان در همين زمينه تا من هم برسم به قافله:
- پناهندگی: بحثی در باب مهاجرت و پناهندگی (1 - 2 - 3 - 4 - 5)
- کيهانگشت: درباره‌ی مهاجرت (بخش نخست)

پ.ن:
خواندن بررسی‌ها و نظرگاه‌های شخصی در زمينه‌ی "مسئله‌ی مهاجرت" -به‌نظرم- برای هر دو طرف ماجرا، يعنی هم‌ آنان که درون مرز هستند و چه بيرون‌ِ مرزی‌ها مفيد است. دليل‌اش فهم بهتر مسئله‌ی بنيادين قرن ما (يعنی مهاجرت) و در نتيجه بهتر برنامه‌ريزی‌کردن برای زندگی آينده است. پس: نه بايد بی‌گدار به آب زد، نه اين‌که از ترس از جا جم نخورد!

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

جسته-گريخته درباره‌ی مهاجرت و پناهندگی(1)

در پای اين يادداشت، نوشين از من پرسيده است:
«شما مجبور شدید مهاجرت کنید یا به میل خودتون اونجا رو انتخاب کردید؟»[+]

بی‌پيرايه بگويم: در همه‌ی کسانی که ايران را ترک کرده‌اند نکته‌ای بنيادی مشترک است و آن اين است که "آنان شرايط زندگی در ايران را نمی‌پسنديده‌اند". بنابراين، چندان مهم نيست که از سر حفظ جان و پناهندگی به ديار غرب کوچيده باشی، يا با پای خود و آزادانه کشوری را برای باقی گذران عمر برگزيده باشی. اين اصلی است مشترک،‌ بين تمام ايرانيان خارج‌نشين.

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵

دو نگاه به مسئله‌ی مهاجرت

حميد درباره‌ی يادداشتِ در ارتباط با يادداشت قبلی من مطلبی نوشته که می‌توانيد در اين‌جا بخوانيدش. به دريافت من، چکيده‌ی حرف حميد اين است که "مهاجران (خارجی‌ها) به اروپا موظف هستند که ارزش‌های اروپايی را تمام‌وکمال بپذيرند و از اصول سنتّی-فرهنگی-مدرن اروپايی تخطّی نکنند". گفته باشم که من می‌توانم بندبندِ استدلال‌های يادداشت حميد را واکاوی کنم، امّا ترجيح‌ام اين است که نوشته از مرز يک يادداشت وبلاگی نگذرد و تا حدّ ممکن مختصر بماند. به هر حال، هر دوی ما معتقديم که با خط‌خطی چند سطر نمی‌شود مسائل اجتماعی اروپا را بررسيد (من می‌گويم: حتا نزديک‌اش شد!) و همين، ما را از درازنويسی‌های بی‌سرانجام معاف می‌کند.

اختلاف من و حميد دقيقاً برمی‌گردد به نگاه متفاوت ما به مسئله‌ی "مهاجرت". حميد -مستقيم و گاه غير مستقيم- مردم ميزبان را در مرکز می‌نشاند و تازه‌واردين (خارجی‌ها) را پيرامون و نظر خود را در اين توجيه می‌پيچد که «آلمان‌ها به خارجی‌هایی که تحت پوشش دروغین پناهنده‌گی (وتعدادشان کم نیست) از بلوک شرق، ازسری‌لانکا، ازکشورهای آفریقایی، بویژه ازکشورهای عربی، خود و زن و بچه‌های‌شان را، وگاه دویا سه زن عقدی، با فرهنگ اجتماعی متفاوت و بعضا پایینی که دارند، به آن‌ها و به مملکت‌شان تحمیل‌می‌کنند و سربار بودجه دولت‌شان می‌شوند خوش‌آمد نمی‌گویند» و گفته را اين‌طور تکميل می‌کند که «این ماییم که نمی‌خواهیم یا نمی‌توانیم این حقیقت محض را قبول کنیم و سعی داریم نه تنها وجود فیزیکی، بل‌که فرهنگ، عادات و رسوم خویش را نیز، مستقیم یا غیر مستقیم، به آن‌ها و بر زنده‌گی اجتماعی‌شان تحمیل کنیم. فرهنگی که برای ما بسیار پرارزش است ولی برای آنها برداشتی‌است عادی». اگر پوسته‌ی استدلال حميد را بشکافيم، خيلی ساده نگاه او را به مسئله‌ی مهاجرت درمی‌يابيم: "آلمانی يعنی مردم بومی، و هر که مهاجرت کرده يعنی خارجی". اين نگاه، غير مستقيم، تا ابد هر که به آن ديار کوچيده را به حاشيه می‌راند و ايزوله می‌کند، هر چند گوينده‌اش چنين نظری نداشته باشد.
بر حسب زندگی در خارج از کشور و بر اثر بررسی مسئله‌ی مهاجرت، آن‌چه شخصاً دريافته‌ام اين است که "ممکن نيست بافت بومی کشورهای غربی را پايا و ثابت نگه داشت". پس، اگر بافت انسانی تغيير کند، لاجرم بر فرهنگ مبدأ نيز اثر می‌گذارد و نوع ديگری از فرهنگ خلق می‌شود که خود بر اثر شرايط نو، هر لحظه بر خط تغيير است. اين تغيير اجباری است و هيچ‌کس و هيچ دستگاهی نمی‌تواند جلوی آن‌را بگيرد، به همين لحاظ، بهتر است از آن استقبال کرد و با آن هم‌گام شد. مسئله‌ دقيقاً اين‌جاست که نگاه "اروپايی" حميد اين روند "اثرپذيری متقابل" را آن‌طور که جریان دارد نمی‌بيند و نمی‌پذيرد. حميد به ارزش‌های اروپايی پايبند است و خود را ملزم به پاسداری از آن می‌داند. بدون ارزيابی اين نظر امّا بايستی گفت که چنين امری محال است، به همان دليل که گفته شد. پس در واقع اين ما هستيم که بايستی نگاه خود به مسئله‌ی انسانی جهان -به‌ويژه دنيای غرب- را نو کنیم.
من اصولاً قصد قضاوت بر موضوع فرهنگی یا سنّتی غرب و مهاجرين‌اش را ندارم؛ حرف من صرفاً نشان‌دادن مسئله‌ای کاملاً جبری است، يعنی "تغيير بافت انسانی-فرهنگی" غرب و تولّدی ديگر در آن ديار.

