سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

جسته-گريخته درباره‌ی مهاجرت و پناهندگی(1)

در پای اين يادداشت، نوشين از من پرسيده است:
«شما مجبور شدید مهاجرت کنید یا به میل خودتون اونجا رو انتخاب کردید؟»[+]

بی‌پيرايه بگويم: در همه‌ی کسانی که ايران را ترک کرده‌اند نکته‌ای بنيادی مشترک است و آن اين است که "آنان شرايط زندگی در ايران را نمی‌پسنديده‌اند". بنابراين، چندان مهم نيست که از سر حفظ جان و پناهندگی به ديار غرب کوچيده باشی، يا با پای خود و آزادانه کشوری را برای باقی گذران عمر برگزيده باشی. اين اصلی است مشترک،‌ بين تمام ايرانيان خارج‌نشين.

۸ نظر:

شهاب گفت...

آره یکی میگفت اینا به عشق غرب نمی رن به خاطر این می رن که تو کشور خودشون نمی تونن زندگی کنن

آریا گفت...

مجید گرامی:

آقا. شاد و خوش باشی. من مطالبی را که در باره ی مهاجرت، در وبلاگت نوشته ای و همینطور لینکها و نظرات را خوانده ام. در این باره نیز نظرات خودم را حتما تا آخر هفته می نویسم. فقط نکته ای را یاد آوری کنم. در لابلای نظرات و مطالب، هم گوشه ای از تجربیات فردی انسانها وجود دارد، هم داوریهایی بر اساس یک سری پیشداوریها و اطّلاعات خطا آمیز، نوشته و گفته شده اند. من سعی می کنم تا اونجایی که امکان داره، مسئله ی مردم آلمان را و همینطور مسئله ی مهاجرت را از تجربه ی خودم در باره اش بنویسم. بی گمان همانطور که نوشته ای، اگه روشنگر چیزی نباشه، دست کم، شنیدنش و گفتنش، مضر نیر نیست. ///

مجيد زهری گفت...

حتماً آن يادداشت را بنويسيد.
فقط نکته‌ای که دوست دارم با شما و ديگر دوستان اين وبلاگ درميان بگذارم اين است که موضوع پرداخته در اين يادداشت‌ها نگاهی اجمالی به مسئله‌ی فرهنگ غالب در اروپا است نه بررسی مسئله‌ی پناهندگی در فلان کشور خاص اروپايی (مثلاً آلمان). من می‌خواهم نشان دهم که در موضوع مهاجرت -که موضوعی مدرن و بنيادی در جهان امروز است- چطور اروپايی‌ها کماکان سنّتی مانده‌اند.
خرّم باشيد.

نوشین گفت...

از اینکه جواب دادید ممنونم آقای زهری. اما دارم به این فکر می کنم که هر چقدر زندگی در ایران ناخوشایند باشه باید غربت زندگی در اونجا غم انگیز تر باشه. به خاطر همین زیاد کسایی رو که به خاطر زندگی بهتر کوچ می کنند نمیفهمم. فکر می کنم نسل اول مهاجرت واقعا فنا می شه مگر اینکه اینکار توی سنین پایین انجام بشه

مجيد زهری گفت...

نوشين عزيز!
من هم از نکته‌سنجی شما سپاسگزاری می‌کنم که باعث شديد يادداشتی از اين قلم متولد شود.

و امّا در مورد نکته‌ای که اين‌جا دست روی‌اش گذاشته‌ايد: شخصاً فکر می‌کنم انسان اگر زبان محل جديد را بياموزد، فرهنگش را بپذيرد -يا لااقل درک کند- و موقعيت اجتماعی-شغلی (و خانوادگی) مناسبی داشته باشد، از اين‌که از ايران خارج شده ناراحت نيست که هيچ،‌ خيلی هم خوشحال است.

Sandrine گفت...

dar in mored nazar besyar ast va besyar ham motefavet va hatta motearez, negah konid be vaziate iranian dar hame jaye donya va be khosoos oroopa, aghlab ke be har dalil diplomi az keshvarahaye oroopayi nagerefteand, be mashagheli chon maghaze dari, restooran va ranandegi va manande an mashghooland, afradi dar kharej az iran ehtemalan movafagh khahand bood ke zaban bedanand, az yek daneshgahe mahale eghamat madrak begirand va talash konand be keshvare mahale eghamate khod va be mardome an be onvane "vatane dovom" va "ham vatanane dovom" bengarand ba hefze hameye khosoosiate irani ke az anha "ensane" behtari misazad.

يعقوب ح گفت...

نكته مسلم اينست كه اوصاف ذكر شده تنها بيانگر بخشي از كل اشخاصي است كه مهاجرت مي كنند. اينكه هر كسي تن به مهاجرت داد، دليلش را در مهيا نبودن شرايط زندگي در ايران بدانيم كه سبب شده كه آنان زندگي در موطن خود را نپسندند، هيچ دردي را دوا نمي كند. با همه دشواري هاي موجود، آ نكس كه مي ماند، مي تواند موثرتر واقع شود، اگرچه ممكن است هيچگاه حتي كابوس هايش نيز تعبير نشود. آنكس كه ميرود، در غبار غربت محو مي شود، و اين درد كوچكي نيست. همه پتانسيل سيستماتيك به اينصورت متمركز گرديده كه همواره يك نيروي گريز از مركز قوي براي پرتاب اجرام انساني به خارج از ميدان جاذبه هويت وجود داشته باشد و بي ريشه گي را در عمق دامن بزند. اين عمل بسيار زيركانه اي است و تنها با امتناع مي توان آن را خنثي كرد. جوامع جلوتر از ما، با پرداخت هزينه هاي متعدد جلو افتاده اند. بي مايه فتير است.

آریا گفت...

مجید گرامی.

آقا جان. پست امروزم را به مهاجرت اختصاص دادم. ولی کامل نیست. در دو بخش نوشته ام اونا.