پ.ن: اين یکی از مسائل مورد علاقه‌ی من است که در هر فرصت، در باره‌اش خواهم نوشت. پيش‌رفتن در اين مبحث -برای مايی که خارج از ايران‌ایم-، سودمند نباشد مضرّ هم نيست! تو هم آستينی بالا بزن!

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۵

در ارتباط با يادداشت قبلی

در وفای قولی که داده بودم، خطّی زده‌ام که البته خام است و محتاج ويرايش. فرصت بشود آماده‌اش می‌کنم برای نشر.
در اين مختصر -امّا- بد نيست به نکته‌ای اساسی اشاره کنم که اتفاقاً گفته‌ی همين مشاور پناهندگی است و من در تأييد گفته شاهد می‌آورمش:
«رفتار ما را نشان خصلت فرهنگی ما نمی‌دانند بلکه دليلی برای ضديت ما با خارجی‌ها قلمداد می‌کنند».

اين خانم آلمانی -ناخودآگاه- کليد شناخت ماهيت "نژادپرستی اروپايی" را به‌دست می‌دهد که چيزی جز "خصلت فرهنگی" آن ديار و مردمش نيست. راه‌نيامدن اروپايی‌ها با تحوّلات اجتماعی ممالک خودشان دقيقاً برمی‌گردد به خصلت منجمد فرهنگی‌شان؛ خصلتی که اروپا را اروپای اوايل قرن بيستم و ماقبل آن می‌بيند و چشم ندارد بافت متغيّر خودش را نظاره کند. اروپايی‌ها -با يک‌دنده‌گی‌ای مثال‌زدنی- اصرار می‌ورزند که هر خارجی که آن‌جا آمده را در خود حل کنند، بدون اين‌که به هويت، ريشه‌ و ساختار فکری او شأنی درخور دهند. یعنی به‌واقع هم خر را می‌خواهند، هم خرما را؛ نه او را چون خود "اروپايی" می‌دانند،‌ و نه می‌پذيرند که چيز ديگری‌ست! اين يعنی تصوّری محال و در دنيای ما از رده خارج.
فرصت شد مسئله را باز می‌کنيم...

  • با اين يادداشت بی‌ارتباط نيست
  • : "جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخیر در فرانسه"

    سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

    نگاه غالب آلمانی به خارجی‌ها

    لينک اين مطلب را صبح در وبلاگ فرزاد ديدم. موضوعی است که دوست دارم کمی کندوکاوش کنم، به اين دليل که حکايت راوی داستان (خانم مشاور اجتماعی آلمانی) دقيقاً واگويه‌ی همان "منطق دموکرات آلمانی" و نگاه آلمانی‌های سطح بالا (تازه با فاکتورگرفتن قشر سطح پايین) است؛ منطقی با ظاهری آراسته و امّا در بنيان مملو از تنفر و ضدّيت با انسان.
    برای اين مطلب حيف است که وقت نگذارم. حتماّ اين يادداشت را تکميل خواهم کرد.

    یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

    دو ترانه از جيمز بلانت

    از صدای James Blunt -خواننده‌ی جوان انگليسی- خوشم می‌آید. صدايش يونيک (یکتا) و ويژه‌ی خودش است، يعنی در بين هزار صدا گاو پيشانی سفيد ا‌ست. در عين حال، می‌داند از صدايی که به سختی از حنجره درمی‌آید چطور کار بکشد.
    این دو ويدئو (You're Beautiful - Wise Men) -که اتفاقاً از ترانه‌های جالبش هستند- را در اين‌جا ببينيد:‌[+]
    يکی ديگر از ترانه‌های زيبايش -به اسم Cry که با بازکردن صفحه‌اش پخش می‌شود- را هم فرصت کنم برای بعضی از دوستان می‌فرستم.

    پی‌نوشت:
    در ايميل‌ليستی که دارم، گروهی فراهم کرده‌ام که هرز-گاهی برای‌شان ترانه‌ای می‌فرستم. هدفم از اين‌کار -در وهله‌ی نخست- پايانگه‌داشتن دوستی‌هاست و ديگر، در اختيارگذاشتن آن‌چه خود از آن لذّت برده‌ام، يعنی تقسيم لذّت. تو هم اگر خواستی، مشخصاتت را برايم بفرست تا به ليست اضافه‌ات کنم.